دایره دوار خیال

دایره دوار خیال
مغز شبیه باغ است و "خیال" دایره دواریست که مغز را از تن می رهاند و به بی انتهایی و نور پیوند می زند.
بی شک از زیباترین و امیدبخش ترین فرازهای توانایی های انسان در جهان، کنشگری های جنون آمیز خیال در تحریر ذهنی یک چالش است. این چالش می تواند تفکر خیالی خارج از چهارچوب و پیشرو در دایره از یک کنش شیمیایی ، چالش حیات یک تک یاخته تا ساخت یک ابرسازه و یا میزان برجستگی ها و دارایی های فرای انسانی انسان ها باشد!. در ثانیه ای چندین قضاوت به ذهنتان برسد و از جایی به جای دیگر پرش کنید. گاهی شیرینی امکان ساخت جهانی متفاوت، با جهانی که درون آن هستید، را به ادراک خود بچشانید!. با این پیش درآمد که بدانی علاوه بر این دو جهان، بعدی دیگری از جهان نیز وجود دارد که برای چشمان ما قفل است! روی صندلی چای در دست بنشینی و ساعت ها خیالات خود را محک زنی! به چیزهایی بیندیشی که تا به حال هیچ کس در هیچ زمان و مکانی بدان ها نیندیشه است! با خدا به طریقی حرف بزنی که تا به حال هیچ کس حرف نزده است! به تمام دغدغه های یک گل سرخ در روئیدن درون یک باغچه بیندیشی! به عمق نگاه یک اسب مسابقه ای در حال دویدن رو به جلو در یک زمین مسابقه پی ببری!
ساعت ها در مورد یک چراغ سبز و یا تار و پود یک دخیل بسته شده به ضریح فکر کنی. دانه دانه الماس های یک چلچراغ را در حرم بشماری! بهترین دروازهای پرش دل و خیال در این عالم، حرم ها هستند.

تساهل و تسامح

تساهل و تسامح

ما برخی اوقات نزدیک غروب، به جهت شادی غدد چشایی! سری به فست فود نزدیک خانه امان می زنیم!!!. در آنجا معلم بازنشسته ای فروشنده و صاحب مغازه است. ایشان تقریبا در تمامی عقاید سیاسی، مذهبی و جهان بینی با ما در تضاد است. گاهی به شدت با ما بحث و مجادله می کند و گاهی نیز به حمله لفضی اکتفا می کند. من عموما تساهل و تسامح ( تحمل و مدارا) و گرم نگه داشتن بحث را در مواجهه با ایشان دنبال می کنم. برخی اوقات سایر مشتری ها و حتی خانواده ایشان نیز در صورت حضور، وارد بحث می شود و تقریبا همیشه عقاید آنها با من متفاوت است و مرا سرزنش می کنند. در کل وقت گذرانی خوبی است و با احوالات و افکار در حال گردش در جامعه آشنا می شوی و او و من انرژی های اضافی باقی مانده روز را صرف بحث می کنیم!. در این میان، چند هفته به مسافرتی رفتم. وقتی باز به مغازه ایشان مراجعت کردم به سرعت با لبخند و شوقی بی حد و حسر به سمت من آمد و ما را در آغوش گرفت! و چندین بار از من پرسید کجا بودی، نگرانت بودم!. خانوم ایشان تعریف می کرد؛ هروز چند بار غروب از شما در این مدت یاد می کرد که چرا امروز نیامده!!! نکته جالب اینکه این تضاد های فکری در آنجا که همه با ایشان موافق بودند، برایش شیرین بود و فرصتی برای تخلیه انرژی های منفی و ناملایمات روزمره برایش مهیا می کرد. چیزی که دوستان و خانواده و سایر مشتریان به سبب همسویی عقاید قادر به کم اثر کردن آن نبودند!. به معادله اجتماعی آن مدتی فکر می کردم شاید این باشد " هر کنشی واکنشی دارد مساوی با آن ولی در خلاف جهت آن" قانون سوم نیوتن!. آن عزیز در تضاد این قانون فیزیکی، و همچنین جذب بارهای متفاوت برایش برقرار می شد. تساهل و تسامح در ارتباطات انسانی شما را ناخواسته به مقام عقل کل و اهل معنا در نظر مردم می رساند!

