دوستانی از جنس کلاغ و زاغ

دوستانی از جنس کلاغ و زاغ

روزی در زمان صرف غذا در رستوران اداره، میل اندکی به غذا داشتم. از این رو قبل از سیری، بخشی از غذا را در ظرفی گذاشته و به اتاق کارم بردم. به ذهنم رسید، بعد از ظهر آن را برای غذادهی به پرندگان در باغ روبری محل کارم بگذارم. در روز های آینده تصمیم گرفتم که روزانه یک سوم بشقاب غذا را هر چه که باشد، در ظرفی دست نخوره نگه دارم، سپس به اتاق کارم برده و بعد از ظهر آن را به پرندگان بدهم!. از روز سوم به بعد و ساعت های حوالی ۵، متوجه شدم چند کلاغ و زاغ و یک کبوتر طوقی و قمری پایه ثابت این مهمانی کوچک هستند. پس از مدتی احساسی غریزی به نجوا می گفت که چند دوست به سبب این محبت و بخشش ناچیز پیدا کرده ای! و موجوداتی تحت پوشش داری. در زمان هایی که از اتاق بیرون آمده و در فضای باز قدم می زدم آنها مرا در آسمان دنبال می کردند و با نشستن بر درختان مسیر، مرا تماشا می کردند! ما هم پیوسته سرمست از این هیئت همراه و بدرقه اشرافی بودیم!. در ادامه پس دو سه هفته کلاغ ها و زاغ ها، ساعت ۵ بعد از ظهر به لب پنجره اتاقم می آمدند و شروع به غار غار و صدا های جالبی می کردند. آنها به این ساعت غذادهی عادت کرده و منتظر غذا بودند و پیوسته تمنای حضور مرا می نمودند!. روزی نیز آقایی به شوخی در روبروی اتاق محل کارم، ما را اذیت می کرد و به ناگاه این پرندگان شروع به صدای های خشمگین کردند تا به نوعی از من محافظت کنند. تا چند روز این واقعه سبب حیرت من و آن همکار بود. به خود تلنگری زدم که ببین با کمی سخاوت و محبت چنین دوستان بی زبانی در آسمان یافته ای، ای کاش ذره ای به انسان ها نیز خوبی می کردی، تا که شاید دوستانی با وفا از همنوعان خود نیز نصیبت می شد!. باز از خود پرسیدم؛ در این دنیا خیر من به چه کسانی رسیده است؟ آیا پس از گذشت سالها زمین مرا به خاطر خواهد آورد؟ و اثری از حضور و زندگانی من بر آن باقی خواهند ماند؟.

