تعادلی نو

تعادلی نو
دنیا فراسوی مکتوبات و تعاریف است و آن را به راستی می بایست تجربه کرد! اگر نقش تو در کادر زندگی ملال آور شد، سفری آغاز کن و تعادلی نو با محیط پیرامون ترسیم نما! که می داند، شاید در نقش جدید درخشیدی و فضای خالی نداشته هایت پر شد! شنیده ام آنجا پشت آن پرچین ها، اقامتگاه و لانه شیران است! هر آن چه در چنته داری بردار و خرامان بدانجا رهسپار شو!

ماهیگیران

ماهیگیران
ای خدا ! رمقی ده به بازوی ماهیگیران دریای سختی! و راهی نشان ده به کشتی های جزایر امید! و مرغان دریا را ز صید ماهی خرد،،، نا امید مکن! نویدم ده به قراری سرجالیز صفا! به چیدن دسته ای از سبزیجات معطر! ریحون، پونه، ترب و شاهی. مرا به قراری برسان در دل درخت های انگور و نار ! و برهانم ز فصل خشکسالی محبت! بیارا مرا به زینت قناعت و به ساعتی از جنس وفا و به رایحه ای ز پاکی حیا! با تن پوشی از درخت دارچین پرنشاطم ساز و به کفشی ز برگ اقاقیا سوقاتم ده! مرا تا بدان جا بر که راز هستی، با غنچه ای از گل بشکافم! و گاهی مجالی ده تا در غروب تلاش،،، خستگی مرد روستایی را به ستایش رنگین سازم! ای خدا، هر نشانی از من در این عالم است از من گیر و در پشت آه کودکان یتیم، پنهان ساز! ز من ستان آنچه مرا دادی تا بی بار شوم و با کوله باری تهی ز شرم،،، به سرزمین نامیرایی پرواز کنم! مرا مرید ارباب عشق کن تا شهنواز حلقه رندان گردم. مرا به حاکمان درستکارت بسپار، تا پایم ز بند رها کنند! ای خدا! آسایش را ز من بستان و به طوفانی از معنا سپارم! تا باز با کشتی از تار و پود بینش،،، نجات بخشم باشی. خداوندا! ماهیگیران را در ساحلی از رونق،،، مملو از بی نیازی ات کن! و در برابر همه اینها، تنها یک سوگند نزد تو به امانت خواهم نهاد! "یادت را هیچگاه از یاد نبرم".

ترمز بریده

ترمز بریده

به نظرم دست های چروکیده ای که به جایی اینکه انگشتان تو را بفشارند و کاری را پیش ببرند، بر شانه تو می زنند و می خواهند به تو امید واهی بدهند، غیر قابل اعتماد تر از یه کامیون ترمز بریده و یا وانت آبی بی ترمز هستند!

مددی ده مرا برای گفتن!

مددی ده مرا برای گفتن!

برخی از حرف ها و چیزها رو نمی شود بر زبان جاری ساخت، مگر اینکه توانی بیابی تا حرف حق را، با مزاحی غیر الحادی بیامیزی.

شاه کلید و قفل ها

شاه کلید و قفل ها
از برایند گیری از مضامین عرفانی و فلسفی بر می آیند دین و مذهب می بایست چو شاه کلیدی همه درهای اعتقاد، فهم و عمل را برای تو بگشاید. برای هرکس این گزاره ها باید متناسب با هم و در اتحاد یود و در محدوده های زمانی نزدیک گشوده شود. اگر یکی را تنها باز کند یا یکی دیگر از آن سه قفل، دست‌نخورده و بکر بماند، و باز اگر در زمان های دور از هم باز شوند؛ فرد دچار تندروی و کجروی می شود یا برعکس لاقید و زندیق می گردد. همچنین ممکن است به کم مایگی و بی تفاوت بگراید. در هر سه حالت از دایره شعور و ایمان خارج شده و متضرر خواهد شد.

همه حرف ها

این ور اون ور نیست......!

