فرمول اثر مرکب

فرمول اثر مرکب
فرنگی زبانی در کتاب پرفروش خود می گفت؛ پیرو اثر مرکب باشید!. بدین اسلوب که در راه رسیدن به هدف صبوری و تدبیر به خرج بدهید، برای تلاش های کوچک نیز ارزش قائل شوید و در آخر استمرار و مداومت بر این تفکر را هر روز دنبال کن! اما من این طرز موفقیت و پیشنهاد سخاوت مندانه از جانب او را اندکی ساده و زمینی می بینم. شاید نام برازنده تر بر این چنین توصیه های شکیلی، "اثر سیب زمینی" باشد!. خاصه برای افرادی بدین معنای سخره آمیز است که در پی فتح هر دوی آسمان و زمین هستند، و صرفا موفقیت های مادی کافی و وافی نیست. اما در مقابل اثر مرکب، "اثر نور" است. یعنی آنجا نور از زندگی ساطع می شود که وحدتی فی مابین مراتب عقلی و پیامدهای عقبی آن حاصل شود و خواست ما به طره زلف و ریسمان احدیت گره زده شود. بدین طریق او ما را از زمین به آسمان و از آسمان به زمین مبعوث خواهد کرد. به نظر می آید هرچه روانشناسان و جامعه شناسان و فلاسفه با همه توان در مورد نحوه موفقیت و سعادت دنیوی نظر دهند، باز یک خط روشن و نورانی بسیار ساده وجود دارد! تو به دنبال هیچ چیز نباش و هیچ آدابی مجو!!! الا "جلب رضایت الله و اولی امرش"! اگر تو در بند او باشی، او همه چیز، طبیعت و انسان را مسخر و دربند تو خواهد کرد. اصالت تحول در زندگی و تحویل موفقیت به انسان و کسب درجات واقعی تنها از این مسیر هزاران ساله است. داستان هبوط انسان نیز به سبب تخطی از این مهم است. اگر تو مناسبات خود را با عالم نادیدنی اصلاح کنی مناسب تو در عالم مادی و بصری اصلاح می شود و مکررا ذکر فتح الفتوح بر افعال تو احاطه و اشراف می یابد. در این راه داشته های تو برخلاف اثر مرکب قابل باز ستانی یا تضییع توسط افراد و جهان مادی نیست. بدین راهبرد هیچ دزدی بر مال تو رشک نبرده و هیچ محتسب از تو غرامت و مالیات نگیرد. آنچه به جوهر و رنگ و زینت رنگ گیرد روزی کمرنگ و مستهلک گردد و آنچه به معنویت پیوند خورد در جهان در حال استحاله و حفاظت دائمی است. زندگی سراسر آینه ای گسترانده شده در پیشگاه رخسار تو است و تو هرآنچه انجام دهی به تو انعکاس آن را نشان داده و بازگشتی بی نقص خواهد داد. هر روز سخنران و مفسری نظری با زیبایی تکاما ظاهری عرضه کند اما حقیقت در جهان واحد است و به انسان هزاران سال است عرضه شده است. پس در آخر از او خواهند پرستید " آیا مفهوم هدایت را در طول عمر دانستی؟!" و اگر تو نکت عشق به کمال دانستی پس از عشق تو چه نشانی است؟ پس دندان حیات مادی همیشه لق است! یا باید آن را کشید یا تثبت و روکش از حقیقت تا افتادن نهایی نمود و یا مسکن لذائذ یا عشق را به آن چشاند

شیرینی بیان

شیرینی
در جمعی از اهالی ذوق و ادب در حال خوش و بش بودیم که آقای صاحب مجلس فرمودند؛ گل اناری ها ساق عروس نمی خورید! او فردی زیرک بود و از اخلاق جمع آگاهی کافی داشت. آگاهی از اخلاق و منش افراد به صورت مجزا یک امر طبیعی است. ولی فهم مجموعه و برآیند اخلاقی یک جمع با هم (که مجموعه ای از اخلاق های تک تک افراد است) یک توانایی مدیریت جلسه و دیوانسالارنه است. با این سخن مضحکه آمیز اولا می خواست همه را از گفتگوهای دو طرفه به بحث جاری جلسه بکشاند و از آن سو منتظر دشت یک پاسخ در خور و مزاح مفرح برای حضار بود. در امتداد کلامش، با لبخند به پیشواز نظر دهی جمع آمد و با علامت دست به نوعی تعارف بفرمائید را به شیرینی های روی میز نشان داد. ما به دوست کنار دستی امان گفتیم؛ اگر رفتی سراق ساق عروس، از بقل برو!. آن پیرمرد مجلس نیز گفت ممنون! ولی من از آن شیرینی های گل محمدی که روبروی شما روی میز است، میل دارم. من نیز گفتم من شیرینی پادرازی را می پسندم و از کنار دستی خواستم جای خود را با من عوض کند. او متاسفانه نپذیرفت و با این عذر که من از بقل دارم می روم و حرکتم بهم میخورد. آقای روبروی ما نیز که وضع حضار را اینگونه دید و آخرین نفر از جناح شرقی میز بود، به سخن آمد و گفت؛ شیرینی نخودچی اگر در دستگاه پذیرایی شما است، ما خواهانیم. آن حساب دار جمع در کنار معاون نیز گفت؛ شیرینی ناپلئونی را اگر مقدر است برای من این کنار بگذارید. آقای معاون که سر میز نشسته بود گفت؛ حالا که بحث کله پاچه ای شده! پس برای منم شیرینی زبان در نظر بگیرید. رئیس هم به اختصار گفت؛ کشمشی هم برای من! آن شخص مازندرانی گفت آب دندون که ندارید و آن فرد تبریزی نیز قرابیه طلب کرد. به هر صورت آقای صاحب مجلس با چرب زبانی گفت کم کاستی اگر هست ما رو ببخشید چون روی شیرنی کلام حضار نیز حساب کرده بودیم.
اما انشالله در این مجالس زبان و گفتار ما شیرین و شیوا و سرشار از معنا باشد. هر کس نوعی از شیرینی را می پسندد پس ما مجلسی از خواست های متفاوت هستیم که همگی بر یک خط مشترک که همانا شیرین سازی کام مردم است، اشتراک نظر داریم. به واقع در امورات اداری و علوم طبیعی، ریسمان کلام ما می بایست از سر منشا نخ عقل و منطق رشته اش ریسیده شود. اما در برخورد با انسان ها سخن از زبان پخته می بایست براید. سخنی که آرد آن از خمیر عشق تهیه شده و با وردنه قلبی شکل گرفته و سپس در تنور تجربه پخته باشد. سخنی که صرفا از تعقل و منطق به زبان آید سرشار از تزویر و گاها به دور از صداقت است. حال که کامتان شیرین شد، حرف های هم را بشنویم و به تصمیمی واحد در موضوع حل مشکل پیش آمده دست یابیم.