نان عشق و گندم

نان عشق و گندم

مدت زمانی بود به دنبال یک نگاه جدید بودم و بدین سرگذشت جواب هایی را مقابل خود دیدم. پس از چندسال دوری از همکلاسی های سابقم، طی یک پروسه هماهنگی های طولانی، باز گرد هم آمده بودیم و هر کس از زندگی شغلی و شخصی خود خاطراتی تعریف می کرد. در این میان، به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد هر کس مزحک ترین داستان عشق را از زندگی خود تعریف کند، مهمان سایرین باشد. در این قرار "حبیب" بین سایر دوستان، به راحتی بر بقیه برتری یافت. حبیب تعریف کرد؛ روز دوشنبه ای صبح زود، برای خرید نان برای بچه های خوابگاه دانشگاه، بیرون آمده و "در صف نان سنگک" بودم. دو تنور نان سنگک آمد و رفت تا نوبت به ما رسید. نوبت که به ما رسید ما در صف چندتایی بودیم و یک خانومی هم در صف تکی. شاطر نان های سنگک را که آورد روی میز گذاشت به هر دو ما نگاه کرد؛ گفت ساده یا کنجدی؟ همسر آینده ما با فروتنی گفت آقا بگن نوبت ایشانه، ما لحضه ای نگاهمان با ایشان تلاقی کرد و پس تامل گفتیم؛ ساده! ولی احساسی در ما شکل گرفت که انگار عاقد پرسیده باشد و آنجا لحظه ای، همه چیز شبیه، مراسم سفره عقد بود! البته این سفره نوع جدیدی بود و با نانی آغشته به چاشنی عشق مزین بود!. حین برداشتن نان تنها کاری که حواسم و وجودم به آن معطوف بود، دیدن دست های او بود. حین برگشت به خوابگاه، در عالمی دیگر سیر میکردم و از آن روز به مدت سه هفته هر روز در همان ساعت، به آن نانوایی می رفتم و سنگ آن نان را به سینه می زدم، تا شاید از سنگ آن نان، به مثال فرهاد نگینی بسازم!. در آن روزها آواز "گل سنگم" موزیک روز و شب ما شده بود و هر روز گندم لحضات برای ما آسیاب می شد. در روز بیستم باز او آمد.... سر از پا نمی شناختم و در زمان انتظار در صف، تکه ای نان خشک پیدا کردم و وسط آن را به اندازه انگشت دست، برش زده و به او نشان دادم. این اولین حلقه ما بود و نگینش را هم از سنگ همان نان ها بود! در آن زمان برای ما که دانشجو بودیم، بسیار بامزه اما بسیار فقیرانه بود. زندگی ما بعد از ازدواج نیز میان نان و سنگ بود، روزهایی در آسایش و روز هایی در سختی! به پیشنهاد دوست های خانومم، سر مراسم عقد و عروسی ما نیز از دیوار نان سنگک آویزان بود و هر هدیه ای به همسرم نیز می دهم در کنار آن تکه ای نان سنگک است!... در زمان دیدار ما، حبیب از همه ما در زندگی شغلی و شخصی موفق تر و متخصصی به غایت جزئی نگر و پرهمت بود. آنها دختری چند ساله داشتند که نامش را "گندم" گذاشته بودند. شاید آن نانوا، با وضو نان را پخته بود که هم نان بود و هم شروع یک زندگی برای انسان ها. شاید هم برخی انسان ها دچار پدیده " در صف بودن نانوایی" هستند، یعنی صرفا مشابه با ایستادن در صف نانوایی، انتظار دارند حتما روزی به سر صف برسند و بدون برنامه ریزی و تلاش به همه چیز دست یابند. در آخر شاید، پدیده ها تنها در یک بعد برای ما به جلو نمی روند و ما از امورات عادی زندگی باید نتایج بیشتری درخواست بنمائیم. حقیقی باز در نگاه ما می تواند وجود داشته باشد که همیشه گندم به نان تبدیل و استحاله نمی یابد بلکه گاهی نان به مقام گندم می رسد!.

گوسفند بازیگوش

گوسفند بازیگوش

در یکی از درس های دانشگاه، استادی بود که به سبب شلوغ کردن یکی از دانشجویان آقا به شوخی او را "گوسفند بازیگوش" خطاب کرد! خانومی که با ایشان به توافق ازدواج رسیده بود از این لفظ استاد برای او، میان دوستانش احساس حقارت کرد و به آن همکلاسی ما جمله عجیبی گفت " مگه جهنم یخ بزنه که با یک گوسفند ازدواج کنم"! لازم به توضیح است ما پس از سال ها همچنان در حال نشخوار این جمله هستیم تا شاید به همه زوایای آن پی ببریم! آن همکلاسی آقا ما بسیار دلگیر و ناخرسند بود و در مقام تلافی از استاد برآمد. او به صورتی برنامه ریزی کرده بود که صبح روزی که ساعت ۱۰، ما کلاس با آن استاد داشتیم؛ در روزنامه صبح آن روز، قسمت نیازمندی ها، شماره مبایل استاد "به عنوان فروشنده گوسفند زنده" و به حالت "فوری و زیر قیمت" درج شود!. آن روز استاد ساعت ۱۰ که به کلاس آمد، عصبی و آشفته بود. مرتب تلفن او زنگ می خورد پس از دو سه بار قطع کردن، تلفن را برداشت و با شخص تماس گیرنده دعوا و بحث شدیدی کرد. سپس به ما که سر کلاس با تعجب نشسته بودیم، رو کرد و گفت؛ از صبح پشت سر هم تماس های بی ربطی دارم که از من درخواست "خرید گوسفند زنده" با قیمت مناسب را دارند! پس از این حرف، کل کلاس به خنده افتادند و آن گوسفند بازیگوش همانند پینوکیو تبدیل به انسان گشت و آن قرار ازدواج دوباره برقرار شد!. آن دو در حال حاضر صاحب ۵ فرزند شده اند که موهای دو فرزند آن ها فر است.