نقشه پدر

نقشه پدر

آقایی می گفت؛ در دوره دانشجویی، از شهرستان با سه هم کوپه ای ( دو میانسال و یک پیرمرد) در قطاری عازم تهران بودیم. یکی از این آقایان میانسال مشغول حل جدول بود و در زمان کوتاهی جداول را با هوشمندی پر می‌کرد. دیگری بازنشسته ای بقچه به دست بود و هر بار برای دارو و غذا بدان رجوع می کرد و سومی سیستم گرمایشی جمع بود و راه انداز بحث های آن محفل! به قول خودش یک بازاری لوتی و در کار پوشاک بود. کمی که گذشت آن آقای جدول باز را مشغول کار روی نقشه و سپس نوعی بازی گردشگری در تلفن همراهش دیدم. آن مرد میانسال از من پرسید کارت چیست؟ ما که از مدال آوران، سفرهای ریلی بودیم و انواع بحث های جمعی و نتیجه آن را در سفر می دانستیم، خود را "کارگر علمی" معرفی کردیم. آنها پرسیدند، یعنی چه؟! و ما باز با سکنات جدی گفتیم "همون عمله علمیه"، یعنی در کار نقل و انتقال کتاب و باربری کتب دانشگاهی هستم. آنها معنی کارگر را گرفتند و مرد میانسال و آن پیرمرد پیوسته به نصیحت ما در کار و زندگی و پسنداز سرمایه پرداختند. آقای نقشه باز نیز گهگاهی با بی علاقگی در بحث ها حرفی می پراند و در آخر گفت مهندس عالی رتبه ای در شرکتی دولتی است. پس از سخن ما در مورد عملگی علمی، با نگاهی تیزبین متوجه شوخی من شد و حواسش از تلفن همراهش به جمع جلب گردید. در جایی از صحبت گه بحث از سفر به خارج به میان آمد، او مشتاقانه تر وارد گفتگو شد. او برنامه ای را معرفی کرد که در آن یکی دو ساعت در کوچه های شهر پاریس و بن آلمان با شبیه سازی کاملا واقعی قدم می زند و در آن کوچه به کوچه به طور عینی و واقعیت مجازی، گردش می کند و به خانه پسر و دخترش می رود. از پسر و دخترش پزشکش در خارج گفت. از اینکه آدرس خانه آنها را بهتر از آنها می داند و تمام خیابان های اطراف خانه شان، پارک ها و محل بازی برای نوه هایش را نگاه کرده و او به پسرش مشاوره می دهد کجا برود. بدین صورت اشاره می کرد که تکنولوژی می‌تواند فاصله‌های جغرافیایی و دلتنگی را برایش کاهش دهد و به ارتباطات خانوادگی اش کمک کند، هرچند نتواند جایگزین حضور فیزیکی او شود. از او پرسیدم چرا خود به دیدن آنها در این چند سال نرفته ای، اگر آنها مشکل آمدن دارند؟! ابتدا بحث های مختلفی را پیش کشید ولی در نهایت متوجه شدیم ترس از ارتفاع دارد! من به او پیشنهاد دادم یه کباب مفصل با دوغ محلی و ماست چکیده قبل از پرواز بخورد و سپس سوار شود تا در خواب متوجه ارتفاع نشود! یا در ایران مدتی اسب سواری تمرین کند تا ترسش از پرواز بریزد. و پیشنهادات پیشرفته تر این بود که ترن هوایی و قطار وحشت سوار شود یا حتی یوروجامپینگ برود تا باز راه هایی برای غلبه بر ترسش مهیا شود. مدتی می‌خندید! و ان دو هم کوپه ای هم هاج واج می خندیدند. او گفت برایت داستان پردازی نمی کنم ولی در پیری لذت های زندگی تقریبا اکثرشان به زیر ۱۰ درصد برای تو می رسد و در آن روز فرزندانت برایت جذاب ترین دستاوردهایت هستند. به مثال درخت خشکیده ای می شوی که برگ ها و میوه هایش ریخته و تنها دلش به ریشه هایش در زمین ، که همان فرزندانش است، خوش است! نقشه زندگی ات هم، مرکز ثقلش خانه و آسایش فرزندانت است. آن دو هم کوپه ای هم انگار فینال جام جهانی را تماشا می کردند و حالا مرد نقشه باز گل زده، پس از این صحبت های زیبا، برایش دست زدند! به نظرم در مقام مقایسه بین نقش پدر و فرزند، نقش فرزند بودن دشوارتر است زیرا حفظ حرمت و احترام پدر، بسیار ارجح تر می باشد.

آبمیوه و نکتار

آبمیوه و نکتار

یکی از دانایان این دنیا، به من گفت آب میوه، حتی طبیعی آن، همان اثر میوه را ندارد و چیز دیگری است که فیبر و... آن از دست رفته و مسبب امراض است!. همه چیز در آن، از آن هارمونی و تناسب اولیه میوه خارج شده است! و مواد مغذی آن بالا و پائین شده و تو را مسموم میکند! نکتار (شهد) میوه نیز به همین صورت است! گرچه در ظاهر تو آب میوه میگیری و به تو شعف و مزه غیرقابل وصف بدهد. چه کنیم؟!

