فصل ها

فصل ها
چهار فصل خرد ورزی و منطق همه اش زمستان است، تو نکتی از عشق و دلدادگی بیار و فصل بهار و تابستان را در آن جا کن!.

کنکاش بقا

کنکاش بقا
موهبت های هوش، قدرت و ثروت در حفظ بقای موجودات و انسان، در طی دگرگونی های زمین موثر بوده است. اما نیروی مرموز سازگاری، پذیرش تغییرات و سرسپردگی دست برتر در بقای اکثریت شناخته شده است.

سیاحت معبر پیوک

سیاحت معبر پیوک
پس از گشت و گذار در خطه طبرستان به راه پرپیچ و خمی منتهی به روستایی به نام "فیلبند" از توابع بابل شرفیاب شدیم. در هیمنه نم نم لطیف باران و مه سنگین آن تفرجگاه، فضایی روح بخشی بر خلق شهری ما غلبه پیدا کرد و آن را منقلب و پیراسته نمود. احساس شادابی و درخشش وجودی پیوسته به سراغ ما می آمد و گهگاه روح از تن جستی می زد و در فضای طرب انگیز آنجا لختی رها می گشت. بر فراز کوهها و در آغوش طبیعت سبز و غرق در اقیانوسی از ابرها چنان به وجد می آیی که همه رنگ ها برایت مشعشع می گردند و هر جنبنده ای را می بینی گویی بهترین نوع است که تا به حال دیده ای. ما پس از مشاهده انواع مناظر خجسته و منحصر به فرد و صرف زمان های وافر برای ثبت آنها، بدین روستا پا نهادیم. صرف آش دوغ با سبزی و لبنیات محلی و نان تنوری، به راستی سختی و خستگی طی مسیر را از ما برداشت. چای خوشرنگ که با آب حیات بخش چشمه ای در آن حوالی و با هیزم درخت های بومی به عمل آمده بود در معیت تنفس مناظر حیرت انگیزاش، زیباشناسی ما را به اوج بلوغ رساند. در آن تلالو نور و رنگین کمان پس از باران، نسیان و آزادای از غم و رنج حس غالب آن لحضات باشکوه بود. روستایی که در کوچه هایش ابرها قدم می زدنند و به مهمانان تن می سائیدند. هوای بهاری ظهرش سردی و سرور را به مسافران ارزانی می داشت و زائران طبیعت لاجرم با تن پوش زمستانی یا ملافه هایی در مسیر بودند. تو گویی انسان هایی می نمودند که در ابرها سیر می کردند یا در خوابی ناز به سوی‌ کشف الاسرار روان می گردیدند. در چهار سوی رهگذران، انواع چهارپایان و پرندگان اهلی و نغمه خوان خوش آهنگ در تب و تاب بودند. در آنجا خیابان و معبری را با نام خیره کننده "پیوک" می یافتی که با معنی "فریاد شادی" منتهی الامال تو به دشت ابرها می شد. گاهی در آن تلاطم ابر و مه و از آن سو تلمس ذرات نم بر گونه هایت، حس گذر از دنیا و حضور در لبه دو جهان را می پنداشتی. در دمی دیگر چو مسحور گم گشته ای، با حس پرواز ابدی در آن محیط گردش می نمودی. در این شور و شوق زاید الوصف، انسان دیگری از من سربرآورد و به دنیا با همه زیبای هاش از وجهی نو می نگریست. در صخره ای بر فراز ابرها و در میان مه، دست ها را باز کردم و با چشمانی بسته آن فضای عطرآگین را با سکون ذهنی، تلاوتی قرا نمودم. در اطرافم انسان ها، جملگی در آن فضای شاد و پر هیجان امیدوار به زندگی بودند.به نظر زنجیره ای از شادی، دیو مشکلات روزمره اشان را به بند کشیده بود. پس از کسب فیض از آن روضه رضوان، خرامان از آنجا رجعت کرده و به جاده هراز روانه گشتم. من به کرارت بدین نظر سوق پیدا مرده ام که حس انسان به زندگی، معلول درونیات و افکار او و از آن سو محیط و لطافت لحضه هایش است.

الواتی

الواتی

جهان صرفا بر اساس دانش و ذکاوت بشری پیش نمی رود و در بسیاری از مواقع از منزلت و نظم خاص خود پیروی می کند. یکی از تفریحات برخی از شب های ما سر کوچه رفتن و اختلاط با لات و الوات های مقیم روبروی مترو است. این عادت چند ساله برای من به مثال یک بالکن از یک خانه است. بدین سبب که کمک می کند از فضای ذهنی آکادمیک و شخصیت پردازی های پلاستیکی کمی فاصله گرفته و نگاههای متفاوت به دنیا و رفتارهای عامیانه را درک کنم. یکی مغازدار خرده پایی است و یکی عطاری به دوش و آن یکی مهندس و آن دیگری باریستا! و انواع پیرمردهای بازنشسته و جوان های فوکولی و یک جین آدم های دیگر بی کار در شب! آنها همه مرا به عنوان یک آسمان جل و کارمنده ساده می پندارند که عرضه اش در حد میرزا بنویسی است. این نگاه تحقیر آمیز را دوست دارم چون احساس اثبات کردن توانایی های خود را به من مب دهد و نیروی مضاعفی جهت پیشروی در زندگی اصلی مهیا می کند.

