خطای سنجابی

خطای سنجابی
همسفری می گفت؛ من در اتفاقات زندگی هرگاه به دو راهی یا چند راهی تردید و شک برای یک انتخاب رسیده ام، همیشه میدانستم از میان آنها کدام راه صحیح و صراط است. ولی گزینش آن برایم سخت می باشد و از نظر معیارها نیز آن راه را کم بهره و دیربازده می پندارم. البته گاهی به انتخاب راه صحیح در این تردید ها نائل می شوم و این به سبب پدیده ای که من نامش را خطای سنجابی می گذارم. گاهی که از پس خودم بر نمی آیم، لبریز و تشنه رخداد "خطای سنجابی" هستم! تا بدین نحو لغزش فکری و فراموشی ما منجر به یک واقعه بزرگ و سرشار از خیر برای دیگران و زمین گردد. سنجاب دوراندیشی که نقاط مختلف زمین را به طور غریزی و منفعت طلبی جهت ذخیره توشه فصل های سرد حفر کرده و دانه های بلوط و گردو را در آنها پنهان می کند. ولی به سبب گذر زمان و فراموشی در ماه‌های واپسین ،جای نیمی از آنها را گم می کند. این امر در نهایت منتج به کاشت طبیعی دانه ها و پرورش گیاهان شده و در پیوستگی با آن زایش یک جنگل و کنام را طی چند سال رقم خواهد زد. اگر من کار نیکی را به قصد غریزی تطمیع و احتمال تامین مالی انجام دادم، ولی اگر به پاداش آن نرسیدم و اجابت آن قصد مالی فراموش شد، اشتباه سنجابی انجام داده ام!. فلسفه اتفاقات نیکو و خیر در اشتباهات مفهومی واجد عمقی به وسعت تاریخ حیات است. شاید همین "جهش" ها و اشتباه ژنتیکی سبب تکامل موجودات گردیده است. البته شاید این رخدادها هم تصادفی نباشد و صرفا شانس بر آنها حکمرانی نکند. بلکه شاید، نوبت رخداد آن برای ما بوده است!

سلول های شیری خاکستری

سلول های شیری خاکستری

دوستی می گفت کسی در گوش من گاهی اوقات به زمزمه می گوید؛ مغز میلیاردها سلول دارد و تفکر منطقی اولین خطرش این است که هزاران سلول حماقت مغز را می کشد و بعد از آن سلول های خاکستری پرحرفی و گزافه گویی را!. از این رو حرکات اضافی تو کمتر شده و به همان میزان نیز به سکوت و حق گویی تو افزوده می شود. اما سلول های خاکستری خاطرات و سیناپس های آنها را قوی تر میکند و این بدین معنا است که فراموشی غم ها، ناملایمات و شکست ها مشکل تر می شود!. از سوی دیگر از نکات حیرت انگیز این است که غذای دست پخت مادر سبب فعال شدن سلول های خاکستری جوان سازی شده و سلول های خاطره ای حاوی اطلاعات دوران کودکی و نوجوانی را تقویت می کند. به هر حال این چیزی که ما در آن غوطه ور هستیم زمین و زندگی است و اسم آن بهشت نیست! لذا همیشه آسودگی و شکرخند در آن نصیب ما نمی شود! و بدین صورت سلول های خاکستری خوشحالی ممکن است در حالت حداکثری نباشند. مغز میلیاردها سلول دارد و حذف چند ده هزار از آنها آسیبی به کلیت تعقل نمی رساند.

