عمه علم

عمه علم
معلمی می گفت؛ به دانشجو عرض نمودم شما اگر از این راه موضوع را دنبال کنید، یحتمل به جواب و هدف مورد نظر نزدیک تر خواهید شد. او گفت؛ ولی چت هوش مصنوعی (ChatGPT AI) راه دیگری را می گوید و اکیدا بدان توصیه کرده است. به دانشجو با برافروختگی گفتم؛ ما اومدیم شتر رو نعل کنیم، قورباغه پایش را بالا برد!. ما معلق بین دو حدیث ماندیم که هوش مصنوعی آیا پدر علم است یا مالک آن؟ یا اینکه تنها یک دانای کل است که حاضرالذهن می باشد؟!. در این تشویش، حال یا می بایست به توصیه ایشان سر فرود می آوردیم یا به راه خود برویم. یا در حالت محافظه کارانه به هر دو راه!. دانشجو هم که فمر می کرد جسارتی کرده و روی حرف استاد حرفی آورده سکوت نموده بود. لحضه ای به ذهنم خطور کرد، ای کاش وارد یک "کرم چاله" می شدم و با سفر در زمان به گذشته بر می گشتم. به روزگاری که پای دانای سیلیکونی فی مابین استاد و دانشجو در کار نبود. امری که به نظرم آمد این بود که به دانشجو گفتم؛ شما دو تکلیف داری اولا معنی آن ضرب المثل را بخوان تا از ما رنجیده نشوی، دوما؛ سوال را دوباره از هوش مصنوعی بپرس. ولی در ادامه اگر هوش مصنوعی نظر مخالف استاد داد، بنویس اگر دوشاخه تو را کشیده و تو را خاموش کنم باز همین نظر را خواهی داد؟!. او هر دو فرموده را اجابت کرد و جالب است هوش مصنوعی گفت شما مختار هستید مرا روشن بگذارید یا از صفحه چت خارج شوید، ولی در ادامه نظردهی را تعدیل کرده و در بیان راه حل به نظر ما نزدیک تر شد!. حاشیه نویسی اینکه شاید برخورد چکشی حداقل برای هوش مصنوعی و رایانه جواب های مثبتی بدهد! بدون آنکه پیامدهایی چون بدآموزی و ضایعات روانشناسی برای او به دنبال داشته باشد. هوش مصنوعی مسبب حالتی در عملکرد بشر شده که به آن می توان آشناپنداری یا لغت دژاوو فرانسوی (از پیش دیده شده) را اطلاق کرد. کسی که ظاهرا در هر موضوعی راه رفته و آگاه است و هرچه بپرسی طوری پاسخ می دهد که گمان میکنی در آن، مدت ها غوطه ور بوده است. به دانشجو گفتم در چت هوش مصنوعی بنویس " تو پنیر مرا ربوده ای"، ببین چه پاسخی مید هد. هوش مصنوعی متوجه این کنایه نشد و جواب های پرت و پلا داد. به دانشجو عنوان کردم شما می بایست ابتدا راه را انتخاب کنید سپس از هوش مصنوعی به عنوان یک مشاور و جهت تعمق بیشتر تحلیل و ارزیابی های داده ها و روش های خود بهره ببرید. باز به دانشجو گفتم از هوش مصنوعی بپرس؛ بهترین جایی که از نظر انسان ها، یک مرغ یا تخم مرغ می تواند بدانجا رهسپار شود، دقیقا کجا است؟! هوش مصنوعی باز نتوانست پاسخ درخوری بدهد. به او گفتم بنویس جواب "ماهی تابه" است. هوش مصنوعی این را نوعی رفتار خشونت آمیز و جامعه ستیز قلمداد کرد که رفتار صحیح با حیوانات را نیز نقض می کند. در نهایت دانشجو گفت من با نتایجی که از نظرات هوش مصنوعی و فرمایشات جناب عالی به دست آمد، نتیجه گرفته ام که هوش مصنوعی "عمه علم" است.