آلبالو و گیلاس شناسی

آلبالو و گیلاس شناسی
ما با مرشدی در حال تبادل اطلاعات و گپ زنی بودیم که ایشان فرمودند؛ امیدوارم که همیشه نانت گرم و آبی سرد داشته باشی، خیالت آسوده بوده و دلت سرریز از شادی و سرور. ما هم در پاسخ به او گفتیم؛ ای مرشد خوش طینت به تو می آید یک عالم هنر و مهارت را در نهان خودت به بند کشیده باشی! صلاح کار و رسم همنشینی این است که ذره ای از هنرهای انباشته در ذهن و روانت را به ما بیاموزی. او گفت؛ باشد! من از شما یک سوال می پرسم و آن این است که آیا میان گیلاس و آلبالو تفاوتی وجود دارد؟ایا البالو همان گیلاس است؟ من چون مرید رندی با حاضر جوابی پاسخ بر آوردم؛ از نظر ظاهری بسیار مشابه و فامیل هم هستند ولی قدما به خود زحمت داده و نامگذاری متفاوتی را برای آنها در نظر گرفته اند! او گفت؛ ای بی خبر از عشق، همانا گیلاس مزه شیرین و ملسی دارد و همچنین بزرگتر و آبدارتر است. اما آلبالو مزه ای رو به ترشی داشته و کوچکتر است. همچنین گیلاس نیاز به گرده افشانی داشته و خودبارور نیست و از آن سو گاهی از قرمزی به سیاهی می گراید. تو در زندگی گرچه از جنس سایر انسان ها هستی لیکن در رفتار گیلاس مسلک باش! ما به او گفتیم؛ این چه درس و این چه حکمتی با عیار پائین است که به ما عرضه می داری! از هنرهای اصیل مرشدی آموزه ای نیکو به ما ارزانی دار. ولی او با بی تفاوتی ادامه داد و گفت؛ گرچه آلبالو و گیلاس از یک خانواده اند و برادرند، ولی یکی نیستند! با مردم ترشرویی مکن و دل خود پرغم و سیاه نگه دار اما زبانت سرخ نباشد. ای مرشد! آیا حکمت زوری و حکمت درخت میوه ای را به ما می دهی و گل های عاشقی را به سایر مریدان و مرادانت!؟. او گفت زبان نگهدار و در تمثیل من در پی اندیشه نیکو باش تا شاید مزه آن دوشاخه گیلاس را در بهشت بچشی.

آلبالو و گیلاس شناسی

آلبالو و گیلاس شناسی
ما با مرشدی در حال تبادل اطلاعات و گپ زنی بودیم که ایشان فرمودند؛ امیدوارم که همیشه نانت گرم و آبی سرد داشته باشی، خیالت آسوده بوده و دلت سرریز از شادی و سرور. ما هم در پاسخ به او گفتیم؛ ای مرشد خوش طینت به تو می آید یک عالم هنر و مهارت را در نهان خودت به بند کشیده باشی! صلاح کار و رسم همنشینی این است که ذره ای از هنرهای انباشته در ذهن و روانت را به ما بیاموزی. او گفت؛ باشد! من از شما یک سوال می پرسم و آن این است که آیا میان گیلاس و آلبالو تفاوتی وجود دارد؟ایا البالو همان گیلاس است؟ من چون مرید با حاضر جوابی پاسخ بر آوردم؛ از نظر ظاهری بسیار مشابه و فامیل هم هستند ولی قدما به خود زحمت داده و نامگذاری متفاوتی را برای آنها ترتیب داده اند! او گفت؛ ای بی خبر از عشق همانا گیلاس مزه شیرین و ملسی دارد و همچنین بزرگتر و آبدارتر است. اما آلبالو مزه ای رو به ترشی داشته و کوچکتر است. همچنین گیلاس نیاز به گرده افشانی داشته و خودبارور نیست و از آن سو گاهی از قرمزی به سیاهی می گراید. تو در زندگی گرچه از جنس سایر انسان ها هستی لینکن در رفتار گیلاس مسلک باش! ما به او گفتیم؛ این چه درس و این چه حکمتی با عیار پائین است که به ما عرضه می داری! از هنرهای اصیل مرشدی آموزه ای نیکو به ما ارزانی دار. ولی او با بی تفاوتی ادامه داد و گفت؛ گرچه آلبالو و گیلاس از یک خانواده اند و برادرند، ولی یکی نیستند!. ای مرشد! آیا حکمت زوری و حکمت درخت میوه ای را به ما می دهی و گل های عاشقی را به سایر مریدان و مرادانت!؟. او گفت زبان نگهدار و در تمثیل من در پی اندیشه نیکو باش تا شاید مزه آن دوشاخه گیلاس را در بهشت بچشی.

مرهم

مرهم
بعضی آدم ها بی اونکه خودشون بخوان داروی روح و روان و مرهم دل هستند. چند دقیقه صحبت با اونها صحبت و لحضاتی مراوده فکری و رفتاری سبب میشه از غم ها و مشکلات فارغ شی و دلت بخواد باز جهان رو با هم چالش هاش، در آغوش بگیری. کسی نیست از اونها بپرسه این داروخونه و عطاری رو چطوری تو وجودت برای دیگران مهیا کردی! آیا تو هم سرمایه ای از رنج دوران و ناملایمات داشتی یا یک بی خودی شیدایی؟! این شادی و باطراوت از کدوم سرچشمه حیات نشات میگیره؟. این احساس بی هودی نیست چیزی که آدم ماورای عقل خودش با قلبش حس میکنه همیشه درسته!. اون ها حتمالا درونشون زلال و شفافه و به مقامات والا رسیدن.