شاه انگبین؛ ساعت هایی از بهشت

شاه انگبین؛ ساعت هایی از بهشت
زمان تنها واحد واقعی نشان دهنده حضور است و "موجودیت ماده و انرژی" را تعیین می کند. اگر یک ماده با سرعت بسیار زیاد و در کسری از صدم ثانیه حرکت کند چشم انسان حرکت آن را نمی بینند. به مانند یک گلوله تفگ که در چشمان ما، حرکت و حضورش ناپدید است. بدون زمان و گاهی ابعاد، ما وجود خارجی نخواهیم داشت. آقایی می گفت؛ در دوران دانشجویی برای یادگیری و تحصیل علم در شب های امتحان، متوسل به انواع حربه های حفظ تمرکز و تحمل درس خواندن شده بودیم. از این رو از قهوه، نسکافه و چایی گرفته تا مولتی ویتامین را برای حفظ تمرکز و حضور ذهن به کار می بردیم. در آخر نیز، قره قوروت، ترشک و لواشک را نیز برای بیدار ماندن در شب ها استفاده می کردیم ! از یک دهه پیش تحول ارگانیکی در ما رخ داد و به دنبال آن جهت افزایش ادراک و حافظه، جین سینگ و یک سری گیاهان دارویی به لیست سابق اضافه شد. در آخر نیز با مصرف دائمی عسل، کندور، کنجد، بادام و مویز تکمیل گردید! آخرین سلاح مکشوف برای حل معضل هوش برای ما، ژل رویال یا به فارسی شاه انگبین بود که شهدی است که از یک زنبور کارگر یک ملکه می سازد! اما این چند سال اخیر متوجه شدم، من همچنان در تنگنای هوشی هستم. بدین معنی که مغزم به پرشدگی رسیده و نیاز به ظرفیت بیشتر دارم. در این موقعیت، به یک سری اطلاعاتی که چند سال پیش بدان آگاه شده بودم توجه ویژه کردم. از این رو ساعت 4.30 دقیقه تا 6.30 صبح را در این چند سال پیوسته بیدار بوده ام. این زمان در گستره فجر صادق تا طلوع آفتاب است. در این ساعت زمین و آسمان به ارتعاش و تکاپو می افتند و درهای معنویت، دانش و شکوفایی اقتصادی کاملا باز می گردد. بکر ترین ایده ها و بالاترین سطح یادگیری به طور معجزه آسایی بر انسان در این ساعت بارش می یابند. خوشی و سعادت آن روز نیز برای آن خوشه چین سحر، دوچندان خواهد شد. کتاب خواندن، تفکر، عبادت، موزیک، ورزش یا حتی نوشیدن یک چایی در این زمان اثرات مافوق بشری و ماورایی دارد. لذتی بی بدیل و اغوا کننده از جهان دیگر به سراغت می آید! تو در هر عملی در این ساعات همت بگماری در آن جهشی رخ داده و موفق خواهی شد. در این شرایط ممکن است سایر انسان های اطراف تو، از بازی در طول روز لذت ببرند ولی تو به سبب هوشیاری در ساعات طلایی و بهشتی، برنده آن بازی خواهی بود. آنها پس از مدتی تو را آینده دار و آینه دار دنیا می دانند. اما علت برجستگی این ساعات چیست؟ در این ساعات ملکوتی و پر خیر، فرشتگان پیوسته در حال تقسیم روزی و خردمندی در میان ابنا بشر هستند و هر آنکه در صف و بیدار است، بهره مند تر می گردد. این لحضات ساعت هایی از بهشت هستند و دسترسی به حکمت و چاره اندیشی را متعالی می گردانند.

سخنرانی قدرت

سخنرانی قدرت
در پای صحبت های متکلمی نشسته بودم که می گفت؛ من آن انسانم که از ابتدا دست کم و بی اهمیت در نظر گرفته شده بود. در برتری ها مغرور و گستاخ نشدم و ویترینی پر زرق و برق برای نمایش داشته هایم برای دیگران ترتیب ندادم. از تمرکز بر اهمیت کارهای خوب و حرفه ای خود کاهیدم و هوش بالایی را سراسر پنهان کردم! هیچ گاه به کلام و رفتار نشانی از پیشرفت های خود ندادم و آنچه بر عموم عیان شد به سبب مخبری دیگران بود.
من آدمی هستم که از روز اول دست کم گرفته شده بود. تو می بایست کوچک و دسته کم گرفته شوی تا در مقایسه و رقابت با دیگران بی گناه و کم گناه باقی بمانی. شاید هم تا کمتر آسیب ببینی و از هر در نیمه باز خرد و زیرکی بتوانی داخل شوی. خود را برای اجتماعی که در آن هستی بی خطرترین و بی ضرر ترین فرد نشان بده. همیشه آن آدم بی اهمیت و منزوی جمع باش که هرکسی بی درنگ نمی خواهد به مانند او باشد. می پرسید نتیجه همه این نکته سنجی ها و بردباری ها چه خواهد شد? تو به تدریج فرصت های جدیدی برای تو فراهم می شود و جایگاه‌های بالاتری خواهی یافت و تاثیرگذاری مثبت تو بر گرداگرد خود فزونی می یابد. حال من را نگاه کنید از اول دست کم گرفته شدم ولی حالا مهمترین آدم این شهرم و روزی این کشور و دنیا مرا به خواطر خواهد سپرد. مردم کسی را که برای آنها علم و اندرز و همچنین آرامش بیاورد مستحق ستایش و تجلیل می دانند. انسان ها را در عمل و رفتار به خوبی بشناسید، در سخن همه آراسته و مهیا هستند. به یاد داشته باشید که شمع مجلس جملگی می بایست بسوزد تا روشنی و گرمی به آن محفل رسد. تمامی سخنانم را میان دو کلمه برای شما به امانت می گذارم ؛ "نرج و مرنجان".