دوام آوردن

دوام آوردن
کسی به دیگری می گفت؛ ای رفیق تو به قیمت بردن، مرا از دست دادی! اگر مرا محترم می شمردی، بازی های بزرگتری را از آن خود می کردی و شاید هم اصلا اجباری برای حضور در زمین بازی نداشتی! ای کاش "دوام می آوردی" و دوای دردی بودی. آن کس "صبر" بود و دیگری "شجاعت"!

کودک و موکب

کودک و موکب

کودکی را دیدم شیرینی خود را خورد کرده بود و به مورچه ها به عنوان نذری موکب می داد! به آنها خوشامد می گفت و آنها را بدرقه نیز می کرد. گهگاهی هم برایشان ذکر مصیبت می کرد. بی چیز ترین موکبی بود که تا به حال دیده بودم و حرف هایش بسیار دلنشین و بی آلایش بود.

سودای دل

سودای دل

ما در این مجلس و دار دنیا غذای رنج بار گذاریم و بدان ادویه شادی می زنیم. ای کاش غذا ز سودای دل نسوزد!

سهمگین

انجام کار درست برای آدم اشتباه، از سعی در انجام یک کار غلط به صورت درست، سهمگین تر است

بازار خراب

بازار خراب

تو این بازار خراب باید صبر پیشه کرد! شگفتانه صبر و صبوری اینه که نمی دونی تا چه مدت یا چقدر باید این خط زرد صبر رو، دنبال کنی؟! آیا زندگی و فرصت هاش برای تو صبر کرده یا میکنه که تو براش صبر کنی؟ معلم تجربه با خط کش تحمل، هر روز یه تنبیه جدید رو برای ما کنار میزاره! دوست دارم بدونم اون چیزی که من میگم آیا همون چیزیه که همه شنیدن! اون نور شمع رو فقط دیدن یا سوختن و آب شدن و دود شمع هم به چشمشون اومده. من نمی خوام عمرم رو برای ساختن آرزوهای دیگران بزارم و یه چوب باشم که در شعله شهوت های دیگران خاکستر میشه! یا سیب زمینی باشم که تو اون آتیش پخته میشه! هر وقت دل کسی از صبر و استقامت میشکنه باید سند قطعی برای خوشحالش باشه! چون هنوز قدری پاکی و صداقت تو وجودش بوده که آهنگ شکستنش رو شنیده!

شرمساری

شرمساری

یه حس عجیب و مخلوط "شرمساری و وظیفه شناسی" که اتفاقا متعلق به من هم نیست، گاهی به سراغم میاد! نمی دونم از کجا اومده یا از کی گرفتمش! احتمالا مثل یه بیماری، از معاشرت با کسی که شرمسار بوده و می بایست وظیفه شناس می بوده، گرفتم! برای حلش به نظرم اومد باید برم یه جوری تو یه چیزی "ببازم" و "بیام از اون جریان بیرون"! تا اون حس بازندگی، این حالت قفل شدن رو شرمساری رو باز کنه. توقع از خودمم باید کم کنم تا شاید اون بخش "حس وظیفه شناسی" هم از آشفتگی های ذهنم پاک بشه.

گهواره

گهواره

گول خوردن با گلوله خوردن یا در گور خوابیدن گاهی اوقات در یک راستا قرار می گیرند و در مقابل این سه، فقط یک واژه توان تحمل و ایستادگی دارد؛ "گهواره"!. کسی تو رو گول میزند و تو احساس تیرکشیدن در قلب خود میکنی، گویی که گلوله ای از جانب نزدیک بدان اصابت نموده، و بدنبال آن گور اعتماد به دیگران در وجودت حفر می شود!. با این وجود، کم کم زمان و گذر ایام، چو گهواره ای تو را به این سو آن سو می برد و آرام می سازد و به سردی وقایع گذشته گرما میبخشد.

مردم

مردم
یعنی یه روز میشه مردم از دیدن اخلاقای ما لذت ببرن! یعنی یه روز میشه ما راهرویی برای خوشبختی های مردم بشیم! یعنی یه روزی میشه هر تپش قلبمون برای مردم یک شادی به ارمغان بیاره! یعنی یه روز میشه بفهمیم تنها در قید حیات نیستیم، بلکه حیات در قید خوشی هامونه! هیچ کی بیشتر از "انسان بی سیاست" نمیدونه! اونی که باید برای آدم تا آخرین نفس بمونه، عشق به مردمشه! من تا حالا یه بار بیشتر زندگی نکردم، بعضی کارا تقصیر خودم نبوده، چون فقط یه بار پیش اومده! میخوام همه آدم های دور و برم رو یه دل سیر خیره نگاه کنم، شاید یه روز اونا دیگه "نباشن" و یا من "نباشم" و یا "نباشیم".

