تیولا روح

تیولا روح
تصمیم ما بر این شد که نامیرا شده و سالهای زیادی به زیست خود ادامه دهیم. نزدیکترین موجود به این خواست ما عروس دریایی تیولا با نام دیگر چتر دریایی بود که نماد جاودانگی و نامیرایی است. راز این جاودانی و نمردن این است که تا ابد می تواند خود را بازسازی و نوآرایی کند و پیوسته سفری بازگشت پذیر به دوران نونهالی داشته باشد. سلول های بدن انسان هر ۷ سال و مولکول های بدن هر ده سال یک بار نو و تازه می شوند. یعنی بعد از گذشتن این زمان دیگر اثری از سلول ها و مولکول های کربن قدیمی در بدن هیچ انسانی پیدا نمی شود. البته این جانور مغز درست و حسابی ندارد و شاید عدم وجود حافظه، خاطرات و زندگی هوشمند وفق پذیری او را با تحولات بالاتر برده و سبب فناناپذیریش شده است. در مقام مقایسه شاید زندگی بی عقل و منطق ارزش مختصری داشته باشد و روح تاقچه ای برای نشتن با صلابت در اتاق جان پیدا نمی کند. تیولایی شدن پذیرش نباتی شدن محض است. در بعد دیگر زندگی بدون احساس و عشق اگر میلیاردها سال هم به طول بینجامد، به هیچ وجه کرامتی را نصیب صاحبش نمی کند و مطلوب صاحبان ذوق و قریحه نیست. البته این عروس دریایی در عقد داماد زمانه و جهان است و احتمالا تمام احساس و علاقه اش را بدان ها ارزانی داشته که ماندگار مانده است. من بدیم نتیجه متمایلم که انسان فانی اگر اعتقاد و عشق خود را به همنوعش محدود کند حیات جسمی و روحی او حداکثر یک صده است، ولی اگر همان را به نیکویی به خالق و برگزیدگانش نیز تسری دهد، حداقل از بعد روحی جاودانگی می یابد. دست یابی به تیولا روح بسیار رویایی، امیدآفرین و رشگ برانگیز است.

جوانه

جوانه و جوشش رضایت در وجود تو آن موقع به جشن نور می انجامد که تو موفقیت های آهسته و تکه تکه به دست می آوری و شخصیت و تفکر تو کم کم و با ظرافت شکل می گیرد. اگر به یکباره و بی زحمت به موهبتی بزرگ دست یافتی عظمت و ارزش آن تو را
خشنود و خرسند نمی گرداند و در شخصیت و تفکر قوی برای هدایت ان وجود ندارد

مخلوق خوب

مخلوق خوب
یک مخلوق خوب و متعارف خدا نظرش این است که باید برای رسیدن به هدف ها می بایست تلاش و زحمت کشید. ولی نظر من این است که باید بدون تلاش و کوشش خاصی، یهویی و نطلبیده به مکنت و هدف رسید تا شیرینی موفقیت و لذت واقعی درک شود!. نکته مهم این است که وقتی شانس و اقبال در خانه تو را زد با ایفون جواب ندهی و خودت شخصا بروی و در رو باز کرده و سلام گرمی بنمایی! آیا برگزیدگان دنیای فعلی برای رسیدن به جایگاهشان تلاش کرده اند؟! یا داستان های حول و حوش آنها صرفا انگیزشی است و ما از پشت پرده پیشرفت آنها خبر نداریم؟

مهتر جهان

مهتر جهان

ای حبیب من! چو حال خوش و دل آسوده و تن سالم نصیب من نمودی، مهتر جهان گشته ام و آواز سرخوشی ام به گوش فلک افلاک خواهد رسید!

انتقام متعالی

انتقام متعالی
از آنها می بایست انتقامی سخت و کمر شکن می گرفتم! به نوعی که حسرت بر دل و آتشی سوزاننده به جانشان می افتاد و تا ابد این رنج و مهنت با آنها عجین می بود. از این رو کمی چرتکه انداخته و به الک اتفاقات تلخ پرداختم. متوجه شدم پس از الک کردن چیزی از ناخالصی ها یا تکه های بزرگ وقایع ناخوشایند بر توری بافته شده از واقعیات نماند. در آن زمان دریافتم می بایست وداع با شکوهی با خشم و ترس از دشمنان داشته باشم تا به بینشی عمیقی جهت پاسخ به آنها دست یابم. حال زمان حمله و مهیا برای عزم برای انتقام بودم. از این رو‌ از سویی کمالات و فضائلم را دوچندان نمودم و از آن سو بر محمل و کجاوه صبر و تحمل، بار گرانی نهادم. پس از چندی از دشمنان دوست و از دوستانم یاران شفیق ساختم و نا آشنایان نیز تحسین گر و کف زن این معرکه شدند. اگر انتقام متعالی بر کردار ما در مواجهه با رفتارهای شیطانی دیگران چیره گردد، این حسن اخلاقی انسان خاکی را چو هدیه ای گران بها به خلائق زمینی و به عرشیان ساکن در آسمان عرضه می دارد.

