جهان گردوست
جهان گردوست!
دوستی تعریف می کرد؛ روزی در حال قدم زدن به سمت خانه ام بودم، در دلم این حس پدید آمد که ای کاش "یه چیز مفتی" نصیبمون میشد یا "هدیه ای ناخواسته و نطلبیده" از این دنیا به دست می آوردیم ! مثلا کسی ناشناس یک بسته پول درشت در خانه ام می انداخت، جایزه ای از بانک برنده می شدم یا کسی مالی گران به من می بخشید. در همان زمان، حین راه رفتن در کنار خیابان، ناگهان سه گردو به ظاهر سالم و تازه دیدم!. به خودم گفتم عجب! به چه سرعت و محقرانه خواست ما برآورده شده ! بلاخره این از هیچی بهتر است، بدون زحمت نصیب ما شده و شاید با خوردن آنها استعدادی در ما پدید آید! به خانه که رسیدم با سنگ سه گردو را پشت سر هم شکستم. اولی پوک بود ! دومی مغزی خشکیده داشت و سومی هم درونش سیاه و خراب بود !. چند دقیقه ای به کلافگی گذشت ولی سرانجام مرا به این نتیجه گیری رساند که امیال و آرزوهای عبث و مال مفتی برای آدمی ناچیز و پوک خواهد بود و شاید جهان مبتنی بر خیالات، جملگی به مثال گردو است! روزی آن را خود می شکنی یا برایت می شکنند و درونش تهی میابی.