پسر سنگکی

پسر سنگکی
عید باستانی نوروز، رب النوع همه معانی آفرینش و رستاخیز برای ایرانیان است. در واپسین روزهای منتهی به آن، جشن چهارشنبه سوری چون درگاهی از جنس آتش و به سنت ابراهیم، بندگان را پس از تطهیر به سال جدید رهنمون می کند. این روز آتش و پاکسازی، در گذر زمان مبدل به روز انفجار، صداهای ظلمانی و دود شده است. به طور قطع با این بدعت ها طبقه "جنیان و اجنه" که ماهیت وجودیشان برخلاف انسان خاکی، از آتش است، بیشتر از این مراسمات لذت می برند. همانطور که در گوشه و کنار این نمایشات، افراد انسان نمایی را می بینی که سم داشته و یا با چشمان غیر انسانی به تو می نگرند!. جنبه مثبت وقایع چهارشنبه سوری این است که یک مانور نظامی هر ساله برای ایرانیان رخ می دهد و بالطبع ترس آنها را از انفجار و صداهای مهیب جنگی کمتر خواهد کرد. اما پسرک قهرمان قصه ما، پسر بربری فروش یا پسر لواشی یا باگتی نخواهد بود. حتی پسر تافتونی، پسر فتیری و شیرمالی هم نیست، بلکه او پسر سنگکی است!. چند روز پیش صدای بمب و انفجار ترقه های مهیب در زمین برهوتی در کنار مترو آمد. سه الی چهار جوان در تاریکی در حال دور شدن از محل بودند. دخترک ایستاده در ورودی کافه ای خلوت با خنده به صاحب مغاز می گفت؛ پسر سنگکیه است. او را می شناختم پدرش شاطر و پسر خمیر گیر بود و برخی اوقات به من می گفت نمی خواد صف بایستی، به جلو بیا نانت را بگیر!. این صدای محبت آمیز یک لنگر گران از حس مثبت از او در خاطر من متصل کرده بود و با این عملیات انفجاری او تا استانه جدایی از لنگرگاه افکار مثبت در مورد خودش، پیش رفت. کسی که در کنار تنور مثلثی آتش می ایستد و نانی مثلثی چون سنگک می پزد، بلقوه به آتش بازی و چهارشنبه سوری علاقه دارد. شاید تبحر خارق العاده ای هم از او سر بزند. در این میان اگر سطح فکری را بالاتر ببریم، مثلث افرادی که قادر به تغییر معادلات بزرگ در جوامع ما هستند عبارتند از؛ شاگرد شوفر، شاگرد سنگکی و آبدارچی!. برهان قاطع در این رابطه بدین سمت است که کسانی که گنجشک روزی هستند " نمی توانند نقش یک سپر" را برای جامعه بازی کنند. ممکن است مصائب و سختی ها آهن وجودی آنها را گداخته و از آنها نیزه برنده ای برای جامعه بسازد.روی هم رفته در ایران زندگی سخت و طاقت فرساست ولی در ایالات متحده و دول اروپائی زندگی سرشار از شادی و اما سبک از معناست. آن زندگی رضایت خاطر تو را خواهد گرفت، ولی ارزش های زندگی تو انزوا نشین شده و به مادی گرایی سوق می یابد. در ایران انسان به طور پیوسته آرزوهایی دارد و دعا و مناجات و معنویات را برای حصول به شرایط ایده آل لازم می شمرد. اما در فرنگ تو خود را در شرایط برد-برد می پنداری و به دنبال کشف طبع و بلندپروازی های متنوع خود هستی. تفاوت بارز ایران با اروپا و امریکا به مصابحه تفاوت ماهیت انسان با هوش مصنوعی است! سازوکار هوشمند، پیشرفته و پاسخگو که با همه جوانب باز تصنعی است در مقابل یک موجود کند و با هوش متوسط اما واقعی! در ایران پسر سنگکی می شوی و در انجا سوپرمن یا پسر موشکی!. ما در اینجا بازی را انجام می دهیم و مهره های واقعی بازی هستیم. ولی در آنجا بازی رباتیکی زندگی در جریان است و برای بازی های جهان سومی ما نیز سعی می کنند عروسک گردانی کنند. تفکر عامه این است که در این سرا پدری می بایست دانه ای کاشته و خوشه گندم برداشت کنی و سپس با "سنگ بزرگ" آرد آن را بستانی. سپس آرد را به واسطه آب خمیر کرده و با آتش و "سنگ ریزه" نان می کنی تا در نهایت به سفره برود و بخشی از غذا شود. در ایران تو نان می پزی و در فرنگ تنها در سر سفره نشسته، اطعام می شوی. جریان از شرق به غرب جهان را جهت پیشرفت و ترقی همه و همه را در یک نظم می دانند. نظمی طبق تعریف ارباب رسانه ای از بندشدن سنگی بر روی سنگ دیگر در خانه پدری قرار می گیرد و با نظم تکنولوژیک و فرهنگی ساختگی در آن سو به اعتلا می رسد. بحث این است رفتار ها و نگرش ها و محیط زندگی امان تا چند اندازه علم محور و تا چه اندازه غریزی و از آن سو تا چه میزان غنی از اخلاق انسانی و معنویت باشد. گاهی ما برای بهره مندی از یک نان دستی و محلی به روستا پناه می بریم و آن را به آئین انسانی نزدیک تر می بینیم. ای کاش نان را به هر نوعی می پزیم، آن را به غفلت نخوریم! من به شیوه غربی دنیایی از علم و قدری فرهنگ آموخته ام ولی به شیوه و نگاه شرقی، آن را خواهم آراست و به شکوه و استواری خواهم رساند.

