دختری در عهد قجر؛ مراسلات بلقیس
گاهی به طبعم متبادر می شود که اگر خواهان تکامل خرد و دستیابی به اندیشه های متعالی هستی به گذشته ها رجوع کن. گردوخاک گذر ایام را به کناری بزن و قدری در کیفیت هستی پیشینیان ماجراجویی و کنکاش نما. در هماهنگی با ین اصلوب نگرش، آقایی از تبار قاجار سخنی از گذشته بدین مضمون بازگو نمود؛ روزی به عمارت متروکه ابا و اجدادیمان در تهران، جهت گشت و گذار و همچنین کنجکاوی در سرگذشت اقواممان رهسپار شده بودیم. در اندرونی عمارت کمد فرسوده ای را دیدم که در آن صندوقی بود. محتویات صندوق قدیمی را بررسی کردم و در میان ابزارها، قطعاتی از وسایل و همچنین البسه، صدوقچه ای را دیدم. با کنجکاوی آن را باز و وارسی کردم. در آن علاوه بر جواهرات تزئینی، عکس هایی واسرشته از اشخاص نمایان بود. در میان عکس ها، عکسی قدیمی از مردی ایستاده به کمک عصا و خمیده پیکر را مشاهده کردم که با نگاهی نافذ به درختی تکیه داده بود. در کنار پایش نیز سنگ مرمر سفیدی با گل های روی آن نمایان بود. سیمای مرد حاکی از ضعف جسمانی و روحی او و مخبر حال آشفته اش بود. آن تصویر به نظر بیش از یک عکس عادی بود و معنا و مفهومی فراتر از یک تصویر عادی را در خود داشت و پیامش به نظر کلیدی به گشودن درهایی از گذشته داشت. انتهای پایینی عکس نوشته بود سنه 1302، عمارت عرش بلقیص، یوسف امیر.....
با این مشاهدات، محل گرفتن عکس را با مقداری جستجو در باغ پیدا کردم. آن محل را در کنار دیواری در انتهای باغ عمارت یافتم و درخت خشک شده آنجا نیز با محل موجود در عکس تطابق داشت. اما بر خلاف عکس دو سنگ سیاه و سفید در آنجا در کنار هم بود. اینها مزار دو فرد بود که نام بلقیس بر روی سنگ سفید و یوسف بر روی سنگ مشکی و نشان و تاریخی بر روی هر کدام از آنها نگاشته شده بود. تاریخ فوت آقا (احتمالا مرد در عکس) سی دهه بعد از خانم بود. به دیوار که از سر تامل تکیه دادم و به حکمت این رخداد فکر کردم. ناگهان لبه ان دیوار سست فروریخته و با فروریزی بخشی دیواری گلی به نامه ای برخوردم!. نامه به ظرافت در پارچه ای و در شکاف دیوار کنار مزار ، مخفی شده بود. ظاهرا، نویسنده یا از ارسال آن منصرف شده بود ولی دلش نیامده بود آن را دور بیندازد و یا گیرنده (شاید آن آقا) آن را در دیوار کنار مزار جاسازی نموده بود. نامه برای آقایی نوشته بود که با قشون دولتی در زمان قاجار به جنگ رهسپار شده بود و محتوای بسیار عاطفی و عامه پسندی داشت. شرح نامه در بازنویسی بدین صورت بود:
مراسله بلقیس به یوسف
حبیب و طبیب بلقیس، آیا در آنجایی که اشتغال داری، وجودت سرشار از صحت و سلامت است؟ دردت به جانم، تصدقت شوم، تو نیک میدانی از زمانی که پای خود را از دار خانه بیرون نهادی، ایضا روح و امید از قلب من خروج نموده است. نه دیگر خون در رگ های ما می جنبد و نه نگاهمان از در متفرق می شود، تا شاید تفضلی شود و باز یوسف، به ما باز آید. آیا ملتفت هستید که اگر حضور انورت بر سر ما مستدام نباشد، آسمانم به زمین می آید و زمین برای این کنیز، دیگ جوشان خواهد شد. انیس و مونس ما شما بودی و اما حال روضه برای باد و باران در زیر درخت شکوفه سیب باید بخوانم. انشالله