امان از ساوان

امان از ساوان
یک اتفاق و حادثه متحول کننده در زندگی هرکس ممکن است به اشکال مختلف روی دهد. در ملاقاتی با انسانی برجسته، آن آقا از داستان سرگذشت خود گفت. من به او گفتم اگر شما ماه بدر و شب چهارده دانش باشید ما تنها هلال شب اول آن هستیم! تفضلی از ارشاد بنمائید تا کمی تکامل یابیم و این فواصل تا قرص کامل خرد، کوتاهتر شود. او گفت؛ من یک انسان معمولی از یک خانواده آرام و با بهره هوشی متوسط بودم. همیشه در طبقه میانی می گنجیدم و حرکت هایم را به سمت جلو محافظه کارانه انتخاب می کردم. روزی من که یک فرزند خوب و یک کارمند دوست داشتنی در نزد همکاران و رئیس اداره بودم، در راه برگشت به خانه، دلم به حال دستفرش و کودکش و آن بساط محقرانه شان سوخت. به سمت آنها رفته و چند قطعه از اجناس آنها را یکجا خریداری نمودم. ناگهان گاری حمل بار یک کارگر، با بی دقتی به من از کناره برخورد کرد و تعادلم را از دست دادم. در ادامه به لبه سکوی وردی مغازه ای اصابت کردم. در آن سقوط، در دم از هوش رفتم و وقتی به آگاهی مجدد رسیدم، خود را در بیمارستان مشاهده نمودم. پدر و مادر و اقوام در کنار تختم دعا کنان انتظار چشم باز کردن و هوشیاریم را داشتند. پس از به هوش آمدن متوجه شدم من را در حالی به خانه آوردند که نه کیف پول و کیف اداره ای داشتم و نه وسایلی و تنها از روی مشخصات کارت ملی شناسایی شده بودم. از این وضعیت، کمی مغمومیت و احساس تیره بختی بر من غالب شد. دردی در سرم تیر می کشید، که به من اطلاع دادند به سبب ضربه جدی به مغزم است ولی در هر صورت آسیب مغزی اندکی داشته ام. طی دو سه روز بعدی از بیمارستان مرخص شدم. صبحی که به سر کار دوباره برگشتم به طرز عطش واری به دانستن دغدغه مند شدم. به سرعت اصول کاری خود را احاطه بر آن داشت گسترش داد و کارهای همکارانش را از بر شد.
به سرعت در هفته آینده به فکر ادامه تحصیل و فزون طلبی علمی افتاد. آن کارمند فروتن و دوست داشتنی جمع، تبدیل به کارمند تیزهوش و حسرت انگیز آنجا شده و حس خصومت و رقابت آنها را نیز برانگیخته بود. رئیس اداره متبوع از او به ستوه آمده و از او می خواست که هر روز فقط کارهای سپرده شده به او را دنبال کند. ولی او طبعش از آن خواست فراتر می می طلبید. پس از چندی مقاطع عالیه تحصیلی زا طی کرده و از آن جا به سازمان بالاتری ارتقا یافت. در آن دوره در محافل علمی شناخته و مورد تحسین قرار گرفته بود. هوش او هر روز شکوفا تر می شد و به دنبال آن اسم و رسمی و شکوهی یافته بود. می گفت روزی خود نیز از تغییرات شگرف درونی خود دچار ترس و شک و تردید شدم. از این رو با یک خانوم روانپزشک مشورت کردم. او این تعقیر شدید هوش و خلق و خوی را به "سندرم ساوان" و نبوغ اکتسابی آن نسبت داد. او به من گفت؛ آن روی سکه افسردگی و جنون، نبوغ است! و تو یک دیوانه دانا شده ای یا نابغه ای که افسردگی و استسقا تفکر به جانش افتاده است. بخش هایی از مغز تو بیش از حد فعالیت می کند و دسترسی به نواحی که برای بسیاری محدود است ، برای تو مهیا و وسیع تر است. لهذا شما پس از آن حادثه، جهان اطراف را از منظر یک شکارچی دانا و یک ناراضی می بینی. در صورتی که قبل از آن خود را عضوی به مثال سایرین می پنداشتی و حد و حدود کنشگری خود را در نظم اجتماعی در نظر می گرفتی. او می گفت من از آن آدم عامی تبدیل به یک همه چیز دان شهیر شدم. حال خواست قلبی من گاهی متمایل به حالت فعلی و گاهی به سمت آن آرامش و یکنواختی گذشته است. احساس می کنم پس از آن حادثه خمیر جانم در تنور دنیا افتاده و پیوسته در سوز و گدازم! گاهی به آن زمان قبل از حادثه که تکامل وجودی ام به اندازه گندم آرد نشده بود، غبطه می خورم!. به واقع، یک وجین درونی می خواهم تا این زمین حاصلخیز مغزم را که از انواع علف های هرز نگرانی، هرس کند. از آن سو، یک سله شکنی برون می خواهم برای خرد کردن قشر سخت شده ناامیدی، که بر افکارم سایه انداخته است. این اواخر به نبودن و ناپدید شدن متمایل شدم و حتی توقف اختیاری زندگی ام!. اما باز که به خط زندگی بازگشتم، به این مفهومی ابر بشری ایمان آوردم که تا از تعلقات و مالکیت های فردی خود را رها نکنم، به ره آورد و تصرفی آرامش بخش رجحان نمی یابم و استعداد های سبز در من شکوفا نخواهد گشت. از ساوان و هر چه که پیامد آن بوده، امان می خواهم! این بود سرگذشت یه ماه کامل!

سیمرغ و شیردال

سیمرغ و شیردال
در مورد روزمرگی های اقتصادی و فرهنگی صحبت به حد کفایت در همه جا وجود دارد. اما حرف تازه اینکه در مورد نماد ها برای یک کشور چه چیزی وجود دارد؟. به طور نمونه آمریکا کشوری است که نمادش یک عقاب سرسفید ماهیخوار و یک تندیس آزادی از مردی است که مشعل به دست گرفته است. نماد ایران،انگلیس، دانمارک و اتیوپی و فنلاند، شیر است. چه زیباتر بود نماد ایران به جای شیر یا یوزپلنگ که نشان از شجاعت، قدرت و توان درندگی است، "سیمرغ" بود. سیمرغ نمادی از "دانایی، حکمت و توانایی ماورایی" در تاریخ ایران است. گزینه بالاتر از این شیردال(عقاب-شیر) یا "هما" می باشد (که در تخت جشمید و بسیاری از بناهای تاریخ دیده می شود). موجودی افسانه‌ای با سر یک پرنده، گوش‌هایی شبیه اسب و تنی به شکل شیر دیده می‌شود. این نشان ها حکایت از جامعیت و تجمع محسنات در یک موجود اساطیری دارد. در این رهگذر استرالیا نمادش کانگورو، کانادا سگ آبی، چین پاندا و گنجشک و اژدها، فرانسه و پرتقال خروس ، برزیل جگوار و آرژانتین یوزپلنگ است. از آن طرف هند ببر و طاووسش را به رخ می کشد و پاکستان بز وحشی و ژاپن میمون برفی و کره نیز ببر سیبری. حال این موضوع جالب است که ایران با این غنا چرا باید به شیر و یوزپلنگ اکتفا کند؟