هیچ کس

هیچ کس
من هیچ کس نیستم و کسی هم نخواهم شد، مگر آنکه همه کس را دوست و هم نفس خود بدانم. در برابر ستم هایی نیز که بر من روا می شود به هیبت شمعی درآیم و با سوختن و سیال شدنم، نور و روشنی را به جهان بیفزایم. از آن سو گلایه هایم را به دود و بخار آتش بسپارم. آن زمان برای خود کسی خواهم شد که همه جنگ های عالم را با صلح در درونم، به پایان برسانم. من حسارهای بی کسی را بر نخواهم چید ولی کس بی کسان خواهم بود و سنگ صبور در برابر ناکسان و سخت خارایی برای دلواپسان.

موی سپید

موی سپید
هر موی سیاهی که در رخسار تو به سپیدی می گراید یا از آرزویی نهفته در قلب ات نشات گرفته که بدان نرسیدی و یا از خاکستر آهی جان گداز است که از سینه سوخته ات بر تار موهایت نشسته. هیهات! از این راه بی نهایت و ای داد از این عشق بی حکایت و درود و سلام به سه همنشین همیشگی عشق؛ رنج و تنهایی و امید

سروده ای از عشق

سروده ای از عشق
لبخند آن درویش مقبول جمع میگساران افتاد و با ارتباطی ناپیدا بارانی از جملات را بر دل آنها فرو نشاند. او گذرگاهی را چو گیسوان پر پیچ و خم یار در مکاشفه نشان داد و فرمود؛ کسی که به دنبال ردپای حقیقت روان می گردد، گم شدن و سرگردانی را می بایست بارها تجربه کند. در این پویش گهگاه متوجه می شود افکار بشر آغشه به سودای جهالت، سهو و نسیان است. انسان ناطق ظواهر زندگی را با مقداری تفکر و ممارست به کنترل نسبی در خواهد آورد، اما برای درک نادیده ها و ناشنیده ها و نیل به مقام حیرانی بنده عشق باید شد. این بندگی قدم نخست راه است و تو را چو غواص متبحری به اعماق دره های معانی زندگی رهنمون خواهد کرد. بدانید در این جهان قدحهای لبریز از شهوت و عشق در گرداگرد تو در حرکت است، در آن جهان نیز نوشاب شما از میان دو چشمه بهشتی تسنیم و سلسبیل حاصل می شود. اگر در این محاق، قدح عشق را در این جهان از ساقی به رندی برگیری، در آن روضه رضوان از شهد و نوشاب چشمه تسنیم خواهی نوشید. در اتصال با این حالات وحیانی، مثلثی در درون سینه آدمی جان می گیرد که اضلاع آن سه اصل تشهد و ایمان است. تو اگر در بارگاه حق خیمه زنی از سنگ معدن درونت به آهن استقامت خواهی رسید و از آهن به ارزش های معنوی معتبرتر از طلا، و بی واسطه به مرتبه خورشید حق نیل می یابی. تو صخره و تکه سنگی بی حس هستی اما عشق به نیروی شگفت آهن درون تور جذب خواهد کرد و روزی به نور و ابدیت پیوند خواهد زد. چه ریاضت کشی و ورزش کنی و چه بر طبق اخلاق نشینی و چه با مردم معاشرت کنی و چه ره علم بپویی، تنها داروی کارا بر درد ناملایمات و زخم زبان ها صبر و تلاش است. اگر چنین کنی، شاخه های زیتون و گندم روزی تو را احاطه خواهند کرد و چرخ نیلوفری به مرام و مصلحت تو خواهد چرخید.

خواب در طبیعت

طبیعت گردی با خرقه ای شرحه شرحه از درک حقیقت بانگ برآورد؛ خواب فلفور بعد از نهاری دلچسب با صرف "کباب پخته بر آتش زغالی در طبیعت"، برتر و گواراتر از لذت خواب اصحاب کهف است و غفلت از چنین خوابی حکم اعراض از خوشبختی را دارد.

