راه تنهایی

امروز یکی از همکاران به دوست ما در رابطه با مسائل کاری گفت ؛ شما در این دسته تقابل ها، دفاع از ارزش ها و اخلاقیات و بیت المال تنها هستی و تنها کسی هستی که داری میجنگی و متاسفانه میدان خالیه و همکارای دیگه بی تفاوت هستن! این دوست ما ابتدای امر ناراحت شد و احساس تنهایی و ضعف کرد، ولی پس مدتی تامل، با بیانی ناطق گفت؛ من تنها نیستم حق در کنار من هست، وجدان با من هست و خدا و پیامبر و امامانش ناظر بر من هستند، ایا لشکری با من نیست! راه درست همیشه بیش از ۷۲ نفر رهرو و شلوغی نداشته! سکوت این را سرشار از آرامش قلبه.

پهلوان کریم، پهلوانی برای سلمان

پهلوان کریم، پهلوانی برای سلمان

داستان کریم، داستان راستان و رستن به سرای حق و گذر به ساحل راستین حیات است. داستان مردی که از راستی به کجی و پیچیدگی رفت و دوباره بر سر خط برگشت و راست قامت تر از همیشه، به درخت سرو سرسبزی بدل گشت. در فصل بهار با خانواده جهت مسافرت تفریحی-زیارتی به شهر زیبای شیراز رفته و مهمان یکی از بستگان نزدیک به نام "کریم آقا" بودیم .گهگاهی در مورد وقایع زندگی این آقا کریم ، مادر و پدرم صحبت برای ما می کردند و از دوران بچگی ایشان را می شناختم و رفت و آمد خانوادگی نیز داشتیم. کریم فردی لوتی مسلک، بلند قامت، تنومند و با اخلاق و منش امی بود و در صحبت نیز بسیار شیرین سخن و بزله گو بود. در زمان جنگ تحمیلی، ظاهرا پس از انفجار بمب و شهید شدن عده ای از سربازان ایرانی، عراقی ها به خاکریز ایرانی ها رسیدند. در این میان، برخی ایرانی ها شهید شده و برخی دیگه مجروح و یا بی هوش شده بودند. سربازان عراقی به آرامی قدم بر می داشتند و هر چند ثانیه یکبار به اسراء یا مجروحین زنده مانده ایرانی که بر روی زمین نشسته و یا بیهوش افتاده بودند، "تیر خلاص" می زدند. بعد از هفت هشت تیر خلاص، به کریم که ذر آن زمان جوانی 18 ساله و تنومند بود رسیدند. طبق تعریف کریم مجروح و در اثر ضربه قبلی قنداق تفنگ به سرش، بیهوش بود و رو به قبله افتاده بود. سرباز تفنگ را زیر گلوی او گذاشت و تیز خلاص را زد. اما به طور معجزه آسایی با کم توجهی سرباز تیر از گلو و زیر فک وارد شده و از گونه خارج شد!. پس از بازپس گیری منطقه توسط نیروهای ایرانی، در ماشین حمل شهدا و در میان اجساد، از روی ناله ها، نیزوهای ایرانی متوجه کریم و زنده ماندن او شدند. کریم در آن لحظات به سبب آسیب های جدی به فک، زبان، محوطه دهانی و تا اندازه ای گوش توان فریاد، صحبت و حتی شنیدن را نداشت. پس از چند ماه معالجه دهان، فک و گوش قسمت عمده ناتوانی تکلم و شنیداری و دهانی او رفع گردید و دوباره وارد زندگی معمول شد. گرچه پس از این بهبودی مشکلات مختصر دهانی و شنیداری داشت و جای زخم ها به وضوح بر روی فک و گونه او مشخص بود. کریم وارد کسب و کار و سپس بنا به طبعش همنشین لات ها و بزن بهادر ها و عیاری شد. انواع کارهای ریز و درشت را امتحان و به مانند "خسرو" انواع رفتارهای متضاد و نامتعادل را تجربه کرد. اما این کریم گلادیاتوری طی میکرد و ذاتا مردم آزار نبود و بیشتر خودش را فدای رفقا و مرام و خوش نشینی می کرد. بدین صورت به "کریم جیمزباند" در آن منطقه معروف شد (شخصیت داستانی فیلم های امریکایی که مامور سرویس اطلاعات مخفی بود و دارای تعدادی ویژگی شخصیتی نظیرهوش بالا، لذت بردن از اتومبیل، عشق به غذا، نوشیدنی، عشق‌ورزی، جان داده به پای رفقا و مرموز بود). امیدی به بازگشت کریم نبود و از یک جانباز به یک گنده لات بی ماهابا و هفت خط تبدیل شده بود. به نظرم کریم دیگه "به نقطه رهایی" رسیده بود، هیچکی دیگه نمی تونست جلوشو بگیره!. من به نوعی در اثر همین آگاهی از او در آن دوران، و همچنین به علت مطرح شدن پدیده اجتماعی و سیاسی "هاله نور" دچار "اثر و تفکر هاله ای" در مورد کریم شده بودم ( اثر هاله ای (Halo effect) نوع از سو گیری یا خطای شناختی و تفکری است. بدین معنی که فرد به دلیل منفی بودن چندباره یک مورد یا زمینه، در سایر موارد و زمینه‌ها نیز آنرا منفی تلقی می کند). کریم به علت عقبه منفی ایجاد شده در فضای شهر و عدم توانایی در برقراری یک زندگی طبیعی، در سن 35 سالگی تصمیم به مهاجرت به خارج از کشور گرفت و بدین صورت به کشور یونان و سرزمین زئوس رفت. پس مدتی انواع شغل و کارها را در یونان تجربه کرد و در آنجا نیز به سبب روحیه خطر پذیری و بزن بهادری، قدرت فیزیکی، مبارزه جویی و همچنین حمایت از مهاجرین در میان ایرانیان و عربها جایگاهی پیدا کرد. آثار گلوله و زخم در گونه ها و فک نیز هیبت او را دوچندان کرده بود. با معروفیتش در آن دیار از "احمد جیمزباند" در محفل رفقا در یونان، که یک کشور اسطوری و باقدمت و فرهنگ و تمدن بود، به "کریم یونانی" و "هرکول کریم" دگردیسی نامی پیدا کرد. بدین صورت بود که از یک شخصیت هالیوودی و گیشه ای به یک شخصیت اساطیری یونان تبدیل شد. کریم از کسانی بود که گروههای روسی خشن یونان نیز به او با دیده احترام و ترس نگاه می کردند. اما کریم "برای خاک و آئین" جنگیده بود و دلتنگی ها و حب خانوادگی و وطن داشت. او بر عکس دوستان و همقطاران توان ادامه زندگی در خارج از کشور را نداشت. در این چند سال با پول هایی که توانسته بود از کار در خارج تهیه کند، برای خود سرمایه متوسطی در ایران تدارک دیده بود. در نهایت بعد از 7 سال به کشور برگشت. در ایران با ارثیه و اندوخته ای از خارج زندگی را در حدود 2 سال گذراند و در این مدت کم کم از آن توان و رفتارهای هنجار شکنانه فاصله گرفته بود و دچار افسردگی و پوچی گردیده بود. به این فکر می کرد که " اگر چیزی رو تغییر ندی یعنی دوباره به طور ناخودآگاه انتخابش کردی". به لطف خانواده در سن 45 سالگی با خانومی مذهبی ازدواج کرد. این خانوم مومن در کریم عاداتی را دوباره به وجود آورد که سال ها از آنها فاصله گرفته بود و از روزنه های وجودی گریم پوسته سخت کجروی رو کنار زد. کسب و کار کریم دوباره سروسامان پیدا کرد و زندگی آرامی را در پیش گرفت. سپس کریم از شهر محل زندگی، به شهر شیراز مهاجرت کرد و در شهر حضرت شاهچراغ (ع) و دیار حافظ و سعدی خانه ای خریده و ساکن آن آنجا شد. همیشه لفظ کلامش این بوده که "منو شیراز و شیرازی ها به هم میخوریم" ، "من آدم عاطفی هستم، رفیق باز و خانواده دوستم و شیرازی ها هم عاطفی و خوش اخلاق و مردم دوستن". پس از چند سال کریم علارغم عطش درونی زیاد صاحب فرزند نمی شد و هر چه برای دوا و درمان به شهرهای مختلف مراجعه کرد، باز این مشکل جان سوز حل نشد. پدر و مادرم همیشه به طور پیگیرانه احولات زندگی کریم را عنوان می کردند و من در این دوران گهگاهی نیز ایشان را می دیدم. در همین اوقات از کودک به نام سلمان و زنی صحبت کردند که به تازگی با آنها همخانه شده بود. البته من چندان توجه ام به این موضوع جلب نشد تا مهمان آنها در شیراز شدم.