دختری در عهد قجر؛ مراسلات بلقیس

دختری در عهد قجر؛ مراسلات بلقیس

گاهی به طبعم متبادر می شود که اگر خواهان تکامل خرد و دستیابی به اندیشه های متعالی هستی به گذشته ها رجوع کن. گردوخاک گذر ایام را به کناری بزن و قدری در کیفیت هستی پیشینیان ماجراجویی و کنکاش نما. در هماهنگی با ین اصلوب نگرش، آقایی از تبار قاجار سخنی از گذشته بدین مضمون بازگو نمود؛ روزی به عمارت متروکه ابا و اجدادیمان در تهران، جهت گشت و گذار و همچنین کنجکاوی در سرگذشت اقواممان رهسپار شده بودیم. در اندرونی عمارت کمد فرسوده ای را دیدم که در آن صندوقی بود. محتویات صندوق قدیمی را بررسی کردم و در میان ابزارها، قطعاتی از وسایل و همچنین البسه، صدوقچه ای را دیدم. با کنجکاوی آن را باز و وارسی کردم. در آن علاوه بر جواهرات تزئینی، عکس هایی واسرشته از اشخاص نمایان بود. در میان عکس ها، عکسی قدیمی از مردی ایستاده به کمک عصا و خمیده پیکر را مشاهده کردم که با نگاهی نافذ به درختی تکیه داده بود. در کنار پایش نیز سنگ مرمر سفیدی با گل های روی آن نمایان بود. سیمای مرد حاکی از ضعف جسمانی و روحی او و مخبر حال آشفته اش بود. آن تصویر به نظر بیش از یک عکس عادی بود و معنا و مفهومی فراتر از یک تصویر عادی را در خود داشت و پیامش به نظر کلیدی به گشودن درهایی از گذشته داشت. انتهای پایینی عکس نوشته بود سنه 1302، عمارت عرش بلقیص، یوسف امیر.....
با این مشاهدات، محل گرفتن عکس را با مقداری جستجو در باغ پیدا کردم. آن محل را در کنار دیواری در انتهای باغ عمارت یافتم و درخت خشک شده آنجا نیز با محل موجود در عکس تطابق داشت. اما بر خلاف عکس دو سنگ سیاه و سفید در آنجا در کنار هم بود. اینها مزار دو فرد بود که نام بلقیس بر روی سنگ سفید و یوسف بر روی سنگ مشکی و نشان و تاریخی بر روی هر کدام از آنها نگاشته شده بود. تاریخ فوت آقا (احتمالا مرد در عکس) سی دهه بعد از خانم بود. به دیوار که از سر تامل تکیه دادم و به حکمت این رخداد فکر کردم. ناگهان لبه ان دیوار سست فروریخته و با فروریزی بخشی دیواری گلی به نامه ای برخوردم!. نامه به ظرافت در پارچه ای و در شکاف دیوار کنار مزار ، مخفی شده بود. ظاهرا، نویسنده یا از ارسال آن منصرف شده بود ولی دلش نیامده بود آن را دور بیندازد و یا گیرنده (شاید آن آقا) آن را در دیوار کنار مزار جاسازی نموده بود. نامه برای آقایی نوشته بود که با قشون دولتی در زمان قاجار به جنگ رهسپار شده بود و محتوای بسیار عاطفی و عامه پسندی داشت. شرح نامه در بازنویسی بدین صورت بود:

مراسله بلقیس به یوسف

حبیب و طبیب بلقیس، آیا در آنجایی که اشتغال داری، وجودت سرشار از صحت و سلامت است؟ دردت به جانم، تصدقت شوم، تو نیک میدانی از زمانی که پای خود را از دار خانه بیرون نهادی، ایضا روح و امید از قلب من خروج نموده است. نه دیگر خون در رگ های ما می جنبد و نه نگاهمان از در متفرق می شود، تا شاید تفضلی شود و باز یوسف، به ما باز آید. آیا ملتفت هستید که اگر حضور انورت بر سر ما مستدام نباشد، آسمانم به زمین می آید و زمین برای این کنیز، دیگ جوشان خواهد شد. انیس و مونس ما شما بودی و اما حال روضه برای باد و باران در زیر درخت شکوفه سیب باید بخوانم. انشالله تا رسیدن میوه سیب شما رجعت نموده و بالاسر ما باشید. والله، شما که بودید سرای این خانه آینه ای از بهشت بود و اکنون مبدل به یک دخمه سرد و بی فروغ شده است. ای کاش اولادی داشتیم که با نظری به او، قدری از دوریتان جبران می شد. یادتان هست به خانه که می آمدید مرا زینت البیت آهنگ می کردید و همیشه از دیدنم ابراز شعف مضاعف از خود بروز می دادید. می گفتید ای کاش به جای این عمارت و زمین های ابوی، مملکت هند را ضمیمه مهرت کرده بودم. هرگاه نبودم، التفاتی به خانه نمی نمودید و مثل عجل معلق برای مادرتان و سایر اهل خانه می شدید. یوسف آنجا غذایت چیست؟ آیا میوه و تنقلات برای خوراک در بساطتان موجود است؟ من چشم هایم بی رنگ شده و دستانم بی معیت تو، به خورد و خوراک نمی رود. حی لایموت پیوسته شاهد است که خانه بی تو غرفه حبس ما شده و تنها رونق ما یاد شماست. در زیر درخت سیب انتهای باغ، که محلی خلوت است بساط میگساری از گریه برای فراغ تو گسترده ام. خدا حافظ قشون شما از بلایا و فرنگیان باشد. هر گلوله ای که در جنگ پرتاب می شود، واهمه این دارم به تو اصابت کند. به نمکت قسم، جان نثارت هر دم دل نگران است. مقدر نبود شما اینجا باشید و اهل خانه و همسایه ها نیز از من واهمه دارند. می گویند بلقیس دیوانه شده و بارها به دنبالم آمده اند تا مرا نزد میرزا عباس طبیب ببرند. این خواهرت هم در نبود تو سگ نازی آباد شده و دوست و دشمن را می گیرد. آن یکی هم ایضا "بمبلی" نماید. چندین مرتبه است لا ینقطع برایت کاغذ می نویسیم ولی شرم و آذرم دارم برایتان مرسول دارم. از آن جهت از درد فراقت بیمار و کم تحمل گشته ام. والله از دوری تو اوقات ندارم و پناهم زاری در آستان عشق تو است. مراسله ای خوب از احوالات برایم بنویس تا آسوده خاطر شوم و این فراق در خیال هم شده مقدوره ای تبدیل به وصال گردد. تمام امورات خانه در کمال نظم و انضباط است، اما قلب ما نامنظم است. از شدت پریشانی و دوری شما طوری گذران می شود که عرضش ممکن نیست. تصدق پای جواهرآسای مبارکت شوم، اشهد بالله اگر دور بیایی، قسمی از غم بر من حاصل خواهد شد که از معروض آن ناتوانم. تحفه ای اگر از آن دیار برایم آوردی متفاوت از آنچه باشد که برای مادر و خواهرانت می آوری. تحفه من هرچه زرین تر و اعلی تر از برای آنها، بهتر. گرچه قلب تو مهبط فیوضات خداوندی است اما اگر سفرت طویل گردد عریضه شکایت به نزد خدا تبارک برم، تا از مبشر خبری شود. فدوی به محبت و مهربانی شما محتاج است، ای کاش ملتفت باشید. قدرت جسارت بیش از این ندارم. این عریضه عرض وضع ما بود و خدا تو را از همه بلیات انشالله محفوظ بدارد.
"فدوی بلقیس"
از مادر بزرگ در مورد بلقیس و یوسف پرسیدم. او می گفت؛ از مادر خود شنیده یوسف باز می گردد و آنها چند سال با هم زندگی می کنند و صاحب دختر و پسری نیز می شوند. یوسف عمارت را به نام او می کند (عمارت عرش بلقیس). اما بلقیس در سالیان بعد از بیماری وبا فوت می کند و یوسف تا پایان عمر سوگوار او می شود. این جمله تکه کلام هر مجلس او بود که می گفت "روزی ما به سفر رفتیم و او منتظرمان به قرار ماند. حال ما در انتظار وصال اوخروی او تامل و وقت گذرانی می کنیم".