پیرمرد فقیر

پیرمرد فقیر

دوست پزشکی داشتیم که در یکی از کشورها نزدیک دوره دکترای عمومی را تحصیل کرده بود. او داستانی بدین مضمون برایم تعریف کرد؛ در دوران دانشجویی شبی دیروقت پیرمرد ژنده پوشی به درمانگاه ما مراجعه کرد. بخش بسیار کوچکی از انگشت او در حین کار له شده بود. به سبب دور مراجعه کردن و کمی عفونت، بخش بسیار کوچکی نیز بالاتر از سر انگشت می بایست به انضمام ناحیه له شده، برداشته می شد. از آنجا که دیروقت بود و دوستان دانشجوی ما حوصله جراحی و بخیه زدن در آن مرکز دولتی را نداشتند به او گفتند؛ در صورت جراحی از مچ دست تو قطع می شود ولی اگر به فلان بیمارستان بروی آنها تبحر دارند و تنها سر انگشت تو را قطع می کنند. او در جواب گفت من پیش از آمدن به اینجا، به آن بیمارستان دولتی مراجعه کردم و آنها نیز گفتند از آرنج قطع می کنند و شما کارتان بهتر است!!! با گفتن این حرف دوستان ما در عین خنده، به سرعت پشیمان شدند و به وضعیت او رسیدگی کردند. فردای آن شب شنیدم بخشی از آنها بیمارستان دولتی که این پیرمرد فقیر را دست به سر کرده بود، دچار حریق شده بود و برخی دانشجویان که خواب بودند دچار سوختگی در دست و پا شده بودند!!! ضرب المثلی داریم به این مضمون؛ از هر دست بدی از همون دست می گیری،،، از نظر علمی هم "قانون سوم نیوتن : هر گاه جسمی به جسم دیگر نیروی منفی وارد کند، جسم دوم نیز نیرویی منفی به همان اندازه ولی در جهت مخالف به جسم اول وارد می‌کند" پشتوانه مذهبی رو هم نگم براتون!

تنفس محیط

تنفس محیط

روزی یکی از همکاران ما نزد رئیس جهت صحبت در مورد پست مدیریت رفت! نزدیک یک ساعت صحبت کردند و به توافقاتی رسیدند. در آخر رئیس یک سوال از او کرد که ایشان خنده اش گرفت! او گفت شوخی می کنید، این چه سوالی است؟!، رئیس گفت جدی می پرسم؛ نام کوچک آن آقایی که کار نظافت بخش و خدمات را انجام می دهد، چیست؟ او با کمی ناراحتی گفت فامیل او کاظمی است. رئیس گفت نام کوچک او را به من بگو... او گفت نام کوچکش را از کجا بايد بدانم و چه اهمیتی دارد؟ از رئیس پرسید آیا دانستن یا نداشتن نام کوچک او در انتخاب شما تاثیری دارد! گفت: حتماً و ادامه داد: شما در محیط کاری و بخش خود به عنوان مدیر با آدم‌هاى بسيارى ملاقات و همزیستی خواهيد داشت. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و می بایست حتی علاوه بر نامشان، از امراض و خلق خوی آنها آگاه باشید. دانستن جزئیات برای یک مدیر در کنار کلیات از رموز موفقیت اوست. برخی اوقات یک آبدارچی در گوشتزد مشکلات بی ریا و بی تکلف تر از افراد تحصیل کرده است! در نهایت رئیس به او گفت؛ غرور خود فرونشان، کمی در چاره اندیشی ها تعمق کن و چهل روز بعد باز نزد من بازگرد.

داستان طنز خطای شیرین

داستان طنز خطای شیرین!

