یادداشت های ایستگاه مترو؛ من کیستم؟!

یادداشت های ایستگاه مترو؛ من کیستم؟!

یکی از همکاران متخصص ما خانه ای در کنار مترو دارد. ایشان تعریف می کرد؛ روزی که به این خانه اسباب کشی کردم، تصمیم گرفتم غذای سبکی بعد از انتقال وسایل، در رستوران کوچکی در نزدیکی خانه تناول کنم. به صاحب مغازه سفارش ساده ترین و ارزانترین غذا را دادم. به جهت خستگی و اسباب کشی، ظاهری چندان مرتب نداشتم!

در میز کناری دو نفر در رستوران حین تناول غذا از انواع مسائل اقتصادی و سیاسی با هم صحبت می کردند؛ بین بحث یکی از آنها نظر مار را پرسید و ما نظر مخالف دادیم! و او به سرعت گفت "هر کس اندازه عقلش" حرف می زند و به شوخی با نگاهی به سر وضع ما گفت؛ معلوم است گارگر بیچاره ای هستی. ولی ببین اگر قدری درس میخواندی مثل من و این دوستم که فوق لیسانس فلان دانشگاهیم کاری خوب پیدا می کردی. ما نگاهی به دوست ایشان انداخیم؛ بسیار اسپورت و شبیه شوگرها بود! و گهگاهی نیز از الفاظ انگیسی ما را بهره مند می کرد! به این دوستش گفتم به نظرت من کیستم و چکاره ام؟

گفت؛ اولش از دور در مغازه رو باز می کردی و وارد شدی حدس زدم شاید دیوانه ای هستی! وقتی نزدیک تر آمدی، گفتم شاید فقیری هستی! وقتی سفارش غذای ارزانی دادی ، گفتم حتما کارگر ضعیفی هستی!. ولی وقتی از من این سوال را می پرسی و به نحوه صحبت کردنت توجه کردم به نظرم نه دیوانه ای، نه فقیر و نه گارگر روز مزد!

گفتم فردا باز به اینجا می آیید؟ گفت معمولا بعد از کار شرکت می آییم. فردا در همان زمان، باز به آن غذاخوری رفتم. اما اینبار با ظاهری اتوکرده و بسیار آراسته! حین وارد شدن "سلام و علیکم" به جمع گفتم. این دو باز در حال بحث بودن اما با آمدن من، دیگر در مورد مسائل سیاسی و اقتصادی با احتیاط حرف می زند. حین بحث با یکدیگر بودند، که اینبار من از آن دو پرسیدیم شما تا به حال آقای "بنده زاده" را می شناسید که هر دو گفتند نه! در ادامه یخ آنها آب شد و آن آقای دیروزی بدون آنکه مرا بشناسد گفت؛ شما اول که در رو باز کردی با اون حرفت، ما گفتیم یا ماموری یا جز مومنان، حالا نزدیکتر اومدی و تیپت رو دیدیم یا دکتری یا یه آدم پولدار ؟ هر کدوم هستی دست مارو هم بگیر! من گفتم من آدم روز سوم هستم! و نه آن دیروزی بودم و نه آن امروزی، ولی ترکیبی از این دو هستم! در دو روز دو آدم متفاوت بودم و این وجود اهمیت ظاهر در مناسبات و تعقلات افراد جامعه نسبت به یکدیگر را نشان می داد. به راحتی مرزهای اعتبار و انسانیت بر مبنای پوشش تغییر می کند و در جایی که شما را نمی شناسند "قانون اول قضاوت" در مورد ما بدین صورت و بر اساس پوشش و ظاهر است!.

برای من جالب بود فاصله این که مردم فکر کنن؛ من دیوانه، فقیر و یا بیچاره ام با یک آدم متمدن، یک فرد متخصص یا پولدار در حد یک لباس بیشتر نیست!