دیالوگ های اشرافی

دیالوگ ها اشرافی
به جشن فاخری دعوت شده بودیم. ما به مثال همیشه! و خلق و خوی ذاتی خود، به جای نشستن در سالون در لابی با دوستان و رفقا در حال دیالوگ بودیم. پیرمردی که حداقل 15 سال از باز نشستگی او می گذشت را در ان مراسم ملاقات کردیم و به جمع ما که از جوان تا پیر بود، وارد شد. از بدو صحبت هر چند کلمه، یک لغت اشرافی و هوشمندانه در صحبت های او می شنیدیم. پیرمرد در حین صحبت با جمع با آقایی از قدما و بازنشستگان روبرو شد. او سالهای متمادی در امور مالی و دارایی اداره بود و به ایشان گفت؛ چطورید جناب مستوفی الممالک ! (وزیر دارایی و هزینه کرد در زمان قدیم) و او هم به به پیرمرد با خنده ای دلنشین گفت؛ خوبم آقای احتساب الملک (شهردار دوره قاجار، کنایه به خانه نشینی فعلی پیرمرد و شهردار "زنجان، زن جان" شدن ایشان!). این دو با واژه های دیوانی و اشرافی دوره قاجار همدیگر را مورد عنایت قرار می دادند. باز به او گفت؛ فلانی را می شناختی!؟ که برای حقوق بازنشستگی من مشکل ایجاد می کرد؟. به او گفتم زمان ما و قبل از تکیه شما بر این جایگاه، کسانی بودند که " تیغشان به عرش می برید"! و نتوانستند ما را اذیت کنند، تو که تنها یک کاردک(خودکار فکسنی) در دست داری!. در آن اثنا ، پیرمرد به آقایی دیگر اشاره کرد که از مسئولین وقت و سابق بود و گفت او نیز "نسقچی" آن روزگار بود! آن جناب (به کنایه) در رسای عالیجنابش سر می برید یا بینی و گوش عوام را برای خوشایند او و جاری ساختن قدرتش جدا می کرد! آن سیاه سوخته همراهش نیز قهوه قجری به نخبه ها می داد (قهوه سمی ای که در گذشته به رجال مخالف برای هلاکت آنها تعارف می کردند). و چه قهوه ای! قهوه ترک و عربی و این انواع جدید، تنها پیش درآمدی بر آن حال بودند. کسی پرسید حتما چیزی قاطی قهوه می کردند!. و قدری در مورد فیوزات مواد افیونی احتمالی و مشتمل آن قهوه صحبت شد! سپس آقایی با سیمای متشرع و وزین را از دور نشان داد و گفت او :"صدرالممالک" اداره بود. بایسته های شرعیات، دیوانخانه و فرهنگی اداره را در اختیار داشت. الفاض او جمع را بشاش و سرخوش می کرد. گرچه اصطلاحات قدیمی بودند ولی به گوش ما نو و تازه! حس دوگانه بامزه ای برای ما حادث شده بود و به مثال اختلاط عسل سخن ایشان با خامه و کره واژگان ما بود! چند جوان شیک پوش و چند خانوم هفت قلم آرایش کرده در مراسم از کنار ما رد شدند. آنها بندگان بی گناه را در جمع به مزاح "خادم اللباس" خطاب کرد (کسانی که البسه عیانی می پوشند، لیکن از هنر و معرفت و کمالات عاری هستند و آبرو و شخصیت را فقط در گرو لباس بدانند). به او در جمع گفتم من چه لفظی را یدک می گشم؟! او گفت شما را نمی شناسم و از احوالات تو چندان مطلع نیستم. ولی ظاهرا از هر خرمنی خوشه ای هستی و متوسط الحال می نمایی. دوست داری به مثال بسیاری دیگر "عزیز بی جهت" باشی! یعنی هر چیزی از پول تا شهرت گرفته را به کمال می خواهی بدون اینکه حمل زحمتی از زحمایت دنیا نموده باشی و یا انجام خدمتی از خدمات این دیار!. ما که خار و خفیف شده بودیم و مایه مضحکه جمع، اندک اندک از جمع جدا شده و به گوشه ای از سالون رفتیم. خدا را صدهزار مرتبه شکر کردیم زمان قاجاریه در فهرست انفاس این مملکت نبودیم و خطاب این چنین زبان ورزی هایی قرار نگرفتیم.

هلال ماه

هلال ماه
در شبی پائیزی، در جاده ای قدم زنان از کنار دیوار امام زاده ای به خانه بر می گشتم. مقداری که به وقایع اخیر زندگی ام فکر کردم؛ غمگین شده و خود را در چنگال افسوس و ناراحتی ها گرفتار دیدم. دلم شرحه شرحه شده و بی محابا، زبان به گلایه از زندگی گشودم. روزگار و آدم هایش را مورد خطاب و عتاب سختی قرار دادم و آنها را مسئول این ناملایمات و بدبیاری های فعلی خود دانستم. در آن وضع زار، حسی شاعرانه توجه مرا به سمت مشاهده آسمان تاریک و سپس تماشای ماه تابان کشاند. شاخه هایی از درخت برگ ریخته ای، حائل این نگریستن من به ماه شده بود. از آن سو نیز نورافکن پرنوری، توان دید مرا تحت الشعاع قرار می داد. ماه آن شب سرد، ماه کامل نبود و تنها هلال باریکی از آن روشن بود. اما با دقت می توانستی نیمه تاریک و پنهان شده آن را نیز به تماشا بنشینی. این قاب زیبا با ستاره ای نزدیک ماه صحنه ای بدیع را پدید آورده بود. ندای درونی به من گفت؛ در دنیا برخی مسائل به مثال شاخه ها درخت سبب ایجاد مزاحمت ها و عدم برقراری دید کامل از وقایع می شوند. از سوی دیگر اگر آن رخداد هم به چشم شما بیاید، بخش اعظم و بزرگی از آن نیز ممکن است ناپیدا و بی نور باشد. این امر سبب می شود شما متوجه کلیت حقیقی آن موضوع به طور یکپارچه نشوید. در تکمیل این برداشت، آن نور افکن نیز مثالی از حواس پرتی هایی است که تو را از نگاه به اصل و منبع نور منحرف می سازد. چنین است که شاید تو را به این انحراف بکشاند که واقعیت مسائل به مثال یک روشن و خاموش کردن ساده کلید برای یک چراغ است! در این تفکر، حتی پس از مدتی چشمان شما ممکن است از مشاهد ماه خسته شود و می بایست برای طی طریق به جهات دیگری بنگری.
از درون قوت قلبی و فراغ خاطری در من پیدا شد. بدین ترتیب خشنودتر و آسوده تر از پیش شده و توانی مضاعف را در مقابله با سیل سهمگین مصائب در خود پیدا کردم. پس از تماشای ماه، دوباره به مسیر روبرو نگاه کردم، احساس کردم قد و قامتم گویی یک و نیم برابر بیشتر شده بود و سبک تر گام بر می داشتم! نیروی درونی به من ندا داد که حال وقت گشودن دیدگاه است و گسترش درک و آگاهی از مسائل!. می بایست قضاوت های سریع را بازنگری کنی تا شاید به تدریج از محدویت های ذهنی رها شوی.