گفتگو

گفتگو

شاید بزرگترین سخاوت یک انسان این است که به آدمی که او را آزرده، اجازه بیان و گفتگو دهد و به هر آن چه با نیت بخشش گفت، کفایت کند. گاهی ‌کفایت به معنی پذیرفتن و رها کردن است، گاهی پذیرفتن و بخشیدن و گاهی نیز به معنی احساس سوتفاهم پیش آمده و برگشت به حالت اول است.

جوزی نباشه!

جوزی نباشه

یک کلمه من را از دیروز که آن را شنیدم به طور مکرر، دست به دست و کلافه کرده! "جوزی نباشه"! کلمه خیلی سیالیه! از طرف پرسیدن با کی ازدواج می کنی؟ گفت دو قطبی و نفله نباشه،پولدار و دلدار باشه، معتاد و شیاد نباشه، لب حوضی و جوزی هم نباشه! جوزی یعنی چی!؟ گشتم گفتن یعنی کسی که همش اخماش تو همه، توهم بیش از حد داره و شکاکه! .تعابیر دیگه این بود یعنی جوش نزنه، روی یه موضوع کلید بی خود نکنه، شاید کوتاه شده جلز و ولز کردنه! به مشهدی هم یعنی گردو، جوز زدن به معنی مواد زدن هم هست و جوز هندی و..... کلا کلمه مسمومیه و با دونستن معانی اون یک هاله سیاه دور و اطراف خلق و خوی آدم رو میگیره!

عادی

عادی

انسان ها همه در یک سطح از رفاه و بهرمندی نیستند، عادی بودن و عادی نگاه کردن به دیگران شاید قدرت کنترل بر محیط پیرامونی و عواطف بشری را افزایش دهد.

دویدن و ایستادن

دویدن و ایستادن

او می گفت؛ گر می دویدم از خیلی ها جلو میزدم ولی من تنها راه خود را رفتم و از این رو از باخت هایم چندان دگرگون و اندوهگین نشدم. اگر قامت صداقت و احترام خود را کج کرده بودم از گذرگاه‌های زیادی در زندگی به راحتی می گذشتم! ولی ترجیح دادم راست قامت قدم بردارم و خود را از کج روی ها و خمیدگی ها دور نگاه دارم . هر آن گاه فقط خود بودم نه تزویر و فریب، همیشه حس آرامش خود به خود به سراغم آمده است. اما در این میان گاهی کمتر آن چیز که دوست داشتم، درونیات را ابراز نموده ام!

امین

امین

اگر شخص امین و امنی برای دیگران باشی، از جنگ های روزمره تو کاسته می شود و دشمنانت نیز به مرور سلاح هایشان را در مقابل تو بر زمین می گذارند. در این صورت شاید سردرد تو از گردش دنیا خوب شود.

دانایی

دانایی

میشود حرف امیدوارکننده یا اغواکننده گفت و یک جمع را متحیر و وادار به کف زدن نمود! یا یک واقعیت آزاردهنده اما سازنده را نیز به زبان آورد و به سبب آن بخش اعظم آن جمع، تو را نادان و متهم خطاب کنند. با این وجود بخش دانایی از آن جمع نیز به تفکر فرو خواهند رفت! و به فکر گره گشایی می افتند. کدام را می پسندی؟

بشارت گشایش

بشارت گشایش

انسان غمگین و سرخورده اگر بداند پس از آن احوالات، به سبب گشایش ها تیرگی بخت و اقبال به سوی روشنی می گراید، مصاعب سهمگین نیز، او را از "تعادل" خارج نخواهد ساخت.