اصلوب دلفریبی؛ چهار حکایت

اصلوب دلفریبی؛ چهار حکایت
فروش یک جنس توسط برخی دست فروشان ماهر، با شگردها و ترفندهایی محیرالعقول و ابتکاری همراه است. این گروه بسیار اندک از سندیکای بساطی ها، علاوه بر روش های مجاز معمول، رندی های بسیار کارا و هوشمندانه ای را نیز جهت عرضه کالای خود به کار می گیرند. تجربه برخی از این ظرافت ها و برانگیختگی عواطف در ذهن من برجسته و انباشته شده است. از این رو برشماری این خاطرات و تامل به وسعت آنها می تواند انسان را به ورطه فراست و پختگی رهنمون کرده و توان شناختی او را بیفزاید. با این پیش درآمد، در ادامه ۴ داستانک را به مثال چهار وجه حقیقت، جهت نتیجه گیری واحد بیان می کنم. وانگهی در این بیتوته کشف الاسرار، تو خود حاکم و قاضی شرح ماوقع باش و به پیش داوری من اکتفا نکن. داستانک ۱؛ اولین مورد جوانی سربازی رفته بود که در کنار پمپ بنزینی در محور هراز (مسیر مسافرتی شمال به تهران)، گیلاس و هلو می فروخت. وقتی در آن محل جهت سوخت گیری وارد شدم، در حالت موازی راننده پژو ایی با سرنشینان آقا و خانوم وارد شد. من به آن آقا خرده گرفتم که صف را رعایت کند و او هم مطالبی را در جواب به من بلغور نمود!. در صف، آن آقا از بی حوصلگی به بساط آن جوان نگاهی موشکافه انداخت. به سرعت آن پسر چند دانه کیلاس تپل و تازه را شسته و به سمت آن آقا رفت. شیشه ماشین را دقه نمود و آقا راننده پنجره را پایین آورد. ناگهان او گیلاس ها را در دست آقای راننده ریخت. اقا پرسید این برای چیست و من نمی خواهم؛ او گفت؛ این هدیه است و من مشاهده کردم شما نگاه می کنید گفتم دلتان خواسته و باید حتما طعم آن را بچشید. آن آقا باز گفت نمی خواهم و آن پسر گفت این را من به شما توفه دادم و پولی نمی خواهم و سپس به سرعت بر سر بساطش رفت!.
آن مرد اصفهانی با خانوم خود بحثی کرده و پس از دو سه دقیقه انتظار در نوبت خود بنزین زد. در ادامه در گوشه ای از آن محل، ماشین را پارک کرده و پیاده شد. او مردی چهل ساله با چهره بور،هیکل تنومند و همچنین لباسی شاد و شورتکی با اشکال برگ درخت بود. من در رخسار او حس وام دار بودن و بدهکاری عاطفی را می دیدم. به سمت آن پسر رفت و با عواطفی برانگیخته دو کیلو گیلاس اعلا و دو کیلو هلو با قیمت جهانی! خریداری نمود. بدین صورت، جوانک مزد سخاوت در پیشکشی خود را با غافگیر کردن و ایجاد یک حس مثبت در آن فرد اصفهانی گرفت.من در مغازه مشرف به پمپ بنزین ایستاده بودم و حین خرید خوراکی های مضرر و آبجوش، ادامه برنامه های چیده شده توسط گیلاس فروش جوان را برای سایر رانندگان نظاره می کردم. در آخر چشمان من از سناریو تکراری آن پسر با سایر مشتریان،خسته شد!. او یک قمارباز سفید بود که با فن خود، مشتری را از "فاز منطقی نخریدن" خارج کرده و به سمتی سوق می داد که خرید او بر پایه احساسات و کورکورانه باشد. باید گفت از نکت خرید همین بس! که آن اتفاقی که در خرید برای شما با فروشنده پیش می آید "برای شما تازه و ناب است و برای او امری تکراری و لازمه فروش"!. داستانک ۲؛ در مترو در بسیار اوقات شبانگاهان به سمت کرج رجعت می کنم. یک مشاهده رایج ما تماشای سناریو "لواشک فروش زبان ریز" است. او مردی میانسال و با چهره گندمگون و لباس هایی آشفته و مندرس است. او پای ثابت آن ساعات آخروقت در مترو می باشد. البته،
آقایان و خانوم های دست فروش دیگری نیز لواشک و ترشک را در مترو عرضه می کنند. اما این آقا به شکوفایی کاری رسیده و از "استراتژی نمونه رایگان" یا "تست عطر" به شکلی بامزه استفاده می کند. در نخستین مواجهه با او، من در حال و هوای اندرونی خود بودم که ناگهان او با تیزبر و لواشک به بالای سر من به حالت خوف انگیزی آمد. او ظرف چرخدار خود را اول واگن می گذاشت و لواشک ها را به تکه های کوچک و انگشتی می برید و به همه اهالی واگن می داد. هر کس چه خواب یا بیدار و چه مشغول کار و یا در حال صحبت تکه ای لواشک مجانی دریافت می کرد. در این حین او با جملات بامزه و غیرواقعی چون "لواشک بخور غم نخور"، "لواشک های ملس بخور حرس نخور" ، "لواشک