شرح آن بدین صورت است که در اوج تاثر و ناامیدی، همسرش از او خواست خواهرش را که دختر جوان به غایت بی چیزی بود، مدتی نزد آنها بماند. داستان غم انگیز این خانوم و پسر بچه اش (سلمان) بدین صورت بود که : شوهر این خانوم او را "در زمان بارداری" به دنبال خیانت ترک کرده و طلاق داده و او را با فرزند هنوز متولد نشده رها کرده بود. سلمان کوچک نه در زمان تولد بلکه در زمان جنینی تنها گذاشته شده بود. این فرزند از بدو تولد از نظر شنوایی و فک دچار مشکل بود و "نه می شنید و نه می توانست تکلم کند". مادر مظلوم که نه توان مالی جهت فرستادن این فرزند به مدرسه استثنایی ها را داشت و نه جایی برای زندگی به آنها پناه آورده بود. این پسربچه برای عمل کاشت حلزون گوش نیز که پول زیادی نیاز داشت. عمل عقب افتاده بود و با دوسال تاخیر و تامین هزینه گزاف عمل کاشت حلزون گوش توسط کریم پس زندگی با آنها انجام شد. از سال پیش این پس برای اولین بار توانایی شنوای کسب کرده بود و صداهای مادر را شنیده بود و ما در آن زمان در مرحله نقاهت مهمان آنها بودیم.