دو تنهایی

دو تنهایی

برخی اوقات "تنها" در پی نفس کشیدنم. نه می خواهم ببینم و نه بشنوم و نه به فکر فرو روم! از شرایطی که بدان تعلق پیدا کرده ام لحظاتی جدا شوم و باز به نخستین ثانیه های تولد برگردم. بار دیگر، اولین گریه حیات را در زمان تولد تجربه کنم! و درونمایه شخصیتم تمیز و شفاف باشد و با تکان دستی یا شیئ به قهقهه بخندم. با دستان و پاها حرکت کنم و گاهی به دست پدر تکیه کنم و بایستم. با هر گامی، کفش هایم صدایی بدهد و دیگران از قدم هایم ذوق کنند. به روز اول مدرسه رفتن بازگردم و معلم های سال‌های کودکی را باز ببینم. خانوم توحید، خانوم موسی پور، آقای حمیدی و.... زنگ ورزش و زنگ ریاضی را در تمام طول کلاس به درس معلم گوش دهم و در درس علوم با دوستانم در انتهای کلاس شلوغ کنیم! زنگ تفریح را باز تجربه کنم و اگر شد دعوای مفصلی با قلدر کلاس بکنم! مزه استرس شب امتحان را باز بچشم و به دیکته های همراه با وسواس مادرم گوش جان دهم. آن معلم عربی را که مرا تنبیه کرد باز ملاقات کنم و روز معلم همیشه غیبت کنم. لذت زمان هایی که با دوستان به شنا میرفتیم و شبگردی ها و شیطنت های شب های احیا و چهارشنبه سوری! دوباره مبصر کلاس شوم و راپرت بی نظم و انضباط ها را بدهم. آن دوچرخه سواری ها و فوتبال های دزدکی در زمین متعلق به دانشگاه را تکرار کنم و حسرت های نوجوانی برای ماشین،ساعت و زندگی لوکس را باز احساس کنم! استرس کنکور به سراغم آید و با آن ابراهیم که شب های کنکور برایم در خیابان ها می خواند، قدم بزنم! در گروه بازیگری، کشتی و فوتبال و اردو های فرهنگی باز خود را محک بزنم و درس هایی که نخواندم را دوباره نخوانم!. سال چهارم را که از خود بریدم و در بی خودی رها شدم را دیگر تجربه نکنم! و این قسمت را از کلکسیون نگاتیوهای زندگی حذف کنم! آن موقع باید می دانستم سرنوشت من "تنها" از یک راه به موفقیت نمی رسد. باز برای تحصیل به تهران بیایم و باز شرکت بزنم و باز با آن انسانها که در آن دوره همکلاسی و هم دانشگاهی بودند، آشنا شوم. باز آن حس غمگینی، قصه و تحول وجودی را در خود پیدا کنم و به واقع آن بود که بر زندگی آینده من چیره شد. دوباره بر دریای مشکلات چون پرنده ی مهاجر پرسه ای بزنم و در همهمه ابرهای تصمیم، خورشید را بیابم. شوق عشق و بازآفرینی را دوباره حس کنم. از کوه‌های مشکلات به سلامت بگذرم و در سایه سار اشجار امید به سوی آینده، قدم های راسخ بردارم. دوباره مجلس افروز جمع انسان ها باشم و به حیات آنها دانش و زیبایی بیفزایم. حال ل ل، کمی آسوده تر هستم چون میدانم که هستم، چه دارم و چه می خواهم انجام بدهم! و برخی اوقات شاید ناشنوا، نابینا و لال بودن سبب آرامش و انسجام بیشتر روح است!

آرزوهای خاکستری

آرزوهای خاکستری
آرزو یک خواست درونی فارغ از آگاهی از موفقیت یا شکست آن عطش قلبی پدید آمده است. به یاد دارم برای دوستی فرصت شغلی مناسبی در شهرستان پیش آمد که به سبب ضعف های قانونی، در آن زمان آن جایگاه شغلی برای او مهیا نشد. او روزها و ماه ها و سپس چند سال بسیار سخت را گذارند. شخصیت گذشته اش به سبب نرسیدن به خواسته و آرزویش در آن زمان شروع به فروپاشی و از هم کسیختگی کرد. او در آن ایام ضعیف ترین و سست ترین حالت های حضور خود را در دنیا تجربه کرد و تمامی درهای شکست را برای خود گشوده دید. احساسش این بود که مدتی سفری طاقت فرسا به اعماق حقارت و تیره روزی داشته است. دیر زمانی پس از آن تجربه، کم کم به خود آمد و برای امور روزمره، تفکر بیشتری را به کار بست و در انجام کارها همت مضاعف را سرلوحه کارش ساخت. بدین سان پس از مدتی شغل بسیار مهمی در پایتخت برایش پیدا شد و در آن حوزه بسیار کارآمد و سرشناس گشت. ازدواج موفقی با خانواده موفقی نموده و زندگیش سامان یافت. در این میان همسرش به سبب اجبار شغلی به همان شهرستان که سالها پیش او در آنجا خاطره تلخی داشت، اعزام شد. بدین صورت زندگی او به دوبخش تقسیم شد نیمی در کار فعلی و نیم دیگر در آن شهرستان، و آن مقامی که خود طالب آن بود، همسرش یافت!. او پس از مدتی متوجه شد اگر در آن زمان بدان خواسته و آرزو میرسید به هیچ عنوان آن مقام در حد انتظارات و توانایی های امروزی او نبوده است. حدسش او آن بود به سبب آن آرزو و دلشکستگی در آن زمان و گلایه های بسیار از زمین و زمان، آن مقام به او نشان داده شده است. آن آقا کمی که در کوچه های افکارش پرسه زد به خود گفت؛ هیچ وقت از رسیدن به آرزوها نزد خدا شکوه نکن که او صلاح تو را بهتر می داند. گاهی نرسیدن به یک خواسته ممکن است ما را به راهی بهتر هدایت کند و اگر مثل این مورد از نتیجه آن آگاه شوی به سرنوشت فعلی خود رضایت می دهی. باور این است ثروت و جایگاه می بایست همیشه در نهاد انسان و همراه او باشد و اگر آرزوی ثروت و جایگاه در درونت باشد تو در تکاپوی رسیدن بدان ها باشی تو روزی غمگین خواهی و به سردی وسیاهی در زندگی دچار می شوی.