سابیدن جان

سابیدن جان
سفره داری می گفت؛ خورشت فسنجون یا فسنجان غذای محترم و شرافت مندی برای اهل دل و سفره داران به حساب می آید. این غذا را با توجه به مواد مورد نیازش می توان در زمره غذاهای مفصل و شاهانه و یا حداقل نیمه درباری قرار داد. از استواری و اصالت آن همین بس که گوشت و گردو را در میان مزه ترشی تا شیرین به جون (جان) میزنی! اما می تواند با آرد مغز پسته، بادام، رب انار شیرین هم به صورت انتخابی و دلخواه به همراه قطعات کوچک گوشت مرغ یا گوشت قرمز طبخ شده و با پلو صرف شود. من به نظرم می آید اگر طبیبان روانشناس مراجعین افسرده یا تحت استرس را با این غذا درمان کنند، حداقل در بخشی از آنها نتایج رضایت بخشی حاصل می شود. دوستی می گفت؛ من یک نسخه شخصی دارم، بدین ترتیب که هر موقع دچار افسردگی یا ناراحتی شدید می شوم خورشت فسنجون می خورم!. او می گفت؛ به قطع، میزان تاثیرات مثبت آن بر روحیه و روان من نزدیک به داروهای ضد افسردگی سرترالین و لیتیم است.
دوستی دیگر به طنز می گفت؛ باید به قاضیان پیشنهاد کرد وقتی دو زوج در حال طلاق به شما مراجعه می کنند. به هر دو، و به طور اکید با آنی که بیشتر از عشق او کاسته شده، بگویید طی دو سه روز غذای خورشت فسنجان صرف کند. در روز سوم نزدیک یک سوم آنها نزد شما باز نخواهند گشت!. بدین سبب، فسنجان معروف به غذای عشق است و اثر زیرکانه این غذا در ایجاد ارتباط عاطفی و بهبود روابط انسانی شگفت انگیز است.
مزه اش هم بین ترشی و شیرینی یا... (آشپز محور است!) ؟! از اشرافیت این غذا باز همین بس که یک حالت تعلیق مزه ای منحصر به فرد دارد و هر آشپزی بسته یه فرهنگ و ذائقه یک حالت آن را می پزد. قریب به یقین، مزه پخت این "شاه غذا" برای دو آشپز کاملا یکی نیست. البته من دوست دارم گردوی آن کاملا آسیاب شده باشد و تکه های آن را در خورشت حس نکنم. "فس" در زبان شمالی گیلکی یعنی سابیدن با سنگ (گردو و دانه انار) ، جون هم که محتملا از جان می تواند مشتق شود و در سرهم بندی "سابیدن جان با سنگ" شود. احتمال هم می دهم از ریشه لغوی غذای با طعم "پسند جان" نشات گرفته باشد. به هر حال پادشاهان ایران از صفویه تا قاجاریه به قطع خاطر خواه سینه چاک آن بوده اند.
گوشت قل قلی ریز در میان گل و لای تیره رنگ گردو و رب انار و سایر مخلفات صحنه ای از یک آتش زیر خاکستر را تداعی می کند. سالاد کاهو هم در معیت خورشت فسنجان نقش یک همراه متین را بازی می کند.
در میان خورشت ها نیز، هر انسان صلیم العقلی که بر مسند قضاوت میان خورشت فسنجان، خورشت قورمه سبزی یا خورشت قیمه بنشیند تصدیق می کند که فسنجان بسی لذیذتر و صمیمانه تر از سایرین است.
ذائقه اقلیم شمال گوشت پرنده شکاری (غاز،مرغابی و اردک) است، ولی در مناطقی که ما عمر گذراندیم،گوشت چهارپایان اولی تر! من به شخصه آن را با قیسی (برگ زرد آلو) دوست می پسندم و با شکر و خرما خیر!. در کل طبعم بر خلاف آذری ها (که طعم شیرین آن را دوست دارند) به ترشی و ملسی (ترکیب رب انار جنگلی و رب آلوچه با قیسی) همراه با ادویه جات تمایل و التفات دارد. خاصه اگر در دولت ما فسنجان را پس از طبخ در ظرف سفالی برای ما آورده شود، آورنده را 100 هزار درهم بهر مرحمت دهیم!. پس مجلس به پا دار و چنین غذای مقوی را به بار گذار تا بدین حیلت، حبیبان را ستاینده پروردگار کنی!.