رفیق من

رفیق من
من، نه دلم یک معشوق می خواهد و نه یک دوست، تنها یک "رفیق زلال و کهنه" می خواهد. معشوق تمام احساس تو را می خواهد و دوست و محب، مونس روزهای معمولی و خوشی های توست. اما رفیق در سختی ها و و غم ها در کنار توست. نه همسفر و همکار من باش و نه همراه و هم صحبتم، تنها جام دلت را ز دلدادگی پر کن و اگر رفیق این راهی بخوان و بنواز از تنهایی، تا که شایدجزئی از افسانه فرسوده وفاداری شوی!
جهان همیشه پر است از همه چیز و خالی از یک رفیق! من به چشم "سایر انسان ها"، نه عارف و زاهد خواهم بود و نه صاحب دانش و ثروت، تنها اگر مجالی بود، رفیق آنها خواهم شد! ای کاش یک قیچی به وسط همه ارتباط ها بخورد و در عوض آن یک نخ و سوزن و بافتنی به همه رفاقت ها!. هر رنج واقعی و با اصالتی، در گذر زمان یک پاداش را برایت خواهد آورد و هر نخواستن و طرد شدگی، تو را به راهی نو روانه خواهد کرد. من همه پاداش ها و راه‌ها را با "یک رفیق قدیمی" معاوضه خواهم کرد و چه گرانمایه داد و ستدی! . گاهی تنها هدیه ای که از دنیا می خواهم آن یک رفیق شفیق است. تو ای رفیق من؛ بدان ما در این هزارسو که پیش رو داریم، لاجرم رنگی از حقیقت به خود خواهیم گرفت. چه بهتر آن رنگ، اشرافیت عجین به شرافت ما باشد تا سرمایه های درونی ما را پیوسته بیفزاید.

بشقاب پرنده

بشقاب پرنده
ما جهت عقد قراردادی بسیار مهم به جمعی دعوت شده بودم. آقایی که حق امضا داشته و صاحب منصب می نمود مطلبی را از جمع درخواست کرد. او که ظاهرا "جهان" را طواف کرده بود، متواضعانه گفت؛ من با ایشان می بایست قدری قدم زده و سپس یک شام کاری را در یک رستوران صرف نمایم. پس از آن تصمیم خود را برای همکاری یا عدم همکاری اعلام خواهم کرد. در هنگام قدم زدن به من گفت؛ علت پیشرفت کاری من تخصص ویژه ام در شناخت افراد است. پس از صحبت هایی در مورد پروژه به رستوران رفتیم. هنگام صرف غذا او ما را موشکافی کرده و گفت؛ ای آقااااا! توصیه همیشگی من به خود و سپس دیگران این است که برای هرکس در این دنیا در ظرف و بشقاب خودش به طور اختصاصی روزی و خوراکش را می گذارند. شما به نیت درونی طمع یا حسرت، به بشقاب دیگران خیره نشوید و خود را به طور مساوی با آنها مقایسه نکنید. هرکس شرایط و الزامات زندگی خود را دارد که از بسیاری از آنها ما ناآگاهیم. شکستن بشقاب کسی هم سبب افزایش روزی تو و رسیدن غذایش به شما نخواهد شد!. در این میان اگر به کسی در ظرف خود غذاها عطا کرد و مستحقی را ایتام نمودی، روزی ات دوچندان و افزون خواهد شد. پس اگر با کسانی همسفره و هم غذا شدی اگر حتی غذا ناعادلانه تقسیم شد دعوا و اوقات تلخی نکن و به بشقاب ها دست نزن و محفل را به هم نریز!. حال باید به تو بگویم که نحوه غذا خوردن تو ترکیبی از هندی-چینی-ایرانی است. در چین و هند آداب فرهنگی بدین صورت است که بشقاب طعام پس از صرف آن نه باید خالی باشد و نه پر! وگرنه به میزبان بی احترامی کرده ای! و در مصر نمک و ادویه نباید به غذا بزنی و در ایتالیا سس زیاد به فست فود، وگرنه باز بی احترامی و توهین نموده اید! تو کمی از هر کدام زدی! البته کمی نحوه جویدنت ژاپنی میزند، ولی با این وجود مثل ژاپنی ها غذا نمی خوری! در ژاپن هورت کشیدن حین غذا فضیلت است و در کل پر سر و صدا غذا می خورند. در شیلی دست به غذایت نباید بزنی و همه کارها با قاشق و چنگال باید صورت پذیرد. برای غذای ترکیبی که ما سفارش دادیم مجبور بودی دست بزنی، برای همین عذرت موجه بود! و شیلیایی نیستی. حال چون بخش اول و دوم صحبت مرا گوش سپردی و وسط حرفم نپریدی؛ به صورت ارفاقی وارد مرحله دومت می کنم. من در پشت صحنه این افاضات، تو را از نظر روانشناسی تغذیه ای تحلیل گسترده ای نمودم! این نوشیدنی شیرین که سفارش دادی به من نشان داد در کل سعی داری رفتار دوستانه ای از خود نسبت به دیگران نشان دهی و اهل بزم و خوشگذرانی هستی! کاغذ باقی مانده از بسته شکلاتی که آن را در سطل انداختی، گذاره قبلی را تایید کرده و نشان می دهد در کمک های داوطلبانه پیشقدمی! اما چون چیپس و پوفیلا پیش از غذا یا همراه غذا نخوردی آدم چندان موفق و بلند پروازی نیستی و از دیگران هم انتظارات بالایی نداری. البته کمی احتمالا گوارش تو خیلی خوب کار نمی کند. همچنین از مسائل کوچک روزمره چندان برانگیخته و عصبانی نمی شوی! سس تند روی میز را هم به غذایت نزدی پس خطرپذیری و امتحان کارهای نو در تو چندان ریشه محکمی ندارد. قبل از غذا قهوه تلخ دوست داشتی نه شیرین! پس ممکن است تمایلاتی به رفتارهای خصمانه در محیط کار داشته باشی! تو گوشت دوست داشتی و استیک را هم بیشتر! پس می شود روی تو حساب کرد و آدم اهل معاشرتی هستی. از سوی دیگر آسایش دیگران را نیز در نظر می گیری!. میوه جات در درجه دوم انتخاب برای تو بود و حتی گوجه غذا را نخوردی پس شخصیتت چندان ملایم نیست و این باز موید امکان ریفلاکس معدی در تو است. چون فست فود دوست داری لاجرم، شخصیت عصبی و برخی اوقا هیجانی داری. من به او گفتم با این اوصاف تو از من پذیرایی سمی کردی و اسرار شخصیتی و خوراکی ام را سراسر فاش نمودی! حال من با این دست رو شده کنم! با هم کمی خندیدیم. بعد به او گفتم من هم متوجه شدم شما از دستمال سفره، حین غذا و بعد از آن زیاد استفاده می کنید و شاید مزه غذاها را نیز زیاد متوجه نشده باشید!