آرزوهای خاکستری

آرزوهای خاکستری

آرزو یک خواست درونی فارغ از آگاهی از موفقیت یا شکست آن عطش قلبی پدید آمده است. به یاد دارم برای دوستی فرصت شغلی مناسبی در شهرستان پیش آمد که به سبب ضعف های قانونی، در آن زمان آن جایگاه شغلی برای او مهیا نشد. او روزها و ماه ها و سپس چند سال بسیار سخت را گذارند. شخصیت گذشته اش به سبب نرسیدن به خواسته و آرزویش در آن زمان شروع به فروپاشی و از هم کسیختگی کرد. او در آن ایام ضعیف ترین و سست ترین حالت های حضور خود را در دنیا تجربه کرد و تمامی درهای شکست را برای خود گشوده دید. احساسش این بود که مدتی سفری طاقت فرسا به اعماق حقارت و تیره روزی داشته است. دیر زمانی پس از آن تجربه، کم کم به خود آمد و برای امور روزمره، تفکر بیشتری را به کار بست و در انجام کارها همت مضاعف را سرلوحه کارش ساخت. بدین سان پس از مدتی شغل بسیار مهمی در پایتخت برایش پیدا شد و در آن حوزه بسیار کارآمد و سرشناس گشت. ازدواج موفقی با خانواده موفقی نموده و زندگیش سامان یافت. در این میان همسرش به سبب اجبار شغلی به همان شهرستان که سالها پیش او در آنجا خاطره تلخی داشت، اعزام شد. بدین صورت زندگی او به دوبخش تقسیم شد نیمی در کار فعلی و نیم دیگر در آن شهرستان، و آن مقامی که خود طالب آن بود، همسرش یافت!. او پس از مدتی متوجه شد اگر در آن زمان بدان خواسته و آرزو میرسید به هیچ عنوان آن مقام در حد انتظارات و توانایی های امروزی او نبوده است. حدسش او آن بود به سبب آن آرزو و دلشکستگی در آن زمان و گلایه های بسیار از زمین و زمان، آن مقام به او نشان داده شده است. آن آقا کمی که در کوچه های افکارش پرسه زد به خود گفت؛ هیچ وقت از رسیدن به آرزوها نزد خدا شکوه نکن که او صلاح تو را بهتر می داند. گاهی نرسیدن به یک خواسته ممکن است ما را به راهی بهتر هدایت کند و اگر مثل این مورد از نتیجه آن آگاه شوی به سرنوشت فعلی خود رضایت می دهی. باور این است ثروت و جایگاه می بایست همیشه در نهاد انسان و همراه او باشد و اگر آرزوی ثروت و جایگاه در درونت باشد تو در تکاپوی رسیدن بدان ها باشی تو روزی غمگین خواهی و به سردی وسیاهی در زندگی دچار می شوی.

مهاجرت دوستان

مهاجرت دوستان

اون دوستایی که میشناختم و برام عزیز بودن، بسیاریشون مهاجرت کردن! آیا هنوز همون آدم ها با همون اخلاق هایی که دوست داشتم هستن یا مهاجرت ازشون یه نسخه جدید و متفاوت ساخته؟ شایدم موندن من در اینجا، از من یه آدم دیگه ساخته باشه؟! گذر زمان همه چیز رو تغییر میده، ولی امیدوارم حداقل خاطره هامون رو بدون تغییر و دست نخورده بزاره و همچنین سبب مهاجرت از به یاد هم بودن، به افق فراموشی نشه!