های لاغری"، " لواشک ترش بخور عاشق تر شو"، "لواشک بخور پولدار شو" مردم را ترغیب به خرید می کرد. اکثر مردم در کنار تعجب، لبخند و حس قدردانی در بسیاری مواقع آن تکه را با بی میلی خورده و مزه می کردند. اما به طور جالب توجهی از هر چند نفر یکی طالب خریدن می شد و آن هم قیمت گرانتر از مغازه!. او در طی یک حرکت شاتلی رفت و برگشتی در قطار، کلیه موجودی اش را طی ۲ ساعت بفروش می رساند. این نتیجه گیری بر اساس این رخداد است که در دور رفت من ظرف گاری شکل کوچک او را پر و در برگشت خالی مشاهده می نمودم. این تمایل به خرید به سبب حس مثبت حاصل از لواشک قرضی!، شاید از شکرگذاری از بخشش و تدبیر بامزه فروشنده حاصل می شود. از سوی دیگر حس مورد لطف بودن از جانب دیگران حتی اگر با سودای انگیزی مالی باشد، لاجرم فاتح سرشت انسانی و کوههای مرتفع تعقل است. داستانک ۳؛ این حکایت کمی بر محمل اقراق و انحراف سوار است ولی همچنان به صورت زیرکانه از عواطف همدردی، همزاد پنداری و همچنین مسئولیت پذیری انسان بهره می برد. روزی کودک فال فروش یا درواقع"کودک بازیگری" را در کنار خیابان با پیشانی در میان دو زانو دیدم. فال هایش در معرکه روبرویش پاره شده بود و آدامس هایش نیز نیم خورد و له گردیده بود. او به طور باورپذیری گریه و مویه می کرد و شرح عزا می نمود. کودک ژنده پوش خود را طعمه مردان شرور و دزد عنوان می کرد. او بدون اینکه از رهگذران طلب خرید کند پیوسته سر در گریبان برده و با تعریف ماجرا نالیده و اشک می ریخت. رهگذران نا آگاه، که این شرایط و شگرد کودک برایشان متاثر کننده بود، احساساتی شده و به سرعت به فکر جبران مافات و به لبخند در آوردن کودک بازیگر می افتادند. به سبب گذر آدام های متعدد و متفاوت و رخداد این امر در میادین اصلی شهر، بلاخره کسی در این میان پیدا می شد که این داستان او را متاثر کند و فریب صحنه سازی را بخورد. در ادامه او پول چند برابر معمول را به کودک ناقلا داده و فال ها و ادامس ها را یکجا از کودک خریداری می کرد. گرچه برخی نیز به اصل داستان شک می کردند، اما برای خوشحال کردن دل کودک موزی بدین فریب تن می دادند. حال، کودک در کمتر از یک ساعت تمام اجناس خود که را می بایست یک روزه رد می کرد، به فروش رسانده است و در آینده نیز به دنبال راههای فوق سریع برای تحصیل مال خواهد بود. همچنین آن فرد نیکوکار زودباور، پول "بازیگری سیاه" داده و شادمان است که کودک را خوشحال و برخوردار نموده است. از سوی دیگر حس درونی همدلی و کمک او نیز ارضا شده است، اما نمی داند در خفا طعمه فن "فروشندگی بر پایه تجربه و احساس" شده است. داستان ۴؛ در چند سال اخیر دو سه بار به بازار جمهوری برای خرید مبایل مراجعه کرده ام. هر بار به وفور شاهد یک ماجرای تکراری برای فروش مبایل دسته دوم و مستعمل و یا فیک و قلابی بوده ام. شرح آن بدین صورت است که فردی چندین موبایل مستعمل یا حتی دسته اول و قلابی را در بساطش در ربروی مرکز مبایل پهن می کند. دو سه نفر از دوستان و آشنایان او پیوسته در حال ور رفتن با آن مبایل بوده و گهگاه حرف هاییی می زنند که رهگذران را به آن محل می کشاند. رقابت ساختی برای خرید و تعریف از مبایل جز عملیات بوده و سپس از نداشتن امکان هزینه کرد برای خرید و امید واهی به دست آمدن مال در آینده نزدیک، صحبت می کنند. رهگذران با آن قیمت کمتر از واقع و تعاریف دچار ولع و حس امکان زرنگی و برد می شوند و در ادامه همرهان با رقابت ساختگی برای خرید او را به چالش حیثیتی می کشانند. در نهایت یا گوشی خراب یا مدل قلابی یک برند نصیب خریدار می شود و فردای آن روز خبری از فروشنده نیست و اگر هم باشد به سبب نقص اسناد و حمایت رفقا حاضر در محل نیرنگ خود را گردن نمی گیرد! این ترفند آخر، شعبه ای از کلاهبرداری است و حقه بازی قابل هضم مشابه با سه داستانک پیشین نیست. چون به خریدار احساس بازندگی و ضرر مالی را تحمیل می کند. در نهایت سناریو های فروشندگان برای شما نو و پر از احساس است و برای خود آنها تکراری و ترفندی برای ورود به فاز خرید رهگذر!