پامرغی

پامرغی
امروز چندین بار به یاد آن خاطره پامرغی چهل دقیقه ای در دوره خدمت سربازی افتادم. در نیمه های تاریکی آسمان و حین خشم شب، به جهت آمادگی رزم، دستور به انجام پامرغی و پاکلاغی مشقت باری را به ما دادند. چه سختی و چه استحاله انرژی مثال زدنی بود!. تا چند روز همه عضلات بدن ما پر از انواع خستگی و درد بود. گاهی از گرفتگی و رعشه عضلانی از درد به خودم می پیچیدم و شبیه ربات ها قدم می زدم و در موارد حاد تر می خزیدم! روال معمول بدین صورت است که دکترها را در خدمت، پامرغی نمی برند. ولی دسته ما به سبب شلوغ کردن بدین افتخار مخوف نائل شد! این دسته دکترها به سبب آمادگی جسمی پایین از فردای آن روز مضمحل و از کار افتاده شد. در مورد شخص ما دوستی می گفت؛ به کس و کارت بگو برات "سوپ پای مرغ" درست کنند تا زود خوب شوید! آنها درست کردند ولی تاثیری نداشت. آن دیگرب گفت به کس و کارت بگو برایت مرغ سر ببرن و قربانی کنند تا زودتر خوب شوید. آنها انجام دادند ولی باز افاقه ای در حال ما نکرد. تقلید حرکات پای مرغ و کلاغ کار بسیار طاقت فرسایی بود ! از نگرش سازنده تر بهتر بود "پا خروسی" رو به بچه ها پیشنهاد می کردند، زیرا با با این محاسن و سیبیل های دسته ما، پای مرغی برامون افت شخصیتی داشت. در آن ایام خرامیدن و گام برداشتن به مدل انسانی به نظر دوست داشتنی کار عالم و به مثال راحت الحلقوم برای ما جلوه می کرد.البته ای کاش گزینه "پا اسبی" رو به ما پیشنهاد می کردند تا یورتمه ای می رفتیم!. از نظر تکاملی، منطقی تر هم به نظر می رسید چون اسب از نظر تکاملی به انسان، در درخت زندگی نزدیکتر است!. شب ما در خیمه کوچکی خوابیدیم. چون سرد بود انگشتان پاهای منو همرزم ها بی حس شد. ولی در این تمرینات اسلحه به من می ساخت و هدف هارو خوب زدم! شانس با من همراه بود که دکتر بودم به سبب تیراندازی به مرز اعزام نشدم. البته نام دکتری بلند است ولی شهرش خراب! و این مفهوم با نگاه از دور به دکترها معلوم نیست. بعدا که دو سه سال گذشت، در باشگاه بدنسازی دو سه نفر را مشاهده کردم که جوراب فانتزی پامرغی پوشیده بودند! چندش بود و مرا به آن لحضات طوفانی سختی برد! بعدها دستگیره در و آچار مدل پامرغی هم، در بازار مشاهده نمودم. به یاد دارم در ان لحضات مشقت بار پامرغی رفتن، سروشی غیبی در حلزونی گوشم ندا کرد که تو در میانه راهی و تا روزی که ترازوی زندگی ات به تعادل رسد، بالا و پائین های بسیاری را تجربه خواهی کرد!. حالا چند صباحی است حس درونی ام این است که از آن مراتب گذشته ام ولی تنها پیشرفتم این بوده که به مرتبه تقلید حرکات سر مرغ، سر کلاغ یا حتی شاید سر طوطی رسیده ام. البته حرکات سرمرغی، آن درد های عضلانی را ندارد، ولی درد وجدان پی در پی به سراغم می آورد و آواز دلخراش و غرغرهای آن ملک خیر اندیش را پیوسته می شنوم. من با رهیابی به جایگاه بالاتر که همانا "انسانم آرزوست" فاصله دارم. ای کاهش از تقلید ها وخوی و خصلت های جانورانه، به ذات احدیت به واسطه انسانی گری پیوند می خوردم. ای کاش مرغ دلم می پرید و از قفس تن به آسمان پناه می برد و با آبی کبریا همرنگ می شد.

اسب درست

اسب درست
آقایی از دوستان می گفت؛ در دوران دانشجویی ما را به کلاس اسب سواری از طرف دانشکده دعوت نمودند. برای مدتی یکی از علایق هفتگی ما هنر ورزی کلامی و مهمل گویی چند نفره در آن برنامه مهیج بود!. در فاصله ای کوتاه، کلاس به سه بخش اسب سواران، دوست داران اسب سواری و شرط بندان تقسیم شد. جمع پنج نفره ما از مشتاقان اسب سواری به حساب می آمد، که به سبب ترس از ارتفاع و سقوط وقت خود را در گوشه ای از پیست اسب سواری می گذراند. بدین صورت در آنجا به زمین و زمان سخره گرفته و اوقات خود را به گپ و گفتگو و بطالت می گذراندیم. در یکی از روزها شاهرخ (با نام مستعار "فک اندر جلو" یا پنگوئن)، سوالی بامزه ای را با طنازی محض از جمع پرسید؛ "ای همکلاسی های زیرآب زن و خودشیفته! به نظر شما فرق بین اسب، خر، الاغ، قاطر و یابو با هم در چیست؟" پسرکی با نام مستعار عقرب (بهروز) گفت؛ تفاوت اسب با سایرین به مثال تفاوت نجابت من با شماها است. ما چهار نفر دیگر به مثال توله پلنگ های طعمه دیده، سرهایمان را به طور هماهنگ به سمت او چرخاندیم. کیهان (با نام مستعار روباه) رو به عقرب گفت؛ چه اسب شاهی باشی و چه یابو، در آخر باز درازگوشی ! وقتش است پندی محکم بگیری؛ زندگی هر کس دایره ای در معرکه توانستن، تحمل کردن، نتوانستن و نخواستن و در آخر باختن است. اسب آن بخش توانستن است نه تمثیل تو نسبت به دیگران!.