ریسمان عمر

ریسمان عمر
ریسمان عمر، یک سرش به آسمان گره خورده و سر دیگرش در دستان ماست. گاهی چو پیچک تنهایی و قصاص به گلوی انسان گره می خورد و نفس هایش را به شماره می اندازد. گاهی که خسته ز کار جهان می شوی، دانه های میوه ها را جمع کن، تا شاید روزی درخت میوه هایی که طعمشان را چشیده ای، خود بکاری!. انسان خسته ز کار جهان نیست ولی، بار نگرانی ها گاهی او را به استیصال از آن چه هست، سوق می دهد. با آمدن هر انسانی دو لبخند شوق در جهان متولد می شود، اما با رفتنش،آیا اثر و جای پایی، از او خواهد ماند؟ و غم و کاستی برای این دنیا خواهد داشت؟!. گاهی چایی که می نوشی، هوس تغییر طعم آن میکنی و با شکوفه های خشک گل سرخ، بهارنارنج یا تکه نباتی آن را معطر و شیرین می کنی، عمر را با چه معطر و شیرین کنیم؟ عشق، مهربانی یا سخاوت و بخشایش؟ عمر حیائی دارد چو آینه، گر شکست؛ تمام تکه هایش را نتوانی باز گرد هم آوری. ای کاش، مصلحت و رندی عمر، تنها در جهت نوشیدن جرعه ای از جام حقیقت باشد. جهان چه آهسته و پرقاعده است با چشم سر، و چه پر رنگ و ژرف با چشم دل. پیراهن سپیدی بر تن کن تا در تابش آفتاب سختی ها، خنک باشی و شاید روزی در بستر خاک تو را بیاد آرد!. زندگی و عشق را در تلاطم و طوفان خواهی یافت و آرامش را در تنهایی و سپاس!. سرگذشت خرد و هوش بشری را که زیر و رو کنی، در صبر امیدواری یابی و در امیدواری صبر. از حیات ما نه در روزنامه و سیما خبری شود و نه در کتابی، ولی ز عشق، جهانی برای خود ساختیم، و حال، این جهان از جهان درونمان، بی خبر است . راه عمر، بساطی طولانی ز لحضه ها و حوادث است و کیفیت هر بساطش به ارزش هاست! هر ریزش و فرودی درآن شکست نیست، به مثال بارش قطرات باران، که آغاز رشد و شکوفایی است! پس خوش دار دمی از عمر که به چهچهه احساسی ناب آهنگ گرفت و به پرواز بلند، در خاطره زندگی لانه ای ساخت. عمر ملائکی دارد که صدای موسیقی احساس تو را می شنوند و گهگاه، بر دل معشوق پژواک می کنند. عمر اذانی دارد که بانگ آن را تپش قلب گوید و در سه وعده کودکی،جوانی و پیری تو را فراخواند. شهسوار عمر، کسی خواهد بود ِکزین بساط دو بال به امانت بخرد. دست ها و جسم را به آبی احرام کن! و خود را ز حس گناه برهان.