ده برابر

ده برابر
تو ده برابر از من خوشبخت تری! پرسید برای چه؟ پاسخ آوردم که؛ همه می دانند تو آدم خوبی هستی ولی من باید خوب بودنم را اثبات کنم. او گفت پس خوشا به روزگارت؛ پس شان و جایگاه من همیشه ثابت است ولی تو امکان سعود و پرواز به آسمان را داری

بیخوابی های زمردی

بیخوابی های زمردی
چند شبی است بیخوابی چون ملخی به پشته خستگی و آسایش ما شبیخون زده است. در عین خستگی و استیصال خواب به چشمانمان نمی آید یا اگر دمی به سمت خلسه و چرت برویم باز به آسانسور سریع السیری به حالت بیداری بر میگردیم. در کندوکاو درونیات متصل به این بی نظمی خواب من به این سمت سوق پیدا کردم که یا طلسم شده ام و کسی برایم از دور دعا و ورد جادوی سیاه نوشته است و یا در جهان در آن زمان اتفاقات مهمی در حال رخ دادن است. در حالت عاطفی تر از از بستگان و عزیزان کسی احتمالا در تنگنا و مشکل است. در ته مانده احتمالات لایحتمل، شاید نگرانی های ذهنی و خواسته های برآورده نشده، دلیل این لجام گسیختگی در عادت خواب من شده است.هر چه هست باشد ولی این خواب خرگوشی ما نعمتی بود که نداشتنش ما را دغدغه مند نموده است. استرس و اضطراب های روزمره که همیشه بوده و هست ولی چیزی در من تغییر کرده که چون سپری جریان خواب مرا مختل کرده است. ای صاحب خواب های خوش‌و سبک مساعدتی بنما!

جهش عشق

جهش عشق

در ماسوای معنویات و عقاید ماورایی، این اتفاق که در زندگی با چه آدم هایی آشنا بشوی و با آنهایت حشر و نشر پیدا کنی به نوعی بر اساس شانس و لاتاری است. در روابط بلند مدت این آشنایی و دوستی ها سبب جهش هایی در بخت و اقبال و خلق و خوی تو می شوند. نکته جالب توجه این است که برخلاف باور عامه ژنتیک انسان در تمام حیاتش ثابت و بدون تعقیر نیست و آن چیزی که بدو تولد در او نمود می یابد می تواند جهش هایی به خود ببیند. انواع جهش ها و تغییر ماده ژنتیک در علوم زیستی به ثبت رسیده و اکثر آنها سبب امراض مختلف نظیر سرطان و نقص فعایت اورگان ها تا سکته می شوند. اما جهش عشق و جهش های مثبت چه هستند؟ آدمهایی که با آنها به تعادل متافیزیکی صمیمت و احترام می رسی و این دامنه به محبت و دوستی و حتی عشق می انجامد، سبب جهش های ذهنی و حتی بیولوژیک در تو خواهند شد. می خوام به طور عیان بگویم انسانی که تحت هر عنوانی با او عشق را تجربه کرده ای، به مرور اثراتی از آنها در ژن های تو درج و وارد می شوند و گویی آثاری از نیاز به حضور آنها در آن بخش از ژنتیک مربوط به جسم و روان تو پیدا میشود. تعریف من از جهش عشق این است که جهشی که برای همیشه سبب تغییر نگرش تو به زندگی، انسان ها و خودت بشود و کس یا کسانی که مدیا و حائل این رخداد در این دنیا بشوند همان معشوق و سایه عشق ابدی در تو هستند. همانطور که یک اشعه، یک غذا و یک ماده شیمیایی می تواند سبب جهش در ژنتیک تو شود یک عشق نیز آنقدر توان دارد که بتواند بر روی ژن ها و حتی پروتئوم و اپی ژنتیک (الگوی بیان ژن ها) تو اثر بگذارد. پس ما با آن ژنتیک و سرمایه دنیوی که به این دنیا آمده ایم الزاما به طور دست نخورده از این دنیا خارج نمی شویم. وقتی یادهای انسان با گذشت سالها از خاطر ما نمی رود قطعا جهشی در سازوکار نهان ما به وقوع پیوسته چون به طور فیزیولوژیک هر هفت سال تمام سلول های بدن ما تجدید و نو می شوند. دوستان دوران کودکی و جوانی من گرچه سالهاست از آنها دور افتاده ام اما در ژنوم خود آنها را حس می کنم و در تارپود خاطراتم زنده بوده و صاحب سازوکاری هستند که سبب می شود آنها را فراموش نکنم. شاید همدمی طولانی مدت در دوران کودکی و جوانی و تجربه های مشترک سبب جهش هایی در من نسبت به نیاز به حضور همیشگی آنها در زندگی ام شده است.

