پر سیاه!

پر سیاه
امروز صبح زود پس از بیدار شدن از خواب و برخاستن به طور جالبی پر سیاه بزرگی را در بالای سرم و در کنار جای خواب مشاهده کردم. بسیار حیرت زده شدم!. چگونگی قرار گرفتن این پر در این محل و از طرف دیگر عدم دسترسی پرنده و بزرگی پر بر تعجب من افزود!!! سالهاست که از بالشت پردار استفاده نمی کردم و این پر هم پر مرغ نبود:) پرسه بامزه ای در اینترنت زدم و "باورهای عامیانه و تا اندازه ای خرافی" را خواندم. ظاهرا پرها قویترین نشان حضور فرشتگان هستند! و مستقیما با افکار، دعاها و یا سوالاتی که در ذهن است در ارتباطند.در واقع، اگر یک پر سیاه در اطراف (در خانه یا روی زمین) دیده شود، نمادی است که فرشته شما در حالت دفاعی است :). فرشته شما مشغول دور نگه داشتن شر، منفی گرایی و تمام نیروهایی است که می خواهند شما را متوقف کنند. شما را تشویق می کند به جلو بروید و قوی بمانید. فرشته شما از همه اینها جلوگیری می کند، در حالی که شما برای انجام کارهای خوب و ارتقای خود سخت کار می کنید!. با اینکه این باور عامیانه دوشادوش خرافات بود، ولی برای من تا اندازه ای امید بخش جلوه می کرد! و این به ذهنم آمد که دنیای خرافات به طور موازی با هوش مصنوعی به واقع چقدر پیشرفت کرده! همچنین پر سیاه نمادی از دانش محرمانه و حکمت و دانش فراتر از حالت عادی است و از دیرباز با خرد و شهود عمیق در ارتباط بوده است و رهبران مذهبی در آرایش سر خود، پرهای سیاه را بر سرشان می گذاشتند. حال که وقایع روز قبل، و امروز نگاهی گذارا می کنم می بینم تناسباتی قابل ربط و بسط است ولی در این امور تلنگر جدی تفکر خرافاتی و خز عبلات را باید در نظر گرفت!. به هر حال اگر یک پر در شما حس و حالتی را در هنگام مشاهده آن سبب شود، پر متعلق به شماست!

سایه ای خاکستری

سایه ای خاکستری

از قوس پنجره خانه ای فرسوده، نکته چین سایه مبهم پرنده ای وحشی در آن سوی دریچه بودم. سینه ام سرشار چو باغ میوه بهاری بود، لیکن نگاهم در ته چاهی از اندیشه گرفتار! . در کاوش جوشش حس بصری زیبا و تبسم دوباره اقبال از قافله ای در راه بودم. اما آن مرغ وحشی در سکوتش تمنایی داشت و چینه دانش تنها پر ز طلب برچیدن دان در لبالب گذرگاه نور بود!
نگاه به آن جلوه پرواز، چاره ساز پیمانی ابدی میان انبساط احساسی و سبک بالی با پنجره و چاه می شد. آن افسون یاکریم وارش جوی باریکی از دریای سیال امید را برای نهال ذوق، می گشود. پرنده ای که با بال های محقرانه اش سطح رویای بشری را به ابرها می ساید و نگاه خاکیان را از فرودست به اوج فلک و بی انتهایی پیوند می دهد. می دانم ! آنگاه که روح از دریچه نور به سوی رهایی به پرواز در آید و جسم در خاک سرد به فراموشی به تعداد ذرات سپرده شود، "همای رحمت" در میانه این دو جهان، دو بال ملکوتی را به جان های تسلیم عشاق نثار خواهد نمود.

ران جوش خورده

ران جوش خورده!

نخستین نشانه‌ و نقطه عطف متمدن شدن و مدنیت در یک فرهنگ چیست؟ اکثر افراد انتظار جوابی لابه لای عناوینی پرطمطراقی چون استفاده از سنگ آتش زنه، قلاب‌های ماهیگیری، کاسه‌های سفالین یا سنگ‌های آسیاب یا حتی استفاده از فلزات را دارند!
ولی اگر منصفانه نظر دهیم، نه!. شاید نخستین نشانه‌ی تمدن و مدنیت در یک فرهنگ و جامعه باستانی، استخوان ران یا ساعدی بود‌ه که شکسته شده و سپس جوش خورده است!... چنانچه پای (ران) شما در یک قلمرو حیوانی بشکند، شما خواهید مرد. شما نمی‌توانید از خطر بگریزید، برای آب نوشیدن به رودخانه بزنید یا برای غذا، شکار کنید. شما خوراکی خوشمزه و آسانی هستید برای جانوران پرسه‌زن گوشتخوار!. هیچ حیوانی با پای شکسته آنقدر دوام نمی‌آورد تا استخوانش جوش بخورد. استخوان شکسته‌ که جوش خورده است گواهی‌ست بر این‌که، کسی زمان صرف کرده تا با شخص پا‌شکسته همراهی کند، محلِ جراحت را بسته است، شخص را تیمار و نگهداری کرده، تا سلامت‌ و بهبودی‌ اش را بازیابد.
”کمک به دیگری و همزیستی عاطفی در عینِ دشواری، احتمالا همان‌جایی‌ست که تمدن و مدنیت آغاز شده است.”