از بد ایام، روزی فرشتگان کتابت کننده تا دیروقت مشغول پروند هاای اعمال انسان های درگذشته بودند. در این بحبوحه، ناگهان پرونده انسانی صالحی به اشتباه مهر جهنم خورد و او به دوزخ حواله شد! به شیطان خبر رسید در میان لشکریانت، غریبه ای آمده و عذاب ها بر او نمی نشیند ! او پس از بررسی به فرشتگان شکایت برد که خلف وعده نموده اید و آیا جاسوس به جهنم فرستاده اید؟! او مرتب به آنها امید می دهد و می گوید شما را از اینجا می رهانم و بیایید فرار کنیم! من اینها را اوت کرده ام و این انسان دارد به نامردی عرصه را بر من تنگ می کند. فرشتگان او را یافتند و زمانی که خواستند او را به بهشت ببرند، گفت؛ از من عملی نیکی نماند و آنچنان از اعمالم داشتم به برخی از دوزخیان بخشیدم تا رهایی یابند. حال اگر بروم نه عملی از من باقی مانده و نه آبرویی، که به نزد بهشتیان بروم!. شیطان شروع به زاری کرد و گفت اگر این را از اینجا نبرید، من نیز از مقام شیطانی استعفا می دهم!. و او به جایگاهی بالاتر از آنچه لیاقت داشت دست یافت. طنز پنهان این داستان این است که اگر از خودگذشتگی کنی و خیرخواه دیگران باشی، قدرت شر و تاریکی نیز ناگزیر در جهت خواسته و سعادت تو عمل می نماید.

پویش حرکت

پویش حرکت

افسوس! پس از گذراندن آن همه مصاعب در زندگی، دیگر آن آدمی که قدم در راه گذاشته بود، نیستم. آن هدف ها نیز کمرنگ گردید و هدف های دیگر پدید آمد. زمان نیز، نه امیال مرا دست نخوره گذاشت و نه هدفم را ! در این رهگذر، تنها شوق حرکت چو خواستی دائم در نهان من خانه کرد. روزی از درونم کسی گفت " ای دوست در همه کارها ناتمامی" و کس دیگر پاسخش گفت؛ که از همه زندگی ما، نوشتن نقطه ای در انتها مانده، که به زودی با جوهری سیاه نهاده خواهد شد. باز ای دوست! گر خبری چند ز حال ما داری، خاموش! تا نامه بر روضه رضوان، شرحی ز نیکی از ما نزد دلدار بنشاند. حرمت ما، صاحب این شهر نگهداشت ولی، در جام ما همی "می و مشک" روان ساخت که این، پیوسته جگر ما در تب و تاب گذاشت. آن صدا باز بگفت؛ جان ما جملگی طالب بزمی ملکوتی بود ولی، هر لحضه ز این خاک موسیقی و آهنگی برخواست. سعادت، چو کبوتری خیس در باران مرا نگریست، تو رحمتی کن بدو گو، درد این دل گرفتار چیست. در من است هزار منیت و هزار روح، تو بهترین را جانی ده، و بر درخت حیاتم ساکن کن!

گژپچ

گژپچ

ما دوستی داریم، به غایت اندیشمند و واجد حسن خلق و شوخ طبعی. ایشان با وجود پایبندی ولی به سبب انواع امراض قادر به روزه گرفتن نبود. در ماه رمضان ایشان با لبخندی به ما می گفت؛ من "به نوعی روزه" هستم. اما ما مشاهده می کردیم ایشان در اتاقش چای می نوشد، چلو گوشت می خورد و یا پاستا و پسته میل می نمایند!. از ایشان پرسیدیم چرا خود را روزه دار می پنداری؟ با نگاه ملیحی گفت؛ حروف گژپچ در زبان عربی وجود ندارد و فرشتگانی که می آیند نمی توانند این حروف را تلفظ و ثبت کنند. از این رو خوردن غذاهایی که با این حروف شروع می شوند بلامانع است و روزه را باطل نمی نماید! این را خودم به تجربه اجتهاد کردم! و در ادامه ایشان مکرر این بیت خیام را تکرار می کرد؛؛؛

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم ،،، پس بی می و معشوق، خطائیست عظیم!.... با این بزله گویی، اما او از پایبند ترین افراد مذهبی بود و گاهی بسیار افسوس می خورد که امکان روزه گرفتن برایش مهیا نیست.