یادی از دوست

یادی از دوست
مطلب جالبی از شاعری بسیار جوان خواندم بدین مضمون ؛ کجایی ای دوست من! یک دل سیر و بی تاب از تعریف برای تو کنار نهاده ام. تار و پود سینه من لبریز از روزمرگی ها رنگارنگی است که وصف آنها بی آنکه تو بدانی، بر من گذشته است. اگر بیایی بهترین هیزم ها را بر آتش وصال می گذارم و یک استکان چای آتشی به خوشرنگی شوق مهمانت می کنم. تو شریک خاطره های جوانی من بودی، به ویژه آن هنگام که خرد تسلیم می گشت و افسار دلم، اسیر نقش و نگار می شد. همیشه و در همه جا تو نه گل مجلسی می شدی و نه خار آن و نه حتی خاک آن. تنها شنونده ای آرام و مشتاق چو برگ سبزی برایم بودی و لبخند زنان، به ظرافت ها می نگریستی. ای دوست من دگربار بر من بتاب و روشنی بخش لحظات ناب زندگی من باش. اگر حتی تو را باز نیابم، لیکن تو را همچنان و پیوسته به سرمستی خواهم ستود و تجلی بخش حیات می دانمت. روزی تو از آب سرد مرزها با پاهای برهنه گذشتی در حالی که چشم هایت به امید، گاهی به آن سوی رود می نگریست و بسیار با حسرت به پشت سر و آن چیزهایی که رها می کند، خیره می شد. گرچه دیر زمانیست هم نشین و همراه هم نیستیم، ولی هر جای دنیای دوار که باشی دوست من خواهی بود و حس خیرخواهی من برای خود را در امواج ذهنی ات لمس خواهی کرد.

گربه از دم آویزان

گربه از دم آویزان!
کسی که می بایست در مقابل او کرنش اجباری و گهگاه با او مدارا کنی، هیچگاه دوست یا همدم تو نخواهد شد. او به مثال گربه ای است که از دم او را گرفته ای و انتظار آرامش و عدم آسیب از جانب او را داشته باشی! پس در گوی گردان جهان ، گوهر مردانگی خود را حفظ نما که همانا سنگین ترین بار نزد اهل خرد است. از آن سو با ارزش ترین سرمایه ای است که می توانی تسلیم مهرگان هستی نمایی.

واقعیت تکان دهنده

واقعیت تکان دهنده! عشق
آقایی می گفت؛ دوستی از اصحاب حق و متصل به ریسمان نجات پس از به پایان رساندن دوره تحصیلات ارشد به ملل متخاصم جهت ادامه تحصیل مهاجرت فرمود. در آنجا پس گذر از یک بهار به سبب دوری و تنهایی عزم به ازدواج نمود. او با دختری اروپایی و با سیمای کاملا بور آشنا شد. به سبب خصوصیات اخلاقی و فراست اش، پس از مدتی به او پیشنهاد ازدواج داد. آن دختر دانشجو نیز بدین دعوت پاسخی نیکو و مثبت داد. آنها به خانواده ها اطلاع داده و مقدمات عقد در حال تدارک بود و دختر پذیرفت به آئین اسلام در آید. روزی با خانواده آن دختر با آقای خواستگار به گردشی در بیرون از شهر رفته بودند و در آن خوشگذرانی پدر از داستان اشنایی خود با مادر دختر گفت. او در بیان خاطراتش گفت ما مدتی با هم زندگی نمودیم و سپس ربکا به دنیا آمد. وقتی ۴ سالش شد تصمیم به ازدواج با یکدیگر گرفته و مراسمی بر گذار نمودیم. در ادامه در مورد ابعاد مختلف زندگی شان تعاریف شیرینی نمود. اما آن آقا ناگهان دچار توحش و تزلل عقید گردیده و دختر را به سبب عدم وجود ازدواج شرعی میان پدر و مادر در زمان تولدش، حرامزاده پنداشت! از عالمی مذهبی در آن دیار پرس و جو نمود. او نیز بر این نظر صحه گذاشت و به او گفت بسیاری از از جمعیتی که شما اینجا مشاهده میکنید از نظر تعاریف شرعی حرامزاده به حساب می آیند. این تغییر آئین نیز در اصل موضوع تغییری ایجاد نمی کند. او به سختی بر خود مسلط شد و با قلبی شکسته و چشمی گریان از آن دختر جدا شد و به ایران بازگشت. این نکته که بسیاری از فرزندان حاصل ازدواج بر اساس شریعت مسیحیت یا اسلام یا سایر ادیان نیستند یک چالش باور نکردنی و تکان دهنده است. به واقع نظر درست و برهان قاطع در این رابطه چیست؟ باید تحقیق نمود.