حال چهار نفر دیگر با خیره شدگی هماهنگ، نگاهی آهوانه به او کردند. عقرب به روباه با لبخند گفت؛ همینه! با چنین خری شوخی کنی با دمش سیلی میزنه!. در آن میان سامی معروف به جغد پیر، گفت؛ جامعه خر دوست است و ثروتمندان و عقلا جهان اسب دوست! و آن سه تا درازگوش دیگر نیز میانه تمایلات جمع و اکثریت هستند. مادرم همیشه با اشاره به من، به پدرم می گفت؛ اسب چموش رو با کمربند به راه نیار و اگر مردی با تعلیم برانش!. زمان هایی هم که از من مایوس بود می گفت؛ خر با زدن اسب نمی شود! و این پدرسوخته از کره گی عقل و دم را با هم یکجا نداشت!. اگر صدای ما هم در می آمد خواهرم می گفت؛ خر رو زدی بابا، حالا صدای گوشخراش عرعرشو باید بشونیم! ای وایییییی. زکریا (با نام مستعار کلاغ) به عنوان زرنگ کلاس گفت؛ الاغ کمر صافی دارد، اما کمر قاطر، انحنای کمی داشته و درست شبیه انحنای کمر اسب است!. قاطر بزرگ‌تر از اسب، ولی قد هر دو، برابر است. الاغ نیز نام دیگر خر ماده است!. یابو معکوس و برعکس قاطر است و از والدین از نوع اسب نر و خر ماده، پا به جهان می گذارد. ما با نگاهی فرزانه وار به او نگریستیم! جابر (معروف به تمساح) به او گفت؛ عالیجناب با این فضل فروشی، پشت گوش های همه ما را مخملی نمودی! من گاهی خر بودن را تجربه کرده ام؛ برخی اوقات مثل خر در گل گیر کرده ام، با شما شوخی خرکی کرده ام یا مجبور شده ام جور شماها را بکشم!. نکته اش این است که در کل در هیچ زمانی خر بی صاحب نباشید، وگرنه هر کس از راه رسید سوارتون میشه! کلاغ بی اعتنا ادامه داد؛ الاغ ها حیوانات اجتماعی هستند و یک الاغ تنها نیز حتی می تواند با گروهی از بز ها زندگی شادی و پر غروری داشته باشد. اگر سفر خواستید بروید و هیچ اسباب مسافرتی نداشتید، الاغ ها همسفران بهتری از اسب ها هستند! و در هر پستی بلندی، یار سفرند. از مراتب الاغ همین بس که اگر فکر کند کاری خطرناک است، هرگز آن را انجام نمی دهد. مثل شما نیست که در کل روزگار را به صورت گلادیاتوری طی میکنید. اگر می خواهید الاغ دوست شوید الان وقتش است و بشتابید! الاغ در مقایسه با اسب توانایی تفکر و تصمیم گیری بهتری برای تضمین امنیت خود را دارد. من از این همه اجحاف افکار عمومی در حق الاغ متعجبم! زیرا برخلاف اسب ها، الاغ ها به آسانی وحشت زده نشده و رَم نمی کنند. من (مراد معروف به گراز در آن زمان) گفتم؛ با این اوصاف از الاغ، پس ما تا به حال روی اسب بازنده شرط بسته بودیم و "اسب درست الاغ" است. در این لحضات به سبب رگبار حقایق، یاران سر را در خرقه فرو برده و کسی را یارای سخن نبود! کلاغ گفت؛ انعقاد کلام را کامل کنم که آگاه باشید یابو و قاطر هم در کل عقیم اند و بی بخار! من گفتم به طور کلی پس درازگوشها خیلی مورد تظلم قرار گرفته اند. کلاغ که از غار غار خسته نمی شد ادامه داد؛ خرها عموماً صبور، مطمئن، باهوش و خلق و خوی یکنواختی دارند و درازگوش تر از سایرین هستند.قاطرها نیز کم نیاورده بر خلاف اسب‌ها، مثل خرها هوش بالایی دارند و شیر خوبی می دهند. تمساح با آن شلوار یخچالی اش آرواره هایش را باز کرده و حین خلال دندان زدن گفت؛ پس قاطر ها و خرها درکشان از زندگی نسبت به اسب ها فزونی دارد. اسب ها به قول مربی مان زودرنج، ترسوتر و حساس اند! از آن طرف هم می گوئید آن یابو و قاطر هم حاصل یک اشتباه محاسباتی اند. باری به هر جهت شده این عالم درازگوشی!. من نیز که می خواستم از قافله جا نمانم و مکاید فروان در چنته داشتم، بسیار ماهرانه گفتم؛ طعنه های شانس خرکی، خر غلط زدن، خر کیف شدن، خر به باغ بردن و آواز خر در چمن را شنیدن، حالا برای من با این توصیفات، الفاظ فوق از پایه جا افتاد!. در این مباحثه با اشتراک نظرات قوه عقلی جمعی ما در رابطه با این درازگوشان ارتقا جهش واری پیدا کرد. پرسنده سوال گفت من در حال فنا هستم و زبانم چرخیده. با این نکات شما، به تکلف و زحمت تعقیر عقیده افتاده ام و اسب دانسته های قبلی ام رم کرده!. من حتی یک رگم از حقایقی که زکریای خودشیرین برایمان مکشوف نمود، آگاه نبود. یک سوال دیگر می پرسم ؛ "شما دم اسب بودن را ترجیح می دهید یا سر خر بودن را ؟" کلاغ به جغد پیر برای پاسخ نگریست و او گفت؛ من نه دم اسب می خواهم باشم و نه سر خر و نه حتی تن قاطر! من نعل سم آن دارزگوشی هستم که بار حلال به جهت درست برد و یا صاحب خردی را جابه جا می نماید. جملگی ما که این سخن را شنید، به مثال خرهایی که جو آنها زیاد می شود شروع به لگد زدن و جفتک پرانی کرد!. کلاغ با خنده گفت آدم نیاز به دم یا سم یا سر بودن این حیوانات را ندارد، بلکه در گذشته هر کس یک اسب و یک شمشیر و یک زن وفادار داشت پادشاهی می کرد!. فقط هر وقت دیدید یکی از این سه را نداری یا اسبت مرده، در هر جای راه زندگی هستی، به سرعت پیاده شو!. پنگوئن گفت حالا دیگر این لطایف را بسط ندهیم و دراز گوشان را بیش از این مدح و ثنا ننمائیم. رفقا در کل دقت کنید تا انجایی که من اطلاع دارم جنیان نیز پاهایشان سم دارد و از روی سم نمی توان درازگوش بودن را تشخیص داد. در همان دقایق نماینده کلاس (با نام مستعار چوپان دروغگو) از دور، ما را صدا زد تا به گروه اصلی همکلاسی ها ملحق شویم. عقرب گفت؛ بچه وقت عوض کردن پالونه! فرز باشید.