چپ آباد

چپ آباد

وقتی به سمت یک اسب می روی از سمت چپ برو و اگر کنارش می ایستی، حتما سمت چپ او بایست!. نه خیلی سریع به او نزدیک شو و نه خیلی کند، ناگهانی به او نزدیک نشوید زیرا می ترسد، لگد زده یا گاز میگیرد! اگر گوش هایش با دیدن شما تیز شد، نشانه ترس و خشم اسب است و شاید به شما حمله کند! سوار شدن بر اسب از سمت چپ است، همانطور که از سمت چپ سوار ماشین، موتور یا دوچرخه می شوید! همیشه اگر با کسی دست می هی دست راست تو، دست چپ او را می فشارد و تو اگر با پای چپ پیش بروی، بر روی پای چپ نخواهی افتاد! ساعت و حلقه در دست چپ می گذاری! قلب تو، سمت چپ سینه ات می تپد!... در این میان اگر پرونده اعمالت را به دست چپ تو بدهند، از جمله زیانکاران خواهی بود. درد در سمت چپ سر به دلیل میگرن می تواند باشد. من توجه کردم، موقعی که می خواهی با کسی صحبت کنی، اگر در سمت چپ او ایستاده یا نشسته باشی او احساس امنیت و آرامش بیشتری خواهد کرد؛ به مانند اسب ها! چرا!؟ چون دیده ام گوش های افراد وقتی سمت چپ آنها می ایستی کمتر سیخ می شود! و خود من هم حس گاز گرفتن ندارم.

خاطرات کودکی بر روی تردمیل!

خاطرات کودکی بر روی تردمیل!

دوستی از خاطرات کودکی می گفت؛؛؛ ده دوازده سالمون که بودمخونه رو، رو حساب بازی با کبریت آتیش زدیم! بابامون که از سر کار اومد، دعوای شدیدی با ما کرد و دستشو برد بالا که یه چک حسابی بزنه. ما هم این وسط یهویی دیدیم چند تا از بچه های فامیلم دارن نگاه میکنن، اگر از تب و تاب خودمون رو بندازیم باخت دادیم تا آخر عمر! برا همین گفتیم بزار تو اوج و با شرافت از میادین خداحافظی کنیم! آقا اول رفتیم تو فاز فیلم هندی و بعدش فیلم فارسی، گفتیم:

محکم بزن بابا! بزن تا مرد و مردونه، درس عبرت بچه های فامیل شم! بزن بذار بفهمن که پدری دلسوز بالا سرمه! بزن که بفهمن هنوز بی کس و کار نشدم!

ولی ظاهرا دودوتا ما چهارتا نشد و در نهایت ناباوری و مظلومیت، پدر ما اول از حرفای ما تعجب کرد، ولی به یکباره محکم زد تو گوشمون، که ما به دنبال اون سیلی پخش زمین شدیم!. با این وجود از ارزش های ما کم نشد و تا مدت ها ماجرای رشادت ما قبل از کتک خوردن، سوژه فامیل بود.

فانتوم دانش

فانتوم دانش

دوست جانبازی دارم که دردی داشت که از نداشته هایش می آمد!. دردهای فانتوم یا دردهای خیالی!. احساس دردی که یک شخص در رابطه با اندام یا عضوی که به‌طور فیزیکی دیگر جزئی از بدن او نیست یا قطع شده، دارد. در زندگی هم دردهایی داریم از حادثه، مشکل و یا حتی فردی سرچشمه می گیرد که "دیگر وجود ندارد". ولی گاهی آن درد، مشکل یا رفتار ناخوشایند به یاد ما می آید و باز سبب درد خیالی برای ما می شود. دوست دیگری می گفت؛استادی را بسیار دوست داشتم و او بزرگترین معلم در زندگی علمی من بود. شاید کمک هایش چندین سال مرا در درک دانش به جلو برد و از من بی آنکه بخواهد یک مرد صنعت محور ساخت. اما او یک انسان بود و در برهه ای از زمان در یک آزمون که حائز شرایط بودم، مرا نزد دیگران به زشتی خوار و کوچک کرد و از کسب آن ترفیع حیاتی بازداشت. پس از دوسال، بدان درجه رسیدم و ارزش ما نیز نزد آنها دوچندان شد. گرچه به سبب محبت هایش، این پیشامد بسیار پیش پا افتاده بود، اما این درد فانتوم گونه، در ما به امانت ماند. به نظرم می آید او حس آن دوست جانبازم را بدرستی میفهمید. البته چیزی که روشن است، با گذر سن، هر روز کوله بار ما از این دردهای فانتوم و خیالی بیشتر می شود!. امیدوارم هر کس این توان را بیابد، که روزی از این دردهای خیالی بکاهد یا به کلی آنها را کنار بگذارد. شاید شاکله و ستون فقرات علم روان روانشناسی، بر حل این دردهای فانتوم گونه بر آمده از تعاملات زندگی، در ذهن انسان متمرکز باشد.