پرچمدار

پرچمدار

آقایی خاطره ای را بدین مضمون تعریف می کرد؛ ما در طی هر سال حداقل هر دوماه یکبار به حرم حضرت معصومه ع مشرف می شدیم. در هر سفر فرزند ۶ ساله خود را نزد ایشان به کنار ضریح برده از او قلبا می خواستیم که این فرزند را شفاعت کننده به نور، حافظ و راهنما باشد و او را در حریم خود رخصت دهد. به سبب عادت فرزند ما به کتاب خوانی و امانت گیری مرتب کتاب، در اسفند ماه طی تماسی از کتابخوانه از ایشان دعوت شد در مراسم جشنی حضور یابد. فرزند ما فرض جایزه از این دعوت داشت!. اما پس از حضور از جایزه خبری نبود و به سبب سن و سال با آن زبان کودکی در کتابخانه و خانه ابراز ناخشنودی و گریه فرمودند!. در دو روز آینده، باز جشنی در پیش دبستانی برگزار شد ولی او جایزه ای نبرد و باز در در خانه ابزار ناراحتی کرد. در آخر هفته، برنامه خاصی به سبب ماه مبارک رمضان نداشتیم، اما حوالی ظهر یک احساس مسافرت به ما دست داد! اما تا اذان ظهر صبر کردیم و به طور ناخودآگاه در میان انواع گزینه های مناطق تفریحی، فکر زیارت و سفر به قم به دلمان افتاد.

از این رو در روز سوم ماه رمضان، پس از اذان ظهر و پس سه ساعت طی مسیر به قم رسیدم. در آرامستان نورانی شیخان زیارت نموده و سپس مستقیم به حرم رهسپار شدیم. در ادامه با زیارت حرم حضرت و اولیا جوار حرم، وقت اذان شد. پس نماز مغرب جهت افطار از حرم خارج شدیم. در صحن حرم انواع نذری داده می شد که به جهت جمعیت زیاد و صف های طولانی در آنجا، سهمی از آن جهت تبرک به ما نرسید!. در هر صورت پس از افطار در بیرون از حرم، باز به حرم برگشتیم . در قست بالای حرم با خانواده نشسته بودیم و مشغول گذر زمان و صحبت بودیم، که نوجوانی از خدام از دور و از میان میان خانواده ها به سمت ما آمد و گفت جهت تلاوت قرآن به جمع خانواده های در محفل تلاوت قرآن بپیوندید. ۵ حافظ قران به ترتیب شروع به خواندن قرآن کردند و در این بین، همسر ما در عین همراهی، بخش هایی را به سبب ورجه ورجه و بازی کودک به طور کامل نتوانست همراهی کند. ما هم در بیشتر بخش های تلاوت همراه جمع بودیم. در هر صورت نزدیک به پایان تلاوت، پسر جوانی برگه های شماره داری را بین جمع پخش می کرد و شماره "۲۵۳" را به فرزند ما داد. چند دقیقه بعد یک روحانی شروع به خواندن شماره های قرعه کشی کرد. ۴ جایزه مداد رنگی و شیرینی برای کودکانی که سوره ای از آن بخش بلد بودند یا برای تکرار تفسیرها عنوان شده توسط روحانی یا خواندن آیه های از قرآن داده می شد. فرزند ما نیز قصد شرکت داشت که به سبب لزوم آگاهی از محتوا ممانعت کردم زیرا به صحبت های روحانی گوش نداده بود! ولی جایزه صرفا با حضور کودک داده می شد و قاعده ای نداشت. همسر، ما را مزمت کرد که کودک را ناراحت کرده ای و او عطش جایزه دارد.

جایزه دوم غذای متبرک برای افراد منفرد تلاوت کننده بود که به دو نفر اختصاص یافت و جایزه سوم دو عدد "پرچم متبرک حرم حضرت معصومه ع و محفل قرآنی" . برعکس مداد رنگی و غذا این جایزه بسیار پر ارزش و روحانی و همچنین ماندگار بود. قبل از خواندن نام لحضه ای احساس کردم در آن حرم تنها هستم و فقط صدای گوینده را می شنوم، به طور خیلی خاص از حضرت معصومه ع خواستم این بچه جایزه را ببرد؛ چون داغ دیده از جایزه برای آن دو مراسم قبلی بود! و هم در این بخش کودکان جایزه نگرفته بود و نذری هم به او نرسیده بود. در آن فضا ابتدا از حضرت معصومه ع کمک خواستم و سپس شماره ۲۵۳ را هجی کردم و با ۲ از امام حسن ع استمداد کردم و ۵ امام محمدباقر ع و ۳ امام حسین ع، طلب قلبی استعانت و توجه کردم. آن روحانی شماره اول از دوشماره دو جایزه را خواند... شماره ۲، ۳، ۵ ! ۲۵۳ ..... کودک ما با خوشحالی تمام به سمت روحانی رفت و جایزه را گرفت.بعدا با مطالعه متوجه شدم به طور جالبی عدد حروف ابجد کلمه کربلا، ۲۵۳ میباشد!