استراتژی پیشروی؛ قطره آب

استراتژی پیشروی؛ قطره آب
لاجرم کنترل یا تصمیم گیری برای برخی از امورات روزمره، از دایره توان ما خارج است. آنها را می توان با گشاده رویی و تواضع پذیرفت و بدان ها گردن نهاد. در این حالت خود را جزیی از دریاچه، دریا و یا اقیانوس پنداشت و در یک کل واحد محو شد. ولیکن این سرسپردگی و به نوعی عاریت و یا تسلیم شدگی نمی بایست سبب غفلت از استقلال وجودی و تفکر منحصر به فرد هر فرد شود. بدین درونمایه، گاهی بر دوش امواج و تلاطم دریا و اقیانوس می بایست حرکت کرد. اگر نه امکان پذیرش در شما به وجود آمد و نه گردن نهی، بی آنکه گردن کشی کنی آن حکم را با اکراه بپذیر اما به آرامی و ملایمت تغییر ده!. در این راستاست که جریان آب در دریا می تواند جهت های نامتنابهی داشته و به ساحل های متفاوتی ختم شود. از سوی دیگر می توان موزیانه آن را پذیرفت ولی بدان صورت که طبع تو می خواهد آن را به انجام برسانی!. در این شیوه گرداب ها و مرداب هایی برای پنهان کردن وقایع غیر دلخواه، خواهی یافت. اگر باز رضای تو حاصل نگشت، یا مقابل آن موضوع گیری و به دنباله آن ایستادگی کن و یا راه طغیان و جبهه گیری را در پیش گیر!. بدین مرام رفتاری، رودخانه و رودی جدا و خروشان می شوی که به دریا نریزد و صرف آبیاری مزارع خوشه های خشم و قیام می شود. در هر حال پذیرش و تواضع و یا تقابل و شکست بخش کوچکی از استراتژی پیروزی ماست. پیشروی و رویش تحت هر شرایطی از بایسته های عدالت و فطرت دنیوی است. آب از ارکان شگرف طبیعت را می شود گاهی به تاملی عمیق در یک لیوان نگریست!شاید روزی به شکل چشمه، رودخانه، دریاچه،دریا، اقیانوس‌ها، ابر، باران و برف شود.

در حیات سفارت

در حیات سفارت

ما سر کوچمون یه آقایی داریم که این بنر بساط محقرش هست؛ سفارت آبادان! هر روز بعد از ظهر می بینمش و گاهی تو حیاط سفارت یک فلا جهت دفع بلا می خوریم. امروز تو فکر دعوای شدید با مامور شهر داری بود که بهش تذکر سد معبر و شکایت کسبه داده بود. میگفت حمله و تهدید سفارت خونه ها طبق قانون جرمه! اگه فردا به بساطم دست زدن میگم بچه ها شیر نفت رو ببرن! یا برزیل روابط دیپلملتیکشو قطع کنه!