کارهای کوچک

کارهای کوچک

شبی در این فکر بودم که فردا باید کارهای بزرگ و مهمی را به انجام برسانم! آن شب بسیار برنامه ریزی کردم ولی در آخر به این نتیجه زیرکانه از کتابی دست یافتم که اگر صبح به عنوان اولین وظیفه صبحانه را آماده کنم، سپس به عنوان دومین وظیفه خانه و تخت خواب را مرتب سازم‌، آن روز بر روی دور پیروزی در انجام کارها خواهم افتاد. احتمالا احیای اراده در انجام وظایف و کارهای کوچک نیروی جلو برنده در انجام وظایف و کارهای بزرگ خواهد بود! مطابق آن تصمیم‌ پیش رفتم و یک روز رویایی داشتم. بسیاری از کارهای بزرگ را که چندین ماه به تعویق انداخته بودم را به انجام رساندم. شب هم به خانه ای برگشتم که همه چیز در آن منظم بود و در و دیوارش را تحسین می کردم.

حکمت

حکمت

حکمت چیره بر جهان شاید این است که موج فکری و تخیل می تواند به ماده مبدل گردد، همانطور که انرژی می تواند به ماده وجرم دگردیسی یابد. باز به طور معکوس ماده نیز می تواند به انرژی واپس گردد!

به نظر می رسد برای ارگانیسم های واجد حیات روند تبدیل فکر و تخیل به ماده پشتوانه انجام پذیری و تاثیر را دارد و برای اشیا و پدیده ها غیر زنده روند استحاله ماده به انرژی! به همین تناسب دانائی و فهم تنهایی و سکوت می آورد و انزوا و طرد شدن از اجتماع دیوانگی و دوگانگی! پس به ناچار آستین های حکمت حاکم بر جهان را باید بالا زد، به ساعت زنگ زده زمان نگاهی انداخت و در آخر با معادله مستهلک رفت و برگشت دنیا کنار آمد.