جاذبه سبز

جاذبه سبز
مسافری با کوله بار گران، به شهر ماه می رود! غریبی ز مسافر پرسید، در کوله بارت چیست؟ گفت یک بقل " تفکر سبز" ، خرده ای نان و نمک، و جعبه ای ز فراغ و شاید هم، یک سیب! در آن حوالی، وزش نسیم به پرچمی سیاه جان داد و به برگ های سبز، رقصی مستانه!. تکه نانی که پای دیوار شهر می خشکید و برای دو گنجشک کوچک، طعامی می شد مهیا. جهانی که در این میان، سوار بر مرکب دانش بود و اخلاقی که راهش به لذت ها کج بود. جامه هایی که آویزان ز نرده ی ترقی بودند و به حسرت تن پوشی برای انسان، تکان می خوردند!. دودی که در سپیدی رنگ رخسار گم می شد و نفس های جوانی که در مدار عادت، جان می داد. عطش جرعه ای آب در آن راه، انسانی را پیامبر می کرد و سربازی که با نوشیدن قهوه تلخ، ز خستگی، تمنای مهلت می کرد. سری که نه به سنگ، بلکه به آهن می خورد! و دستی که به طنازی در آینه، موها شانه می کرد. مسافرانی که ز انتظار چشمانشان برق می زد، و هوسی که در این انتظار جوانه می زد! و چهره ی اسید سوخته زنی که ساز نیاز، با دندان می زد. کاغذی که در شروع حرکت پاره گردید، و پنجره هایی که با هزاران ترک، عینک مسافران به جهان شد. پرچین نگاهی که گهگاه به ایوان آن سوی پنجره می جهید، و صدایی نرمی که از عمق نهان ز خویشتن می پرسید؛ "به کجا می روی، با این شوق!"، " چه هنری داری جز یک تفکر سبز" و "چرا به پرستو های مهاجر و شکوفه لبریز درختان "ساده" می نگری". آیا، لرزش و ناله چرخ های دانش بشری را بر زمین می شنوی؟!. و در پیرامون، چشم های مسافرانی که به دنبال "افقی در بی خبری" آرام می دوید، و پلک هایی که به " انتظار بخشش"، دیده ها را تر می کرد. در آخر خوابی، که میوه های باغ نگاه همسفران را می دزدید!. سفر وامی دارد به سنگینی خواب و حیرانی شاید، به وقت رسیدن به ساعت صفر! ... گهگاه صدای خس خس سینه همراهی گرفتار می آید ... سفر عدسه ای نیز دارد به معنای سکوت، و دهانبندی ز ترس!!! در راه، اسب رام نشده حوصله، پیاپی به دل ها سم می کوبد و عقربک های ساعت وصال، نیش هایش را می چرخاند!. در آن تاریکی شب، ماه چو معشوق اسرار به اشارت گوید، و عیار عشق به ترازو سپارد گاهی. ماه هر ورق دفتر مشقت خواند و به خطی ز جنس مهتاب قلم زند. از تو می پرسد؛ جاذبه، سفر به ماهت چیست؟ گر به سفر ما آمده ای ایده نو بیار،،، آیا کاریزی ز تفکر، به هستی رنگها یافته ای؟!. دانی که حقیقت، ز رفتار انسان زخمیست! مسافر به جواب گفت؛ جهان را ابریست، که قطراتش باران نیست، مملو ز بارش تفکر سبز یست، که به اشیا جان بخشد و به انسان بینش!. کتابی است قطور، که معتکف گنبد نور، در آنست نقشه راهش مستور . مسافر به مقصد رسید! پرده های سبز به کناری رفت و سایه نشینان طاق طلا به پیشوازش!. او در شبستان نور به ساختن دوباره روح مشغول شد! اتفاق سبز را به زندگی دعوت کن... فصل رویش و شکوفایی به کوتاهی پژمردن یک سیب سرخ در کوله بار است.

دارایی دریا

دارایی دریا
چه به سراغ چشمه و رود روی و چه دل به دریا بسپاری، جملگی در یک کلام جمعی، تو در پی یک "درمانگر" هستی! سائیده دلی داری، زخمی ز هزاران اندوه! یا خسته ز شلوغی یک شهر ! و دگر بار شکسته و سرگشته ز خلق یک مردم!. حال، ز تسلی خاطر و به حرمت موج، به زیارت دریا برو.... وز برای طروات روح، به حوض کوثر کن رو!... آبی که به نکویی به همه هستی جان داد، شود به غمی جان سوز، گوید؛ رو؟!. تنگ دل اسیر را، به اشک شکن و ماهی سرخش رها کن به بی رنگی دریاهااااا! موج را گره ای کور بزن به حرف آدم ها، و گوهر صبر را چو مرواریدی، در صدف کن پیدا ! . پس از این، به بشارت گویند تو را، نامه سر به مهر در شیشه ای به ساحل اندر پیدا!. حال، گر کفش غرور به در آری ز پا، لمس شن ها به پایت همه بوسه شود، جامه ات خیس ز سادگی و نهانت همه لاله شود! . آب که تا ساق رسد،تازه شود حس هم آغوشی خاک به آب،،، دل چنگی به تار زند و آه و حسرت شود نقش بر آب! و دگر بار، خم ابرو و شکرخند یار شود بر ساحل عشق پیدا !. حال، ز چوب امید قایقی نو لب ساحل خواهی یافت و آن دور تر ها، آغوش پهنه دریا برایت باز! تو را به شنایی سرشار ز شوق فرا می خوانند ! آبتنی با ماهی و موج، در جهت سرمنشا اوج!. قایقی نیز ز جنس انگیزه در آن نزدیکی هاست، که گاه زمانی، کمی به تکان می آید. حال، پریان محرم مجلس می و ماه، بگوید ز دارایی دریاها؛ گر ز سرشت دریا شور چشیدی یارا، ز حق تمنای جوهر کن و معنا، ور به شیرینی به جهت نوش بود،،، طلب ز فزونی شهد به حیات کن، جانا!.