مردانگی؛ نور یا شنل

مردانگی؛ نور یا شنل

هوس جدیدی در من رخنه کرده که سخنی تازه بگویم تا شاید تکانی به افکار مردانگی داده و سایه ساری برای عیاران باشد. این سخن تنها از نظر شکلی زیبایی نخواهد داشت، بلکه ارزش محتوایی دارد. آن سخن! یک اتفاق ساده است بدین شرح که؛ پس از پایان یک جلسه طولانی در مجتمعی در اطراف بیابان های شهر هوایی سرد پاییزی و تاریکی شب در آنجا حاکم بود. روبروی در خروجی ساختمان حین رفتن بحث کوتاهی میان سه آقای میان سال و دو خانوم در مورد برخی تصمیمات اداری جریان داشت. یکی از این خانوم ها قدی کوتاه، پای لنگان و ظاهری محجبه داشت. من به آن ها پیوسته و با آقای لاغر اندام میان سال که از مسئولین رده بالا بود از سایرین خداحافظی و به سمت خودرو روبروی ساختمان رفتیم. در آن زمان خانم کوتاه قامت نیز از آن افراد خداحافظی کرده و در حال رفتن به سمت ماشینش در پارکینگ به فاصله چهار تا پنج دقیقه ای بود. پارکینگ در بخش متروک و بیابانی آن محوطه بود و احتمال وجود برخی حیوانات موزی و حتی جانوران وجود داشت. حین رفتن من متوجه آقا مسئول شدم که دور اضافه ای زد و از مسیر منحرف شد و به سمت پارکینگ های دورافتاده به فضای چند قدمی خانوم رفت و ایستاد. نور ماشین تمامی مسیر و اطراف را روشن کرد و ایشان بدون دغدغه و نگرانی به سمت ماشین رفت. در آن لحضه برگشت تشکری کرد و زمان رسیدن به خودرو نیز با احساس سرخوشی و احترام تشکری مجددی نمود. سپس ما به مسیر اصلی برگشته و از مجموعه خارج شدیم. آن آقا در راه مانده ای را هم در کنار اتوبانی که ماشین ها با سرعت سرسام آور گذر می کردند در حالی که او با ترس در حال قدم زدن بود، با احتیاط سوار کرد. از او مقصدش را پرسید و به جایی جلوتر و آن سوی خیابان رساند. من در مخیله خود مفهوم معمول و مشهور جنتل من را مورد کنکاش و وارسی مجدد قرار دادم. قرار دادن شنل ابریشمی بر زمین برای گذر خانومی از گل و لای خیابان اوج تعریف جنتل من، برای فرنگیان است. ولی این حرکت، فعلی بالاتر از آن تعریف خشک فرنگی بود. شنل انداختن آن مرد ثروتمند و شیک پوش برای خانومی با هفت آب و رنگ کجا و این کجا! آن فعل مونتاژ یک واقعه از مسلک یه گرگ برای بره است و این حدیث ارزش گذاری برای یک بانو از خیرخواهی نشات گرفته از مردانگی و حسن نوع دوستی! مردانگی؛ نور یا شنلهوس جدیدی در من رخنه کرده که سخنی تازه بگویم تا شاید تکانی به افکار مردانگی داده و سایه ساری برای عیاران باشد. این سخن تنها از نظر شکلی زیبایی نخواهد داشت، بلکه ارزش محتوایی دارد. آن سخن! یک اتفاق ساده است بدین شرح که؛ پس از پایان یک جلسه طولانی در مجتمعی در اطراف بیابان های شهر هوایی سرد پاییزی و تاریکی شب در آنجا حاکم بود. روبروی در خروجی ساختمان حین رفتن بحث کوتاهی میان سه آقای میان سال و دو خانوم در مورد برخی تصمیمات اداری جریان داشت. یکی از این خانوم ها قدی کوتاه، پای لنگان و ظاهری محجبه داشت. من به آن ها پیوسته و با آقای لاغر اندام میان سال که از مسئولین رده بالا بود از سایرین خداحافظی و به سمت خودرو روبروی ساختمان رفتیم. در آن زمان خانم کوتاه قامت نیز از آن افراد خداحافظی کرده و در حال رفتن به سمت ماشینش در پارکینگ به فاصله چهار تا پنج دقیقه ای بود. پارکینگ در بخش متروک و بیابانی آن محوطه بود و احتمال وجود برخی حیوانات موزی و حتی جانوران وجود داشت. حین رفتن من متوجه آقا مسئول شدم که دور اضافه ای زد و به فضای چند قدمی خانوم رفت و ایستاد. نور ماشین تمامی مسیر و اطراف را روشن کرد و ایشان بدون دغدغه و نگرانی به سمت ماشین رفت. در آن لحضه برگشت تشکری کرد و زمان رسیدن به خودرو نیز با احساس سرخوشی و احترام تشکری مجددی نمود. سپس ما به مسیر اصلی برگشته و از مجموعه خارج شدیم. آن آقا در راه مانده ای را هم در کنار اتوبانی که ماشین ها با سرعت سرسام آور گذر می کردند در حالی که او با ترس در حال قدم زدن بود، با احتیاط سوار کرد. از او مقصدش را پرسید و به جایی جلوتر و آن سوی خیابان رساند. من در مخیله خود مفهوم معمول و مشهور جنتل من را مورد کنکاش و وارسی مجدد قرار دادم. قرار دادن شنل ابریشمی بر زمین برای گذر خانومی از گل و لای خیابان اوج تعریف جنتل من، برای فرنگیان است. ولی این حرکت، فعلی بالاتر از آن تعریف خشک فرنگی بود. شنل انداختن آن مرد ثروتمند و شیک پوش برای خانومی با هفت آب و رنگ کجا و این کجا! آن فعل مونتاژ یک واقعه از مسلک یه گرگ برای بره است و این حدیث ارزش گذاری برای یک بانو از خیرخواهی نشات گرفته از مردانگی و حسن نوع دوستی!.