شتر بودن

شتر بودن
در سفر به اطراف کویر در آنجا شترانی را در حال چرا دیدم. کمی در مورد این جاندار به فکر فرو رفتم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که به جز اخلاق منفی کینه شتری و علاقه شدید به پنبه دانه، این حیوان صاحب فضائل و کمالات متحیر کننده ای است. اول اینکه هیچ کس به غذای شتر حسادت نمی کند و رقیبی هم در خوراک ندارد. چون شتر آب مورد استعمالش شور است و غذایش خار و خاشاک! پس تا اینجا درس قناعت و ساده زیستی رو علل الحساب داشته باشید. شاسی این حیوان به طور طبیعی بلند است و جز حیوانات شاسی بلند و لاکچری به حساب می آید. پس به اصطلاح "لندکروز صحراست". در چشمانش خاک نمی رود و طوفان شن تغییری در نگاهش در بیابان ایجاد نمی کند. اینکه چطور در بیابان با شنهای روان راهش را پیدا می کند و جی پی اس نمی خواهد و حیوانات درنده نمی هراسد، خودش به نوعی نشان از اعجاز کوهانی و سمبل جانوری با خصوصیات ربات است. گرمای شدید و حرارت بالا نیز آنها را از پا نمی اندازد!. آیا شتر صبور ترین، قانع ترین و بی حاشیه ترین جاندار زمین نیست؟. به نظرم اگر در برخی جلسات کاری آدم اخلاق شتری به خود بگیرد برنده بلا منازع آن جلسات خواهد بود. از سوی دیگر ویژگی نگاه سنگین و بی تفاوت و همچنین نظرکردن از بالا به پائین و بدون بروز اندگی احساسات به قضایای مورد بحث، سبب چیرگی او بر اهالی هر مجلسی می شود. از محاسن دیگر شتر این است که شتر پیر نمی شود و اگر هم شتر پیر یا معطل شود تبدیل به شترمرغ خواهد شد!. خلاصه شتر دیدید، ندیدید! اگر هم این حیوان را بر حسب شانس مشاهده نمودید به چشم یک "استاد صاحب فضائل" و "نفر" به او بنگرید.

فال اکنون من!

فال اکنون من!
در مترو در حال و هوای خود بودم که دخترک فال فروش به زور و چرب زبانی بچه گانه، نامه ای از نامه های فال حافظ یکی را انداخت در دست من و برای دیگران هم بدین صورت یکی را چون ساقی تقسیم نمود! از کنجاوی نیم نگاهی کردم ببینم نامه بخت و فالم چیست؟! این محتوای آن نامه فال بود؛ (البته من نامه فال را نخریدم و دخترک پس از مشاهده بی فایده بودن اصرار آن را رها کرد و رفت. بعدا به نظرم آمد شاید فقط این مخصوص من بوده و به کس دیگری نمی بایست بفروشد!) ؛؛؛
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم،،،من لافِ عقل می‌زنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم،،،در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت،،،یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار،،، تا من حکایتِ جم و کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشر،،، با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم

پسند تو

من در پای تو چه ریزم که سزوار پسند تو باشد.... دلتنگی تو چه زیباست چون با بهارم آمیخته باشد،،،، کجاست آن باد صبا که کشتی عمر را بر دریای یکنواختی حرکت دهد،،، تا شاید کرانه و ساحلی از معشوق لنگرگاهم باشد

فرهنگ وانت آبی

گوشه ای از فرهنگ وانت آبی!
وانت آبی اونم تو جاده حرف های زیادی برای گفتن داشت. من صحنه ای از آن را دیدم؛
"پادشاه جهنم خود باشی بهتر از آن است تا کارگر بهشت دیگران شوی! صنما!"

