خوش رگ
خوش رگ
من هیچوقت خوشرگ نبودم و هر بار که نوبت خونگیری میرسید، پرستار و سرنگ را به میدان نبرد میکشیدم. پرستار چون معشوق در تلاش برای خونگیری از من تمرین صبر میکرد و سوزنهای احساسات یک طرفه او با من تمرین اعصاب!. بعضی از آنها هم در میانه مجلس رگ گیری و عشق سفارش پیتزا و قهوه میدادند. رگ هایم به نوعی در جسمم پنهان شده اند که نقش یاب ها نیز آنها را نمی یابند. تازه وقتی هم پیدا میشوند مثل خط مبایل خرابند و جریان خونی ندارند!. می دانم این کار آنها قایم موشک بازی نیست. این رگ و ریشه، با رگ خواب تفاوت دارند و نمی توان آنها را اگر نخواهند پیدا کرد. آنها قبل از هر سوزن زدنی جلسه فرار می گذارند و سپس ویزا مهاجرت گرفته و خود را به استخوان ها می رسانند. اما این فقط رگ نبوده که کسی نتوانسته راحت از من بستاند، بلکه مدت هاست کسی نتوانسته خاطرات آن عشق شورانگیز را نیز از من بگیرد. پس از آن هرچه و هر آن کس بیشتر تلاش نمود تنها تن مرا بیشتر زخمی کرد و پس مدتی حوصله و خواست او نیز از دست رفت. ای کاش میدانست خلق من تک احساسی و با مرزهای بسته است. پس از آن پریچهر، خون من دگرگون شد و برای همیشه غلیظ تر و سیاهرنگ تر گردید. حال، خون من دیگر در شیشه نمی رود و اگر هم برود، جواب آزمایش احساس آن همیشه منفی است. این نتیجه تنها در آزمایش نیست، در عشق های واپسین نیز منفی آمد. قلب ساکت من، سالهاست سکته عشق کرده و رگ هاش بسته شده است. نه خون می دهد و نه دوباره می تپد، به سکوتش عادت کرده و به راستی آن را دوست می دارد.
سیاهرگم با سوزن ها قهر است، ولی سرخرگ هایم با تیغ پایان رفیق و دمخورند. آنها را تنها نشتر درد و غم جدائی می توان بگشاید و در آن لحظه، رودخانه ای از خون خواهند داد. رگ هایم مدت هاست زیر خاک تن خوابیده اند ولی هیچ خوابی تا ابد طول نمی کشد. شاید زیر این همه سیمان، هنوز یک رگ باریک زنده باشد. آیا رگ امید در جانم هنوز نبض دارد؟. رگ هایم خسته هستند ولی همچنان حاضرند برای یک حس واقعی بیدار و پرخون شوند. پس از او، مدت هاست خونم توی سایه میچرخد، اما شنیده ام حتی تاریکترین راهرو هم یک در دارد که روزی به نور وا خواهد شد.
اگر دنیا و معشوق دست از لجاجت بردارند، آن روز دیگر آزمایش عشق منفی در نخواهد آمد.