ذکری بر حسنک وزیر

ذکری بر حسنک وزیر

در حال خود بودیم و به تازگی وقت اذان گذشته بود که ناگاه، اسمی به ذهن ما تداعی شد، حسنک وزیر! به سرعت در مورد سرنوشت او پیگیر شدم تا عطش کنجکاوی خود را فرونشانم.روزی به این وزیر دوست داشتنی و توانا، شاه محمود غزنوی وزارت و "دنیا" داده، اما برعکس مسعودشاه (پسر نااهلش) وزارت گرفته، اما "آخرت" بخشیده بود! او را به ظن شیعه بودن، بی گناه به دارش آویخته و ۷ سال بر دار دستور داده بودند؛ بماند! به طوری که وقتی حسنک را از دار گرفتند، سر از تن اش بسختی قابل تشخیص بود! حسنک را بر مرکبی نشانده بودند که هرگز بر آن ننشسته بود و همه بر بی گناهی و خدمتگذاری او موافقت داشتند، به جز شاه مسعود پسر و برخی از درباریان! در آخر حکمت اندیشان بگفتند که؛ همگان به خاک روند ولی او به دار رفت و به دار بماند ... با رفتش خیری به دنیا افزوده نشد و امید مردم آن روزگار ابتر شد!. یاد شیخ فضل الله نوری افتادم، او هم حسنک دیگری بود که با لبخندی برلب در زمان شاهی فرومایه به دار آویخته شد. مفهوم زندگی و اعمال هر کس، به مرگ او معنا و ارزش می بخشد. اجل همواره در کمین جان هاست و سرانجام گریزها، هم آغوشی با آن است!

سفید رنگی

سفید رنگی

رفیق، این موهایی که از سرمون جدا میشه یا اونایی که هر یه مدت سفید میشن، داستانشون چیه؟ جرات نداریم تو آینه خودمونو ببینیم! یا موهامون ریخته یا سرمون پر شده از موهای سفید! کدوم "حادثه زندگی"، موهای ما رو این رنگی کرد! شاید در زندگی جایی "تسلیم" شدم و پرچم سفید رو بالا بردم! یا شاید با جهان به "صلح" رسیدم! به خودم مشکوکم، شاید "مقصر خودم" باشم! ارثی نیست، چون اکثر برادرها موهاشون مثل هم سفید نمی شه! دشمن سیاهی موهات رو تونستی خوب بشناسی ؛ "غصه و استرس" ! تغذیه و ژنتیک رو بزار کنار، اینا سفیدیش یه جور دیگست! می تونم رنگ کنمو و بکارم، ولی اصل ماجرا چیه؟ نکنه فرصت زندگیم در حال تموم شدنه و به خط سفید پایان، نزدیک شدم! من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم، حتما به بهای جوانی دادم! کدوم برف شادی رو سر من بارید، یا کدوم مه و ابر در موهای من سر به نیست شد؟! در جوانی موهام سیاه بودن و دل سپید، و با گذر ایام موهام سپید شدنو و دلم سیاه ! حالا دلمو به چی زندگی خوش کنم...

کشف کنج

کشف کنج

روزی فکر میکردم به جای این دستگاه‌های فلزیاب، اگر فردی ۱۰ لانه کلاغ را جستجو کند حتما به یکی دو قطعه طلا یا زیورآلات دست می یابد! روزی در اندیشه بودم که برای فرار از ترس های زندگی یا امان از جن های احمق چه کنم؟ نگهداری از کبوتر به ذهنم خطور کرد!. مدتی پیش برای تحقیقی صاحب ۲۰ خروس سفید شدم! اگر صدای خروس را می شنیدم شک ام به آن می رفت که او یا آنها فرشته ای را دیده اند یا شجاعتی ورزیده اند که بدین دلیل به صدا در آمدند. اگر در آن حوالی صدای الاغی از اسطبل، به گوشم می رسید، ظن من به این بود آن زبان بسته شیطان یا اجنه ای را دیده است! روزی آرزو کردم در خواب گوسپند یا بزی را ببینم تا که شاید برکت و شوکت در زندگی ما پدید آید!. روزی به تعقل خواسته ام این بود، هیچگاه در زندگی نگهدارنده سگ نشوم! تا شاید همچنان فرشتگان به خانه ام در رفت و آمد باشند!. و دگر اینکه، گربه ای اگر بود همسایه آن را نگه دارد!