دل کندن

دل کندن

درویش باصفایی می گفت؛ ای کاش نصیبم از زندگی چو فرهاد کوه کندن و شکافتن دل صخره ها می شد، اما از آن یار دلربایم هیچگاه دل نمی کندم! او که مرهم همیشگی دلم بود دگر باز نمی آید. ای کاش امیدی به وصال داشتم و کوچه های زندگی را با آمدنش چراغان می نمود و مجلس بزم ما را گل افشان می کرد.

اصلوب دلفریبی

اصلوب دلفریبی
فروش یک جنس توسط برخی دست فروشان ماهر، با شگردها و ترفندهایی محیرالعقول و ابتکاری همراه است. این گروه بسیار اندک از سندیکای بساطی ها علاوه بر روش های مجاز معمول، نیرنگ های بسیار کارا و هوشمندانه ای را نیز جهت عرضه کالای خود به کار می گیرند. تجربه برخی از این ظرافت ها و برانگیختگی عواطف در ذهن من برجسته و انباشته شده است. برشماری این خاطرات و تامل به وسعت آنها انسان را به ورطه فراست و پختگی رهنمون کرده و توان شناختی او را به نیکویی می افزاید . با این پیش درآمد، در ادامه ۴ داستانک را به مثال چهار وجه حقیقت جهت نتیجه گیری بیان می کنم. در این بیتوته کشف الاسرار رندی، تو خود حاکم و قاضی شرح ماوقع باش و به پیش داوری من اکتفا نکن!. داستانک ۱؛ اولین مورد جوانی سربازی رفته بود که در کنار پمپ بنزینی در محور هراز (مسیر مسافرتی شمال به تهران)، گیلاس و هلو می فروخت. وقتی در آن محل جهت سوخت گیری وارد شدم، در حالت موازی راننده پژو ایی با سرنشین خانوم وارد شد. من به آن آقا خرده گرفتم که صف را رعایت کند و او هم مطالبی را در جواب بلغور نمود!. در صف از آن آقا از بی حوصلگی به بساط آن جوان نگاهی موشکافه انداخت. به سرعت آن پسر چند دانه کیلاس تپل و تاز را با دست شسته و به سمت آن آقا رفت. شیشه ماشین را دقه نموده و آقا راننده پنجره را که پایین آورد. ناگهان او گیلاس ها را در دست او ریخت. اقا پرسید این برای چیست و من نمی خواهم؛ او گفت؛ این هدیه است و من مشاهده کردم شما نگاه می کنید گفتم دلتان خواسته و باید حتما طعم آن را بچشید. آن اقا باز گفت نمی خواهم و آن پسر گفت این را من به شما توفه دادم و پولی نمی خواهم و سپس به سرعت بر سر بساطش رفت!.
آن مرد اصفهانی با خانوم خود بحثی کرده و پس از دو سه دقیقه انتظار بنزین زد. در ادامه در گوشه ای از آن محل، ماشین را پارک کرده و پیاده شد. او مردی چهل ساله با چهره بور،هیکل تنومند و همچنین لباس آستین کوتاه شاد و شورتکی با اشکال برگ درخت بود. من در رخسار او حس وام دار بودن و بدهکاری عاطفی را در او می دیدم. به سمت آن پسر رفت و با عواطفی برانگیخته دو کیلو گیلاس اعلا و دو کیلو هلو با قیمت جهانی! خریداری نمود. بدین صورت، جوانک مزد سخاوت در پیشکشی و بخشش شجاعانه خود را با غافگیر کردن و ایجاد یک حس مثبت در آن فرد اصفهانی گرفت.من در مغازه مشرف به پمپ بنزین ایستاده بودم و حین خرید خوراکی های مضرر و آبجوش، ادامه برنامه های چیده شده توسط گیلاس فروش جوان را برای سایر رانندگان می دیدم. در آخر چشمان من از سناریو تکراری آن پسر با سایر مشتریان،خسته شد. او یک قمارباز سفید بود که با فن خود، مشتری را از "فاز منطقی نخریدن" خارج کرده و به سمتی سوق می داد که خرید او بر پایه احساسات و کورکورانه باشد. باید گفت از نکت خرید همین بس! که آن اتفاقی که در خرید برای شما با فروشنده پیش می آید "برای شما تازه و ناب است و برای او امری تکراری و لازمه فروش"!. داستانک ۲؛ در مترو در بسیار اوقات شبانگاهان به سمت کرج رجعت می کنم. یک مشاهده رایج ما تماشای سناریو "لواشک فروش زبان ریز" است. او مردی میانسال و با چهره گندمگون و لباس هایی آشفته و مندرس است و پای ثابت آن ساعات آخروقت مترو می باشد. البته،