نامه ای بر آب

نامه ای بر آب

درخت ها و رودخانه ها مکان هایی محبوب برای انتقال امیدها و آرزوهاست.چند مدت پیش به شهر کوچک و زیبایی رفته بودم که رودخانه دلگشایی در کنار مسجد داشت. به همراه خانواده در نامه ای چند آرزو و دعا نوشتیم و به رودخانه انداختیم تا به خدا برساند! شاید نمود خارجی آن نامه های باشد که در بطری می گذاشتند و به آب دریا می انداختند. چندی وقتی که گذشت به یادم آمد قبلا آشنایی مختصری با این نامه های سرگردان داشته ام. در نوجوانی درخت کنار (سدر) روبروی خانه ما بود که روزی چند نامه آویزان از آن دیدم! بعد از پیگیری، در درخت کنار همسایه روبرو ما نیز دهها نامه آویزان بود. در سایر درخت های کنار محله، چند دانه نامه دیگر نیز مشاهده کردم. در آن زمان درک کاملی از این کلیت نداشتم و این حالت تا چند سال در درخت های کنار ادامه داشت. چند مورد از آن نامه ها را که باز کردم؛ نوشته هایش از آیات یا دعاهای رحمانی نبود و شبیه طلسم و اوراد عجیب غریب (علوم غریبه و کابالا) بود. کاغذ رنگی را تا زده و به نخی بسته بودند و با سنگی به بالای درخت پرت کرده بودند تا در معرض باد قرار بگیرد. به این امید که شاید این باد بعد از اصابت به نامه، در ادامه به معشوق بوزد و اور را گرفتار محبت صاحب نامه سازد!. اسامی پسرانی هم در آن نامه ها دیده می شد! که پس از نامشان اوراد ی نوشته شده بود!... به خود گفتم؛ آن نامه را من به رود دادم تا خیس بخورد و آب به قصد برآورده شدن، ببردش! و نامه های پر از طلسم را نیز به باد، به قصد جلب محبت دادند! آیا نامه را اگر به آتش بدهیم نتیجه فرق می کند یا آرزو دود و متلاشی خواهد شد ؟! به خاک چطور؟ به نظرم سپردن نامه به عناصر چهارگانه هستی، تفاوت هایی دارد؛ سپردن به خاک و آب به عنوان عناصر سنگین نسبت به آتش و باد(هوا) به عنوان عناصر سبک، باید به احتمال برآورده شدن نزدیکتر باشد. این عقاید رگه هایی از بی اعتقادی با خود دارد. نامه های حاوی عریضه نویسی حالت های مذهبی نیز دارد که "فرد معنوی و معصوم" را واسطه رساندن نامه به خدا می کنند و حالت رحمانی و روحانی دارد. گاهی اوقات مردمان به روش‌ها و اعتقادات خاص خود برای رسیدن به آرزوها و امیدها عمل می‌کنند. هرچند که این اعتقادات برای ما عجیب و غریب و بی خاصیت به نظر می‌رسد، اما برای آنان معنی و ارزش امیدبخش دارد. اینها در بعد سوم و چهارم حیات احتمالا قرار می گیرد که از تیرس چشمان و درک بصری و عقلانی ما از رابطه علت و معلول خارج است.

گذشته ها گذشته

گذشته ها گذشته

دلم برای گذشته ها بدجوری تنگ شده، برای اون مسجدی خوابیدن ها موقع شب های دور همی!، دلم برای آدم هایی که میشناختم و الان نیستن تنگ شده، دلم برای مادربزرگ هام و برای پدر بزرگ هام، دائی ها و .... همه و همه تنگ شده، ما بزرگ شدیم ولی خاطراتمون مرتب کوچیک و کوچیک تر شدن، اون دوچرخه سواری تو خیابون های شلوغ، اون فوتبال های گل کوچیک ، اون تی تاب ها و نوشابه ها که نهایت آرزوی ما بود، ما بزرگ شدیم ولی دلهامون کوچیک شد و وسعت دیدمون کم، اون عیدی گرفتن ها و قلک ها عیدی ها فراموش شد ، اون شب های تعطیلات که تا دیروقت تو کوچه بازی می کردیم، و باز دلم هزاران بار تنگ شده... برای اون ترس ها از معلم ها و اون امتحانای ثلث اول، دوم و سوم، سر صف ایستادن ها و گوش کردن به تحدید های ناظم! ،و برای اون اردوهای دانش آموزی! و حال.... زندگی برای من یک حسرت از گذشته شده و من برای زندگی یک امید برای آینده! زمانی از عمر من گذشته و گاهی حس میکنم از گذشته و خاطراتم جدا شدم.