ترک های خورشید

ترک های خورشید
دوستی از شفیقان می گفت؛ مدت مدیدی به دنبال پاسخی برای ترک های خورشیدی و پیامدهایش، نظیر؛ پایان حیات بر روی سیاره زمین بودم. بدین صورت هر روز، بعد از ظهر به پشت بام رفته و در سایه ای ایستاده و خورشید را وارسی و معاینه می کردم. دو خانه آن طرف تر آقایی با پیژامه در همان حوالی زمانی، عصرها برای کبوترها افاضه سخنوری و خطیبی می کرد!. او را دیوانه ای پنداشتم که به جهت گذران اوقاتش آنجا می آید و به حال خانواده اش افسوس فراوان خوردم. روزی پس از اینکه خیالم از ترک های خورشید آسوده گردید،حس کنجکاوی به سراغم آمد که اگر ممکن است سخنان این سخنران بی منبر و پشت بامی را بشنوم. اولین احتمال من راجب ایشان آن بود که در کودکی برای باز شدن زبانش و تکلم از تخم کبوتر و بلدرچین استفاده کرده است. حال با این سخن ها در پشت بام، در حال ادای دین بدین کبوترهای زبان بسته است! بدون جلب توجه اش، نزدیکتر شدم. در لحضات اولیه شنیدن اصواتش، احساس کردم نحوی ادای کلمات و طنین بیاناتش شبیه شعرخوانان شب های شعر، دوره دانشجویی است. آن کبوترها، بدون بق بق کردن و گهگاهی حتی با پشتک وارو با گوش جان در خلصه سخنان او بودند. ما تفعلی در درک آن شرایط کردیم و پندارمان آن شد که اگر کلاغ اولین معلم غیر انسانی آدم در کره خاکی بوده و کفن و دفن را به قابیل آموخته، احتمالا کبوتر نیز سهمی در گسترش فصاحت کلامی و حس آزادی و حریت آدمی داشته است. او به کبوتران می گفت؛ برخی از شما کبوتر جلد کبوتر بازان هستید و برخی، کبوتر وحشی و خیابانی ممکن است باشید که قاطی کبوترهای خانگی شده اید و برخی کبوتر ها هم در کل کبوترهای حرم و میادین شهر می باشند. ای کبوتران تنها وظیفه شما نامه بری و خبر رسانی به مثال سالیان دور نیست، بلکه جزئی از زیبایی شهر و گرداننده حس امید در شهر هستید. شما طعام دهنده خود را نیز می بایست بشناسید.
آن آقای سخنران ادامه داد؛ ای کاش پرندگان خوش الحانی چون بلبل نیز در میان شما بود اما الا ایحال، به معنای سخن پیشین " طعام دهنده" رجوع می کنم؛ اگر انسان بودید به شما پند می دادم که از سفره داری مهمتر این است که "سمت درست تاریخ" به ایستید و پرواز کند و همچنین "سمت درست سفره نشسته" باشید!. از آن سو نیز ای کاش قلم نگارش تاریخ در میان پران شما بود و شما نقال اتفاقات و رخدادهای زمانه اتان با انتقال اخبار می بودید!. ای شنوندگان من! اگر شما در کنار دان خوری و آبخوری نباشید دانه و آب نمی توانید به منقار گیرید و درکی نیز از تعداد و کیفیت دانه های ظرف ندارید. در حین ادای ای کلمات ناگهان مشاهده کردم؛ کبوتر ها به طور متناوب پشتک و بال می زدند و احتمالا در آن زمان از شدت وجد و به سبب زبان بستگی، مجبور به چنین حرکات آکروباتیکی شده بودند. او ادامه داد؛ پس تاریخ معلول فرد نگارنده و صاحب خبر است و آن انگیزه تحریرگری او نیز، متاثر از سمت سفره و تشخیص اخلاقی و ذکاوت اش است. پس اگر آن نگارنده کبوتر بودند صحیح تر از تاریخ نگاران تاریخ را ثبت می کردند. سطح انتضارات من از پرندگان بیشتر از انسانهاست ور شماست در هر صفحه ای از تاریخ که بال می زنید، پاسدار فضیلت حیات طیبه و پوشش سفید خود باشید. حوالی فضائل اخلاقی دانخوری و آبشخوری قرار دهید تا قلم های راستی پرهای شمار چون پر طاووس به هر رنگ و نقش و نگاری در اورد. نقل مجلس و نقال را در پر قو نگاه دارید و بال و پر به نونهالان حقیقت طلب دهید. تا پرواز آنها را در آینده در بیشه عشق نظاره گر باشید. پس غذا در دهان آنها غذاهای مقوی پاکیزه و حلال بگذارید تا روزی به غریزه به پرواز در آیند. گرچه آسمان برای پرندگان از بحر و اقیانوس گسترده تر است اما این زمین است که طعامتان را مهیا کند. در این فعل، غالبی و چیرگی پناهگاهی برای شما از جهت سکنی و آرامش نیز مستتر است. ای کبوترها پس امور دنیوی را تا آنجا که برایتان محقق و ممکن است سروسامان بخشید و آسمان را در سه نوبت پیمایش کنید!. من به چهره و حرکات کبوترها هر چه دقت می کردم از حالات درونی آنها پس از این سخنان آگاهی پیدا نمی کردم. به هر حال او ادامه داد؛ دل به آبی آسمان نبندید که نکته دانان عشق چه بسیارند در پشت ابرها، اما خردمندان عاشق چه کم در نور سوزان خورشید!. هرگاه به سمت خورشید پرواز نکنید و آواز "اناالحق" (من حقم!) سر ندهید. ای رقبای شما عقاب های تیز پرواز و دانا در آسمان نیستند بلکه پرندگان کمتر توانا و پر سر و صدا هستند که توجه شکارچیان را به سمت شما معطوف می کنند. بر دانایی زکات استوار وضع گردیده که همانا مدارا با یاوه گویان است. در آخر اینکه تنها کبوتر جلد خالق خود باشید و در رساندن نامه عاشق به معشوق درنگ جایز نیست!.صحبت های او از جستجوی بی پایان من برای کشف ترک های خورشید ارزشمند تر بود و احتمالا برای کبوتران یک سری اصوات مشغول کننده می نمود. به طوری جالبی دو سه روز بعد که که به سر کار می رفتم سر کبوتر سفیدی را دیدم که از تنش جدا شده بود. احساس خوبی از معنای آن نداشتم