ماجو، مردمان و خدایان

ماجو

گاهی از مردمان بی مهری و جفا می بینی و گاهی کم لطفی و ظلم! ناراحتی تو از ظلم و ستمشان لبریز می شود و آه تظلم تو بر میخیزد. از خود به تضرع می پرسی این ها چه مردمی هستند و این کدام جهان است؟! پایه های عدالت دنیوی چه سست و علت و معلوم وقایع، به راستی چه خارج از دایره اعتدال!. البته شاید در این امورات و رخدادها خیری هم در میان حرکت چرخ دنده های دنیا در کار باشد. وقتی انسان به حس بی کسی و درماندگی مطلق می رسد؛ فرش قرمزی از یک راه نورانی اتصال و بازگشت به احدیت، برای او پیدا می شود. اگر در سر او احتیاط و ترس غلبه گر مطلق باشد، امید و رویا در او جان می دهد و رخصت گام در این راه برایش مهیا نخواهد شد. ماجو؛ شادی و رضایت هدفمند می باشد و به معنی صمغی تراویده از درخت حیات!. ماجو دستمزد تو از تفکر مثبت و خلاقانه است. اگر سوال های بسیار و بی پشتوانه بپرسی هیچگاه جواب درست را از درخت سدر و طوبی نخواهی یافت. مردمان و خدایان همه در یک فصل مشترک به بارش معنی می رسند و آن فصل هفتم، معراج انسان است. خورشیدی از پس ابر بارنده تنها یکی است. رفتار و منش مردم در حق تو، تداعی از بایسته هایی از ناخودآگاه آنهاست. این دالان رفتاری از اصوات منتشر شده در غارهای ذهنی با درون مایه ترس از برتر بودن دیگری، برتری جویی شخصی و رقابت است. از سوی دیگر امان بی بهرگی یا کم بهرگی از نعمات و خطاها و قصورات ذاتی یا عمدی در برداشت از واقعیت ها در این امور مستتر است. راه صعود به قله موفقیت در زندگی از گذرگاه "نارضایتی" این است که همیشه بر این باور باشی که در رابطه با هر اقدامی همه تلاش و فراست خود را به کار نبسته ای و همچنان ذخیره ای از اراده داشته ای. این نارضایتی و میل به فراگیری و اقدام عملی بر اساس آنها، سبب پاگیری سیناپس های جدید در مغز آدمی شده و مسبب دریافت های بی نظیری برای او از حقایق جهان هستی می شود. من به برتری یک تصمیم و یک الگوی عمل پی برده ام و آن حسن نظر، حسن اخلاق، خیرخواهی و رضایت است. ماجو برای من کلمه و بازیچه ای جهت بیان یکپارچه ماجراجویی در شادی و رضایت و تفکر هدفمند است. گهگاهی به ماجو برو!