یحیوی؛ قطعه ای از بهشت

آقایی می گفت؛ ما جهت انجام پروژه ای می بایست مطالعات گسترده و صنعتی را برای نخستین بار در کشور انجام می دادیم. به سبب پیچیدگی بسیار زیاد و ابهامات متنوع در آن کار، در برخی مراتب حیران و سرگشته شده و از هیبت ندانسته ها به دریوزگی و استیصال فکری می افتادیم!. آبرو و اعتبار ما به شدت در گرو به نتیجه رسیدن این پروژه بود و می بایست با مدرن ترین تکنولوژی های جهان بدون کوچکترین آموزش قبلی دست و پنجه نرم می کردیم. در ابتدا پیوسته متوسل به ائمه اطهار می شدیم و از آنها ظرفیت فکری بیشتر و درک علمی بالاتر درخواست می نمودیم. گشایش های شیرینی در کار پدید آمد، اما کمی اتصال ما ضعیف بود و نیاز به حلقه مرتب کننده ای به این وجود مقدس ائمه ع بود. به دیدار مزار علمایی چون برادران طباطبایی و آیت الله بهجت و مطهری رفتیم در مزار آنها پس از فاتحه ای از آنها طلب امداد و کسب شفاعت برای ما از ائمه را نمودیم. بدین ترتیب به طور جالبی در جاهایی که کار متوقف می شد کسی به ما نکته ای می گفت، یا در بحث به مطلبی پی می بردیم و گاهی نیز به طور ناخوادگاه فکری غریبه ای از عالمی دیگر به ذهن ما خطور می کرد. در این حالت برخی اوقات مطالبی روبروی دیدگان به طور عیان می آمد و از سوی دیگر رخدادی غیرمترقبه سبب هدایت ما به سمت و سوی صحیح می شد. اما همچنان بخش هایی از این فرآیند بسیار پیچیده مبهم بود. در این خلال روزی مطلبی در مورد یکی از شهدای کرج که صاحب کرامت شناخته می شد، خواندم. بدین صورت یک ظهر گرم تابستان که در راه انجام آن پروژه در ماموریت بودم با رقت قلب و به حالت زار از او کمک خواستم و او را واسطه کسب فیض و باز شدن درهای علم از جانب متقین قرار دادم. به طور جالبی ایده های جدید و روش های نو برای ما هویدا شده و آزمایشات به خوبی پیش رفت. این توسلات و یادها ادامه داشت و حتی من نام ایشان را بر پنجره اتقاقم با دست نوشته بودم. به طور خارق العاده ای آن ترکیب بخار و گردخاک تا ماهها سبب شد نام او بر پنجره بماند. پروژه در نهایت به موفقیت بسیار بزرگی نائل شد و تحسین و اعتبار بزرگی را به دنبال خود آورد. از آن پس همه ما را نابغه و تیزهوش فرض می کردند و ما خود در دل می گفتیم؛ گدای درگاه این بزرگان نیز ببین چه ارج و قربی می یابد. هرزگاهی به یاد این شهید می افتادم ولی مجالی نمی یافتم محل مزارش را جستجو کرده و زیارت کنم. در مخیله ام این بود که احتمالا مزارش جای دوری از خانه و محل کار من است و احتمالا در امامزاده حسن در میدان کرج باشد. به سبب موفقیت فاز اول، فاز دوم پروژه به طور چند برابری و با وسعت بیشتر شروع شد. دوباره بازار توسلات ما گرم شده و دروازه انابه و استمدادهای ما باز گردید. روز تصمیم گیر نهایی که فردای آن روز، پروژه می بایست کلید میخورد، تصمیم گرفتم، حین برگشت به خانه پس اذان مغرب از خیابان کنار امامزاده محمد عبور نکرده بلکه مستقیم از وسط خود امامزاده رد شوم. بدین نحو فاتحه ای هم برای امامزاده و خواهر ایشان بخوانم. به طور جالبی با اینکه بدین منظور وارد امام زاده شده بودم اما شلوغی افکار سبب غفلت من از زیارت شد. نزدیک در خروج سمت دیگر امامزاده، ناگهان به یاد نسیان زیارت افتادم و به خود گفتم از همین دور با مشاهده گنبد دعا و فاتحه ای می خوانم. برگشتم به سمت امامزاده و سر را که بالا برم تا گنبد را ببینم،اما دید کافی نداشتم. دو سه قدم به سمت راست آمدم و قبل از اینکه گنبد را مشاهده کنم، متوجه شدم روبروی مزاری هستم که صاحب آن در عکس، به طور ملموسی به من خیره شده! نامش را که دیدم شهید سید مهدی یحیوی بود! بهت زده بر صندلی روبروی مزار نشسته و چشمانم خیس شد. مزار زیبایی داشت و برخلاف سایر مزارها همه چیز آن مزار به غایت زیبا و تازه و تزئین شده بود. برای ایشان فاتحه و آیت الکرسی خواندم و دستی روی شیشه قاب عکس بالای مزار کشیدم. در ادامه وقتی دست را به روی چهره خود جهت تبرک کشیدم ناگهان رایحه ای بسیار خوش بو را حس کردم. رایحه ای که به مانندش را نبوئیده بودم و حس سبکی و شادی روحانی را به من القا می کرد. گلهای نزدیگ را برای منشا بو بررسی کردم ولی منشا بو مشخص نبود. حتی در بررسی مجدد تابلو عکس مزار بویی وجود نداشت و پس از دو سه دقیقه بوی عطر ملکوتی محو شد. بسیار حس لطیفی در آن لحضات داشته و احساس حضور در نور و قطعه ای از بهشت را کردم. این حس در کلام نمی گنجد و گویی به اندازه ۱۰۰ سال کسی با تو صحبت کرده است و وصف دریافت آن معارنی ناشدنی است. گلهای کنار مزار ایشان بسیار زیبا و بری از کوچکترین پژمردگی بودند و این امر در سایر قبور مشاهده نمی شد. انوار سر بندهای با نام اعمه ع از بالای سر سقف ایشان آویزان بود. تو در جایی از زمین ایستاده بودی که حس متفاوت داشته و حضور شهید و نگاهش را کاملا حس می کردی. با خواندن در مورد این شهید والا مقام متوجه شدم این تجربه برای دیگران نیز رخ داده است! من از او شفاعت در پیشگاه ائمه جهت عاقبت به خیری و موفقیت در فاز دوم پروژه را خواستم.