خداژی

خداژی

یک لغت جالب فارسی یاد گرفتم (البته اگر تلفظ و نوشتارش درست باشه)؛ خداژی ؛ یعنی آدم ضعیف یا پرمشکلی که خدا یطوری بلاخره کمکش میکنه که زندگیش بگذره و درمانده نباشه!

فضانوردان باستانی و پیدایش آئین بت پرستی

فضانوردان باستانی و پیدایش آئین بت پرستی
یک فرضیه تعجب آور و شگفت انگیز در جامع شناسی ادیان این است که در دوران‌های گذشته موجودات فرازمینی هوشمند ( آدم فضایی ها!) از زمین دیدن کرده‌اند و نتیجهٔ این تماس و رخ نمودن به انسان های کره خاکی، در فرهنگ و پیدایش ادیان بت پرستی مردم نقش داشته، یا آن‌ها را به وجود آورده‌است. همچنین نظریه ای در زیرمجموعه این دیدگاه بیان می دارد که خدایان بیشتر ادیان بت پرستی، در واقع اشکالی اغراق شده از موجودات فرازمینی هستند. فناوری‌های پیشرفتهٔ این موجودات فضایی باعث شده، مردمان بدوی برای آن‌ها جایگاه الهی در نظر بگیرند و بت هایی را مشابه آنها ساخته و بپرستند. البته پذیرش این نظریه بهای گزافی برای خرد انسانی خواهد داشت. از این رو اگر روزی سرانجام این نظریه به تأیید نهایی برسد و به عنوان یک اصل مورد قبول مجامع قرار گیرد، تاریخ و فرهنگ جامعهٔ بشری مخصوصا در کشور های هند و چین و شرق آسیا دستخوش تغییرات اساسی می‌شود. باید کتاب‌های تاریخ، باستان‌شناسی، انسان‌شناسی و ... همه بازنویسی شوند، بسیاری از معماهای حل نشده حل می‌شوند و بسیاری معماهای جدید به وجود خواهند آمد!. البته به نظر بنده کلا برخی دانشمندان به دنبال تزئین دنیا و بزک هوشمندانه آن هستند تا وقایع آن را هیجان انگیزتر بنمایانند و حاشیه روزنامه ها مطالب جدید داشته باشد.

یادداشت های مترو

یادداشتهای مترو

برای سفری از یکی از ایستگاههای شلوغ مترو تهران, رهسپار مقصد شدم. به قدری جمعیت زیاد بود که افراد به سختی سوار و پیاده می شدند و فضای واگن در حالت ایستاده نیز بسیار پرفشار بود. در هر ایستگاه یک یا دو نفر وارد می شدند، و فشار زیادی وارد می شد و به طور مکرر حتی مانع بسته شدن در می شدند. در این ورود و خروج ها مردم داخل واگن هر کدام حرفی می زد و ناسزایی می گفت. در برخی ایستگاهها، برخی افراد با صدای بلند بیان می کردند، جایی بدهید و به داخل بروید و با فشار و به زور سوار می شدند!. مردم نیز غر زده و به او ناسزا گفته و گاهی نیز نکاتی همراه با طنز تلخ ابراز می نمودند!. به جایی رسید که ازدحام جمعیت سبب شد،دیگر حتی از نظر قوانین فیزیک و مکانیکی، جایی برای ورود تازه واردان به این مجلس نباشد! در ایستگاه خیام، مردی مرتب با محاسن و چهره متبسم در هنگام ورد با صدای بلند گفت "خدا رحمت کند کسی را که یک قدم به جلو برود"! این جمله به سرعت سبب شد برای ایشان بدون اینکه کسی اعلام نارضایی کند و باز بدون فشار جاباز شود! و همه جمع در ایجاد فضا برای ایشان هم قسم شوند! نمی دانم علت عکس العمل مثبت جمعیت تاثیر کلام ایشان بود یا نوع بیان و یا حرف آرامش بخش ایشان! ولی کسی که با احترام و با "چراغی در دل" به جایی قدم می گذارد؛ در و دیوار و افراد آنجا، او را به نیکویی پذیرا هستند.