رامشگر؛ نوازنده و شادگر

رامشگر؛ نوارنده و شادگر

هم صحبتی می گفت؛ تاب آوری یک انسان برخلاف سایر جانداران، بیش حد توان جسمی اش به او عطا شده است. او می تواند در یک پادشاهی جدایی و انزوا به مثال درختان زندگی کند. در برخی روح خدایی حلول کرده و رامشگر ساکنین درگاه ستر عفاف ملکوت می گردند. آنها محب فرشتگان بوده و مستانه در آن بزم کرنشگری حق، جام زمین را پر و خالی می کنند. انسان می تواند چشم هایش را چون بهار لبریز و مشتاق باران عشق نگه دارد و قلبش را به ساعت عشق پائیزی گرداند. ذهن ا‌و گاهی در غم فراق، زمستانی می شود. بدین سان تن او نیز به وقت تلاش برای وصال، تابستانی و گرم گردد. فصل های چهارگانه انسانی دوار و رنگارنگ اند و نقاش عشق نقش را به ناز و عشوه می نوازد. و اما امروز!. امروز صبح به طور ناخودآگاه و بر خلاف همیشه به ندای نامفهوم درونی نیم ساعت زودتر به سمت محل کار روانه شدم!. چند دقیقه که از خانه دور شدم در جاده ای خلوت در مسیر مقصد، ناگهان در پای درختی آتشی سرکش را دیدم!. از درون صدای ترس درخت را شنیدم. درخت به طور مشهود در حال لرزش و رعشه ای انسان وار بود. شعله آتش پای درخت، به شاخه ها و تنه آن گرمی سوزان می رساند. برگ های آن پیوسته با لرزش های هیستریک زنده گونه ای، از درخت به پایین ریزش می کرد. ابزاری برای خاموش کردن ان آتش نبود از این جهت پای راست پس از چند تلاش بدون توجه به سوختن کفش و پاپوش، آتش را خاموش کردم. دود بزرگی از خاموشی اتش پدیدار شد. لرزش های شاخه های درخت متوقف شد. به راه خود که ادامه دادم زمزمه هایی از طبیعت در پیرامون من طنین انداز بود. پایی که آتش را خاموش کرده بود برایم سبک تر گردید و به ظاهر امراض و گناه هایی از من در آن آتش ماند و بدین طریق دود شد! همچنین آن روز، گره های متعددی از امورات ما باز شد.

ارتباط تفلونی

ارتباط تفلونی

آقایی می گفت روزی با جوانمردان مورد وثوق، در حال گمانه زنی در مورد نحوه ارتباط خود با رؤسای بالادستی بودیم. یکی گفت به قدر کفایت با آنها "خوب خوبم". آن یکی گفت با آنها برابر هستم، نه خوب و نه بد! آن یکی به ظاهر ارتباطش عالیه و اعلا بود. آن مرد تکیه داده به دیوار با لبخندی گفت "بله قربان گویم و از این رو مشکلاتم با خوبان اندک!". آن دیگری خود را از مغضوبین، دیگری از مضروبین و آخری از مصدومین خشم رؤسا دانست. نهایتا آن مرد نشسته بر سکو گفت از مرحومین است و به شدت از آقایان ضربه دیده و در حالت تعلیق است. آن آقای دورتر نیز که منش شاتلی داشت و در رفت و برگشت مداوم به جمع دیده می شد، از منصوبین به پستی بود و خود را سرسپرده می شناخت. ما هر چه جوانب امر را سنجیدیم به کلمه ای در خور دست نیافتیم تا نوع ارتباط خود با ریاست را مشخص کنیم. در نهایت به ما الهام شد، ارتباط ما با بالادست از جنس "ارتباط تفلونی" است. هر چه بپزیم و سرخ شویم در پیشگاه منور آنها، باز به آنها "نمی چسبیم و نچسبیده می مانیم". ممکن است حتی این روند به سوختن نیز ختم شود ولی باز میل اتصال از رؤسا به جانب ما، وجود نخواهد داشت. این نوعی رابطه بی فایده و بی نتیجه با مقامات بالاتر است که البته نمی بایست بر اصل کار و وظایف محوله اثر سوئی بگذارد. امیدواری به وصال، فصل مشترک تمام عشاق نامه ها است و ما از عدم کسب عزت از سوی آنها، نمی بایست پریشان شویم و ردای عناد به تن کنیم.