مربی شیرها

مربی شیرها
یکی از دوستان که در امر درمان و تعلیم و تربیت شیرها در باغ وحش بود، مارا بارها به دچرخه سواری در سحرگاه جهت بازدید از محل کارش دعوت می نمود. ما مدت مدیدی این قرار عجیب را لغو‌‌‌ می کردیم و ظن آن را در دل داشتیم که نکند از روی بی مبالاتی، غذای درندگان شویم. با گذشت زمان، در ما حس دوگانه "در دل هوس می و معشوق و بر لب توبه!"، نسبت به این دعوت پدید آمد. بلاخره به این دعوت پاسخ مثبت داده و روزی تعطیل راهی آن محل شدیم. او رکاب زن خوبی نبود ولی از آن سو فک زن قهاری بود.چانه او در طی مسیر یکریز گرم بود و پیوسته از سفرهایش به آفریقا و زیست بوم شیرها می گفت. من به شخصه ظهرها و بعد از ظهرها از باغ وحش بازدید کرده بودم، ولی تماشای رفتار حیوانات در صبح جلوه دیگری داشت. پس از صرف چاشتی، آن دامپزشک مرا بدون فوت وقت دیدار قفس شیر ها برد. شیرها دهانایشان برای غذا باز بود و نعره های دهشتناکی می زدند. او گفت درس اول این است که اگر دندان های شیر را دیدی، حتما دلیلش لبخند زدن به تو شاید نباشد و ممکن است به تو به عنوان وعده غذایی فکر کرده باشد. من به او گفتم؛ مزه گوشت تن من تعریفی ندارد و با توجه به سبک زندگی ام، مغزم احتمالا خوشمزه تر باشد. تنها موجودی هم که مغز میخورد خود انسان است. خوراک کله پاچه نیز ،تاییدی بر این ذائقه است. او گفت شیر اگر شکارش را خود نگیرد، هورمون های هیجان و عطش او خوب ترشح نمی شوند و انرژی اش بر تنش می ماند. در نهایت غذا چندان به او نمی چسبد! درس دوم این است که شیر در اسارت برای نمردن غذا می خورد و نه برای برای سیر شدن!. فرزند انسان نیز به مثال بچه شیر اگر خود طعمه اش را شکار نکند،شیر بیشه به حساب نمی آید و از پدر فضل و عرضه ای به ارث نبرده است. درس سوم آئین شیرها پروری این است که؛ شیر به حرمت نحوه شکار و طرز نگاهش به اطراف سلطان جنگل است نه قدرت یا سرعت و حتی ذکاوتش!. شیر با نظر به هر حیوانی به فکر شکار اوست و آن حیوان برعکس با دیدن شیر به فکر فرار! پس او هیچ هراسی به دل راه نمی دهد و پس از هر شکار نیز برای حیوانات دیگر بزل و بخشش کرده و انعام می دهد. او به مزاح ادامه داد؛ خوب آقای دکتر شما با این اوصاف ترجیح میدهی در زندگی دم شیر باشی یا کله روباه؟! من پس از درنگی به او گفتم اگر آن شیر، تقدسی نداشته باشد‌ کله روباه را بیشتر ترجیح می دهم، چون آزادی در عمل و تفکر به مسائل دارم!. دم شیر بودن و یا به تعبیر دیگر یک واگن از قطار بودن نیاز به خودسپردگی محض به سر شیر و در مثال واگن، به لوکوموتیو در رأس آن قطار دارد. من به اطراف آن دامپزشک که توجه کردم؛ سگی را دیدم که پیوسته در اطراف شیر پیری از پشت نرده ها، واق واق می کرد. تا شاید با قلدری و پهلوان پنبگی آن شیر را بترساند. اما به محض اینکه سایر شیرهای جوان می آمدند، دور شده و سکوت می کرد!. به نظر می آید شیری که پیر می شود بازیچه شغالان و سگ ها می شود. به طور برابر انسانی که گذر زمان سبب ضعف و اضمحالش شود، دچار چنین مواجه ای با فرصت طلبان خواهد شد. لازمه شیر بودن آن است که بایستی حضور شغال و گرگ را به عنوان رقیب و حتی سایه کرکس را به عنوان لاشخور بر بالای سر خود تحمل کنید. آیا افراد توانمند و پیشرو در زندگی بدین صورت حیات متعالی را با آدم هایی مشابه این حیوانات، تجربه نمی کنند؟. به او گفتم در باغ وحش همین چهار شیر را دارید؟ او در جواب گفت؛ از نظر منفعت ۴ خر و الاغ ارزششان بسیار بیشتر از ۴ شیر است! هم شیرشان با ارزش است و هم محتوای گوارش شده آنها عنبرالنساست و هم باربرند!. او ادامه داد که پس زمینه تفکر متصدیان باغ وحش شاید به این نظر که نگهداشت خر و الاغ به جای یک حیوان صرفا گوشت خوار به صرفه تر است ، نزدیک تر باشد!. پرسیدم اگر نظرشان بدین علت است پس اصلا چرا در بیشه شیر نگه می دارید؟ او گفت؛ درس چهارم این است که نگه داشتن شیر برای این است که مردم باورشان شود اینجا باغ وحش است. به طور ناخودآگاه شیر نماد ذهنی مردم از سطان جنگل و باغ وحش است. شناخت اغلب انسان ها به طور معمول بر اساس الگوهای ذهنی جامعه و آموخته هایشان از رسانه های سفید، سیاه و زرد است. جهان و هر چه در آن دروغ است و هروقت تو این دروغ را راست پنداشتی شیری در باغ وحش نخواهی داشت!. بر خلاف سگ ها، هیچ کس بر گردن شیرها غلاده طلا نمی بندند و به او پاداش در خور نمی دهند. او پوست و یالش به خودی خود طلایی رنگ و تاج اش است. در ادامه آن مربی بدون اینکه پا روی دم آن شیرها بگذارد غذاهای آن شیرهای گرسنه را داد. در گشت و گذار در باغ وحش از کنار قفس آهوها و گوزن ها که رد شدیم، مشاهده نمودیم آنها پیوسته به کفتارها و گرگ های آن طرف چشمک می زدند. او گفت؛ یک شیر قوی، خودش را دلواپس نظربازی و عقاید ذهمی شکارهایش نمی کند. هر چه اوضاع پیچیده تر شود باز شیرها به شکار موش ها نمی آورند و حقارت آنها را همیشه در نظر دارند. شیر تمام وجودش شیرانه است و حتی از روی پنجه و تکه ای از او جسم او هم می توانید متوجه شیر بودنش شوید. به او گفتم؛ تو درس هایی از سلطنت شیر در باغ وحش به من دادی! حال که در مسیر برگشت هستیم از تو می خواهم نحوه بیدار شدن شیر درون را، برای شکار مشکلات زندگی روزمره به من آموزش دهی. او گفت؛ این از توان من خارج است ولی نحوه زندگی کردن چون شیر در قفس را و پرش از درون حلقه آتش سختی ها را می توانم به تو بیاموزم. من به او گفتم من به این دو آگاهم، اگر می توانی تو به من نحوه بزرگی و سلطنت در زندگی را بیاموز نه روس تحمل قفس و فرار از آتش را! او به فکر فرو رفت و تا پایان مسیر سکوت کرد در انتها گفت شیرها ممکن است مربی داشته باشند ولی مربی ممکن است دل شیر و طرز نگاه شیر به پیرامونش را نداشته باشد.

سرها بریده بینی

سرها بریده بینی
آقایی می گفت؛ چند وقت پیش در یک صبح سرد زمستان در مدار ساعت ۷، از خانه به سمت محل کار رهسپار شدم. در بدو خروج از منزل بر روی زمین خون نیمه خشکی را مشاهده نمودم که از بی آگاهی پایم را روی آن گذاشته بودم! به سرعت احساس ابتلا و نجاست کرده و ۷ قدم برداشته تا کف پای چپم از آن آلودگی پاک شود. به ذهنم خطور کرد احتمال واقعه ترسناکی را در آن روز و یا شاید روزهای آتی بر بخت من مستولی خواهد شد. احتمالا کسی حیوانی را در شب پیش قربانی کرده و از این رو آن لکه های بزرگ خون "دم عبیط" نبود!. پس از دور شدن از آن مکان به سرعت صدقه ای جهت حفاظت و دوری از بلا و مصائب نثار نمودم. طی سه روز آتی آن خون بر زمین ریخته گهگاه به یادم می آمدم و در حکمت آن سرگردان بودم. در بازبینی و نشخوار وقایع روزهای قبل زندگی، به یادم آمد هفته قبل نیز در مسیر "سر جدا شده کبوتر سفیدی" را مسیر گذر خود با حیرت دیده بودم. در آن زمان حین صحبت با یکی از همکاران بودم که به ندرت او را می دیدم و چندی پیش با هم ماموریت مشترکی به شهرستانی برای بازرسی رفته بودیم. به طور جالبی خبری از پیگر او نبود و تنها، سر از تن جدا شداش در جلوم پای من افتاده بود. این حادثه نیز مرا پیش آگهی از وقوع اتفاقی محیر العقول داد. معنای این پیشامدها همیشه برای من جدی است زیرا سبب شناسی رخداد ها را حاصل علت و معلول می دانم. در این کشاکش به ظاهر خون نه بر زمین، بلکه بر پهنه زمان و حواس من ریخته شده بود و آن را بدشگون می دانستم. تا سه روز خبری مرتبط با آن واقعه باز نیامد. اما در روز چهارم از اتفاق شوکه کننده خبردار شدم. از سه هفته قبل بیماری مهلک و خطرناکی شروع به وقوع در گروهی از دام ها و احشام کرده و با تاخیر شناسایی شده بود. این بیماری سبب اتانازی (اسان کشی) گروهی از حیوانات در چند منطقه مرتبط شده بود. تبعات بیماری سبب خسارات قابل توجهی به دارائی های آنجا و چهارپایان زبان بسته شده بود و مضافا از سوی دیگر برای مرتبطین با آنها نیز مخاطرات شغلی و کاری غیر منتظره ای را سبب شده بود. این رخداد خاطره ای دردناک را در ما به جای گذاشت، اما انگیزهای دنباله دار مقابله با این بیماری را در ما بسیار پررنگ کرد. من به همراه گروهی بر آن شدیم که این درد را تبدیل به درمان نماییم و روش تشخیص چنین بیماری را تا آنجا که ممکن است، سرعت و دقت بخشیم. بلاخره پس از یک سال تلاش، چاره ای در کار پیدا شد و تشخیص و پیشگیری از آن بیماری سروسامانی یافت. بدین صورت رخداد آن در کشور به حداقل رسیده و راه بر طوفان های وقوع بعدی بیماری تا اندازه قابل توجهی بسته شد!. پس از این موفقیت بزرگ، یکی از افراد گروه در وصف این وقایع می گفت؛ اگر شکست مقطعی خوردیم باکی نیست! اما داغ آن آتشی را در دل ما برافروخته کرد که تنها با پیروزی و فائق آمدن بر آن لطمه ها، خاموش شد. حوادث به مثال باران بهاری هستند که انتظار بارش آنها را از پیش نداشته اییم. لاجرم اگر در میدان بمانیم اگرچه در زیر آن ها خیس خواهیم شد، اما در این "وسواس چه کنم ها" یاد خواهیم گرفت که "چتر رنگارنگ تدبر، احتیاط و پیشگیری" را با خود همیشه به همراه داشته باشیم. گاهی نیز سبب می شود ریشه آن مشکل را از اساس بخشکانیم! برخی انسان ها در شدائد، به این افکار مانوس می شوند که شرایط بغرنج فعلی تقاص اعمال گذاشته آنهاست. همچنین در این بهبوهه زخم زبان های سایرین، از خود میکروب ها مسری تر است و سبب سرماخوردگی های روحی و روانی در افراد آسیب دیده می شود. گاهی این ملامت ها و طعنه زنی های خصومت آمیز، سب زخم هایی به روح می شود که به حالت صعب العلاج در نهاد ما بر جای خواهند ماند. اراده های ما اگر بر خیر استوار باشد در مسیر پیشبرد امور دوشادوش هم پیش خواهیم رفت وگرنه نخواهیم توانست سرپوشی بر کاستی ها و هرز روی ها بگذاریم.