فضانوردان باستانی و پیدایش آئین بت پرستی

فضانوردان باستانی و پیدایش آئین بت پرستی

یک فرضیه متحیرالعقول جامع شناسی ادیان این است که در دوران‌های گذشته موجودات فرازمینی هوشمند ( موجودات فضایی) از زمین دیدار کرده‌اند و نتیجهٔ این تماس با انسان های کره خاکی، در فرهنگ و پیدایش ادیان بت پرستی برخی مردم نقش داشته یا آن‌ها را به وجود آورده‌ است. یک نظریۀ در زیرمجموعه این دیدگاه این است که خدایان بیشتر ادیان بت پرستی در واقع اشکالی اغراق شده از موجودات فرازمینی هستند. فناوری‌های پیشرفتهٔ آن‌ها باعث شده مردمان بدوی برای آن‌ها جایگاه الهی در نظر بگیرند و بت هایی مشابهشان را ساخته و پرستش کنند. البته پذیرش این نظریه بهای گزافی برای خرد انسانی خواهد داشت و اگر روزی سرانجام این نظریه به تأیید نهایی برسد و به عنوان یک اصل مورد قبول مجامع قرار گیرد، تاریخ و فرهنگ جامعهٔ بشری مخصوصا در کشور های هند و چین و شرق آسیا دستخوش و تغییرات اساسی می‌شود و باید کتاب‌های تاریخ، باستان‌شناسی، انسان‌شناسی و ... همه بازنویسی شوند، بسیاری از معماهای حل نشده حل می‌شوند و بسیاری معماهای جدید به وجود می‌آید.

روایتی از شمس و یاسین

روایتی از شمس و یاسین
تو که خواننده ای این متنی، چه در ایران و چه در هر جای این دنیا، در "خون" خود اثری از این مرد داری! در بخشی از یک سخنرانی علمی، دوستی خاطراتی بسیار تاثیرگذار و غیر مکتوب و بی واسطه را از زندگی شخصی سید حسین میرشمسی "پدر واکسن ایران"، بدین مضمون برایم بازگو کرد؛
پدر و برادر ایشان از وعاظ و خطیبان متدین اصفهان بودند. در ۸ سالگی پدر خود را از دست داد و بدین ترتیب دروان کودکی و جوانی را در سختی و تگنا سپری کرد. عموی ایشان نیز، از روحانیون متقی و صالح اندیش قم بود. پس از اخذ دیپلم در ۱۳۱۴ ، به جهت طی مسیر علم آموزی، برای حوزه علمیه قم جهت درس طلبگی و برای مدرسه (دانشکده) دامپزشکی و علوم زیستی دانشگاه تهران جهت دکتری عمومی درخواست داد. او در حوزه پذیرفته شد و در روز عزیمت از اصفهان به قم، به ایشان طی تماسی از دانشگاه تهران اطلاع دادند که در مدرسه دامپزشکی نیز پذیرفته شده است. در میان شک و تردید و حسن انتخاب، با عموی خود مشورت کرد و ایشان تصمیم گیری را به "استخاره از قرآن" منوط کرد. با استخاره دوسه باره ایشان، اقبال و فال هر سه بار "بسیار خوب" برای تحصیل در مدرسه دامپزشکی افتاد! و بدین صورت ایشان داد و ستد با آسمان را از راه علوم تجربی برگزید. پس از اتمام تحصیل، به عنوان کارشناس فنی در موسسه تحقیقات واکسن و سرم سازی رازی مشغول به کار شد تا شاید بتواند یکی از بزرگترین معضل های کشور، از جهت تهیه واکسن ها را سامان بخشد. پس کسب تجربیات بی حد حصر در موسسه و سپس سفرهای متعدد به خارج کشور، بنیان محکمی برای ساخت بومی واکسن های؛ کزاز، دیفتری و سیاه سرفه و سپس فلج اطفال و سرخک و سرخجه و اوریون گذاشت. این خدمات صادقانه، تا به امروز به لطف نیات خیر ایشان در موسسه رازی ادامه داشته است و بدین صورت ایشان شروع دوران طلایی واکسن ایران و ریشه کنی بسیاری از بیماری ها را طلایه داری کرد. قوت بخشی به تهیه و تولید سرم های درمانی از خدمات دیگر ایشان بود و با این خدمات فراوان علمی، نخستین برگزیده فرهنگستان علوم ایران لقب گرفت. چون نامش (سید میرشمسی)، به مثال شمس و خورشید درخشید و جان میلیون ها ایرانی را نجات داد. ایشان سیدی از تبار آل یاسین بود.