کشتی نوح

کشتی نوح

آقایی می گفت؛ با دوستی از بزرگان، مدت ها بر روی تولید یک محصول مهم هم صحبت بودیم و پس از توافقات، قرار شد ایشان برای ترقیب شرکت های سرمایه گذار جلسه ای تدارک ببیند. قبل از جلسه به من گفت در حین جلسه، آنها علم و دانش شما را برای این کار می ستایند ولی آن چیزی که سبب اعتماد و اطمینان برایشان خواهد شد همت و توانایی مدیریت پروژه از سوی شما است. البته با شما حرف هایی بسیاری دارم که پس از جلسه خواهم گفت. همچنین با کشتی نوح ع جمله ای بسازید و در میانه جلسه زمانیکه به شما اشاره کردم، آن را بیان کنید!. بدین صورت در جلسه ای که سرمایه داران به نامی در آن جلسه حاضر بودند. این دوست ثروتمند در شروع با آن لحن لات معابانه همیشگی اش گفت؛ "رفقا هفته پیش پسر برادر ما رفته بود اروپا گردی! سوقاتی برای ما، یه پاکت قرص های افزایش طول عمر که خیلی هم گرون قیمت هستند، آورده! حضار کمی از این شروع غیر عادی لبخند زدند و یک خانوم میانسال و رئیس یکی از شرکت ها پرسید؛ آیا تنها برای شما آورد؟! گفت آره، ولی چون خانوم ما با زیرکی متوجه شد، در حال حاضر تعداد آنها رو شمردیم؛ و هر روز یکی ما میخوریم و یکی اون! کسی هم تقلب نمی کنه!. جلسه ای لحظاتی از تبسم حضار منبسط گردید! کسی دیگر پرسید برای چه مدت قرص دارید؟ آیا هر روز باید بخورید؟ گفت برای چند ماه کافیه و هر چند روز باید یکی مصرف کرد! تموم که شد یکی از بچه هارو میفرستیم بلاد مترقی! تا قرص حیات برامون بخره، تا باز افزایش طول عمر ادامه بدیم!. ولی به خانومم گفتم تو باز مصرف کن، ولی اون موقع من دیگه نمی خورم. در بدترین حالت دو سال زودتر از تو میمیرم!. من رفتم اون دنیا، مقدمه چینی میکنم، شما با هماهنگی بیای و بهت مثل ما سخت نگیرن!. آقای دیگر پرسید؛ کدوم نوعش رو خریدید من هم قرص هاشو دیدم ! گفت مدل گاوچرونیشو (اسپانیایی)! اون آقای دیگر گفت اگر باعث افزایش طول عمر نشد و مرضی دیگری دچار شدی چه؟ گفت؛ خطر کردن نصف پیروزیه و من همزمان استرس هام رو هم کم کردم تا اثر قرص طول عمر، تصاعدی بشه!. من در آن جلسه مهمان بودم و سعی می کردم نگاهم را از او بدوزدم! تا تلاقی چشم ها صورت نگیرد، که شاید دلیلش شرم از نظردهی در آن جمع مرفه بود. ولی با اشاره به من، نظرم را جویا شد. من پرسیدم آیا می‌شود قرص ها را اصلا نخورید! چون در این حالت من احساس حضور در محضر حضرت نوح ع را دارم. لبخندی زد و گفت این جلسه همان کشتی نوح است! یکی دیگر گفت ما که سوار شدیم آن آدم هایش هستیم یا موجوداتش؟! چشمان دوست ما برقی زد و گفت؛ بحث من اینه شما فرقی نمی کنه چه هستید، باید فرضتون این باشه که با من تو این برنامه سودآور در یک کشتی هستید. یکی دیگر گفت کشتی تایتانیک نباشه که به کوه یخ بخوره، ضرر کنیم؟! خندید و با اشاره به من گفت؛ نگران نباشید برای شما ملوان زبل آورده ام!. اگر کشتی سوراخ شود من هم آسیب مالی می ببینم شما هم ضرر میکنید و اگر سود هم کنم باز شما هم سهیم هستید. در این کار اقتصادی اگر سرمایه گذاری کنید به احتمال زیاد به ساحل نجات و آسایش میرسین، اگر یک درصد هم باخت دادین,، من ضمانت میکنم تو طرح های شما پای شما خواهم ایستاد. بدین حربه و طرح موضوع تمسخرآمیز، او موفق شد تا آن هدف مورد نظرش را، به صورت واگنی بر روی ریل نظرات اعضای جلسه به حرکت در آورد. در ادامه برنامه سرمایه گذاری خود را به طور کاملا شفاف شرح داد و در انتها گفت این نسخه من بود حال می توانید عمر کاری خود را با من طولانی تر کنید یا همینجا تمامش کنید!. به فکرم رسید که بسیاری از افراد کاردان، شرایطی که ما برای اولین بار با آن مواجه می شویم را بارها تجربه کرده اند و از مسیرهای غیرمعمول بحث را پیش می کشند تا امکان جبهه گیری و یا واکنش های منفی به آن موضوع، به حداقل برسد. در این هنگامه مزاح حساب شد نیز بخشی از پیشبرد کار را سبب می شود. آن دوست ما بعد از جلسه گفت؛ حال که بحث را موفق پیش بردیم می بایست از این بعد "در دوجا زندگی کنی" یکی در احوالات فعلی و زندگی معمولت که در آن هستی و دیگری در آن هدف دوردستی که بر روی آن سرمایه گذاری شده است. ما یک کار غلط را نمی خواهیم درست انجام دهیم بلکه یک کار درست و حساب شده را باید به عینیت برسانیم! به یاد داشته باش؛ من حتی از ترس گرگ های گرسنه به سمت این سرمایه گذران نمی روم! ولی برای جلب برخی موفقیت ها باید به سمت درندگان خیز برداشت! از هر آدمی نیز نمی توان یک حامی ساخت، ولی در برخی حداقل شرایط را می توان در آنها برای همیاری یافت. این حامیان، به مثال آجر روی هم قرار نمی گیرند که با سیمان نیز به هم محکمشان کنی! و به دنبالش دیوار اطمینان بسازی ! بلکه دیوار حاصل از این حامیان، به مثال حصاری از شاخه های درخت است. برای من نیز چو کبوتر جلد باش و اگر طوقی باشی باز بیشتر می پسندم!. چون اگر من را نالان کنی نمی توانی با رفو کردن کدورت ها یا با بخیه زدن شک ها حس اعتمادم را برگردانی. مردم وقتی با تو آشنا می شوند همان لحضه صندوق امانتی در قلب تو برای آنها گشوده می شود که از گوهر اعتماد و محبت باید در آن نگهداری کنی. این امانت ها برای تو چون خورجین هایی بر مرکب زندگی است.