کوآلایی ها

کوآلایی ها
آقای از اقارب می گفت؛ بیش از یک دهه پیش در دوران دانشجویی دوستی می گفت؛ من بی نهایت به "جانور کیسه دار کوآلا" و اخلاق و طرز زندگیش علاقه مندم. از منظر ظاهر آنها بسیار بامزه و گوگولی بوده و از نظر رفتار نیز تا اندازه ای خنگ و تنبل مسلک هستند. ایشان به طور مکرر مرا دعوت به کافه ای به نام "کافه کوالاهایی ها" می کرد که در آنجا افراد خسته و تیپ شلغمی تردد داشتند. دوست داران آن کافه فلسفه ساده زندگیشان آن بود که زیاد فکر نکن! فقط بخور و بپوش و بگرد و بخواب! روی هر شاخه ای نیز به شما بیشتر خوش میگذرد همانجا بخور و بخواب!. در همان دوران دانشجویی در خوابگاه، ما به فردی که زمان های طولانی و پیوسته در روز خوابیده و خروپف هم می کرد "خرس قطبی" یا به طور محترمانه تر "شهردار قطب شمال" لقب می دادیم! البته هر کسی که به او این وصله خرس قطبی چسبانده می شد، در ترم های بعد دیگران به اکراه و گاهی به اجبار با او هم اتاق می شدند. حالا که در گذر زمان آن اصطلاح را برانداز می کنم به نظرم واژه دقیق تر برای آنها "کوالا" بود! چون معمولا این حیوان حداقل روزی ۱۶ تا ۱۸ ساعت می خوابد و تنها ۴ تا ۶ ساعت بیدار است. آن زمان هم در نیمه های شب است. زندگی این کیسه دار تنها دو بخش دارد و شامل خوردن و خوابیدن است. این جانور تا یک درخت می بیند به آن می چسبد و قوت لایموتش فقط برگ اکالیپتوس است!. من با این واژه کوالا در ذهن به خاطره بازی و جستجو پرداختم. حاصل جستجوی پایگاه ذهنی ام این شد که ؛ مدتی در محل کارم آقایی را می پائیدم که هر روز در نهار یک بطری کوکاکولای خانواده یا دو قوطی کوکاکولا استعمال می کرد. او فرد عظیم جثه و پرزوری بود و در آنجا به او لقب "مجید کوکاکولا" داده بودند. کسی دیگر هم بود که برای تحصیل به کشور مالزی و شهر کولامپور آن رفته بود و در فخر فروشی علمی قهار بود! به او "کوآلا آقا" می گفتند. البته دوستی نیز در این جریانات به نام " کول آقا" معروف بود چون در سر میز نهار داستان ها و خاطرات مهیج و خنده داری برای همکاران تعریف می کرد. از این امور گذشته چند روز پیش در باغی در محفلی صمیمی با برخی از افراد بسیار مرفه دعوت بودیم. در آن مجلس برخی افراد با حیوانات خانگی خود امده و در آن همهمه آقایی با یک جفت کوآلا که او را محکم بقل کرده بودند، حضور به هم رسانده بود. حیوان خانگی سگ و گربه و حتی ایگوانا و میمون برای ما طبیعی بود ولی کوآلا دل همه را ربود! پس از نگاه به آن جانور استرالیایی با شعف از او پرسید؛ نگهداری به چه صورت است و در کل تبریک می گویم چه ایده جالبی! او گفت این گلوله های پشمی من از صبح که ما سر کار می رویم خواب هستند و شب که می ایم همچنان خوابند! و تنها ساعت ۱۰ تا ۳ شب بیدار می شوند و برگ اکالیپتوس می خوردند و شب زنده دارند. از سگ و گربه که مرتب در جنب و جوش بوده و سروصدا دارند و باید آنها را بیرون ببری و نظافت دارند، بسیار بهتر هستند. هزینه ای هم ندارند فقط برگ تلخ و سمی کالیپتوس را برای خوراک می دهید. اکنون نیز به زور برای این مراسم بیدار نگه شان داشته ام. مثل پاندا جثه بزرگ یا خوراک عجیبی چون بامبو و سایر چیزها نداشته و محل زندگی به خصوص نیز نمی خواهند. پرسیدم قیمت آنها چقدر است؟! گفت بسیار هنگفت و گران است و دقیقا نزدیگ به قیمت یک ماشین بی ام و یا مازارتی! سایر مدعوین نیز تعاریفی از شیر، پلنگ، ببر بنگال و خرس هم داشتند و اکثرا در خانه حیوان خانگی داشتند. به نظرم آمد شهر تهران و کرج یک باغ وحش بزرگ پنهان در خود جای داده است! با خود فکر کردم برای من، یگ ماگ قهوه با طرح کوآلا روی آن کفایت می کند، چون علاوه بر عدم توانایی مالی و زمان برای نگهداری چنین جاندارانی، "فاصله آدمیت تا انسانیت" برای کسی که اینها را نگهداری کند مفصل تر و طولانی تر می شود!. در آن جمع دوستانه یکی از رفقا که به مثال نبات سیار بود با اشاره به من که در نخ کوآلا رفته بودم در روبری حضار گفت؛ شما با توجه به شرایط زندگی و اخلاقی تنها حیوان خانگی که می توانی از ان نگهداری کنی "مورچه و سوسک" است. شب ها یک دانه قند و تکه ای نان در بالکن بگذار! تمام!. من گرچه از حرف او خوشم آمد ولی برای جلوگیری از مزحکه جمع شدن رخ عقاب به خود گرفته و با لبخند به او گفتم مرغ، هم تخم میکذارد و هم چلغوز! زنبور هم عسل می دهد و هم نیش! پس به جای این حرف ها، بیانات زیبا تلاوت کن!. او هم گفت؛ اولا تو خودت مثل عقرب زیر قالی هستی و دوما، دست و پای این حیوانات ضربدری قطع بشود، ولی حیوان خانگی تو نشوند!. من نیز نیم خیز شده و او را تهدید به سنگ سار نمودم. من پس از اندکی تامل مشاهده نمودم آن باغ وحش برونی در درون نیز وجود دارد و در خود گاهی خلق و خوی کوآلا (خواب آلو و تنبل)، جغد(شب زنده دار)، ماهی (کم حافظه و بی مخی)، پاندا (همیشه خسته و خنگ)، پنگوئن بی حوصله، طوطی (تقلید بی جا)، گرگ و پلنگ (دریدن و آسیب رساندن)، روباه (مکار و حیل گری) و مار، شیر و عقاب (تمایل به ریاست) را می بینم. از آنجا که ما پس از دیدن هر موضوع جالبی به دنبال سو استفاده از آن هستیم، این ایده که مزرعه پرورش کوالا بزنم بسیار افسون و وسوسه ام کرد. زیرا سالی حتی دو مورد از آنها را به سرنجام برسانم، ثروت بزرگی را فراهم نموده ام.