معلم روستا

معلم روستا

پس از سال ها با دوست دوران کودکی و جوانی ام تلفنی صحبت می کردم. معلم دوره راهنمایی مدرسه ای در روستا شده بود. پس از احوالپرسی، تعریف کرد امروز اگرچه از شهر به مدرسه محل تدریس در روستا رفته است، اما ایشان و سایر دبیران پشت در مدرسه سرگردان بوده اند و موفق به تدریس نشده اند! علت را جویا شدم؟ گفت هر وقت تاریخ امتحان است، اگر مدیر حواسش نباشد، بچه های معصوم در قفل در ورودی مدرسه چوب کبریت، چسب یا کچ می ریزند تا هیچ راهی برای وارد کردن کلید به قفل نباشد. اگر بخواهیم از شهر قفل ساز بیاوریم ظهر شده و وقت تمام می شود و اگر هم نه، باید با کلی زحمت قفل با اره آهن بر ببری! اگر دانش آموزان معصوم لطف کنند به مدرسه، در زمستان فقط آب در قفل می ریزند که تا صبح یخ بزند و با گرم کردن قفل، بعد از یکی دوساعت در باز می شود. البته این در شرایطی است که در ساعت دوم روز، زنگ ورزش باشد! در این میان مدیر هم بیکار ننشسته یک سیستم خبرچین دارد!، ولی ظاهرا این گروه خرابکار، نفوذ و مهارتشان زیاد بوده که خبرچین های مظلوم نیز هم اظهار بی اطلاعی کرده اند !

شوق

شوق

در این محضر و میان جمع، نظر به دشت و دمن و کوه در ما طرب خیزاند؟ یا جلوه ذوق بشری و تمنای هنرش ... من همه را به‌یک لحضه شوق زیارت، به یکجا خواهم داد!

به یاد نور و مفهومی از پرواز

به یاد نور و مفهومی از پرواز

صبح بسیار زود جهت سفری عازم به ترمینال بودم. از شب پیش شدیدا به جهت شهادت تعدای انسان های مجاهد اندوهگین بودم. پیوسته هر چند دقیقه اشک به چشمان می آمد و فاتحه ای می خواندم و انواع سناریوهای پاسخ در ذهنم نقش می بست!. مسیر بسیار طولانی بود و امکان طی مسیر به صورت پیاده دور از ذهن بود. همچنین به سبب ساعت زود صبح، خبری از ماشین و وسیله نقلیه نبود و همچنین سیستم تاکسی اینترنتی نیز غیرفعال بود. به طور حیرت آوری بدون اینکه متوجه شوم از قسمتی از راه تا بخش دیگر را متوجه طی مسیر نشدم! و سپس از آنجا تا انتهای مسیر را! .پس از سوار شدن به اتوبوس و گذشت یک ساعت از این حادثه به طور اتفاقی به ذهنم آمد من ابتدای مسیر و انتها را به یاد دارم، اما بین مسیر را نه! تفکر مفرط به این قضیه من را از نحوه طی مسیر فارغ کرده بود! زیرا مسیر به این طولانی را مگر می شود در این زمان طی کرد، خسته نبود و هیچ جای بین مسیر را به یاد نداشت! . شهادت قطعا یک راه میانبر، به هدفی والا از حیات و به سمت مقصد است. در بین مسیر این فکر به ذهنم رسید؛ مفهوم پرواز چیست؟

آنها اگر جان یک انسان را گرفته بودند، یک حق زایع شده بود و اگر یک انسان مومن را می کشتند، دو حق و اگر یک انسان مومن در حال جهاد را، سه حق ستاندنی بود. اگر در مملکتی غریب خونش پایمال شود؛ چهارمین حق انتقام سزاوار بود و اگر یک سرسپرده حضرت حجت ع و یک انسان مومن برخاسته علیه احقاق حقوق ملتی مظلوم، پنج حق باید ادا شود. برای این شهیدان مضمونی تحت عنوان زیر به اندیشه ام آمد؛ "هؤلاء الشهداء كانوا رموزًا من الأبرار والغرباء" (این شهدا انسان‌های پاک و غریب بودند).