رگ برگ صورتی

رگ برگ صورتی
کشف قشنگی‌‌ در پیشگاه دیدگانم نقش بست که مرا بسیار مسرور و و خوشوقت نمود. جهت امری عازم سفر بودم و از این رو در حین انتظار در ترمینال‌ برای عزیمت، در حالت سرخوشی در آن مکان پرسه میزدم. در کنار یکی از پایانه ها دو جوان با وجناتی شبه فضایی و غیر عادی مشاهده نمودم که مرا به یاد بازیگران و خوانندگان کره ای انداخت. یکی پیرسینگ سنگینی بر صورت و گوش هایش داشت و موهای کوتاه به رنگ‌صورتی فانتزی سرش و همچنین ابرهای صورتی به شدت او را به چشم همگان برجسته می نمود و استغفرلا را را بر زبانشان جاری!. یکی در اطراف ما به دوستش می گفت این آقا است چون شلوار شش جیب با کفشی ورزشی پوشید و روی تی شرت لباس اتستین بلند با دکمه های باز پوشیده و دیگران با شک و شبه پذیرفتند. او سیگار باریکی نیز می کشید. آن یکی معمولی تر بود و از ظاهرش و حجابش مشخص بود خانوم است. اتوبوس به مقصد مشهد در حال آماده باش برای حرکت بود و آن خانوم سوار شد. برخلاف سایر مسافران، آن مو صورتی کره ای در جانب اتوبوس و روبروی شیشه به مدت چند دقیقه بدون حرکت ایستاده بود و به محبوبش که بر صندلی درون اتوبوس نشسته بود، می نگریست. آن دیگری نیز از پشت پنجره به او می نگریست و هر دو در سکوت و گاهی با ایما و اشاره نجواها و جملاتت عاشقانه رد و بدل می کردند و آرام می گریستند. اتوبوس به حرکت در آمد و مو صورتی آرام به دنبالش قدم بر می داشت. دست هایش در جیب بود و سر تا پا بی تابی می کرد و می گریست. چند دقیقه با آشک و آه دور شدن اتوبوس و سپس محو شدن آن را می نگریست. این مشاهده یک "تلنگر اتمی به احساساتم" بود و به طور نا خودآگاه تشعشعات عمق احساس و تمام وسعت دلتنگی اش را بی واسطه درک می کردم. آن وجود غیرعادی و محو در تزیینات جیغ! چنان در قلبش احساس را گداخته بود که ‌مشاهده او انگار پره ای از آن آتش جدایی را نیز به جان من انداخته بود. دست هایش در جیب بود و برخی از مسافران او را با تعجب و نگاه محقرانه می نگریستند. سپس بر صندلی همان اطراف جلوس نمود و باز هق هقانه گریست. من متاثر از گریه و مویه های واقعی و عمیق او شده بودم. وقت رفتن من نیز فرا رسیده بود و از آنجا دور شدم، ولی درک آن حس شبه هالیوودی سال ها برای من خواهد ماند. نبض ذهنی من کلمه ای نامانوس را در این لحظات پیوسته تکرار می کرد و آن جمله "رگ برگ به معنای آوندهای یک برگ" بود. شاید رگ برگ، نمادی از همان پیوند ناگسستنی بود که بین آن دو جوان برقرار بود. البته این از آن دسته حقایق مشابه فیلم ها و موزیک های کره ای هست که برونش احساسی، انسانی و سرگرم کننده می نمایاند، ولی درونش تهی و از جنس برنز و برنج است.