فرار Q

فرار Q

زندگی روزانه هر کسی با طلوع خورشید آغاز می گردد و با نور ماه و تاریکی شب به نسیان سپرده می شود. البته! داستان مردی به نام کیومرث (معروف به کیو بزرگ "Q") عکس این پدیده را نشان داد، به طوری که از تاریکی می توان به طلوع بی باکانه نائل آمد. در زمان پذیرش در دانشگاه دوازده سال از همکلاسی هایش بزرگتر بود و چهره و ظاهری شبیه یک "انسان سرگردان" داشت! از زمان مرگ مادر و پدر در تصادف، گوشه گیر و دنیاگریز شده بود و به جهت ترس از سربازی، چندین سال از خانه خارج نشده بود. برادر و خواهرانش مکررا با ایشان بر سر عزلت و اخلاق دیوانه وارش به شدت بحث و جدال می نمودند تا که شاید کمی اجتماعی تر شود. علاوه بر ریاضی و فیزیک، تبحر ویژه ای در بازهای رایانه ای داشت و در آن سو گیاه خواری در وجودش ریشه دوانده بود. او با دیدن مرغ بریان یا حیوانات ذبح شده، بسیار متاثر شده و گاهی در میان خیابان از گریه به زمین می نشست. در این میان، تنها یک خواهر بزرگتر کارهای او را انجام می داد و از او مادرانه مواظبت می کرد. به مدت ۸ سال پیاپی ایشان در دکترا تهران یا شهرستان ها پذیرش می شد، ولی به جهت عدم اخذ برگ سبز پایان خدمت و سن، امکان ثبت نام نداشت. در نهایت مشکل منع سربازی حل شد و ایشان با اشتیاق و شور بی نهایت شروع به تحصیل نمود، در حالی که از سایر همکلاسی ها خود سن بیشتری داشت. این امر امکان ارتباط با سایر همکلاسی ها را برای کیو محدود می کرد، گرچه از نظر اخلاقی نیز تظاهرات یک فرد دبیرستانی را داشت. دوران تحصیل را به صورت یک دانشجوی متوسط گذراند و به مرور با چالش های خون، صحنه های چالش برانگیز بیماران و عمل های جراحی کنار آمد. قرعه محل طرح دوره عمومی، به نام یکی از شهرهای مرزی کردستان افتاد! پس از حضور در آنجا کم کم اهل زندگی پرخطر شد و دوستان شاخصی نیز یافت. پس از پایان طرح جهت دریافت حقوق مکفی، در شهری مرزی و بسیار سخت در استان سیستان و بلوچستان مشغول به کار شد. کیو کم کم تبدیل به یک سرمایه گذار در در املاک تهران شده بود و در بورس و تجارت نیز دستی داشت. او در آن دوران "عشق سیستانی" را به صورت پارتیزانی تجربه کرد و عاشق دختری بومی با مذهب دیگر شد. به سبب مخالف شدید و تحدید ها او با آن دختر ازدواج و سپس از سیستان به ترکمن صحرا در نیستی و گمنامی نقل مکان (فرار) کرد. بدین صورت کسی از خانواده دختر و آن شهر از او اطلاع یا ردی نداشت. در آنجا نیز با چالش های جدید آشنا شد و پس از عادی شدن آنها، تصمیم به گذران باقی عمر در خارج کشور گرفت! حال او یکی از موفق ترین متخصصین اورولوژی در آن کشور است. داستان کیو به سرعت انسان را به این نتیجه گیری می رساند که مهم نیست از کجا شروع کرده ای و یا اینکه که چه مقدار زمان اطلاف کرده ای، مهم این است به خط سرنوشت صحیح، متناسب با درون خود دست یابی و به با بی پروایی و پیگیری به مقصد آن سرنوشت برسی. زندگی کیو ارتفاع (پرواز) نیز داشت و این امکان وجود دارد که علاوه بر طول و عرض، ارتفاع آن رو نیز محاسبه کرد.