حلیمه جان!

حلیمه جان
یه صدایی اومد گفت میای بریم شمال؟ گفتم نه، ولی دلم واقعا می خواست. دلم میل به رفتن به دریا داشت ولی اگه دریا هم نشد به دریاچه راضیه!. اون صدا دیگه بهم نگفت و دنبالم نیومد، ولی خاطره ای رو برام زنده کرد. خاطره ای که به یادم آمد این بود؛ آقایی از همکاران به طور پیوسته و یکریز جهت سفر به شمال کشور و خرید زمین و ویلا از ما دعوت می کرد. ما هم سفارشات ایشان را رد نکرده و به بحث های شیرین با او دامن می زدیم!. سه همکار دیگر نیز جسته و گریخته و گاهی به قوت در این بحث ها وارد می شدند. ایشان هر مرتبه که به سفر شمال شرفیاب می شدند در بین مسیر اتراقگاه همیشگی به نام "دریاچه عروس" با نام دیگر "حلیمه جان" را در نظر داشتند. او آنچنان به فضای زیبای این دریاچه معطوف و عادت به حضور داشت که ما را واداشت در مورد آن با ایشان به طور مستمر بزله گویی کنیم. من عرضم به او این بود که انقدر به این دریاچه نروید، این عروسی است که در عقد بسی داماد (مسافر) است. او که با خانواده معمولا آنجا کمپینگ داشت و بساط نهار و چاب آتشی و قلیان فرح انگیزی را می گستراند، در جواب می گفت "عروس زیر تور تازه بهش میگن زن کی هستی!" پس هر کس و آن هر کس هر موقع آنجا برود، شاه داماد آنجاست. باز به او می فرمودند؛ آنجا شاید آنچنان که شما می فرمائید زیبا نباشد و معمولا عروس از راه دور و در عکاسی آوازه دارد!. اگر دریاچه عروس آمدیم و باب میل ما نبود و آن عروس را نپسندیم، چه؟!. آن عالیجناب در پاسخ می فرمود؛ شماها قبل ار رفتن بدانجا خودسازی و جهاد اکبر کنید، مسافر اگر از نظر شخصیتی سنگین باشد هر جا اتراق کند برایش رنگین باشد!. اینجایی که من می‌گویم اگر آب از دستتان روی زمین بریزد، گلاب به جایش بر خواهید داشت. یکی از دوستان به او گفت من که قانع نشدم و عروس تعریفی، آخر شلخته از آب در می آید!. او گفت؛ ببین این ادا اطوارهای شکاکی رو در ذهنت خفه کن و پا در رکاب باش تا یک موقع خبرت کنم بدانجا برویم. دوستی دیگر به آن آقای ساقدوش عروس و داماد که از نظر جسمی کمی فربه بود گفت؛ تو با این همه پرو پاچین چرا انقدر میخوای بری چین و ماچین! بیا بریم همین جاده چالوس خودمان!.
او گفت؛ شما عتیقه ها درست است که هر روز برای من عزیز تر می شوید، ولی تا جلو منقار خود را بیشتر نمی بینید! این همه جای زیباتر است، کمی تحرک را چاشنی زندگی تکراری و کسالت آور خود کنید. شما یک بار بیشتر ازدواج نکرده اید وگرنه می دانستید که عروس خوب در کاه دان و در خفا است و عروس زشت در میدان و نزدیک مغازه ها!. در آنجا افسار شما در دست شکم ها و غرایز شماست ولی در اینجا اختیار شما به دست سکوت مناظر زیبا و حیات وحش و امواج دو رنگ دریاچه! البته در دریاچه حلیمه جان گهگاه ارکست سمفونی قورباقه ها برگزار می شود و لک لک های مهاجر فصلی و لاکپشت های لیله باز را می بینید. از او پرسیدیم ما در آینده نزدیک به رودبار و منجیل و این مکان وسوسه کننده خواهیم رفت، ولی وجه تسمیه دریاچه عروس و حلیمه جان چیست؟! او به دوردست خیره شد و گفت؛ به سبب بازیگوشی باد با جلبک های سطح، دریاچه مناظر زیبایی پدید می آید، از این رو دریاچه به دو رنگ سبز (به سبب جلبک ها) و آبی آسمانی نمایان می شود. بدین تمثیل که گویی عروس دامن خود را ورچیده و تورهای لباسش یکی پس از دیگری بر سطح زمین کشیده می شود. باد که وزش می یابد جلبک ها را از روی سطح دریاچه کنار می زند و رنگ آن آبی می شود. در این معنا، باد آقای داماد است و جلبک تور عروس، و بدین تشبیه داماد تور عروس را به کناری می زند و به رخ معشوق با محبت می نگرد. این راز نام گذاری دریاچه است و حلیمه جان نیز، نام روستای کناره آن و نام قبلی اش است. همچنین آنجا یکی از لوکیشن های فیلم های نامزدی و عروسی جوانان روستا ها و شهرهای اطراف است. بدین قریحه آقای داماد با برگزاری این مراسم در آن مکان به دو عروس پیوند می خورد. او سوگند ابدی به وفاداری و پاس داشت به هر دوی عروس خود و عروس طبیعت یاد می کند!. به هر حال با این تعاریف و شوخی ها فرضیه مسافرت دسته جمعی ما بدانجا جدی شد. مقرر گردید با ماشین یکی از دوستان به صورت چندنفره به آن مسافرت در آخر هفته برویم. اما روز مسافرت چهار نفر از پنج نفر نیامدند که من نیز جز آن نیامده ها بودم!. ما چهار نفر وقتی به اهل منزل مقصد مسافرت را دریاچه عروس و حلیمه جان عنوان کردیم، دچار مشکلات خانوادگی حاد و تحریم های ظالمانه ای شدیم. حتی یکی از خانوم های یکی دوستان ما حضوری تشریف آوردند و همه را تهدید نموده و گفتند ما ساده نیستیم و شما خود را زرنگ ندانید!. او به خانم های سایر دوستان نیز تماس گرفت و در کل کار آن جمع دوستانه به طلاق کشید و دیگر بر سر آن دریاچه بحثی نشد. پس از واقعه، این ماجرا خاطره ای عبرت آموز برایمان گردید و ما در میل وصال به آن عروس ترشیده شدیم.