آقایان و خانوم های دست فروش دیگری نیز لواشک و ترشک را در مترو عرضه می کنند. اما این آقا به شکوفایی کاری رسیده و از "استراتژی نمونه رایگان" یا "تست عطر" به شکلی بامزه استفاده می کند. در نخستین مواجهه با او، من در حال و هوای اندرونی خود بودم که ناگهان او با تیزبر و لواشک به بالای سر من به حالت خوف انگیزی آمد. او ظرف چرخدار خود را اول واگن می گذاشت و لواشک ها را به تکه های کوچک و انگشتی می برید و به همه اهالی واگن می داد. هر کس چه خواب یا بیدار و چه مشغول کار و یا در حال صحبت تکه ای لواشک مجانی دریافت می کرد. در این حین او با جملات بامزه و غیرواقعی چون "لواشک بخور غم نخور"، "لواشک های ملس بخور حرس نخور" ، "لواشک های لاغری"، " لواشک ترش بخور عاشق تر شو"، "لواشک بخور پولدار شو" مردم را ترغیب به خرید می کرد. اکثر مردم در کنار تعجب، لبخند و حس قدردانی در بسیاری مواقع آن تکه را با بی میلی خورده و مزه می کردند. اما به طور جالب توجهی از هر چند نفر یکی طالب خریدن می شد و آن هم قیمت گرانتر از مغازه!. او در طی یک حرکت شاتلی رفت و برگشتی در قطار، کلیه موجودی اش را طی ۲ ساعت بفروش می رساند. ایننتیجه گیری بر اساس این رخداد است که در دور رفت من ظرف گاری شکل کوچک او را پر و در برگشت خالی مشاهده می نمودم. این تمایل به خرید به سبب حس مثبت حاصل از لواشک قرضی!، شاید از شکرگذاری از بخشش و تدبیر بامزه فروشنده حاصل می شد. از سوی دیگر حس مورد لطف بودن از جانب دیگران حتی اگر با سودای انگیزی مالی باشد لاجرم فاتح سرشت انسانی و کوههای مرتفع تعقل است. داستانک ۳؛ این حکایت کمی بر محمل اقراق و انحراف سوار است ولی همچنان به صورت زیرکانه از عواطف همدردی، همزاد پنداری و همچنین مسئولیت پذیری انسان بهره می برد. روزی کودک فال فروش یا درواقع"کودک بازیگری" را در کنار خیابان با پیشانی در میان دو زانو دیدم. فال هایش در معرکه روبرویش پاره شده بود و آدامس هایش نیز نیم خورد و له گردیده بود. او به طور باورپذیری گریه و مویه می کرد و شرح غزا می نمود. کودک ژنده پوش خود را طعمه مردان شرور و دزد عنوان می کرد. او بدون اینکه از رهگذران طلب خرید کند پیوسته سر در گریبان برده و با تعریف ماجرا نالیده و اشک می ریخت. رهگذران نا آگاه، که این شرایط و شگرد کودک برایشان متاثر کننده بود، احساساتی شده و به سرعت به فکر جبران مافات و به لبخند در آوردن کودک بازیگر می افتادند. به سبب گذر آدام های متعدد و متفاوت و رخداد این امر در میادین اصلی شهر، بلاخره کسی در این میان پیدا می شد که این داستان او را متاثر کند و فریب صحنه سازی را بخورد. در ادامه او پول چند برابر معمول را به کودک ناقلا داده و فال ها و ادامس ها را یکجا از کودک خریداری می کرد. گرچه برخی نیز به اصل داستان شک می کردند، اما برای خوشحال کردن دل کودک موزی بدین فریب تن می دادند. حال، کودک در کمتر از یک ساعت تمام اجناس خود که را می بایست یک روزه رد می کرد، به فروش رسانده است و در آینده نیز به دنبال راههای فوق سریع برای تحصیل مال خواهد بود. آن فرد نیکوکار زودباور نیز پول "بازیگری سیاه" داده و شادمان است کودک را خوشحال و برخوردار نموده است. از سوی دیگر حس درونی همدلی و کمک او نیز ارضا شده است، اما نمی داند در خفا طعمه فن "فروشندگی بر پایه تجربه و احساس" شده است. داستان ۴؛ در چند سال اخیر دو سه بار به بازار جمهوری برای خرید مبایل مراجعه کرده ام. هر بار به وفور شاهد یک ماجرای تکراری برای فروش مبایل دسته دوم و مستعمل و یا فیک و قلابی بوده ام. شرح آن بدین صورت است که فردی چندین موبایل مستعمل یا حتی دسته اول و قلابی را را در بساطش در ربروی مرکز مبایل دارد. دو سه نفر از دوستان و آشنایان او پیوسته در حال ور رفتن با آن مبایل بوده و گهگاه حرف هاییی می زنند که رهگذران را به آن محل می کشاند. رقابت ساختی برای خرید و تعریف از مبایل جز عملیات بوده و سپس از نداشتن امکان هزینه کرد برای خرید و امید واهی به دست آمدن مال در زمان نزدیک صحبت می کنند. رهگذران با آن قیمت کمتر از واقع و تعاریف دچار ولع و حس امکان زرنگی و برد می شوند و در ادامه همرهان با رقابت ساختگی برای خرید او را به چالش حیثیتی می کشانند. در نهایت یا گوشی خراب یا مدل قلابی یک برند نصیب خریدار می شود و فردای آن روز خبری از فروشنده نیست و اگر هم باشد به سبب نقص اسناد گردن نمی گیرد! این ترفند آخر شعبه ای از کلاهبرداری است و حقه بازی مشابه سه داستانک پیشین نیست. چون به خریدار احساس بازندگی و ضرر مالی را تحمیل می کند. در نهایت سناریو های فروشندگان برای شما نو و پر از احساس است و برای آنها تکراری و ترفندی برای ورود به فاز خرید!