نامه هایی از درخت انجیر

نامه هایی از درخت انجیر

پیرمرد باغبانی داستان زیبایی را، چون نامه ای در جعبه خاطرات ما گذاشت. سال های دور، روزی مشاهده کردم آقای مدیری را که می‌شناختم و از مشکلات جسمی و حرکتی رنج می برد، در ساعات دیروقت بعداز ظهر، از جلسه ای به دفتر کار خود باز می گشت. به سبب فشار شدید مزاج، در بین راه رفع حاجتش (ادرار) را در پای درخت انجیری روبروی ساختمان ما نمود و سپس به سوی دفترش رهسپار شد. آن مسیر تردد که ایشان در آن رفع حاجت نمود، راه باریک و دور از راه‌های اصلی اداره بوده و به مسیر سیگارکشیدن شناخته می شد. همچنین به سبب پست مدیریت ایشان من اکراه داشتم که او را از این کار نهی یا بازدارم. همانطور که گفتم این درخت انجیر در آن مسیر سیگار، روبروی ساختمان مهجور ما بود و چهار کارمند همراه آبدارچی (من) در آن کار می کردند. چند ماه بعد در فصل تابستان که درخت ها به بار نشستند، افراد این ساختمان نظیر روال سابق روزانه دو سه انجیر از آن درخت می چیدند و می خوردند. در مدت زمان کوتاهی هر چهار نفر مشغول در این ساختمان، بطور مرموزی ترفیع یافته و پست های اداری بالایی گرفتند!. حتی دو نفر به پست های بالاتر از اداره در حد وزارت خانه دست پیدا کردند. اتفاقا، این دو نفر اخیر ، تعداد انجیر بیشتری نیز روزانه می خوردند و به درخت هم، مرتب آب می دادند!. تنها من در آنجا باقی ماندم و بعدها هم باغبان شدم. من برداشتم از داستان پیرمرد باغبان "حالت معکوس" داستان هبوط حضرت آدم و هوا بود که آنها به علت کیفر خوردن میوه ممنوعه به زمین تبعید شدند. خوردن آن میوه آنها را به زمین آورد و خوردن این میوه این آقایان را به آسمان برد!. ایشان می گفت پس از سالها تصمیم گرفتم آنها را دست بیاندازم! برای هر کدامشان نامه ای نوشتم، بدین مضمون ؛ "من می دانم چکار کرده ای و تو را رسوا خواهم کرد". "تنها راه عدم افشا حضور شما، جمعه در فلان جا است". شماره تلفنی هم در زیر آن گذاشتم. دو نفر از آنها با ترس با شماره تماس گرفته و گفتند حتما حضور می یابند و افشاگری نکنید. یک نفر نیز تماس گرفت و زبان به تهدید گشود و اعلام جنگ نمود، ولی در نهایت گفت جمعه می آید . نفر آخر تماس نگرفت. ما به واسطه همکاران به شماره ایشان تماس گرفتیم. ایشان گفت من همیشه تلاشم بر انجام کار صحیح بوده و اگر اشتباهی نیز رخ داده قصوری عمدی یا از سر عناد نبوده و برای همین حضور نمی یابم!. ما پس از فهمیدن درستکاری ایشان و پاکی باطنشان، شوخی را برایشان تعریف کردیم و ایشان نیز قول امدن دادند. روز موعد هرچهار نفر حضور یافتند و پس از متوجه شدن شوخی، زمان به ذکر خاطرات و خوشی گذاشت و فرصتی بود که باز هر چهار نفر را در یک قاب دیدم. ماجرای درخت انجیر را برایشان تعریف کردم و بسیار شگفت زده شدند!. آنها از من پرسیدند پس چرا تو برخلاف ما تنها از یک آبدارچی تبدیل یک باغبان شدی! من گفتم؛ شاید این باغبانی خود نوعی پست بالاتر باشد و یا شاید هم چون من آن مدیر را از آن کار نهی نکردم این چنین ماندم!. من در پذیرایی از آنها چهار مهمان، از انجیرهای آن درخت نیز گذاشته بودم و این موضوع را بدان ها ابراز نمودم. ناگهان به گونه ای طنز ، یکی از آن چهار نفر (همانی که پیش از آمدن تهدید کرده بود و پست پایین تری نسبت به سایرین داشت) همه انجیر ها را یکجا خورد! و گفت من دیگر قطعا یا وزیر یا شاه می شوم! بسسسیار خندیدیم. در آخر، هر پنج نفر هم قسم شدیم "راز درخت انجیر" را فاش نکنیم! و همچنین محل آن درخت را! چند روز بعد از آن مجلس، خبر آمد آن آقا فوت کرده اند و روحش به آسمان ها رفته است ! . از این رخدداد بسیار متاثر شدم.

شاید هر دوی هبوط و پست و مقام گرفتن برای انسان سقوط باشد و معادله ارتباط آنها حالت معکوس نباشد! فقط بستگی به این امر دارد که مثل یک پرنده از بالا به پایین )زمین( نگاه می کنی یا مثل یک انسان از پایین به آسمان! پیرمرد باغبان به من نگاهی کرد و گفت ای دوست من! من برای تو این داستان بدین سبب تعریف کردم که آن درخت انجیر مدتی پیش خشکید و حال قطع شده است!

به دیوار چسبیدگان!