دو میدان و یک بهشت

دو میدان و یک بهشت
سمنان شهریست که در نوای زمزمه نامش، نان و سامان را به پندارت می آرد و در دل کویرش، حسی که پیامبران چوپان تجربه کرده اند را لالایی وار برای تو بازگو می نماید. این شهر محمل تراوشات آفتابی سوزان و تطهیر کننده بر همت و استقامت ظائران مشدالرضاست. معنای این کویر کاهش و زوال سرسبزی و خرمی نیست. به واقع تو گویی تجلی گاه سرزمینی برای تابش خورشید، آزادی شن های روان و گهگاه گهواره ای برای کوه هایی عاری از هرگونه رنگ و شرحی طبیعی بر "بی رنگی" است. غایت تمنای رهگذر این وادی آبی گوارا، تکه ای نان و سایه و سکوت است. کویر عیار کفر و شهوت مسافرانش را کهنه کرده و به کاهشی شورانگیز می رساند و بدین سان اجازه تبلور و بیرون ریزی ناپیداهای درون را می دهد. توفه شب شفاف و زلالش، بخشش سخاوت مندانه ستاره و ماه به مهمانش است. از میدان امام رضا ع شهر سمنان به سوی انتهای بلوار شهید سلیمانی در مسیر حرکت ظائران مشهد، میدانی به نام میدان استاندارد دیده می شود که من به شخصه آن را "میدان طعام!" می نامم.
در اینجا گارکرها روز مزد و فصلی و در زمان های ظهر و غروب فقرا و تهی دستان و در راه ماندگان تجمع می کنند و کسی اگر نذر و نیاز و نان اضافی دارد به آنها عرضه می دارد. عموما کسی گرسنه و دست خالی نمی ماند. اینجا به میدانی در شهر بالاتر "مهدیشهر" به نام "میدان نماز" که در پای کوه طنازانه ایستاده، می رسد. در این میدان امکان ندارد در پنج شنبه ها سفره اهل بیت پهن نباشد و مسافران همیشه در این میدان مهدی شهر، مهمانند! از این دو میدان اطعام کنندگان و نمازگذاران گذر کردم و به شهر در دست بالاتر یعنی شهمیرزاد رسیدم. این شهر که به طور جالبی نشان از قرار گیری تاج شاهانه بر مهدی (شهر) است، شاهانه حال و طبع مسافرش را به شکوفایی رسانده و ظرایف طبیعت پسندی ایشان را جلا می بخشد. از آن نیز گذشتم و در راه مشاهده روستای "ده صوفیان" مرا خبر از خانگاه ازلت کشان معرفت داد. در ادامه در میان کوهها به منطقه ای معروف به نام "بهشت پرور" رسیدم. دره ای بسیار سرسبز و خرم در میان کوههای ابر گرفته و دسته های حیوانات اهلی در حال چرا!. روستای کاورد با مسجد و آرامستان کنار جاده و دسته سینه زنی پرشورش حرکت ما را به خود معطوف و محسور کرد و در آنجا چایی، کیک و شربت نذری تعارف شد. در ادامه خلاف جهت حرکت رودخانه و به سمت بالاتر با گذر از پل شهدا در پیچاپیچ کوه به سوی جلو روان بودیم! ظاهرا به دهکده شادی (فنیسک) رسیده بودیم، دهکده بسیار رویایی در میان ابرها و تحقق بهشت زمینی! در آنجا نیز بزرگداشت آن ۷۲ تن بود. ظرف بزرگ روی هیزم ها حکایت از آش نذری روح انگیز می داد، و بدین سان دست پیرمردی با انگشتر سرخ به درون "پنجره اتاقک" "جدا از دنیای ما" جهت تعارف ظرف هایی از آن آش آمد. از ابرهای خنک کمی فاصله گرفتیم و لب به لب روخانه به سمت ادامه مسیر شتابان طی طریق می کردیم. در ادامه به روستای متفاوت "ملاده" رسیدم و جهت اقامه نماز وارد این روستای سنگفرشه شدیم و قدری در مسجد آن تامل کردیم. به خود گفتم! ای عبد عاصی، بخواه از آتش عصیان در دنیا به دور باشی، "یا رب این آتش که در جان من است،،، سرد کن زان سان که کردی بر خلیل". روستایی با این شکوه طبیعت و آثار قوی معنویت را می بینی! این نیکان "بهشت های زمینی" تسخیرکنندگان و محبان "بهشت آسمانی" نیز خواهند بود. میوه های رنگارنگ آویزان از درخت ها و حالت آسمانش را ببین و رودخانه جاری در دستان کوهها . بدین سان "دست ما کوتاه بود و خرما بر نخیل!" خانمی که چادرش را به کمر بسته بود و یاد آور اقوام خودم در روستاییمان بود،به گرمی پس از نماز از ما پذیرایی مختصری کرد. با شادابی گفت شما "دعوت شده اید"! به شدت متاثر شدم! در آن لحضه پس از خاتمه این "جمله دگرگون کننده"، به ناگاه نظرم به شاخه سیب پر باری جلب شد، که به داخل مسجد سر خم کرده بود. تشکر همراه با تبسمی از ایشان نمودم. در هیچ شهری و پایتخت و در هیچ هئیت و مسجدی تا به حال به من به طور اختصاصی گفته نشده بود " دعوت شده ای". او در ادامه گفت ظهر را بمانید، اینجا مراسم عزاداری و اطعام است! ... در برگشت در کنار رودخانه ایستادم، کفش ها را در آورده و پای برهنه در آب رودخانه برای دقایقی قدم زدم. احساس کردم امروز به مثال "نهالی" بودم که باید آب به قامت و ریشه ها و نگهدارنده هایش برسد تا "حس رشد کردن" باز در او پیدا شود.