صبر جمیل

صبر جمیل
شیدا و دلسوخته ای می گفت؛ مدتی به دنبال منتهای بار معنایی و زیباترین تقریر برای "صبر و شکیبایی" بودم. بدین عطش خواستن، دوایی را برای سیرایی از این کاستی، طلب نمودم. در فتح الباب، تنها طریق را آبتنی آغازی در خزینه الهی یافتم. بدین سان طیب گردیده و به مراعات علت و معلول، آن آب گوارا طبابت جانم را کامل گرد. چون مطهر گردیدم، حال به زبان قلب، اسباب پرسش را ز دانای کل بدین مضمون گستراندم؛ " مگر من فردی متعبد و شایسته ای نبوده ام؟!، از برای چه این چنین حادثه ناگوار بر من حادث شد؟" بگفتا جواب را به راز و اشارت که؛ گر رحمت و عدل خدا به جمله خلائق نبودی، در رثای آن ستمکار به صاعقه ای، عذاب آنی نازل می شد. از برداشت های عامیانه بپرهیز و با ایمان، پرهمت و پرظرفیت بر جای مان. نشود که پیمانه صبرت لبریز گردد و بی تاب شوی. نکند کلامی به جهت ناسپاشی از احدیت و ز کفران و جزع بر زبان جاری سازی! و نشاید مرادت را به شکایت نزد خلق بری!. پس در هنگام مصیبت، شکوه و اعراض و اعتراض مکن و آن را از نهایت وجودت در آغوش گیر. تا که اجر و پاداش واپسین، نزد تو مضمحل و ضایع نگردد. چه آن رخداد تلخ و بلا بر تو از جانب خلق حادث شود و چه از طبیعت و زندگی، تا رمق داری آن را از مردم "کتمان کن و پوشیده دار". حال کلمه ای را به تو می آموزم و گوش جان به قدر کفایت به آن فرا ده؛ در بلایا و سختی ها و درماندگی ها، "صبر جمیل" (شکیبایی زیبا) پیشه کن تا "اجرا جزیلا" (اجر و پاداش فراخ) نصیب تو گردد. جز خیر از جانب حق، بر بندگان و موجودات اصابت ننماید و اگر رنجی بر شما مقدر شده،خاصه صواب بزرگی نیز برای تو در مخزن الهی در کنار است. به راستی این است درک مقام کلمه "و بشر الصابرین". پس تنهای اعتبار شما در شدائد، صبر جمیل است و آن چنان صبری است که شکوه و شکایت در آن نباشد. در انزار خلائق، هواهای نفسانی کارها را برایشان آراسته است و پیاپی زینت نیکو می دهد. از این رو در برابر آنچه یاوه گویان بر تو تحمیل می کنند، یاری و تداوم استقامت خواه و صبر جمیل طلب کن. اگر رحما (گریه عاطفی)، نیز چشمانت را تر کرد همچنان بر تسلط خود بر خویش غافل نشو. هر مقدار عمری برای تو از پس آن باشد، گشایش ها به کارت خواهد افتاد و اموراتت اصلاح خواهد شد. بدان که امانت و پاداشی سترگ نزد حق برایت همیشه محفوظ است. صبر جمیل صبری است که پیامبران الهی در مواجهه با آسیب ها و آزار بدکاران بدان اتکا کردند و به سوگند این صفت حقانی، در نهر زلال اخلاق آنها پیوسته موج می زد. اگر در طوفان ها و ناهنجاری های زندگی در ناخودآگاه صبر جمیل و اجر جزیل را برای خود زمزمه کنی، در کوچه پس کوچه های ذهنت شبه امید و استقامت را ملاقات خواهی کرد. پس «فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِیلًا» وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ.

