نجواگر
برای دیدار دوستی به یکی از پارک های حوالی تهران رفتم. در آنجا جوانی سی‌ساله ای را دیدم که با ردایی کهنهٔ وبا موی و محاسنى بلند و سپید، بر صندلى چوبین نشسته بود. بی حرکت و خمیده بود و گهگاهی زمزمه ای زیر لب می کرد. با چشمانی تر از اشک و آکنده از شرارهٔ آتش، به افقى خیره بود که گویا جز او کسى نمی‌دید. چون حکایتش از همراهى پرسیدم، گفت: همسر و فرزندش در سانحه ای درگذشته اند و دلشکسته و آزرده است. او خود را مقصر می دانست. دلش سکتهٔ عشق کرده، زبانش سکتهٔ سکوت، گوش هایش سکتهٔ شیون، بویائی اش سکتهٔ سکون و دو چشمش سکتهٔ اشک!. او نجواگرى با آسمان است، چونان که هر سپیده، پیامى بى‌واسطه به عرش مى‌فرستد اما بازگشتى از آن نمى‌آید. آن جوان ناگاه با نگاهی نافذ، نگاهم کرد. نگاهی که نه از این جهان بود و نه از آن عالم. لب‌های خشکیده‌اش بی‌صدا تکان خورد و من یقین کردم که نامی را بر زبان آورده است. نامی که از عالم ماسوا آمده بود و در این‌سو گوشی تاب شنیدنش را نداشت. سپس سر فرو انداخت، گویی دوباره به آن افقِ خاموش و همیشگی اش، تبعید شده باشد. من به همراهم گفتم؛ حق او از زندگی این نباید باشد! همراه گفت شیدایی و جنون یک انتخاب نیست، بلکه یک مسلک متصل به روح است. بعد مکثی کرد و اضافه کرد که پیروان این مسلک درونی زلال و شکننده دارند و خدا آنها را در جهانی متفاوت از دنیا و آخرت مشغول می دارد.