دوستانی از جنس کلاغ و زاغ
دوستانی از جنس کلاغ و زاغ
روزی در زمان صرف غذا در رستوران اداره، میل اندکی به غذا داشتم. از این رو قبل از سیری، بخشی از غذا را در ظرفی گذاشته و به اتاق کارم بردم. به ذهنم رسید، بعد از ظهر آن را برای غذادهی به پرندگان در باغ روبری محل کارم بگذارم. در روز های آینده تصمیم گرفتم که روزانه یک سوم بشقاب غذا را هر چه که باشد، در ظرفی دست نخوره نگه دارم، سپس به اتاق کارم برده و بعد از ظهر آن را به پرندگان بدهم!. از روز سوم به بعد و ساعت های حوالی ۵، متوجه شدم چند کلاغ و زاغ و یک کبوتر طوقی و قمری پایه ثابت این مهمانی کوچک هستند. پس از مدتی احساسی غریزی به نجوا می گفت که چند دوست به سبب این محبت و بخشش ناچیز پیدا کرده ای! و موجوداتی تحت پوشش داری. در زمان هایی که از اتاق بیرون آمده و در فضای باز قدم می زدم آنها مرا در آسمان دنبال می کردند و با نشستن بر درختان مسیر، مرا تماشا می کردند! ما هم پیوسته سرمست از این هیئت همراه و بدرقه اشرافی بودیم!. در ادامه پس دو سه هفته کلاغ ها و زاغ ها، ساعت ۵ بعد از ظهر به لب پنجره اتاقم می آمدند و شروع به غار غار و صدا های جالبی می کردند. آنها به این ساعت غذادهی عادت کرده و منتظر غذا بودند و پیوسته تمنای حضور مرا می نمودند!. روزی نیز آقایی به شوخی در روبروی اتاق محل کارم، ما را اذیت می کرد و به ناگاه این پرندگان شروع به صدای های خشمگین کردند تا به نوعی از من محافظت کنند. تا چند روز این واقعه سبب حیرت من و آن همکار بود. به خود تلنگری زدم که ببین با کمی سخاوت و محبت چنین دوستان بی زبانی در آسمان یافته ای، ای کاش ذره ای به انسان ها نیز خوبی می کردی، تا که شاید دوستانی با وفا از همنوعان خود نیز نصیبت می شد!. باز از خود پرسیدم؛ در این دنیا خیر من به چه کسانی رسیده است؟ آیا پس از گذشت سالها زمین مرا به خاطر خواهد آورد؟ و اثری از حضور و زندگانی من بر آن باقی خواهند ماند؟.