پیوند خیال

پیوند خیال
آقایی با ظاهری مشابه به جبارسینگ می گفت؛ یک دهه قبل، چند روزی دچار سندرم بی انگیزگی و وسواس فکری نگران کننده ای شده بودم. تصمیم گرفتم این انرژی های منفی و نشخوار های فکری بی پایان را چند ساعت از کار انداخته و یا اگر توانستم به کلی از خود دور کنم. در آن اوقات بر روی پروژه ای به نام پیوند سلول های بنیادی و همچنین سلول های مشتق از رویان در حال مطالعه و اکتشاف بودم. اما در خلال آن تحقیق، به کشف شهودی در مورد امکان بهبود روحی خود دست یافتم. آیا خلق و خوی فرسوده و سقوط کرده به دره افسردگی و تشویش بزرگسالی را می توان را با بنیادهای خلقی نشات گرفته از دوره کودکی و جوانی پیوند زد؟! ناگهان به خود گفتم؛ تنها با "همنشینی زمانی بواسطه بازی"، شاید بتوانی دوره کودکی که دوره ای سرشار از شادی و خوشی بی ترس است را به خیال و خلق و خوی فعلی خود پیوند بزنی! باز از خود پرسیدم؛آیا اخلاق بنیادی کودکی و هدف گرای رویانی را می توان به اخلاق بزرگسالی و آسیب دیده فعلی ، پیوند بزنم. پیوند اعضا و سلول ها اگر از نظر علمی سالهاست کارساز و عملیاتی است، پیوند افکار و خیال نیزکاملا ممکن و یک واقعیت محتمل است. با این بستر ذهنی پیش آمده، در روزهای آینده به دعوتی از فامیل پاسخ گفته و در یک مهمانی خانوادگی حضور به هم رساندم. با مشاهده فرزندان و کودکان مهمانان در حیات مشرف به سالون مهمانی، به یاد چاره آن اندیشی خود افتادم. در آن لحضه توپی به سمت من آمد و من با شوت فوتبالیستی آن را به سمت آنها برگرداندم. همچنین لحضه ای به یاد صحنه ای از دائی مرحوم خود افتادم. او دو سه دهه پیش به خانه ما آماده بود و قبل از ورود به خانه، یک فوتبال مفصل با ما که در آن زمان کودک بودیم، در حیاط بازی کرده بود. احتمالا، خطور این ایده هدیه ای از جانب او از جهان واپسین بود. چند قدم دیگر که به سمت سالون امتداد مسیر دادم باز آن توپ از سمت کودکان به سمت من برگشت و من از آنها درخواست همبازی شدن کردم و با آنها شروع به بازی کردم. برای آنها نقش الاغ بی بندباری را بازی کردم،صدای سگ و گربه و گهگاه گرگ در آوردم، لوکوموتیو قطار آنها شدم، مجری گری و خوانندگی کردم،ادای گرگدن و تمساح را در آوردم، قایم موشک و هفت سنگ بازی کردم،شعر خوندم و با هم با فوت حبابی رنگین کمانی و از درون تهی ساختیم!. تنهای چند قاصدک فوت نکردیم و از درخت بالا نرفتم، وگرنه از سایر لحاظ یک دل سیر پس از سالها کودکی کردم. دست آخر پس از یک ساعت و نیم بازی با آنها گفتم باید به داخل سالون بروم تا حداقل به آخر مهمانی برسم. در راه برگشت آنقدر حس سبک شدن و خشنودی داشتم که به نظرم آمد قطعا عمل جراحی پیوند افکار کودکی و بچگی با موفقیت به انجام رسیده است. همچنین دوره نقاهت پس از عمل غیر قابل توصیف، بسیار کوتاه بود. به نوعی درونم را بیرون ریخته بودم و خانه تکانی شگفت آنگیزی رخ داده بود. به نظرم آمد اخلاق هایی که در افسردگی به شکل حیواناتی درنده در آمده بودند و از درون وجود مرا می آزردند، خارج گردیده اند و یا در باغ وحشی تحت مراقبت در آمدند. گرچه از گذشته گفته اند "مکن با کودکان بازی که حرمت را براندازی" اما در تراپی های روانشناسی جای این نوع تراپی بسیار خالی است! "بچگی کردن و کودکی کردن انتخابی در بزرگسالی"! بعدها توانستم با باغبانی و کشاورزی تفننی، که شغل هزاران ساله احتمالی اجدادم بوده است و همچنین اشتغال تفریحی به نجاری باز به نوع دیگری از پیوند که "پیوند اشتغال بنیادی" نامش را گذاشتم جهت غلبه به پیچیدگی های اشتغال نوین فعلی دست یابم.
کوهنوردی همراه با یافتن گیاهان دارویی و صرف چای و نان کوهستانی راههای دیگری جهت رهایی از قید این امراض روحی دنیای نوین بود. حال این فهرست راه حل ها برای من کامل گشته؛ و دید و بازدید و مصاحبت با دوستان دوران کودکی و جوانی و از سوی دیگر والدین نیز از پیوندهای دیگر جهت تصحیح و تعمیر لنگ زدن های روانی در پیشامد های زندگی ام است. البته برای کاهش آسیب ها فکری و شغلی، تغییر سیمای ظاهری و عملکردی از انسان های قشری و صرفا متاثر از اجتماع، به سطح انسان های تاثیر گذاری چون جبارسینگ ضروری بود!. من به آن آقا گفتم این آخری را از شما نمی پذیرم ولی در مورد سایر ادراکات و تجربه های شما می اندیشم.