نرمو

نرمو
به نظر کتاب خوانی برای بچه های این دوره، خیلی مفهومی تره و حاوی مضامین انسان شناسیه ! اینکه بچه تو ۶ سال فرق کرم و حلزون رو بدونه، و بتونه از رطیل تمایز بده، به ‌نظرم پیشرفت قابل تحسینه. ولی انگار کافی نیست! «نرمو» کرم ابریشمی است که از تخم خارج شده و با چالش هایی روبرو است و آرزوهایی نیز دارد. بعد از مشاهده این کتاب و چند کتاب دیگر احساس کردم معده ام نیاز به بوتاکس داره! ، سعی کردم، خود درمانی کنم و ذهنمو دوباره تنظیم کنم و دوباره به صلح درونی و خاطرات شیرین قبل از رفتن به کتابخونه برگردم!. کتاب دیگه ای با مضمون رازداری برای بچه ها برداشتم تو اون هم در ابتدا نوشته بود؛ "ماهی با دهن بسته هیچ وقت گرفتار نمی شه" ( ضرب المثلی مافیایی)! ... کتاب بعدی عنوانش بود؛ طوقی.....

بیماری راست روده

بیماری راست روده

دوست ما، مثل همیشه موردی رو بازگو کرد..... مدتی با خودم کلنجار می رفتم که چرا من اینجوریم! بعد از مدتی قسمتی از فکرمو گذاشتم روی این مطلب که من خوبم! ولی نمی بایست به اقوال و حرف ها اطمینان کنم و به اشتباه سعی میکنم در هر موضوعی که مطرح می شود، سهیم باشم! اگر عمق افکار هر آدم رو بشناسی، میتوانی تو هر شرایطی اون شخص را ببخشی، و به طور ویژه، آنهایی که "بیماری راست روده" دارند!. به معنی افرادی که روی حرف آنها نمی توان حسابی باز کرد و شما را دور می زنند و یک روده راست ندارند!. برخی وقت ها در سکوت جمع، نسبت به سخن گویی اصوات بیشتری رد و بدل می شود ! انسان ها می توانند با تله پاتی ذهنی، به صورت تعریف نشده ای در رودر رویی و دورهمی ها با هم حرف بزنند و منظور هم را نیز به طور دقیق متوجه شوند! کله ها به طور مستقل سخنگو هستند! و سخنگویی به زبان آوردن حرف ها نیست. اگر در سکوت، حرف هم رو متوجه نشویم، نخستین فرصت های توافق با طرف روبرو را از دست داده ایم. ظاهرا، صعود به قله انسانیت گاهی در گرو بی حرکتی, توقف و بی صدایی است و در غیر اینصورت از راه اصلی منحرف خواهی شد و به طبع آن..... تتبعوا خطوات الشیطان! اینها فصل مشترک خاطرات و تجربیات اکتسابی یک انسان با انسان های دیگر است. گاهی در این احوالات می یابی که به دنبال شادی و لذت و جایگاه نباشی و اگر "صرفا یک انسان" و سپس در مرتبه بعد "یک انسان خوب" باشی؛ لذت ها، شادی، مقام و ثروت از سوی کائنات به سمت تو می آیند. شاید در زندگی، نباید "نه عاشق" انسانی باشی و #نه تسلیم" و "نه فرمانبردار " کسی! زیرا همه این مناسبات روزی پایان می یابند ولی یک انسان تا پایان عمر ، همواره نیاز به "یک دوست خوب" دارد!.... دوستی امین