ساقی زمان

ساقی زمان
ای چرخ روزگار، لختی امانم ده تا نفسی از عشق تازه کنم. ای زمان، گهی آهسته تر عقربه هایت را بگردان تا توشه ای از خرد و امید مهیا کنم. ای زمانه، تعجیل تو در گذر از لحضه ها مرا آشفته نموده، مرا اندکی به خود واگذار تا نشانی از ساقی هستی باز یابم. ای زمان به کدام ساعت رهایی کوک گشته ای؟!
ای زمانه هر آن وقت که خواستم فریادی زنم گذر عمر را از حرکت باز ایستان، تا اگر جانم بسوخت، داغ دل جهان را نسوزاند. ای صاحب و ناصح روزگار، روزی به ثروت ایمان زمینی از خاک اخلاص به چنگ خواهم آورد و دانه هایی از خیراندیشی را در آنجا خواهم کاشت. ای زمین و زمان به من سروری ده تا سروسامان برای خلق شوم. ای زمانه، من در زمین نه کاه هستم و نه کوه من را چو درختی سرو در دشت خود بپروران و چو غزالی ضامن باش تا که به کمند جهل نیفتم. ای زمان، صدای عشق هرگز در کوچه پس کوچه های قلب من خاموش نمی شود، چون او را فاتح دل گردانده ام و تار و پود احساس مرا به هم بافته است. ای زمان هرچه روزگار تیره و تاریک تر شود روشنی چراغ هدایت برای من روشنا تر می شود. مرا به حیات حیوانی وامگذار و از وجود آدمیت من یک انسان بساز و از انسان یک عاشق.

خوش خوشان

خوش خشان

خوشا به حال گل آفتاب گردان که خیره به نور می ایستد و خوشا به حال گیاه شب بو که با ماه انس می گیرد و باز خوشا به حال گیاه پیچک که به دور تکیه گاه و معشوق خود تنه اش را می رقصاند. خوشا به حال من که می دانم زمانی که صرف تماشای آواز یک پرنده و شنیدن نغمه های شرح حال یک دوست و بر شمردن نعمات می شود هیچگاه به هدر نرفته است.

گوشواره آبنباتی

گوشواره آبنباتی
دیروز لحضاتی از فاض پائینی به طور صعودی به فاز میانی و سپس به فاز بالا دست یافتم. این ترقی جسورانه و بی دردسر، آن زمان حاصل شد که ناگهان جوانی را با گوشواره های آبنباتی در معبری اصلی در شهر مشاهده نمودم. کنجکاوانه، با ذره بین کارگاهی او را مورد موشکافی قرار دادم. پس از آن گوشواره آبنباتی، خالوکوبی لغت "برای من نخریدی" در زیر گوش سمت راست بر روی گردن و سپس عبارت خالکوبی "حسرت بچگی" در همان ناحیه در سمت چپ را توانستم به سختی بخوانم. لحضه ای نمی دانستم از ایده پردازی و خلاقیت او شگفت زده شوم یا از ناهنجاری اخلاقی و انجام فعلی نامانوس با فرهنگ، دلواپس! به خود تلنگری زدم که خیالت را آسوده دار و از این حادثه کاسه خود را پر کن و لذت همزاد پنداری ات را ببر! با اندکی تمرکز، توانستم خود را در غالب او تصور کنم که آبنبات روی گوشم است و با لباس های شلشی در شهر چرخ می زنم و اینطرف و آن طرف می روم! لذت نمایشگری و مدلینگ هم خود عالمی دارد اما ناهنجاری هایش سر به فلک می کشد. به نظرم آمد تماشاگرانی که مرا با آن وجنات غیر آشنا می بینند برای آنها حس و حال احساسات اصحاب کهف در زمان خروج از غاز مشتبه می شود. توجه دیگران چه به جهت مثبت و چه منفی در دنیای امروز امری نیکو است و آشتی مطلقی دارد با فضیلت "فالوور گیری". این ادا اطوارها، روی هم رفته برای مردم سرگرم کننده و شاید جذاب است و کمی ترسناک از جهت تنزل آینده فرهنگی!. یک اصل روانشناسی امروزی این است که در دنیای امروز دیده شدن به هر قیمتی، یک نعمت و سپس یک موفقیت به حساب می آید.
در روان کاوی به سرعت بدین نتیجه رسیدم احتمالا آن پسرک طبع بلغمی دارد و با پدرش ارتباط سالمی نتوانسته در طی ایام زندگی برقرار کند. هم به سبب عدم دفع حاجت ابنبات و هم به سبب پیشروی به سبک کجروی در مدل و فرم ظاهری! قلب رئوف و مهربانی دارد، رفیق باز و زودباور است. به خود گفتم این بنده خدا فقط گناهش گوشواره و خالکوبی و لباس های افتاده بود اما من از از یک مشاهده ساده و همزاد پنداری بی ملاحضه، در پی عصاره کشی و شیره کشی هستم!. اما به قلب خود تردید راه ندادم و در ادامه حس من می گفت او احتمالا کمتر از ۳۰ سال و شاید حتی کمتر از ۲۵ سال سن دارد. امکان تحول و تغییر واپسین در او ممکن است و منطق می گوید در فال او امکان اصلاح را در آینده خواهد آمد. در آن حالات به یاد دوستی افتادم که می گفت من بعد از سی سالگی خلاف ها در درونم تثبیت شده و دیگر قادر به کاستن از آنها نیستم ولی خوبی هایم را شاید بتوانم تا آخر عمر افزون کنم. او در مترو کنار من نشست و طرف دیگرش پیرمردی جلوس نموده بود. پیرمرد به هردوی ما با سخاوتمندی نذری تعارف نمود و دعای خیر کرد.

ضرب المثل ابداعی

ضرب المثل ابداعی
از پختگی های سفر همین بس که در مسیر به دریاچه بسیار زیبایی گاوهای بسیاری در حال چرا در کناره جاده و حتی در جاده دیدم و به این جمع بندی رسیدم که؛ "سلام و احوالپرسی گاو با دمشه!" این ضرب المثل من در اوردی که تو مسیر به ذهنم رسید، برای آدمایی می تواند صدق کند که با مردم به درستی معاشرت نمی کنند و رفتارههای تعاملی آنها با بایسته های موقعیت حاضر در آن متفاوت است.