خاک اندازان

خاک اندازان

دوست ما در جمعی غیر آشنا و بسیار شکننده حضور داشت. به نظر می رسید چیزی بیش از حضور فیزیکی و ارتباط کلامی معمول، در آن دورهمی کاری نیاز بود. اصوات شعری فولکولور و سپس ضرب المثل عامه پسند، به مثال توپ ورزشی به میانشان آفتاد و سبب شروع مباحثه فی مابین آنها شد. آن شعر پیش پا افتاده با خوانشی نتراشیده، مداد های ذهنی و شنیداری آن جمع را به سطح تیزی و رعنایی تازه ای رساند. هر کدام احساس کشیدن خط های ارتباطی نامرئی با دیگری را کرده و کم کم آمادگی پذیرش برای تک تک جمع پیدا شد. آن شخص شعر گو در ادامه جهت جلوگیری از تمرکز بیش از حد حضار برخود و فرار از تبعات آن، از رئیس خود تشکر نمود و فرمود؛ " تنها جلو استاد خاک انداز انداخته!". ظاهرا دوست ما با قیچی شک به سرعت این خطوط را جداکردم و در جلسه ساز مخالفت زدم! در این همهمه خاک اندازان با بوق کامیونی و شیهه اسب گونه، سعی در خنثی کردن آن سخنان نمودند. دیگران نیز که حالا روی دیگر سکه برایشان افتاده بود برخی چراغ راهنما زده و برخی صدای گوشخراش بریدن آهن را در آورند. آقایی از آخر جلسه از جا بلند شده و با غرشی سهمگین و شیرانه گفت " آقای رئیس شما که فرق لباس کاراته با روپوش آزمایشگاهی و پزشکی را نمی دانید، چرا در این نظر می دید!؟. این حرف جلسه را در بهت فرو برد و بلافاصله معاون رئیس هم یک کامیکازی خشن به او زده و گفت؛ شما پروندهای اخلاقیت باز است میخواهید کار کنم برای اداره برق تولید کنید! یکی از مدیران نیز گفت انرژی، از انرژی های پاک تهیه شود بهتر است. برخی حضار یکی در این میان صدای باز شدن در را در آورده و در ادامه با زدن روی میز یکی از پیرمردهای جلسه چای حاضرین به لرزه افتاد!. در این شرایط، با صحبت کردن دوباره دوست ما باران شروع به باریدن گرفت و همزمان با بیان مطلبی، صدای مهیب رعد و برق شنیده شد. پش از آن رخداد دلهره آور، برخورد موشک و پهباد به آن جلسه حداقل انتظار بعدی حضار بود. اما خانوم پیشخدمت فریاد زد؛ مگه اینجا خونه خاله است! برای مردم کار کنید و به نتیجه ای برسید. رئیس به او گفت اخراجت خواهم کرد. او گفت مگه خاله ات را می تونی اخراج کنی که من را می خواهی اخراج کنی! همه خندیدند. به نظر به سبب عدم چینش مناسب حضار و برخورد های انفعالی آنها، جلسه به طوری کلی از نظر نتیجه به کما رفت.

فلزات ارزشمند

فلزات ارزشمند
امروز دوستی از من پرسید؛ تو بسیاری از اوقات نهار را در رستوران سلف سرویس محل کار نوش جان میکنی! آیا بهتر نیست از خانه غذایی بیاوری و شاید سلامت تو نیز با این تدبیر بیشتر حفظ شود!. به او گفتم؛ اولا، دلیل طلایی من این هست که این آقایون و خانوم های این سلف سرویس از صبح تا ظهر زحمت می کشند و حداقل کاری که از من برای تشکر از آنها برمی آید، خوردن دست پخت آنها است! همچنین دلیل نقره ای من این است که صرف زمان برای خرید مواد اولیه از بازار و سپس پختن انها وقت گیر است. دلیل برنزی هم مصرف هزینه بیشتر برای پخت غذای با کمیت و کیفیت در خانه است. دلیل پلاتینی هم این است که بر غذاهای این رستوران نظارت می شود و کیفیت خوبی دارد. باز دلیل تیتانیومی دارم که آن باز شدن باب گفت و شنود و دیدار دوستان است و بدین ترتیب، سیم هارد دیسک ما به کیس های متحرک خبرهای محل کار متصل می شود. آیا با این دلایل ما، معادن طلا و نقره و سایر فلزات با ارزش نصیبت شما نشد؟!. البته ناملایماتی نظیر؛ کمی اضافه وزن، حمل باقیمانده غذا برای کلاغ ها و طی مسیر اتاق کار تا رستوران را باید نادیده گرفت!. در این میان یک نکته اثبات نشده و مهمل این است که خوردن غذای بیرون، استعداد یادگیری شفاهی و آنی را توسعه داده و نوشتن و سندرم دست بیقرار را تشدید می کند!. پس از تحیر دوست ما از این لفظ قلمی در بیان دلایل، در آخر گفت؛ دلایل فلزی را که آوردی را قبول می کنم ولی چرا همیشه، ته دیگ های به آن بزرگی از ظرف عمومی رستوران بر می داری؟! به او گفتم چون ته دل ما هیچ چیزی نیست و تست های بینایی سنجی هم سبب انتخاب بهتر عینک می شود!

وابستگی و دوسرا

وابستگی

نکته جالب توجه در مورد حق و حقیقت این است که آنها پس از مدتی که تو دنبال آنها بوده ای دیگر رهایت نمی کنند و پاسوز تو خواهد شد! این نوعی وابستگی خیر به سوارکار چالاک خود است

دو سرا

درهای بهشت و جنهم پیوسته پذیرای مهمانان و سفرکردگان دوعالم است و در نهایت یکی از این دو سرا نصیب ما خواهد شد. آنجا اولین جایی است که پس از سالها عمر، ترازوی اعمال عنان انتخاب معبر وردی را می یابد. قلب و مغز این دو پارگی را به خوبی ادراک می کند چون خود بدین صورت در حیات بوده است.