قلب سیب زمینی

قلب سیب زمینی
در یک آشوب ذهنی و تهیه تدارکات یک مهمانی خدا، ناگهان چشم هایش چیزی می بیند که روحش را به بیرون می افکند. طبیعت به طنز به او از علاقه اش به پروانه ای که در آنجا جان گرفته می گوید و نشانی محقرانه از دل خراب و زخمی اش از عشق!
همه حرف این است که اگر "سیب زمینی سرشت" هم باشیم! گاهی آسیب های زندگی، زیبایی ها را برای ما به ارمغان می آورد و ناشکری ها را به انزوای تحقیر می کشاند! آیا مشاهده یک سیب زمینی کوچک بی نقص، تو را از غصه می رهاند یا سیب زمینی که آن را می شکافی و قلبی خشکیده در آن می یابی!

پنجره ای شکسته

پنجره ای شکسته

گاهی رخنه هایی در بنای ذهنی ما، چو پنجره ای شکسته از یک ساختمان پدید می آید. اگر در تکاپوی سروسامانی برای این اندیشه های آغشته به شکست نباشیم، این رخداد فراگیر گشته و از پنجره به پنجرها و سپس به اصل ساختمان سرایت می کند. پس سخن به شکر آهنگین کن و هر آنچه از سرو صدای دنیا در درون داری از سر برون کن و ز آنچه افزون در طبق داری به درویشی ده و هر آنچه محنت در طریق حق بر تو آمد، دل خوش دار. چو پذیرای آرا و اندیشه های گوناگون شدی، توان گزینش حق در تو قوت گیرد و جهل امانت خود از تو باز ستاند! شفای دل شکسته را نه ز داروی تسلی، لیک از اندیشه سرسبز و گل سرخ به دست دار. جملگی رویش یک جوانه در نهان درختی سوخته هموار تر است.

رفتگر زمان کم کم بقایای خاطرات و خطرات را از ذهن تو می زداید و در این میان زمان خود نیز زینت زندگی است. سازی ز سوز ایام بسازو، در نغمه آن خوش طرب دار که بنیاد بنی بشر در نوای خسران است.

خاطره نمکی

خاطره نمکی

آقایی بود در غایت مکنت مالی! دوستی از او پرسید شما درآمدتان به چه حد است؟! او با لبخندی گفت من برای خدا کار می کنم نه درآمد! آن دوست گفت بی شوخی می گویم و مزاح نکن راستش را بگو؟او گفت آدمی که برای خدا که کار می کند به حقوقش نگاه نمی کند. ما که شاهد این گفتگو بودیم حباب دلمان ترکید و به خنده افتادیم که چطور این آقا آن دوست را به پیگیری پاسخ از آسمان وصل کرد! باز این دوست ما با احساسی از خنده و کنجکاوی پرسید خدا که از دست تو شاکی است، و می گوید؛ هر چی ابر و کوه بود پول های تو را در آن مخفی کرده، جایی نمانده! او که پخته و پرداخته صحبت می کرد گفت آن گناهان من است، وگرنه ما به کم بیش می سازیم.

دوست ما گفت؛ جدی می فرمائید؟! پس ما این چیزارو از کجا می آریم! او گفت شما ورزشگاه‌ها را با هم اشتباه گرفته ای !

پاره شدن نوار مغزی

پاره شدن نوار مغزی!

