هر وقت دروغ کم میاره راست میگه!

هر وقت دروغ کم میاره راست میگه!
در کشمکش حزن انگیز میان آسمان و زمین در فصل زمستان، نه آسمان کوتاه می آمد و نه زمین! دست اخر آسمان دلش به حال آدمی که وقتی " در دروغ کم می آورد، راست می گوید" سوخت. باران زد و نمی فرح بخش فضا را پر کرد. جوانه امید جان گرفت و زندگی در نهر زمانه باز جریان یافت.

حزانت یک احساس

حزانت یک احساس

در هستی؛کفه ترازو برای روشنی و تاریکی به یک مقدار سنگین نیست. از آموزگار تجربه می آموزی تاریکی رفتار دیگران را با نور درون دفع کنی تا از شعله شرارت آنها، گرمی دوستی و مودت بسازی. تنها روغن این چراغ بینش، خودسازی است. تو نتوانی چنین کنی مگر، گرفتار کمند ایمان گردی و گره ای به منشا نور در تو پیدا شود. آیا خواهی توانست گندم راستی و درستی را از جهان پر از بیابان برداشت کنی!؟ . ۷ بار ببخش، تا بومی سرزمین عشق شوی!. و اگر صاحب ۷ دوست شوی تو ز برادر بی نیازی ، و باز گر ۷ سال با آنها معاشرت کنی هم خون تو شوند. اگر به خاک افتادن ۷ برگ را به تامل بنگری، سنگینی دل و بغض از تو زودوده شود و بدان ۷، چو دو بال یک پرنده و چون دستان رو به دعا و قنوتی است رو به آسمان!. او در آسمان هفتم است و زنده شود آن که در بوم او صاحب اثر و سخن است. گاهی امید وصالش تقلا می کند برای جهش، ولی ز رانده شده ز باغ بهشت چه انتظار کمال!. حب او چون حزانت یک احساس غریب است. دو دیده گر ز پس پرده به مقامش افتد، ملائک ها به جهت مهر به سرایت آیند. سخن آن است که تو را ز ترک لبه زندگی، برهاند. باد و طوفان، نه با درخت بی برگ و بار کاری دارد و نه با آسمان بی پرنده! و نه با شمع خاموش!. همتی کن و از خانه ای میان دو سوگ گذشته و آینده، برون آی تا قایل عمرت تکانی بخورد. عالمی دیگر تمنای مراد است. گر با مایی، رقص کنان به زیارت جلاد و شمشیر مصائب برویم! گرچه قله ها به آسمان نزدیکترند و سفید پوشند، اما باز سنگ های ته دره ، لطافت چشمه و رود را درک کند، گرچه در زمین گمنام اند!. بر صورت تاریکی و بی تفاوتی، مشتی گره کرده باش و از برای روشنی دستی گشاده و قابل شمارش!

تپش  خیالش

تپش خیالش

پابرهنه و با ذوق سراسیمه به سمت درگاه دویدم، که شاید این بار صدای باد، صدای آمدن یار باشد ... ولی افسوس... مرهم غم و اندوه دوری اش، تنها خودبسندگی و تپش خیال است. من فقط در آن اندازه از درون می سوزم که از او خالی ام... و چه پر ز خالیم! تو صدایش کن، شاید به نوای تو به سمت من باز آید. با جمله ای به گرمی امید، مرا باز به زندگی برگرداند و با حرفی، از رفتن نگاهم دارد... امانم بده. دنیای فانیم را دهم به آنی، گر با خبری ز او به ما دهی جانی... امانم بده!