2 درصد

من نفهمیدم چطوری اینطوری شد ولی جز ۲ درصد دانشمند برتر جهان از طرف نهادهای بین المللی معرفی شدم!

گیسوهای گندم بافت

گیسوهای گندم بافت

آن پیرمرد نیک کردار، استشمام عطرگندمزار و بوی خوشه های گندم را واسطه صحبت در آن مسیر کرد و گفت؛ در اوائل فصل پاییز، بذر گندم را در مزرعه ابا و اجدای اش کاشته است و جوانه هایش به کندی و با ایستایش هایی در زیر برف پاییزی در حال رشد است. از او پرسیدم؛ آیا گندم را نباید در بهار کاشت و سپس در تابستان به استقبال برداشت آن رفت؟! لبخندی زد و گفت به "کارواش فکری" سری بزن! بذر گندم پائیزه نیز وجود دارد که وقت کاشت آن بهار نیست و در اوائل پائیز به زمین هدیه داده می شود. در آن حجم گفتگو، دخترک کوچکی با "گیسوهای گندم بافت" از روبروی ما با لبخند گذر می کرد. پیرمرد از تلاقی صحبت ما در مورد گندم و آن حادثه بصری مرتبط، به شعف آمد. به او گفتم احتمالا گیاه گندم نیز ذاتا دختر بچه ای باشد! او گفت گیاه گندم در اکثر مناطق زمین رشد می کند، وانگهی در زمین شور و باتلاقی حاصلی به بار نمی آورد. بسیاری از کشاورزان پس از برداشت محصول ساقه های باقیمانده و زمین کشت را برای حاصلخیزی کشت واپسین، به دست آتش می سپارند!. در درون من نظری به پررنگی رسید که احتمال گره خوردگی و در هم تنیدگی وقایع مربوط به زندگی گیاه گندم و حیات انسان بسیار است. چون داستان خلقت و هبوط از بهشت آدمی نیز با این گیاه مرتبط بوده است. همچنین شاید لغت گندم با کلمه گناه ارتباطی پنهانی و دور از انتظار داشته باشد. زیرا جناب حافظ به رندی فرمود؛ "پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت،،،من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم". از این منظر، دو در لفظ "دوگندم"؛ منظور از گندم اول خود گیاه گندم است و مقصود از گندم دوم گناه صورت گرفته از پس چیدن آن توسط آدم و حوا!. آن پیرخرابات به من گفت اگر پول، توان و زمان داری گندم به قناعت و حد نیاز بخر! خود آرد کن و نانی در خانه بهر خوراک روزانه بپز! بدو گفتم همه طلا و دلار می خرند و ذخیره نگه می دارند، این چه توصیه فرومایه ای است که می فرمائید! با این حرف کاهلانه من، برق خشم را در نگاهش دیدم. به سرعت پاسخ برآورد که این چیزی نیست که برای هرکس اطلاع از آن مهیا شود. تو اگر گندم بخری کشاورزی را نان داده ای، صف های نان را برای دیگران خلوت کرده ای و نانی هم که می پزی بسیاری از امراض تو را بیات و زایل می کند!. وانگهی، در این اثنا نیز فقر در خانه ات را نمی زند و رخصت ورود نمی یابد. بدو گفتم این سخنی حتمی و وحیانی نیست، از چه به این اطمینان صحبت میکنی؟ او گفت تو مختاری هر طور که مطلبوت است زندگانی کنی. آما اگر اشرفی مخلوقات و حیات عالیه را می خواهی، همان است که به تو گفتم. گاهی به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم ها را با دست های خود بی واسطه بردار! این چیدن ها سبب فرود آدم و حوا از بهشت به زمین شد، ولی همان می تواند سبب سعود آدمی از زمین به بهشت برین شود! آن دلار و طلا ابزارهای مبادله ای با ارزش هستند ولی این زردی ها کجا و آن زردی خوشه های گندم کجا! در سرزمینی که سرمایه و حقوق تو هر روز ممکن است کم ارزش تر شود تو گوهر خود را ناب تر کن. گوهر ناب برایت تلاش بیشتر ، فکر برتر و راههای فراخ پیشرفت به ارمغان می آورد