انتخاب او

انتخاب او
در انتخاب بین اتش جهنم، راستی و درستی و تو ، آتش را بر میگزینم و به انتخاب خود می بالم و افتخار می کنم. این گوشه ای از دیالوگ یک انسان فرهیخته با دوستی دیگر بود و من در عین حالت طنز، برداشتم از آن صحبت، شیطنت و عدم اطمینان بود! به نظرم جهت اصلاح گزینه انتخابیش، اگر سه دور یک مرغ را که از پا آویزان شده بود، دور سرش می چرخاندیم، نظرش عوض می شد! او باز فرمود ؛ اگر از میان کاسه چوبی، شیرجه، النگو و جواب سوالات امتحان پایان ترم، حق انتخاب داشتم، شیرجه را به عنوان گزینه برتر می خواستم! من هنوز، دلیل این دومی را مدت هاست درک نکرده ام و حیران مانده ام! راه حلی نیز برای تغییر گزینه اش ندارم.

جوجه رنگی

جوجه رنگی

جوجه های رنگی زیبایی که کودکان در حال گذر از بازار را به وجد می آورند! حضورشان بر بساط خیابان، همیشه چشم نواز است و اوج آرزوهای کودکی را به یادمان می آورد. سرشار از رنگ و در پناه رنگ، به فروش خواهند رفت.جوجه، کمتر از رنگش زندگی کرده و بیشتر از آن باید زیبا باشد! بخرم یا نخرم ! بگو چه کنم ؟

دفینه

دفینه

گاهی احساس به تو می گوید؛ مدتی است در زندگی در یک مکان تاریک حبس هستی و یا در زیر فشار مشکلات روزمره، دفن شده ای!. شاید به واقع اینگونه نباشد و تو در آن زمان، در یک زمین حاصلخیز کاشته شده ای تا باز رویش نو کنی و شکوفا گردی. نه سپیدی نماد زیبایی و شادی است و نه تاریکی نشانه ای از زشتی و شکست.همه چیز در دنیا جاذبه ای دارد و آفریدگاری را برای خود طلب می کند. خاک، فلز، چوب، آب و هوا همه صاحب جاذبه ای هستند که از شهر مردم را به طبیعت می کشانند و باز از طبیعت به دل شهرها!. در این کارزار دنیا، قلب تو آهن ربایی به جاذبه خوش بینی و مثبت اندیشی می خواهد. ذهن آشفته را آرام و خموش دار تا به آنی ترا به رنجش دیروز نبرد و باز به آنی به ترس و هوس فردا گرفتار نسازد. شاید هم، دگر بار تو را به حال برده و آلوده به رنگ خشم و قضاوت گرداند. آگاه باش که پیچک تنهایی، شاخه ای خشک از امید برای رویش می خواهد!. امید و شادی را به دست آر و بدان که شادی در زندگی همچو سواری مست، پیوسته نشسته بر مرکب غم هاست. من نمی خواهم همه دنیا را کشف کنم، ولی بسیار مشتاقم همه وجودم را با دوچرخه ای کهنه جستجو کنم! تا شاید نشانی ناچیز از رد عشق بیابم. که داند، شاید آرزوهای دور و دراز، به حریم الهی نزدیک ترند و خیال های زخمی، از دل های شکسته، نزد او توشه ای گوهربارتر است. انسان یک کیمیاگر می تواند باشد و آتیه انسان، در گرو تحول سنگ های سیاه درونش به گوهر هایی از خیر است. کسی از دور گهگاهی از من می پرسد؛ ثروت معنوی انسان، سزاوار گران شدن سال به سال نیست؟