کجاوه

کجاوه
آقایی می گفت با یکی از فرهیختگان و دانشمندان به نام کشور در تهران آشنایی داشتم و گهگاه گپ و گفتی علمی و غیرعلمی به فراخور مسائل با او داشتیم. او در چندین علم سرآمد بود و با بسیاری از افراد صاحب مقام برای حل مسائل و مشکلات حشر و نشر داشتند. پس از چند بار شوخی در مورد اتاق کار او، روزی در اتاق محقر زمان که ناگهان چراغ بالای سرش سوخت، به او به طور جدی گفتم این چه اتاق کوچک و محقری است! از شما با این همه کارهای فاخر بعیده! بیشتر شبیه محمل و کجاوه ای است که در آن سکنی گزیده اید!. البته من با توجه دقیقتر و دوباره مشاهده کردم پنجره های اتاق او بالاتر از حد معمول و دید به بیرون ندارد و دیوارها نیز قطرشان بیشر از حالت عادی است. سقف آن نیز کمی کوتاهتر از اتاق ها اطراف بود. او که لحن جدی و رک من را درک کرد با نگاهی نافذ و برقی که در چشم او دیدم بدین صورت با کف دستانی که به من نشان می داد چنین پاسخ گفت؛ من از این بیت المال یک اتاق کوچک و محقر را اشغال نموده ام و بار امانت کم تری در چنبره خود نگه داشته ام. بدین صورت در عالم حساب بر من تازیانه قضاوت چندان دردناک فرود نیاید و به اندازه همین فضا و کیفیت آن، حساب پس خواهم داد. همچنین در همکاران تازه واردتر اخلاق های این چنینی زنده خواهد شد و حس حسادت و حسرت آنها فرونشانده شده و به فضل و احترام من نزد آنها افزوده خواهد گردید. من با قطعیت به شما عرض می کنم که با همین مقدار فضای کاری، کارهایم به نهایت و کفایت انجام می شود و بزرگتر شدن آن چه سودی خواهد داشت. اگر به طول و عرض اتاقم افزوده شود و اشرافیت در آن ریشه دواند، درسا است که وسعت دید من گشوده می شود، ولی از سپس دیگر از وسعت فکر و توجه به ظرافت و تمرکز من شاید کاسته شود. برخی اوقات نیز از سر تفاخر و زخم زبان ها به خود خرده میگیرم که به جای بزرگتر برو! اما به سرعت از انتقال وسایل و کتاب به اتاق جدید و نیاز به جایگذاری و پیدا کردن آنها در مکان جدید می ترسم. شما توجه نمودی چرا شکل اتاق من با سایر اتاق ها متفاوت است و شما احساس فراخ خاطر مختصری نیز دارید؟ من با خنده گفتم بلی. با توجه به معماری پنجره ها و دیوار و ابعاد آن اینجا را به شکل سلول دو نفره می بینم! همچنین آری، صحبت های شما در اینجا آرامش بخش است. او با خنده ای گفت حدود سه ده قبل اینجا کاربری "سرویس بهداشتی" داشته است! ما به خنده ای شدید افتادیم و او نیز لبخند می زد. او گفت علت احساساتی شدن شما هم برخی اوقات همین است. ما از روحانی محل کار، در مورد احکام اینجا پرسش نمودیم و از صحت اعمال خود نیز اطمینان پیدا کرده ایم. من به او گفتم؛ شما روزانه به دهها اتاق فراخ برای انجام پروژه های طراز اول دعوت می شوید و صاحب مقام و مقبولیت هستید، ولی برای خود همچنین اتاقی برگزیدید؟! در ابتدا کمتر کسی به این اتاق می آمد و اینجا بلا استفاده مانده بود. من سبک و سنگین نمودم که برای من درجه عذاب اخروی این مکان کمتر از سایر جاها بوده و همچنین من نیمی از وقت را در جلسات و پروژه های تحقیقاتی می گذارم. به هر حال اگر در یگ گوش ما طنین اذان و آموزه های اخلاقی باشد در گوش دیگر ما حقیقت و ادراک انعکاس خواهد داشت و چشمان ما روشن و کلاممان نافذ می شود. شما و بسیاری ما را در برخی علوم زبانزد و برجسته می دانید، وانگهی تا زمانیکه رفاه و تجملات بیش از حد را بر خود حرام نکنید و حافظ امانت مردم به بهترین وجه و با صرفه جویی نباشید، برای شما درهای ناگشوده باز نخواهد شد.

غلبه بر انفجار دوپامین

غلبه بر لذت انفجار دوپامین؛ یک روز دیگر
لذت خوشی و تفنن جسم و حواس انسانی از یک پدیده بیرونی که از یک غذا و خوراک ساده تا لذت های جنسی و سپس مواد مخدر و افیونی است. سه‌لتی از باغ لذت‌های دنیوی یکی از مشهورترین آثار هیرونیموس بوش است. تجربهٔ لذت تجربه‌ای ذهنی شناخته شده و افراد مختلف، انواع و مقادیر متفاوتی از لذت را در شرایط یکسان تجربه خواهند کرد. حتی هنر و ورزش و موسیقی و غیره نیز نوعی لذت را در فرد متعدد سبب می شوند. در همان حوضه اما در بعد روحانی، روح انسان شادی و خوشحالی و خرسندی را درک می کند و این تفاوت هایی دارد.یک حالت روانی است که در آن فرد احساس عشق، سرور و خوشبختی می‌کند. روح از توجه به خود و اتصال با غیر دیداری و شنیداری شاد می گردد. عموما از روابط با انسان های دیگر، خانواده و شریک زندگی، کار مورد علاقه، مسائل دینی و مذهبی (رضایت از خود و رضایت خداوند از او) و جشن و مراسم حاصل می شود.
در مشاهده برنامه تلویزیونی به نظرم اینکه معتادان هر کدام می گفتند چند روز پاک هستند، کلیشه ای و تکراری بود. پس مدتی در مورد سطح دوپامین مغزی حاصل از اعتیاد که هزار برار خوردن یک شکلات بود و حداقل 20 برابر یک لذت جسمی توضیح داده شد. این دلیلی بود که چرا افراد به سختیمی توانند کشیدن مواد افیونی آن را ترک کنند. به نظرم مواد مخدر لذت رو زیاد می کنندو نه شادی را تنها جسم او رضایت و سرخوشی را می یابد. یک معتاد بسیار بیشتر از شما لذت می برد ولی شاد نیست.شیطان سعی در قفل کردن و به زنجیر کشیدن انسان را در اولی دارد و اخلاق و مذهب سعی به توازن اولی با دومی و گاهی برترین اوخرا به اولا!