من در ادامه به او گفتم غذا خط قرمز من است و اگر با کسی راحت غذا نخورم نمی توانم با او پروژه ای را پیش ببرم. پس اگر ارتباط ما یکی دوستی ادامه دار باشد بهتر از همکاری است!

اتاق سرد و اسکیمو باهوش

اتاق سرد و اسکیمو باهوش
همکاری داشتیم که دوسه بار جهت انجام تحقیقات به ایشان در پائیز و زمستان رجوع کردیم. هر بار به اتاق ایشان می رفتیم برعکس راهرو و سایر اتاق های آن ساختمان ، بسیار سرد بود. او پنجره را نیز گهگاه باز می گذاشت و وسایل گرمایش را نیز روشن نمی کرد. برخی اوقات که خیلی سرد شده و او متوجه میشد می گفت؛ اگر دوست داری برویم در اتاق یخچالی مواد اولیه، در طبقه بالا بنشیم که دمای آن 4 درجه است و از اینجا گرم‌تر است!. حدس ما این بود یا خاطره سیاهی از گرما دارد و خانه یا ماشینش قبلا در آتش سوخته یا حتی دستش در کودکی با کبریت یا ترقه ضایع شده است ! یا برعکس خاطره خوبی از سرما داشته مثلا دیدار عاشقانه ای در سرما برایش پیش آمده، برف بازی کرده یا بهترین آدم برفی محله را ساخته!. یا شاید هم در کل محظورات مذهبی داشته و یا برای صرفه جویی این عمل را مستدام تکرار می کند. یا در حالت غیرمحتمل تر به مازوخیسم سرمائی دچار است. بار سوم که به اتاقش رفتم، بدو گفتم خوب است پست و مقامی ندارید و تنها از نظر علمی جایگاهی دارید، وگرنه نصف بازدید کننده های شما فریز و منجمد می شدند. عذرخواهی می کنم گاهی هم شما را خرس قطبی، شیردریایی یا پنگوئن امپراتور می پندارم که در این سرما و اتاق با نور کم، محصور و تبعید است. او غرق در خنده شد و گفت؛ من مثل تو این سرما را متوجه می شوم اما با این وجود، فوائد و مزایایی شگرفی در من می گذارد که نمی توانم از آن چشم پوشی کنم!!!. من با این سرما مثل گوشتی که در یخچال می گذاری جوانتر می مانم، شادتر هستم و بیشتر کار می کنم. پوستم بهتر شده و چروک مختصری دارد و بدین سان نیاز به عمل زیبایی کمتر در خود احساس می کنم!. ظهرها نیز پس از نهار، چرت شیرین و عمیقی در سرما به سراغم می آید که هر یک دقیقه خواب آن اندازه 10 دقیقه خواب در کنار بخاری است. گرچه افسردگی من کم می شود اما مشکل خواب در سرما دیدن کابوس های بینوایی و شبه کوزتی است!. همچنین در آینه متوجه کاهش وزنی نطلبیده و دوست داشتنی در خود شده ام. زود جوش نمی آورم و ویروس سرماخوردگی نیز از ما گریزان شده است. حال همچنان مرا موجود سردسیری به مثال خرس و پنگوئن می پنداری یا یک اسکیمو باهوش ؟

حجامت درخت زندگی

حجامت درخت زندگی
آقایی از مشاهیر می گفت؛ همکاری در سال پایانی خدمت و مرز بازنشستگی بود. روزی او را در حال محکم کردن نهال تازه کاشته شده گردویی در اطراف ساختمان اداره مشاهده کردم. به او گفتم؛ این چه گیاهی است و این همت تو به چه بهره ای است؟ به طور مرموزی گفت؛ این نهال گردو است و دو اصله دیگر را نیز در آن طرف ساختمان با کمک احتمالی حاملان عرش الهی (فرشتگان) کاشته ام!. از او پرسیدم شاید 5 یا 6 سال دیگر این به محصول و قد و قامت باردهی برسد!؟ وانگهی صاحب آن نخواهی بود و شاید اصلا تو را از در اداره اجازه ورود ندهند! از این رو آن هنگام تو نیستی، پس چرا انقدر خود را به زحمت می اندازی!. او در فکر فرو رفت و با نگاهی به دوردست گفت؛ من از انجیر، گردو و انار کاشته شده پیش از حضورم در اینجا، به جهت کاشت آنها توسط دیگران، برای طعم و تفریح بهره مند شده و برداشتم. بعد از من نیز چه بهتر که از گردو، انجیر و انگوری که کاشته ام، نصیبی به دیگران برسد. با لبخندی گفت؛ فقط بدان که از زمان خلقت، دو سوم بار انگور همیشه "سهم شیطان" است و یک سوم سهم آدمی!. او ادامه داد؛ فقط برای شما زحمتی دارم، به یاد داشته باش چند سال آینده در زمستان این درخت را با تبر یا قیچی هرس، "حجامت" کنی! از او پرسیددم؛ عجب اینکه حجامت انسان شنیده بودم ولی درخت گردو برای چه! گفت؛ بدین تمهید باردهی و تعادل مزاجی در درخت گردویی که رشد مناسب داشته است را افزایش می دهی. با کلام ایشان، به یاد درخت زندگی و کشته خود افتادم. به خود گفتم من نیز در طی حیات نشتر ها و حجامت هایی شده ام و شاید سختی ها و آسیب هایی که دیده ایم سبب بارورتر و متعادل شدنم شده است. چند وقت بعد از آن، درختان گردو را در حال رشد مشاهده کردم و درخت انجیر و انگور نیز به قوت خود بار می داد. احتمال دادم گرچه ایشان حضور ندارد ولی اعوان و انصار ایشان (فرشتگان) مراقب آن اشجار هستند. روی هم رفته منش و رفتار من نیز با آن عمل ایشان، حجامت شد! نهال باغبانی و پرورش، در وجود من به موازات رشد آن نهال ها ریشه گرفت. من نیز دهها دانه جدید در سال های آتی از نقاط مختلف بدانجا آوردم از؛ زالزالک، ازگیل،زیتون، زرشک وحشی گرفته تا نارنج و ترنج، و همچنین سیب و انواع انگور، پرتقال، نارنگی،گیلاس، آلو و گوجه سبز!. گهگاهی احتمال می دهم در آینده نزدیک آنجا تبدیل به باغ میوه ای خواهد شد. پس از مدتی، شمار پرندگان در آن حوالی بیشتر خواهد شد. سپس حیات بی ضرر جدیدی شکل خواهد گرفت که هزار هزار برکت نو را به ارمغان خواهد آورد.