دلتنگی دارکوبی

دلتنگی دارکوبی
مهیار گفت؛ محمد امروز به یاد آن یار سفر کرده ایام جوانی افتادم. خاطراتش مثل دارکوب به ذهنم ضربه میزد و احساس کردم یک حفره بزرگ دلتنگی در دلم پدیدار شده! به او فرمودم؛ حاجی اینها همه از عوارض کبر سنه و تنبلی و همچنین مال اندوزی! او گفت؛ چه ربطی به این موضوعات دارد؟! گفتم؛ زیرا اگر یه فیلتر شکنی مجرب برای ذهنت تدارک می دیدی، بدین صورت سیستم عصبی مرکزیت به هم نمی ریخت! مهیار گفت برخی آدما همیشه از یک راهی به ذهن تو می آیند که ناشناخته است و هیچ سدی در برابر آنها نمی توان گذاشت. گفتم مهیار این همه سال یک استاد دانشگاه تنها و مجرد ماندی، واقعا ارزش داشت؟! گفت؛ روح من مجرد نیست، ولی جسمم در کالبد تنهایی به سر می برد. گفتم؛ مهیار تو باید بلاخره نسخه ای برای این درد خود پیدا کنی، این رسم زندگی مطلوب یک انسان نبوده و نیست!. مهیار گفت؛ من وقتی طبیبم اوست، نسخه از که بگیرم؟! که دردم را دوا کند. مهیار به من جواب های فلسفی و مجنونانه نده و لطفا واقع گرا باش! مهیار گفت؛ برای من واقعیت و خیال چون رنگ سفید و سیاه در هم آمیخته و رنگ زندگی ام خاکستری شده است. من از همه شادترم و سرزندگی من زبانزد است چون نه تمایلی به سمت سفیدی دارم و نه سیاهی ! هر چه هست یک باور همیشگی و ناگسستنی از لمس و تماشای گوهر محبت است. گفتم؛ مهیار تو دیوانه ای مخوف شده ای که خود را عقل کل می داند. ولی فریب زندگی و انسان هایش را خورده! تو ابتدا راه و رسم زندگی را بپیما، سپس خود را عاشقی شیدا بدان!. نه خدا و نه آن بنده خدا تو را بدین صورت نمی خواهد!. مهیار گفت؛ انسان هر هفت سال یک بار عاشق می شود. اکثر انسانها تا پایان عمر هر هفت سال تمدید عشق می کنند و تا پایان عمر تمدید های مکرری را نیز تکرار می کنند. من ده سال است تمدید عشق نکرده ام!. اما آن تکه بزرگی که از قلبم جدا شده است، هنوز در ذهن و مغزم حس دارد. به او گفتم من از رفاقت با تو کناره گیری خواهم و افکار تو سمی برای دید عادی به فراز و فرود زندگی است. ای کاش در دایره عشق تو محدود به یک انسان نبود و فرصت هستی خود را اسیر زندان احساسات نمی کردی. مهیار گفت؛ برایم کاری کن، بدون آنکه بخواهی طبیب دیگری بیاوری! تنها حبیبی را سر راهم قرار ده که او نیز در زندگی مدتی درنگ نموده باشد. گفتم؛ حالت که طبیب نمی خواهی به خیاط می گویم کاری برایت سروسامان دهد.

نگهبان کویر

نگهبان کویر
او می گفت؛ خاک کویر و شن های روانش مرا فراخوانده و آرامش و سکوتش که خالی از اتصال اینترنت است، سبب جدایی من از جهان و جامعه شده است. مدت ها می شود خبری از کسی نشنیده ام و کسی هم جز همسرم نبوده که خبری به من بدهد. تنها موجودات هم صحبت و همسفره من، خزندگان و برخی پرندگان و گوشتخوران بوده اند. گاهی ساربانان و طبیعت گردان سرگردان نیز به کلبه کوچکم می آیند. روز ها باتری های خورشیدی محل اقامت من با نور و گرمی شارژ می شوند و در شب سبب روشنی چراغ خانهمن می شود. اگر چراغ را روشن کنم، پشه ها و حشرات می آیند و وقتی اینها بیایند سفره ای برای مارمولک و عنکبوت انداخته می شود. اگر باران و رطوبتی هم در کویر در کار باشد، وزغ کویری هم مهمان ویژه اتاق من با جانواران مذکور خواهد بود و شب برایمان یک دل سیر می خواند. اما مهمان اصلی، که سگ های نگهبان نیز از او گریزان هستند و او در تعقیب سایرین به جهت امرار معاش به الونک من می آید، مار افعی شاخدار و مار افعی گرزه کویر است. جنگل با همه زیبای اش به تو آن همه درک و فهم از موجودات را نمی دهد و درختان و مه، حجابی را در مقابل چشمان تو می گسترانند. اما کویر بی پیرایه و عریان است و به تو تا دوردست ها را نشان می دهد. گاهی بدین نتیجه می رسم بی خود نبوده اکثر پیامبران چوپانانی بیابانگرد بوده اند. خدا در اینجا به تو نزدیکتر است، چون برخی از حجاب های واقعیت به کنار رفته است و ارکان حیات دیدگانت را پوشیده نگه نمی دارد. او به من گفت آسمان کویر در نیمه شب مسحور کننده است و قمرها و ستارگانی را در شب می بینی که تا به حال ندیده ای. خورشید کویر نیز کمی مست و سوزان است و هر روز به یک صورت غروب می کند. در کویر نمی توانی عاشق شوی چون معشوقی نمی یابی!. ولی گاهی ماشین آفرودی را می بینی که محمل عشاق طبیعت گرد است، و بی اختیار عاشق تماشای شادی و شور آنها می شوی! . در مشاهداتم روباه، گرگ، شغال، کفتار و عقاب ها و کبک و چکاوک را می بینم. آفتاب پرست و بزمجه و لاکپشت نیز در حال جوالان هستند که در بیشتر اوقات در استتار به سر می برند. او کفت؛ آقای دکتر شما می دانی چرا اکثر مردم، شمال سرسبز را بیشتر می پسندند؟ چون قوت غالب غذایشان اکثرا برنج است و نوشیدنی شان چای! آن گیاهان دل آنها را متمایل به خاکی می کند که در آن روئیده اند! انسان ذاتا تاثیر پذیر است و بخشی از خلق و خو و علت و معلوم افکارش را جیره خوراکی اش شکل می دهد. نظر عجیبی بود و باز گفت؛ اینجا هر روز ساربانان و شتران آزاد اما داغ صاحب خورده، در حال چرا را می بینم. آیا تا به حال در کویر سرگردان و گم شده ای؟! گفتم نه ! گفت؛ گاهی اگر کسی گم شود و گروه تجسس و محلی ها پیدایش نکنند، هلیکوپترهایی به دنبالش می روند. اگر باز آن انسان به چشم جستجوگران نیاید از بلد های منطقه درخواست می شود تا آنجا را " دوربین کش" کنند تا شاید او را بیابند. پس اگر گم شدی در زیر شن ها چون کوزه ای نمی مانی و تو را اگر بلاخره نیابند نصیب درندگان می شوی. اگر تکه نانی یا برنجی در کویر برای سگ های نگهبان بیندازم از بازمانده و دور ریز آن مورچه ها مستفیض می شوند. سپس کبک ها و افتاب پرست و بزمجه و پرندگانی را می بینی که به جهت خوردن آن غذا یا مشتریان آن طعام، بدانجا بی مهابا می آیند. این روال طبیعی مهمانی و بزم در کویر است. در نزدیک من معدن گوکردی در کوهی سترگ به چشم می خورد که دالان های زیبایی دارد. او می گفت؛ من به همراه انواع امراض ستون فقرات تا کبدم، بلاخره در پنج سال پیش یک سال پس از شروع کار در کویر به عنوان نگهبان، از اعتیاد بیست ساله نجات پیدا کردم. همسرم باردار نمی شود و تنها پسرم از ازدواج اولم دچار سرطان خون شده است. من تمام تلاش هایم برای نجات فرزندم و بچه دار شدن از همسر دومم انجام دادم ولی بی نتیجه مانده است. او بسیار انسان پر درد اما امیداری بود. به حق کویر زخم های ذهنی و احساسی او را تیمار کرده و در برابر انواع ناملایمات از او یک انسان معقول و خوش صحبت ساخته بود. کویر او را محرم اسرار و نگهبان خود نموده و ساکنین اش را مونس و همدم او ساخته بود. او در آخر، با سرزندگی و شادابی دست مرا فشرد و دعوت شاهانه ای از من به آلونک خود در کویر نمود.