تا رسیدن میوه سیب شما رجعت نموده و بالاسر ما باشید. والله، شما که بودید سرای این خانه آینه ای از بهشت بود و اکنون مبدل به یک دخمه سرد و بی فروغ شده است. ای کاش اولادی داشتیم که با نظری به او، قدری از دوریتان جبران می شد. یادتان هست به خانه که می آمدید مرا زینت البیت آهنگ می کردید و همیشه از دیدنم ابراز شعف مضاعف از خود بروز می دادید. می گفتید ای کاش به جای این عمارت و زمین های ابوی، مملکت هند را ضمیمه مهرت کرده بودم. هرگاه نبودم، التفاتی به خانه نمی نمودید و مثل عجل معلق برای مادرتان و سایر اهل خانه می شدید. یوسف آنجا غذایت چیست؟ آیا میوه و تنقلات برای خوراک در بساطتان موجود است؟ من چشم هایم بی رنگ شده و دستانم بی معیت تو، به خورد و خوراک نمی رود. حی لایموت پیوسته شاهد است که خانه بی تو غرفه حبس ما شده و تنها رونق ما یاد شماست. در زیر درخت سیب انتهای باغ، که محلی خلوت است بساط میگساری از گریه برای فراغ تو گسترده ام. خدا حافظ قشون شما از بلایا و فرنگیان باشد. هر گلوله ای که در جنگ پرتاب می شود، واهمه این دارم به تو اصابت کند. به نمکت قسم، جان نثارت هر دم دل نگران است. مقدر نبود شما اینجا باشید و اهل خانه و همسایه ها نیز از من واهمه دارند. می گویند بلقیس دیوانه شده و بارها به دنبالم آمده اند تا مرا نزد میرزا عباس طبیب ببرند. این خواهرت هم در نبود تو سگ نازی آباد شده و دوست و دشمن را می گیرد. آن یکی هم ایضا "بمبلی" نماید. چندین مرتبه است لا ینقطع برایت کاغذ می نویسیم ولی شرم و آذرم دارم برایتان مرسول دارم. از آن جهت از درد فراقت بیمار و کم تحمل گشته ام. والله از دوری تو اوقات ندارم و پناهم زاری در آستان عشق تو است. مراسله ای خوب از احوالات برایم بنویس تا آسوده خاطر شوم و این فراق در خیال هم شده مقدوره ای تبدیل به وصال گردد. تمام امورات خانه در کمال نظم و انضباط است، اما قلب ما نامنظم است. از شدت پریشانی و دوری شما طوری گذران می شود که عرضش ممکن نیست. تصدق پای جواهرآسای مبارکت شوم، اشهد بالله اگر دور بیایی، قسمی از غم بر من حاصل خواهد شد که از معروض آن ناتوانم. تحفه ای اگر از آن دیار برایم آوردی متفاوت از آنچه باشد که برای مادر و خواهرانت می آوری. تحفه من هرچه زرین تر و اعلی تر از برای آنها، بهتر. گرچه قلب تو مهبط فیوضات خداوندی است اما اگر سفرت طویل گردد عریضه شکایت به نزد خدا تبارک برم، تا از مبشر خبری شود. فدوی به محبت و مهربانی شما محتاج است، ای کاش ملتفت باشید. قدرت جسارت بیش از این ندارم. این عریضه عرض وضع ما بود و خدا تو را از همه بلیات انشالله محفوظ بدارد.
"فدوی بلقیس"
از مادر بزرگ در مورد بلقیس و یوسف پرسیدم. او می گفت؛ از مادر خود شنیده یوسف باز می گردد و آنها چند سال با هم زندگی می کنند و صاحب دختر و پسری نیز می شوند. یوسف عمارت را به نام او می کند (عمارت عرش بلقیس). اما بلقیس در سالیان بعد از بیماری وبا فوت می کند و یوسف تا پایان عمر سوگوار او می شود. این جمله تکه کلام هر مجلس او بود که می گفت "روزی ما به سفر رفتیم و او منتظرمان به قرار ماند. حال ما در انتظار وصال اوخروی او تامل و وقت گذرانی می کنیم".