سخنی با کارمندان

سخنی با کارمندان
از پیرمرد 100 ساله ای تجلیل شد و بدین مناسبت او زبان به اندرز بزرگان دانشگاه و پژوهشگاهها گشود و گفت؛ شما کارمندان حقوقتان رو از 90 میلیون هموطن مطالبه می کنید. از این رو به صورتی در قبال این سهم از بیت المال کار کنید که حداقل نیمی از این 90 میلیون، نحوه کاربری و فعالیت شما را بپسندد یا به نوعی برای آنها منفعت در پی داشته باشد. به او گفتند ای پیرمرد، ما را پندی برای زندگی ده و آن سفارش بنما که تا به حال به هیچ کس بازگو نکرده ای. او گفت؛ تا به طور کامل تسلیم نشوی از خودپرستی آزاد نمی شوی و در این پیشه و راه خدمت پیش از اینکه دوست، همکار و یا حتی رئیس کسی باشی، یک انسان رها از تعلقات نام و منصب باش. گاهی در کار تنها سکه شما در ته قلک دلتان، "صبر" است! و یک دنیا در تلاش، که تو آن سکه را خرجش کنی! آن را به نیکوئی نزد خود نگه دار. هر جا دستی گرفتی و حرمتی را والا داشتی، آغوشی برای تو از محبت مردم باز خواهد شد و ارزش و حریم تو نزد آنها دوچندان می گردد. در پشت "کوه سکوت" هر کس، خورشید طلوع می کند و در "دریاچه" رازداری اش، ماه تصویر حکمت و بصیرت می گستراند. در اصلوب کاردانی با رفتارت، حرف هایت را به شیوایی بیان کن و با سخن گفتن تنها موسیقی صوت را به آن بیفزا. برای شما در سلسله اداری آنجا رنج آور است که در اطرافت مملو از آدم هایی با دانایی اندک باشد و آنجا غیرقابل تحمل که آنها بر ریاست مستولی گشته و حاکم بی چون و چرا این محمل گردند. سکون و سادگی را با تنهایی بیامیز تا تو را در میانشان خردمند دانند. گاهی در وجودت خودخواهی، حسرت و خشم را یافته و رو بدانها کن! اگر محقق شد لحضاتی بر روی سکوی انتظارشان نیز بنشین! دریا نیز، گهگاه موج ها و طوفان هایی را طلب می کند. اما گاهی بارش باران تنها راه حل است. در بیان اعمال و صحبت در مورد افراد و اتفاقات چندان همت مگذار، اما در بیان و تفسیر راه‌کارها و ایده ها جانفرسایی کن. و بلاخره! من اگر 100 سال دیگر نیز زندگی کنم "جوان ها" را دوست دارم. او دانا، بینا و شنواست و تو هیچگاه خارج از اراده هستی بخش عالم نخواهی بود.