عشق شرقی و عشق امروزی

عشق شرقی و عشق امروزی
دیر زمانیست با مرور اجمالی بر احوالات عشاق نامدار و آیینه داران عالم پارسی قایق نظر ما بدین کرانه معنایی متمایل شده، که مفهوم عشق امروزی روانگی و شیدایی یکجانبه عاشق به سمت معشوق نیست. بدین پندار عاشق پارسی، نمی بایست پیوسته در حال تکاپو یک جانبه به سمت قبله یار باشد. از این منظر، گاهی پاسخ معشوق نیز به احساسات عاشق می بایست به مشابه بازی چون پینگ پنگ و اسکواچ تبلور عینی یابد!. گرچه عشاق نامه ها و تصاویر حول بخش تسلسل عاشق در عشق بی شائبه به معشوق سرگردانند. وانگهی عشق حقیقی و امروزی شده، آن است که اگر عاشق سر از پا نشناخت و به گام ها و گهگاهی به دودیدن به سمت معشوق روانه گشت ، معشوق نیز علاوه بر دوختن چشم هایش به حرکات عاشق، خرامان به سوی او بشتابد. حتی اگر این نظر موافقش نیفتاد در حالت دیگر می تواند از میانه به بعد، این حرکت دو سویه را پیگیری کند.
گاهی عاشق با دویدن سراسیمه به سوی معشوق، نفسی برای چاق کردن و ماندن در کنار معشوق نمی ماند . پس با کسی همسفر باش که نیمی از راه یا نزدیک به آن مقدار را به شوق تو دویده باشد. عشق را چو بلواری بپندار که تحرک می بایست در هر دو جانب و دو پهلوی آن جریان یابد تا فواصل بین آن دو دلدار کوتاه گردیده و نفسی و عطشی پس از وصال در نهان عاشق پا بر جا باشد. پس کوچه های عشق را قسم می دهم تا مرا به خیابان و شهر عاشقی برسانند تا شاید در آنجا آنچه در دل دارم به جهان و معشوق بنمایانم.