به دیوار چسبیدگان

ما پس از صرف ناهار در یک هتل محل کنفرانس، در راهرو خروج در بین جمعیتی علمی ایستاده بودیم. در حین صحبت با دو سه تن از دوستان، ناگهان کوله پشتی من بدون اینکه متوجه شوم به یکی از تابلوهای آویزان به دیوار برخورد کرد. تابلو شروع به افتادن کرد و آن دو دوست روبرو با هشدار به من که متوجه پشت سر خود نبودم، هردو جهت گرفتن تابلو اقدام کردند. آن دو بزرگوار! توانستند تابلو را قبل از افتادن چسبیده به دیوار در محل خود نگه دارند. آن دو پس از لحظاتی متوجه شدند پیچ های نگهدارنده به دیوار تابلو هرز رفته و مجبورند به همین صورت مدتی تابلو را به دیوار ثابت نگه دارند تا از پرسنل هتل کسی حضور یابند. حالت شلوغی سالون به نوعی بود که امکان رها کردن تابلو جلوی دیگران، چندان وجه خوبی نداشت. من و همکار دیگر از خنده توان کنترل خود را نداشتیم و آن دو عزیز که تابلو را نگه داشته بودند نیز به همین صورت!. با بدجنسی من و آن همکار از آن دو چسبیده به دیوار فاصله گرفتیم و آنها همچنان دست به تابلو متصل به دیوار ماندند! آنها مارا از دور به طنز مهمان انواع تهدید ها می کردند!. در آخر یکی دیگر از دوستان نیز با زیرکی تابلو را رها کرد و به ما پیوست. بدین صورت یکی از دوستان تابلو به دست، چسبیده به دیوار ماند!. از شدت خنده ما به سرعت از سالون خارج شده و به لابی رفتیم. دوست چهارم نیز که خود را قربانی دلسوزی می دید! ظاهرا نگه داشتن تابلو را به کسی سپرده بود تا او یکی از کارکنان هتل را صدا کند و با این ترفند خود را خلاص کرد. احتمالا آن دیگری نیز مثل دومینو به کس دیگر سپرده بود تا نهایتا یکی از کارکنان بیمارستان در آنجا حضور یابند. به واقع برخی مشکلات زندگی دیگران، به صورتی است که بدون آنکه ما مسبب آن باشیم تنها به سبب کمک و دلسوزی، سبب گرفتاری خود می شویم!

امیدوار

امیدوار

مرا امیدی ست که گاهی به سراغم می آید و گاهی می رود. ظاهرش محقرانه است ولی تمام آن چیزیست که مرا می خنداند. روزی امیدم را در مشت خواهم فشرد، تا درونش را بدانم از چیست؟ به باد خواهم سپرد و به باران. به آب خواهم داد تا عیارش را ببینم. به آتش خواهم انداخت تا اگر شعله ای داشت، پیدا شود. در آخر ای امیدم! اگر روزی دنیا مرا رها کرد، ای کاش تو همچنان با دنیا بمانی.

مزرعه حیوانات

مزرعه حیوانات

رفتا و منش انسان یک باغ سرسبز و خرم است، اما حیواناتی نیز در آن ساکن هستند. کودکی تنها هم در آن حوالی پرسه می زند که گاهی او را به اشتباه "کودک درون" می نامند. پس هر کس صاحب یک مزرعه شلوغ در آن محیط باغ است که حیواناتی در آنجا به بند کشیده شده اند! انسان ها بر مبنای طبع و ذاتشان، انواع و تعداد متفاوتی از حیوانات را در این مزرعه میزبانی می کنند. گوسفند، گاو، اسب، سگ، گرگ ، مار ، عقاب، مرغ و خروس، شیر، گربه، و کلاغ!... در هیجانات زندگی، اگر فرد نتواند بر شرایط غلبه کند،در خلق انسانی ترک ها و منافذی گذرا ایجاد شود. یک یا چند حیوان از این جمع آزاد می شوند و بر فضای خلق و خوی او سایه می افکند. پس در هر چالشی اینها از حواشی عقل سلیم و منطق بشری ممکن است به بیرون آیند!. برخی انسان ها مرتب از کنترل خود باز می مانند و تظاهرات حیوان یا حیواناتی بر سرشت آنها غلبه می یابد. حال سوال من این است؛ درون ما بر بیرون حکم است یا تصویری از بیرون در نگاره ذات ما شکل گرفته! آیا گناه اول از درون به بیرون می آید یا بیرون، پیکان را بر هدف درون می نشاند! آیا می‌توان حیوانات درنده درون را برخلاف حیوانات بیرون آزار داد و به انزوا کشاند و یا منقرض کرد؟! صدای خراشیده و زخمی کلاغ آیا می تواند محمل نواهای آسمانی باشد یا دیدن کسی به ان تمثیل نشان از خرد کذایی اوست؟ من به نظریه "اتساع زمان" انیشتن گاهی اعتقاد می یابم. زمان برای دو فرد فرق دارد. فرد در حرکت و فرد ساکن گذشت زمان را متفاوت حس می کنند. به‌طور کلی هرچه فردی با سرعت بیشتری حرکت کند، زمان کندتر می‌گذرد! و این دو رابطهٔ معکوس با یکدیگر دارند و کسی که ایستاده، زمان برایش سریعتر می گذرد!. آیا محمل و تمثیل خلقی این نیز فرق دارد؟! یکی سوار بر اسب است و شاید آن دیگری مشاهده گر یا در کنار گاوی ایستاده!