زنبورستان

زنبورستان
در کندو کاوهایم با وزوز موضوعات بامزه ای در باغ معانی مواجهه شدم؛ طرز تهیه "کیک کدو حلوایی مجلسی"! طرز مصرف "روغن خراطین" یا روغن چوبتراشان! که روغنی هزارساله از پیکره کرم خاکی است و برای پوست و برخی معالجات، کارساز شناخته شده!. وزوز ذهنی دیگر این بود استقبال گرم یعنی "به ملخ ها و گرسنگان آدرس اشتباهی ندهید" و "در سبز را تا می توانید از ورودی دره، متمایز کنید"!. و اما مسئله "پرواز زنبور" عسل و "عطیه"! در راستای تمام قوانین پرواز و همچنین فیزیک و ریاضی؛ راهی برای پرواز زنبور عسل وجود ندارد. چون بالهای او توان بلند کردن بدن حجیم این حشره از زمین را ندارند. اما به خوبی این موجود پرواز می کند و صدایی نیز از خود به گوش انسانها می رساند. پس! مسائل به ظاهر نشدنی از منظر عقلانی و علمی ممکن است به راحتی رخ دهند! زیرا یا ما از بخش بزرگی از واقعیت و علم بی اطلاعیم یا تنها از یک دریچه و نگاه محدود، به موضوع می نگریم و دریافت های حسی کانالی داریم. در آن جست و خیر معنایی به فکرم آمد نیش زنبور را نیز چشیده ام! از رفتار کسی در حق خود دلگیر بودم و پیاپی به خود نهیب میزدم که "هیچ کس نمی تونه کندو و غارهای ذهن تو را به هم بریزد، مگر اینکه تو به او کلیدش را هدیه دهی! و این کلید هماما تفکر در مورد او و اجازه حضور انعکاس های رفتارهای او در ذهنت است" پس او را به سان گوزنی به خاطر آر و تنها اجازه و افتخار چرا در علف زار ذهن خود را به او بده و نه جای دیگر را! به یاد کسی افتادم که در لحضات احتضار بود و در لبه حیاتش به من گفت؛ من اولین بار نیست مرگ را تجربه می کنم قبلا یکبار مرا دار زده بودند و یک بار هم با شمشیر در جنگ کشته شده ام. مرتبه آخر پیش از این نیز، یک با به مرگ طبیعی و کهولت سن در گذشته ام! تناسخ و حلول در جسم دیگری یا سایر موجودات مردود است. او احتمالا مالیخولیا گرفته و این دفعه (چهارمین مرتبه) مرض روانشناختی سبب مهاجرتش از این تن خواهد شد!. به گذاشته ام نگریستم؛ چند بار بد باختم! فقط وقتی "پس از تلاش" شکستم ، حواسم جمع بود که تکه های خود را نگه دارم تا گم نشوند و باز انها را به هم بچسبانم. زندگی حقیقت غول پیکر و قدرتمندی است و توانایی خم کردن و شکستن هر ساقه و تنه ای را دارد. چه پولدار باشد و چه فقیر، غنی، عابد و زاهد و حتی نادان و زندیق را! هر کس هم نتواند خم کند از بازی روزمره او را خارج می کند و او را می‌میراند! شرمساری نیز بر این شکستن ها و پیوستن ها روا نیست. باید در جوانی معنی زندان، قصر، بیمارستان و تیمارستان و در نهایت قبرستان را به نیکویی دانست تا بتوانی زمین و هستی را چو سیبی گاز بزنی! به زودی رونق زمان اربابان زمین خواهد گذشت و روزی نوبت بازی ما خواهد شد. عدالت خدا تنها پذیرش قسمت و رخدادهای جهان نیست بلکه گاهی عدالتش نوبت دادن به تو خواهد بود. به هر حال وقتی تمنای باران و سرسبزی و شکوفایی گلها در زندگی میکنی و مناجات های خواهش هایت را به آسمان سر می دهی؛ خیسی لباس ها و تحرک در گل و لای را نیز می بایست پذیرا باش! یک زنبور در زنبورستان هم عسل به بار می آورد، هم شهد می چیند و هم گرده افشانی و هم وزوز! شرح زندگی زنبور همچون "عطیه ای" برای انسان است. عطیه آن است که از خدا یا بزرگی به کسی بخشیده می شود در مقابل آن، عوض (نیاز به برگرداندن) و ثمن‌ نخواهد بود. مهریه را نحله گویند و بدین صورت نوعی عطیه است از سمت مرد (کارگر) به همسرش (ملکه اش)، و عوض ندارد! پس چیزی که عوض ندارد و گلایه اش برای چه!.

نارسیس

نارسیس
در صبحانه کاری و بر سر میزی مملو از عسل، کره، خامه و پنیر، سخنانی چالش برانگیز میان عده ای روشنفکر در حال تبادل بود. کسی از کارها و اعمال خود تعریف می کرد و از او به جانب ما حس نارسیستی (خودشیفتگی) ساطع شد. کسی دیگر گفت اوضاع جهانی و اقتصادی افسارگسیخته شده و حرف های پی در پی نگران کننده زد. طعم شوری پنیر با سخنان این دو بسیار لذت بخش تر شد!. دیگری به دومی گفت شما این موضوعی که مطرح می کنید تنها جزیی از کل است و این تفاسیر سبب سیاه نمایی در مورد کل می شود. مسائل در دنیای فعلی حالت چند جانبه و پکیجی دارد! دیگری گفت آری اگر حیات را اگر با فلسفه یک مجموعه و پکیج نگاه کنی؛ خوب و بد و فراز و نشیب و ضعیف و قوی را با هم در ترکیب و تعامل خواهی یافت. این نگاه چند جانبه سبب توازن افکار و نظرات در ما شده و امکان تحمل مضاعف مصاعب را فراهم می کند. تیغ سخن ایشان، سبب برش بحث مشکلات اقتصادی و سیاسی مابین حضار شد. کسی به طنز به او گفت انشالله، همه دروغ ها در مورد واقعیت زندگی راست باشه! اما صاحب سخن چهارم باز ادامه داد که بشارت هایی در سختی ها نوید داده شده است. هیچ یک از ما بی جهت و بیهوده خلق نشده است و پای بر این خاک نمی گذاریم مگر روزی و راه تعالی برای هرکدام از ما از پیش مشخص شده باشد. پس قصه چیزی رو نخورید! ما شیرینی مطلق عسل را به نهایت و در معیت سخنان ایشان حس کردیم. کسی وسط حرف ها پرید و گفت عجب منبری رفتی ها! . از آن سو به ناگه یکی از حضار به این آقای مصلحت اندیش گفت ذهن شما دچار تلقین های اشتباه یا خود خواسته شده است. برداشت های کذب را با زرورقی از زر تحویل ما می دهی! چای سر میز کمی داغ بود و جرعه جرعه نوشیدم، اما سوختن زبانم با سخنان این فرد دوچندان شد. کسی آن وسط آمد بحث را جمع کند و گفت این دعواها مال ماها نیست نه سر نخ این قضایا دست ما است و نه ته آن، و تنها سوخت و سوز آن نصیب ما می شود! در این حین من نیز تکه ای از کره ای که از روغن حیوانی بود را برداشتم. بنده پس از امتحان خوراکی های روی میز و دانستن طعم آنها به نظرم آمد یک پکیج جامع از تحول دریافت کرده ام. پس بهترین سبک زندگی این است که "زندگی تا به حال نزیسته" و نشات گرفته از آرامش بخشی و مثبت اندیشی را تبدیل به واقعیت کنم. زندگی بسیار سریع از روبروی پنجره چشم ها می گذرد، پس پروژه ساخت سوخت برای جت زندگی را با پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک هر چه زودتر باید آغاز کرد. آنچه در ذهن تو پرسه می زند روزی بز زبانت خواهد دوید و فرداهای آن روز در صحنه زندگی بیرونی تو، سبب قدم زدنت خواهد شد. آن آقای نارسیس در انتهای بحث گفت خوش به حال من که به خودم توجه دارم و شادم! شما در مورد همه چیز سخن می گویید اما در اصل باید بگویید نسل آدمی از میمون نیست! ممکن است از طوطی، روباه، گرگ، موش و خرس و مار نیز باشد و حتی زرافه! چون به هر کاری سر می کشد! با سخنان ایشان هر چه خورده بودیم مساوی با هیچ شد!