دل حاصلخیز

دل حاصلخیز
متنی می خواندم بدین مضمون؛ در آن روزها من جوانی پرشور و بلند پرواز بودم. از آن سو چو نگهبانی زیرک قلب حاصلخیز خود را در حصار سینه می پائیدم تا مبادا عشقی به آن نظر کند. نه منت گذار و فزون طلب بود و نه در پی عشرت و طبع، اما تقدیر آن شد که باد موافق بر آن زمین وزیدن گرفت و یار را در شلوغی یک مجلس بزم، در گوشه ای در حجابی گران دیدم.
چه شد که او بی درنگ با نگاهش مرا افسون و شیدا کرد و دانه هایی از عشق و تمنا را از ماورای آن حصار به طور ماهرانه ای در نهاد من کاشت. آن طنازی ها و کرشمه ها خاک دلم را به جنبش در آورد و جوانه هایی از محبت را به رویش و تکاپو انداخت. به آفتاب مهرش نهال نوپای دلدادگی جان گرفت و به آب چشمه سرمستی، سیراب شد. ساقه عشق چو قد و قامتی گرفت، قلمه امید بر آن جای گرفت و بر شاخه هایش برگ هایی از یک قرار و عقد ابدی رویید. حال گیاه نحیف پیوند ما به بار نشست و در میان برگ های مطهرش، غنچه ای مبدل به میوه ای شیرین شد. در آن ایام من عاشق پیشه هر روز چو پروانه و پرنده ای ثناگویان به دور آن درخت کوچک می گردیدم و هر دم بر شاخه ای از آن برای تماشا می نشستم. اما خوشه چین زمان، با داس جدایی و تبری از جنس بی مهری تنه درخت اقبال ما را در میان ساقه های مزرعه ای از گندم به زمین افکند. چو بدین صورت بر ما گذشت حال ما دگرگون و تسلیم مقلب القلوب شد و نصیب ما از آن خاک حاصلخیز، ریشه ای خشکیده و شکرخندهای یک میوه گشت! ای طبیب من، چه کنم با این دلی که بی عشق ورشکسته شده و خاک ابریشمی اش استحاله به صخره ای سخت و برهوت گشته است! چه کنم که در یک "هیچستان بزرگ" به بند افتاده ام و فضایی خالی و پر از خلا مرا احاطه نموده. آیا باز عشق سراغ و نشانی از دل یاران قدیمی خود خواهد گرفت؟

مادر هستی

مادر هستی
امروز یه متن از رایان استادی که برای همسر سفر کرده اش نوشته بود، بدین مضمون خوندم؛ "دل" رو باید کجا سر کار گذاشت و ‌پی نخود سیاه فرستاد، تا سراغ تو رو نگیره؟ خانه هوش و حواس ما اگر در و پنجره ای داشت اون مهر تو بود، ای کاش با ندیدنت این خانه متروکه نمی شد! مغازه خاطرات من از تو، داره ورشکست میشه، ای کاش میشد رونقی به دلدادگی ما می دادی. عمری گذشته و قاب عکس ها همه کهنه شده و خاک گرفته،ای کاش از بهشت با گلاب دستی به سر و شونشون می کشیدی! گاهی فکر میکنم تو مثل یه کلبه آرامش وسط جنگل زندگی من بودی، حالا که نیستی از درندگان این جنگل به کجا پناه ببرم؟! من رو میان یک عالم بی کسی، تنها و سرگردان گذاشتی. در ذهنم به تک تک لحظات با تو بودن در ذهنم زر و زیور آویزان کردم تا همیشه برای چشم های درونم برق بزنند و نور عشق تو خیرم کنه! تو با من، نه لجباز و پرتوقع بودی و نه بی وفا، کی میتونه برای من بهتر از تو باشه! من خودم رو در نبود تو نمی خوام، ولی تو دنیا رو به من هدیه دادی! وقتی که گفتی اسم دخترمان را "هستی" بگذاریم! تقدیم به رها مادر هستی.

جنگ و صلح

جنگ و صلح
سر و خانه فکرم را پر از جنگ و تزویر می بینم، ولی قلبم را همه آکنده از صلح و یاری درویشان. در سر پیوسته زخمی و گاهی فانی هستم و‌ در دل هر لحضه پر ز بخشش و آرامش! به راستی آدم درون من رهرو کدام یک باید باشد ؟

رابطه جنگ و گنج

رابطه جنگ و گنج
جنگ در عین اینکه یک رنجه ولی برای برقرای معادلات جدید در هرجایی یک گنجه! یکی میگفت جنگ من در زندگی بارفیکس رفتنه و اون یکی می گفت باشگاه رفتن فایت منه و یکی دیگه میگفت جنگ من نبرد با جهل و ناآگاهیه. جنگ با ترس و تنهایی و افکار خاکستری همیشه نیازه و همچنین جنگ با کجروی و دروغ! هیچ تمرین قبلی برای غلبه بر این چالش ها به تو داده نمی شه ولی انتخاب نوع جنگ و کمیت و کیفیت اون با تو است. نتیجه جنگ از نظر درصد موفقیت در نهایت بستگی به میزان واقعیت و حقیقت حاکم بر اون جنگ دارد.