حین رهسپاری به منزل، همکارم را دیدم و او پیشنها کرد با ماشین مرا به خانه برساند. خانه نزدیک بود ولی او از راهی دیگر رفت و وسط راه گفت من از مسیر دیگری باید ادامه مسیر را بروم! تو از اینجا به خانه نزدیکتری. ما وسط راه هاج و واج ماندیم و از آنجا که باید بخشی از راه را پیاده می رفتیم، مسیر دو سه برابر برایم طولانی تر شد. نوار مغزی ما از غضب پاره شد و به خود گفتم؛ آن همراهانی که مسیر را بدون غرض ورزی طولانی تر می کنند، بشناس!. سرافکنده به خانه رسیدم؛ و پای تلویزیون نشستم. یادم آمد باید تماسی بگیرم. ناخودآگاه با کنترل تلویزیون تماس گرفتم و آن را روی گوشم گذاشتم. بعد از خودم پرسیدم چرا تماس نمی گیرد! سپس یکی دوتا حرف داغ زدم! و با نگاه به گوشی متوجه شدم با کنترل تلویزیون شماره گرفته ام و خنده ام گرفت. در این حین با فشار دکمه ها جهت شماره گیری، کانال به شبکه مستند تلویزیون رفته بود ودر این شبکه مستندساز نیز یهویی در زمان تهیه فیلم فریاد زد؛ مار ، ماررررر ... و ما از ترس در جا پریدیم!!! .... عجب بعد از ظهر درخشانی! اگر یکی یه جن سرگردون هم میفرستاد سمتمون، کلکسیون اتفاقات کامل میشد!

دختری در افسون ماه

دختر در افسون ماه
شب بارانی سردی بود و در حال رانندگی در کوههای پرپیچ و خم نطنز در مسیر رسیدن به شهر اصفهان بودم. در جایی بین کوهها (حوالی دستجرد) و پاک کردن مداوم قطرات باران از روی شیشه، خروش امواج هنر ماورائی را در کوهی احساس کردم و بی اختیار در کنار اتوبان کاشان-نطنز ایستادم. وقتی در آن فضای تاریک، خیس و حین گذر لحضه به لحضه نورها، به آن کوه نگاهی دوباره انداختم، هیئت کوه تدائی کننده دختری عاشق بود که سر بر بالین دارد و به نور ماه در بین ابرهای سیاه، خیره شده است. نامی برای این "کوه بی نام" برگزیدم ؛ کوه "دختری در افسون ماه"! شاید دیو دختری عاشق یا که بانویی اهریمنی اما پرامیدی بوده که با نگاه به ماه، مسخ شده است! در تقارن رویائی ماه بدر(ماه شب چهارده) با ابرهای بارانی و کوهی با این رخسار، گاهی این منظره پدید می آید!.

جهان گردوست

جهان گردوست!

دوستی تعریف می کرد؛ روزی در حال قدم زدن به سمت خانه ام بودم، در دلم این حس پدید آمد که ای کاش "یه چیز مفتی" نصیبمون میشد یا "هدیه ای ناخواسته و نطلبیده" از این دنیا به دست می آوردیم ! مثلا کسی ناشناس یک بسته پول درشت در خانه ام می انداخت، جایزه ای از بانک برنده می شدم یا کسی مالی گران به من می بخشید. در همان زمان، حین راه رفتن در کنار خیابان، ناگهان سه گردو به ظاهر سالم و تازه دیدم!. به خودم گفتم عجب! به چه سرعت و محقرانه خواست ما برآورده شده ! بلاخره این از هیچی بهتر است، بدون زحمت نصیب ما شده و شاید با خوردن آنها استعدادی در ما پدید آید! به خانه که رسیدم با سنگ سه گردو را پشت سر هم شکستم. اولی پوک بود ! دومی مغزی خشکیده داشت و سومی هم درونش سیاه و خراب بود !. چند دقیقه ای به کلافگی گذشت ولی سرانجام مرا به این نتیجه گیری رساند که امیال و آرزوهای عبث و مال مفتی برای آدمی ناچیز و پوک خواهد بود و شاید جهان مبتنی بر خیالات، جملگی به مثال گردو است! روزی آن را خود می شکنی یا برایت می شکنند و درونش تهی میابی.