پیاده روی در معبر خرد

پیاده روی در معبر خرد
چقدر دلم یک فنجان چای از چایخانه ی حرم میخواهد! چقدر دلم نذری از دست یک خادم می خواهد که نیتی از پول یا وظیفه در پس آن استکان و کاسه نیست. در زندگی حس و حال یک اسب بسته شده به گاری فرسوده را دارم، که از سحرگاه تا به شب با تازیانه پول و شهرت، کار می کند. ای کاش گاهی از عرش به فرش می آمدم و یک رفتگر ساده ترمینال بودم. آنگاه می توانستم هر دم مسافران به قصد زیارت را بدرقه می کردم. دوستی درویش چهره در جوانی به من می فرمود؛ من تمام آرزویم این است با چوپانی همسفره شوم، تا در بیابان ها به تفکر بپردازم! آن زمان ما او را جدی نگرفتم و عقایدش را کاسه زهر پنداشتیم! چوپانی شغل نخستین و معلمی شغل ثانوی و رهبری مشغله تمام وقت انبیا بوده است. باز یکی از علمای ساکن در مناطق نور می گفت؛ شاید بهترین تعریف شاد بودن و حس خوشبختی این باشد که با مشکلات بهتری مواجهه و دست و پنجه نرم کنی و موفقیت نیز به معنی شکست های قابل تحمل و آبرومندانه است. واقعیت عریان این است که ابنا بشر تصادفا و در حوادث متوجه معنای واقعی زندگی خود می شوند. پس این برهان بر اساس تحقیق نصیب اکثریت انسان ها نمی شود و هرگاه حادث شود باورهای پیش از خود را بی اعتبار می کند. از وسایل شرافت مندان خلق و خوی نیکو و کمک در حد توان و ضرورت به آحاد جنبندگان خلقت است. روابط استوار با جهان معنی در پس مراوده با انسان های اهل فهم و ادراک، خاصه از طریق کتاب و درک محضر دنیوی و اوخروی آنهاست. در چشمه های نور و حرم ها، اولیا انباشه در هر معبر و داری خرامانند. دلم یک پیاده روی روشن دلانه می خواهد، اما نه این بار برای نان و مال و آرزوها، برای یک دیدار سرخ و یک نگاه به زر و ضریح و یک نیایش با دستان باز از کوله باری از دعا.

حرمت حرم

حرمت حرم
چقدر دلم یک فنجان چای از چایخانه ی حرم میخواهد! چقدر دلم نذری از دست یک خادم می خواهد که نیتی از پول یا وظیفه در پس آن استکان و کاسه نیست. در زندگی حس و حال یک اسب بسته شده به گاری را دارم که صبح و شب با تازیانه پول و شهرت کار می کند. ای کاش گاهی از عرش به فرش می آمدم و یک رفتگر ساده ترمینال بودم. آنگاه می توانستم هر دم مسافران به قصد زیارت را بدرقه می کردم. دوستی درویش چهره در جوانی به من می فرمود؛ من تمام آرزویم این است با دختر یک چوپان وصلت کنم! آن زمان ما او را جدی نگرفتم و عقایدش را کاسه زهر پنداشتیم! چوپانی شغل نخستین و معلمی شغل ثانوی و رهبری مشغله تمام وقت انبیا بوده است. باز یکی از علمای ساکن در مناطق نور می گفت؛ شاید بهترین تعریف شاد بودن و حس خوشبختی این باشد که با مشکلات بهتری مواجهه و دست و پنجه نرم کنی و موفقیت نیز به معنی شکست های قابل تحمل و آبرومندانه است. واقعیت عریان این است اگر ما تصادفا و در حوادث متوجه معنای واقعی زندگی خود می شویم. این برهان بر اساس تحقیق نصیب ما نشده و هرگاه حادث شو باورهای پیش از خود را بی اعتبار می کند. از وسایل شرافت مندان خلق و خوی نیکو و کمک در حد توان و ضرورت به آحاد جنبندگان است. روابط استوار با جهان معنی در پس مراوده با انسان های اهل فهم و ادراک از طریق کتاب و درک محضر آنهاست.

گاو سرخ شاخدار

گاو سرخ شاخ دار
خبرنگاری می گفت؛ به ناچار، با شاخ گاوی چون ترامپ می بایست مدارا کرد، اما در حد امکان، شیرش را دوشید و از لگدش در امان ماند!. در ادامه به شاهین های جنگی آن بلاد کفر باید طعمه سمی و آدرس غلط داد و اگر کبوتر های صلحی را یافتی، نامه ای به جهت مذاکره برای آنها حواله کرد. از چند شب پیش، هر شب پشت سر هم خواب های عجیبی می بینم! چهار شب پیش خواب دیدم گاو سرخی با شاخی برنده به سمتم می آید. تعبیرم از آن خواب آمدن ترامپ بود. شب بعدش هیبت گوریلی را در خواب دیدم که برای عده ای سخنرانی سخیفی می کرد بدین مضمون؛ سلام رفقای میوه ای! رفیق باید سیب طور باشه! نه پرتقالی، نه ناگیلی، نه اناناسی، نه موزی و نه حتی کیوی طور! رفیق نباید پوست کلفت داشته باشه! نباید گرون باشه و نباید حساب کتاب بلد باشه! اگه هلو و گلابی و خیار طور باشه، خوبه!. شب بعد خواب دیدم بین سیندرلا، سفید برفی و زیبای خفته سر یک مسواک صورتی دعوا شده است! ولی یک دیو و حیوان با شمایل سری شیرگونه با بدنی گرگ نما و پاهایی چون سم های اسبی شکل آمد و آن مسواک را از انها گرفته و به به زیبای خفته سپرد!. شب بعد خودم را در وسط زنبورستان دیدم و زنبوری که به حالت تهاجمی به سمتم می آمد. به او گفتم ما از شما انتظار عسل داشتیم نه نیش زدن! او گفت زنبور اختیاری در انتخاب ندارد. شب پیش موش و خرگوشی را به خواب دیدم آنها مشغول جویدن پایه های یک صندلی قدیمی بودند که هر آن احتمال فروافتادن آن بود. همه این مشاهدات در طی این هفته به من این پیش آگهی را داد که اتفاقات تامل بر انگیز و تا اندازه خطرناک در پیش است. باید در اسرع وقت یک خواب دان و معبر بیابم.