خلق انسانی

خلق انسانی

منش و خلقی که لحضه به لحضه در حرکت است، دیوانگی را تجربه می کند و آنی که آرام و دچار کاهَش است، معقول است. آنی را که پیوسته در سکون جان فرسای حیرت و تحیر است، عاشق دانند. اگر به آن حد باشد که با گردش فصل ها، فراز و فرود یابد، فرصت طلب است. گر به سان چهارپایان و بال داران به غریزه مسحور شود، نهادش نباتی است.در این میان، برهنه ترین پوشش رحمانی عقل، زمایست که منش و خلق وجودی به کما رفته! و اعضا و جوارحش سر سپرده به ندای " هیهات منا الذله" !. انسان ها در درون خود، با خود پیوسته دست بگریبانند و تو به لباس، انسانیت آنها را شناختی یا به جسم درون آن جامه،انسان ناطقش پنداشتی؟. انفاس در میان شانه ها، پر و خالی می شوند و چشم ها در گودال های در سر، به دنبال فهم رنگ ها و معانی اند و بدین سان گوش ها موج اصوات را می شنوند، ولی آیا شرح الواح الوهیت، بر زبان روا خواهد آمد؟. من پسر ، آن پدرم که رانده شد ز بهشت برین، حال چه باک! باز ترک منش و خلق کنم و رانده شوم از این خاک !

سفینه

سفینه

گاهی عصاره های خشم، بال های انسانیت و تعقل را از حرکت باز می دارد. گاهی محیط پیرامونی سرشار از سرگرمی و افسون است ولی شاید ترجیح تو، قدم زدن آرام، در مه و غباری از بی تفاوتی هاست !. گر چه جسم تو، رو به زوالی حزن انگیز است ولی روح تو، پیوسته طراوات و افزون طلبی می خواهد. گهگاهی ز سفینه خودخواهی، با پنجره ای از بافت انصاف، به جهان می نگرم. گاهی در مواجهه با ترس ها، رفتارم غریزی و همچو یک خارپشت یا لاک پشتی هراسان است. به خود می گویم؛ در این میان به مثال گوژپشت و یا مرکبی دوساله، قامت رفتارت را، به صبر بیآرا !. ای کاش منش من، همچون پر رها گشته ز پرهای یک پرنده مهاجر بود. رها از همه چیز و رقصان در پهنه آسمان! . گاهی خود را چو ماهی در ته یک چاه عمیق می بینم که ز دالانی تاریک، به چرخش ماه و خورشید می نگرد. وقایع پیرامونم را درک نمی کنم!. گاهی به خیالم می آید، برای پیش دستی از سرقت گل های محبت و امیدم، آن ها را پرپر کنم!. گاهی نواهای آسمانی را که می شنوم به خیالم می آید کمالات و حیات را می توان، به ایمان وصله ای محقرانه زد. ضامن وام زندگی گر چه پدر و مادرند، ولی ایا من از عهده وصول این امانت و این ضامنت ها بر می آئیم! حال من نزدیک به چهل فرسخ از این راه زندگی را آمده ام و مسافر حوصله دار این جاده بوده ام. توشه ام خالیست و دست هایم وقف است، پس لاجرم زندگی ام را به دندان گرفته ام! گاهی با خود می گویم؛ گرچه ای زندگی تو آه من بوده ای و آن گناه جلاله منی، ولی باز به تو خواهم بالید و تو را ارج می نهم. گاهی ...

میوه ممنوعه و سبد میوه!

میوه ممنوعه و سبد میوه!
در آسمان به حضرت آدم ع فرمودند; میوه ممنوعه را از درخت نچینید و تناول نکنید. اما ایشان پرهیز نکرد. به شما نیز در زمین می گویند پیش از دست زدن به سبد پر از میوه، دست هایتان را بشورید! اما شما سیب را بر می داری و سپس، هم دست و هم میوه را با هم می شویی! نظر هر دو طرف تامین شده است. آیا راه حل های زمینی هم میتواند چون اعمال ما به آسمان نفوذ کند؟! البته شاید این نوع از کنشگری نیز، در امتداد آن نافرمانی باشد.