به شیراز که رسیدیم، کریم به محض اطلاع از حضورم بسیار گرم از ما دعوت کرده و او را در میدان نزدیک خانه اش سوار بر موتور با پسری لاغر اندام که جلوی او نشسته دیدم. به خانه اش که رفتم در احوال این پسر دقت کردم و نحوه صحبت کردنش شبیه جیغ زدن-تکلم بود. به کاملا مشخص در دوره نقاهت عمل و درمان بود و احتمالا کم کم بهبودی کامل باز می یافت. لحضه ای به یاد آن "تیر خلاص و آسیب ها به زبان و دهان و گوش داخلی کریم" افتادم و حال این کودک نیز چنین "مشکل مشابهی (همان مشکل فک و دهان و توانایی صحبت و شنوائی )" داشت و تنها و رها شده در این دنیا بود. مدتی حیران و منقلب بودم که خدا چطور از آن زاویه که به کریم امان و حیات داد، از ان زاویه نیز کودکی را به او سپرد و مردی با آن توان جسمانی و عقبه را نگهبان او ساخت! و شاید به طور برابر این فرزند بار دیگر او را از "تیر خلاص ولی اینبار از مرگ جاهلانه" رهانده باشد و عامل رستگاری او شده! این کریم آقا، فتوت و مردانگی را به مستاجران بیکار و نیازمندان و مهتاج نان شب نیز داشت و ما را نیز به عنوان مهمان بسیار ارجمند می داشت. قطعا هرکول کریم اینبار نه به یک "اسم فیلم فارس و سوپرمارکتی (فردین)" بلکه به "پهلوان کریم" و اسم اسطوره ای ایرانی تبدیل شده بود. یا به قول مولانا: "جنس ها با جنس ها آمیخته،،، زین تجانس زینتی انگیخته" . برای گردش در شیراز پس از زیارت حرم، با کریم بر سر مزار حافظ رفتیم. در سر مزار حافظ در آن همهمه شعر خوانی، از حافظ نکته خواستم! به حافظ گفتم; باید توفه ای به ما با همان حالت رندانه خودت بدهی!. سرم را که بالا بردم در طاق بالایی روبرویی مزار حافظ در حافظیه که زیر آن سرو سرسبزی دیده می شد به ناخوداگاه بیتی نظرم را در نگاه اول بدین مضمون جلب کرد: "حجاب چهره جان می شود غبار تن،،، خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم". این بیت به تفکر ما جملگی معنا بخشید! . شعر را که با صوت خواندم به کریم گفتم عجب شعری، گفت من سواد شعرم خوب نیست. ما هم گفتیم "یه سرفه روشنفکری" بعضی اوقات بد نیست!. سپس نگاهی به اشعار دیگر انداختم و تعداد ستون های طاق بر روی مزار را نیز شمردم که "8 عدد " بود که مرا به یاد زیارت پیشتر برادر امام هشتم (ع)، حضرت شاهچراغ (ع) انداخت. با کریم پس از دیدار مزار از پله ها پائین آمدیم و جوانی "فروشنده مزخرفات" را مشاهده کردیم که انواع خالکوبی ها و آویزها را به خود داشت و موهایش را نیز به فرم "گندم بهشت" در آورده بود!. کریم با لبخندی اناری گفت این مصداق بی بدیل "مستظعف فکریه"! بهم گفت: من زمانی حدم از این جوان هم جلوتر بود، پرچم داشتم و اصلا انسان نبودم دینامیت بودم! باز گفت برای نجات آدم های اینطوری دوبار تلاش کن، اگه نشد، دفعه سوم پتو رو بکش رو سرت بخواب!.... بدون اینکه بخوام بی خودی فضیلت تراشی کنم، کریم ما، دیگه اون کریم جیمزباند یا هرکول کریم نبود و از "تنگه مرد بازنده دنیوی و معنوی" گذر کرده و درهایی برای تقرب به خدا به رویش باز بود. البته هنوز با رانندگیش خیلی موافق نبودم چون کارت ماشین و کارت شناساییشو رو می گذاشت رو عقربه کنترل سرعت، تا کسی نبینه سرعت چندتا میره!، با این سرعت بسیار بالا ممکن بود آدمو به کشتن بده!

از ماجرای کریم وسلمان بگذریم من همچنان در این فکرم، آیا پدیده های اطراف ما بر اساس شانس و بدون قاعده هستند یا مفهومی در آنها موج می زند. اگر به کریم خدا امان داد ، همان امان را به سلمان داد. به آسانی می‌توان دید زندگی ما آمیزه‌ای از پیامدهای چند رویداد عظیمه!. مولانا می فرماید: "من کَسی در ناکَسی دریافتم".