راه و رسم سفر

راه و رسم سفر

در نهایت پس طی آن لحضات در لب نهر حیات و آن عالم پرخمیازه، با نوای این جمله در خانه ی من به صدا آمد؛ ای ماهیگیر!، "دریادار باش و دلت به دریای کسی زن که همسفر عشق را به کشتی و مرغ دریا، آسان نفروشد!" ...صداهایی، پیاپی ز من به گزند پرسیدند؛ گر هنری ز ایمان نورزی به چه جهت زندگانی هر روزه، ز ایزد ستانی؟

نسخه طلایی

نسخه ای طلایی

در یکی شهرهای مرزی خانومی از کودکی از مشکلات ژنتیکی استخوان رنج می برد. ایشان قدبسیار کوتاه و نامتوازن داشت و هنگام راه رفتن می لنگید. اما با تلاش و اراده آهنین و به سبب شرایط بدنی در رشته داروسازی تحصیل کرده بود. پس از فارغ التحصیلی در اداره ای دولتی مشغول به کار شده و هم زمان نیز صاحب داروخانه ای بود. بدین صورت از نظر مالی کاملا مستقل و بهرده مند شد. سال ها با رنج و سختی عمل های بیماری، تنهایی و بی انگیزگی گذران کرد و امکان ازدواج و فرزندآروری برایش مهیا نبود. مادر ایشان زنی خردمند و چاره اندیشی بود. روزی با یک جوانی شاغل در داروخانه صحبت می کند که اگر به صورت صوری با دخترش ازدواج نماید، به او در مقابل ترفیع رتبه و حقوق بالاتر خواهد داد. در این میان دختر به سبب بیماری امکان بچه دار شدن نداشت و در صورت بارداری نیز هم خود و هم بچه فوت می کردند. از این رو آنها به آزمایشگاه ناباروری مراجعه کردند و برایشان لقاح مصنوعی صورت گرفت. سپس، خانومی را به عنوان "رحم اجاره ای" در نظر گرفتند و با او سر پرداخت حقوق ماهیانه و مبلغ قابل توجه ای در زمان زایمان، به تفاهم رسیدند . در نهایت بچه ای سالم به دنیا آمد و مادر نیز ۶ ماه مرخصی زایمان گرفت!. زندگی برای ایشان رنگ و بوی امید گرفت و پس از مدتی نیز خود را از اداره باز خرید نمود. توانایی ایشان در حل مشکل آمیزه ای از همت در تحصیل و سپس چاره اندیشی به سبب تمکن مالی بود.

انفجار فرهنگی

انفجار فرهنگی

شبی بعد از حمله ایران به کشور متخاصم، برخی از مردم انتظار حمله متقابل از آن بزدل ها را داشتند. اما من به طور جالبی هیچ ترسی یا حتی استرس جزئی از بمباران یا انفجار مهیب در خود احساس نمی کردم!. پس چند روز از این احوالت، در بررسی بیشتر متوجه شدم؛ بسیاری از مردم ایران چنین حسی را تحربه کرده اند! فرهنگ جشن چهارشنبه سوری ظاهرا ترس مردم ما را از بمباران و انفجارها به طور تعجب آوری مرتفع کرده است و دلهره آن را زدوده است. از سوی دیگر هوش ایرانی را در ساخت موشک و ایجاد انفجارهای انتحاری تقویت کرده! شاید گذشتگان ما روزی را می دیده اند که آتش و انفجار بر شمشیر و نیزه چیرگی می یابد و حال این توفه فرهنگی، یاریگر ما گشته است!. من خود به عینه شاهد بوده ام‌در چهارشنبه سوری ها، در کرج جنگ به پا می شود و چنان بمب هایی منفجر می شود و صداهایی به گوش می رسد که حمله هوایی، بمباران و شکست دیوار صوتی در برابر آن ناچیز است. آیا چهارشنبه سوری یک فرهنگ سازی انفجار است یا انفجار فرهنگی؟