دندان طلا

دندان طلا
به سبب معاشرت هایم در طول روز، در خواب و رویای شبانه خود را طلافروشی زبردست یافتم. مغازه طلا فروشی دست و پا کرده بودم که بقدری طلا در مغازه فراوان بود که می بایست با عینک دودی به مغازه ام وارد می شدی! گاهی در خواب به خود نهیب می زدم چه سعادتی و چه جلال و شکوهی! حدس احتمالی برای میزان طلاهایم در خواب نزدیک به عدد 200 کیلوگرم بود!. در خواب به خود قبولاندم که من مستحق این ثروتم و شاید به نوعی وارد بازار سکه و طلا شده ام و همه چیز حلال و گوارا است!. ولی باز از خود مکررا سوال می کردم از کجا و به چه سبب صاحب این تفاخر مادی شده ای؟! در بگو مگوها با خودم به این نتیجه منطقی تر رسیدم که یا گنجی باستانی یافته ام و به واسطه آب کردن آن بدین مکنت رسیده ام یا اختلاسی بزرگ صورت داده ام یا اختراعی کرده و شرکتی پرسود تاسیس نموده ام. البته حالات دیگر نظیر به ارث بردن و کشف معدن و سایر گزینه ها با وضع حال فعلی من سنخیتی نداشت!. در خواب خود را در حال انجام کارهای طلافروشی می دیدم و امورات مشتریان را حل و فصل می کردم. ناگهان از آن رویا به بیرون پرتاب شدم و در ادامه خواب مشوشی به سراغم آمد. به خود می گفتم چه کسی کانال خواب من را عوض کرده و چرا با پا گذاشتن روی رگ خواب من باعث قطع گیرنده من شده اند!؟. آن دندان درد شدید،سبب شد در ساعت 2.40 شب به حالت نزار، بیدار شدم. از درد بسیار شدید آن به خود می پیچیدم و نیم خیز در خانه قدم میزدم. در مخیله حدس زدم شاید یک اتفاقی در دنیا رخ داده که این درد وجودی من وسیله و آگاهی دهنده از آن رخداد ناگوار بیرونی است. با مسکن پس از یک ساعت از درد رهیده و باز به خواب رفتم. باز به نیکویی تمام خود را در طلا فروشی دیدم. اما حالا دری فراخ در طلا فروشی باز شده بود و در داخل آن چند مرغ سفید بود! که از اطراف آنها معلوم بود تخم طلا می گذارند! به خود گفتم این مرغ ها از کجا پیدا شده اند و احتمالا دلیل آن همه طلا و ثروت من اینها هستند. شاید من همان غول داستان های لوبیای سحر آمیز هستم که مرغش تخم طلا می گذارد. بی اختیار به سمت مرغ ها رفتم تا آب و دانی به آنها بدم تا تخم بیشتری بگذارند. مثل همیشه تحلیل های علمی قضایا ما را رها نمی کرد و در رژیم آنها حدس می زدم زعفران و زردچوبه یا ذرت است که تخم مرغ آنها طلا می شود. نزدیک آنها که رسیدم مرغ ها به زبان آدمی زاد صحبت می کردند! با تعجب پرسیدم از کجا و چطور بدین زبان آگاهید !!! آنها با صدایی شبیه طوطی گفتند؛ همانطور که شما به زبان ما آشنائید! من بدانها گفتم من از زبان شما چیزی نمی دانم و تنها چند قدقد و قوقولی قوقولی شنیده ام که آن هم برای من نامفهوم است!. آنها گفتند شما صبح ها و ظهر ها قسمتی از غذای خود را به پرندگان و ماهی های حوض مشرف به غذاخوری و حتی گربه منتظر در کنار اتاقت می دهی. زبان آنها که ابراز نیاز و غذا از سر گرسنگی در سرمای زمستان است را متوجه می شوید. نگاه کردن در چشمان مرغ به صورت خیره امر به غایت سختی بود. آنها ادامه دادند؛ تو در دنیا ثروت کلان نخواهی یافت ولی مخلوقات خدا از تو به نیکی یاد خواهند کرد و ثروت معنوی چون طلا نصیب تو خواهد شد. من این عمل روزانه را کاری در خور نمی دیدم. لحضه ای خود را به مثال ورزشکاری دیدم که مدال طلا را در مسابقات منچ و مارپله برده و آن را با دندان گاز می زند!. به هر حال صحبت با مرغ تجربه جدیدی بود و یکسره بدون اندکی قدقد افاضه کلام می کردند. من بدانها گفتم آیا یکی دو تخم مرغ طلا را می شود با خودم به عالم حیات ببرم که آنها با تکان دادن بالشان جواب منفی دادند!. آنها به طنازی گفتند آن دندان درد هم نارضایتی ها و چالش های زندگی عادی هر کس است و هر کس در زمان تولد نیز با یک درد زایمان و یک گریه متولد می شود. بدون سختی ها موفقیت های مادی بی معنا و بی رنگ است. من بدانها گفتم من این طلاها و آن درد دندان را هر دو نمی خواهم ای کاش نصیب من زیرکی و هوشی برجسته می شد. بدین صورت به انسان ها هم خیرم می رسید با ایثار و یاری آنها دولتی بزرگتر از این طلافروشی به من ارزانی می شد. آنها نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند این را از ما نخواهید و به حرم ها مطهر بروید و از صاحبان کمالات این امور را طلب کنید. من تا به حال به پرورش مرغ و خروس به عنوان راهی جهت فراهم کردن املت، کباب و سوخاری فکر می کردم و نه تخم طلا!. حتی به این نیز عقیده داشتم که پرورش مرغ و خروس به مثال کبوتر سبب دورشدن و رفتن اجنه و جنیان از خانه و کاشانه و مزرعه ها می شود. ولی این خواب تخم طلا گذاشتن آنها و ثروت، سبب جدی گرفتن بیشتر مخلوقات اطرافم در آینده خواهد شد. بعد از کمی فکر در مورد تعابیر این خواب به خود گفتم من که تا آخر نمی خواهم در عالم خیال و خواب طلافروشی داشته باشم! پس تا میتوانم می بایست به کارهایم تنوع بدهم. چه صواب صورت دهم که بار دیگر اگر در خواب به سعادت رسیدم، خود را در خزانه داری و غرق در دلارها بیابم؟!