آرش و کمند کلمات!

آرش و کمند کلمات!
هنرمند آفرینش، همه انسان ها را بر پایه چند رنگ و یک بنیان نقاشی کرده است. اما در برخی بنا به تقدیر، بخش بیشتری از بار خرد و استعداد را بیش از سایرین به امانت می گذارد. در جلسه ای سطح بالا با حضور چندی از علمای به نام، در حال بررسی موضوعی بودیم. در میان حضار، آقایی در صندلی کناری آن جمع جلوس نموده بود. ما با مشاهده وجنات و شاکله ظاهری، او را ابتدا از وابستگان و ضعفا علمی و فکری تلقی کردیم. حتی احتمال دادیم آبدارچی بخت برگشته آن مکان است که حداقل دوبار در نزاع دسته جمعی کتک خورده است و بدین شکل و قیافه در آمده است. از این رو، حال راه گم کرده و در جلسه به طور سحوی حضور دارد. دندان های نیمه سیاه او نیز بر این برداشت ها صحه می گذاشت. تنها، فرم مو و کاپشن تن او مرا مردد کرد که شاید آدمی کمی بالاتر از سطح عادی و تصورات من است. از آن سو لباس تیره با دکمه گردنی بسته و یقه آخوندی او مرا به تردید ضعیفی کشاند که شاید صاحب منسبی است!. در میان بحث ها دو سه جمله پراند! من کمی احساس تفاوت از جانب او کردم، ولی چندان با اهمیت نبود. در بخشی از بحث شروع به صحبت مفصل تری کرد. به قدری مسلط و شمرده و ادبی صحبت می کرد که من و سایر حضار را میخکوب و منکوب نمود. او در کسری از دقایق چراغ های شعف و تحیر را در ذهن من روشن کرد. بلاخره، پس از سال ها انسانی تاثیر گذار و به واقع کاردان را دیدم. ابتدا الفاظ فارسی قدرتمند در بیاناتش نظرم را جلب کرد که به سرعت با اصطلاحات انگلیسی با لهجه غلیظ امریکایی و همچنین بسیار پیشرفته علمی در هم می آمیخت. بدین صورت که الفاز پیچیده و سقیل علمی را به نظم با ادبیات فاخر فارسی به هم می دوخت و این به نوعی بود که با هر نفس اش گویی لباسی از فهم بر تفکر تو می پوشاند. او با اندک تلاش تیر خلاص را به تفکرات پیشین من نسبت به خود زد. حس لطیف لذت،حسرت و شوق شنیدن و از سوی دیگر درک همه سخن او در وجودم می پیچید. هرچه از این چندگانگی احساس بگویم در کلمات نگنجد. ادبیات منحصر به فرد ایشان او را به مثال آرش کمانگیری نموده بود که یک به یک تیرهای معنا را، از کمان دانش و سخنوری بر قلب حضار می نواخت. در میانه بحث در پاسخ به پرسشی در مورد نحوه تامین مالی پروژه و وضعیت مالی ایشان عرضی نمود که حضار را مستغرق کرد. او پاسخ را با شعری از نظامی معطر کرد؛ "آن کس که ز شهر آشنائیست، داند که متاع ما کجائیست". کسی در ادامه از او نکته ای پرسید. در جواب بدو گفت پرسش عالمانه ای کردی و فضیلت این روش بدین سبب است که ما "قدرها" را می بایست با تلاش کشف کنیم و بدین ترتیب کارها را پیش خواهیم (قدرها!؟). در جایی گفت اسب ها مرکب هایی هستند که از راکب خود سطح عبادتشان ممکن است، بیشتر باشد!. همانگونه که رایانه ای می تواند از صاحب خود عالم تر باشد و به طور بیشماری دانش های گسترده را از بر کند. کسی به شوخی به او گفت اسب لگدمان نزند شکرش باقی است نمی خواهد عابد تر از ما باشد!. او با پوزخند گفت؛ اسب حیوان نجیبی است احیانا لگد هم خوردی، از نجیب زاده خورده ای! آقای دیگر بدو گفت آیا برای پیشبرد این پروژه می توانی فلانی را راضی کنی؟ او آنقدر مار خورده است که افعی شده‌!. باز این دانشمند مسن با موهای جوگندمی گفت؛ من نیز آنقدر ماهی خورده ام، که کوسه شده ام! پس از لبخند حضار، جمع بندی صورت گرفته و آن جلسه به پایان رسید. او از جوانی در برترین دانشگاههای جهان تحصیل کرده و دو دهه از عمر خود را در آنجا گذرانده بود. به عشق وطن بازگشته و حال مشکل گشای بسیار از پیچیدگی های درمانی کشور گردیده بود. به نظرم آمد نحوه خدماتش به بشریت به مثال دانشمندانی چون "ماری کوری" است و بدون چشم داشت مالی صورت گرفته است. این امر متفاوت از خدمات ارزشمند دانشمندانی چون ادیسون بوده که شرکت داری و سرمایه داری در پس زمینه کارشان نهفته است. البته دوستی به مزاح می گفت؛ می دانی چه کسی پول را کشف کرد؟! ما گفتیم "قابیل" فرزند حضرت آدم آیا؟! او گفت خیر ماری کوری. پرسیدم چطور ممکن است؟! او فرمود با کشف عنصر پولونیم!