خیره

خیره

در این دو سه ماه اخیر عادتی پیدا کرده بودم که پس صرف غذا باقیمانده را برای پرندها و حیوانات در گوشه ای می گذاشتم، علاوه بر حس کمک به حیوانات و جلوگیری از اصراف، این جستار در ذهنم به صورت رنگی نقش بسته بود که هر کس به حیوانات در حالت استیصال غذا و طعام بدهد غنی و پولدار می شود! چند روز پیش که از در ورودی خانه در حال بیرون آمدن جهت رهسپار شدن به محل کار بودم، حین بستن در و نگاه رو به جلو، بچه گربه ای را دیدم که رو بروی من نشسته و به من خیره شده بود! بدون جنبشی نگاه می کرد و در ادمه بچه گربه دیگری به او اضافه شد (احتمالا این خیرگی به جهت غذا دهی بود یا کنجکاوی و یا ابراز محبت!) . از کنارشان با لبخند گذشتم و نسیم خنکی نیز می آمد. سر خیابان که آمدم منتظر تاکسی ایستاده بودم. لحضه ای بی اختیار به پشت سر خود نگاه کردم؛ سگی ولگرد و بالغی را در پشت خود و در فاصله نزدیک مشاهده کردم. به من لحضاتی خیره نگاه می کرد، پارسی کرد و رفت! معادلات ذهنی ما در آن صبح دچار چالش سردرگمی شد!.پس از سوار شدن در تاکسی در ایستادن آن پشت چراغ قرمز، عکس دو شتر بر روی دیوار را در سمت راست خود دیدم که آنها هم به من خیره بودند!

در اداره منتظر بودم کلاغی یا حیوانی دیگر به ما خیره شود!، ولی کلاغی ندیدم در اخرین لحضه که میخواستم وارد ساختمان شوم صدای قار قار کلاغ هایی را شنیدم و سپس آنها را نظارگر خود بر روی شاخه ها در سمت چپ!

امروز در چهار وجه خود یک حیوان دیده بودیم!

احتمالا شیطان مارو به شدت زیر نظر داشته و در کمین ماست! یا شاید غذا دادن به حیوانات در ظهرها پس نهار سبب این تله پاتی حس مثبت شده است.

فدای آن روز به مسافرتی رفتم که در آنجا نیز اسب هایی را نزدیک می دیدم!

رطوبت در زندگی

رطوبت در زندگی

زندگی بسان گسترش یک خواب پس از گریه شیرین تولد می ماند، که بی تاب در وقت سحر، راهی به بیداری می یابد!، زندگی دگردیسی خاک به قطرات خون و نفس است و شاید بسان خبر باد ز رویش غنچه های امید!، زندگی بانگ مرغان مهاجر در لحضه پرواز ز برکه نور است!، زندگی گهواره ای برای انسان است که دست حوداث آن را پیاپی به حرکت وا می دارد،زندگی سوال بی پرواییست که کودکی از بزرگی خواهد پرسید، زندگی به مثال آبتنی یک رویا در شیب لحضات یک عمر است ، و به سان نواختن پرفراز و نشیب موسیقی احساسات!، و بسان دره ای به ميان دو کوه، که هرزگاهی ابر عشق ‌در آنجا می بارد. زندگی گاهی ریختن آب بر آتش عطش و هوس است و گهگاه سازشی عاطفی با تقدیر. زندگی چای پررنگیست ز جوهر اشتیاق! که به همت، به یک باره باید سر کشید! و زندگی شاید، به تن کردن جامه ای خیس ز رنگ سیاهی و سپیدی است!، زندگی تنگه دیوانگی محض میان آرزوهای غربی و شرقی نیست ! ، جاده ایست مهجور، که به سراج خرد در آن باید خرامان رفت!، زندگی باغبان هایی دارد به قامت سرو و دوستانی به رنگ سبز، زندگی برشی دارد به لطافت زن، و بر و باری به نام فرزند!. نبض زندگی را ز خستگی خوشه چین باید پرسید و ز دگر زیستی گندم کاشته اش به نان!، زندگی بیانیست ز یک باور روحانی و سلسله پرواز های چلچله های هوسرانی!، زندگی زیستن به پشتوانه زر و زیور نیست، سلسله زنجیریست که بند به بند آن در گرو اخلاق است. زندگی بوم بی رنگ، و گاهی پرنقش و نگاری دارد، به شلوغی آسمان!، زندگی دفتری دارد ز برگ های شعار، زندگی لحضات شرمساری دارد و دقایقی که خود را به سختی در آینه حسرت خواهی بخشید! و زندگی گاهی به تو می گوید سیمای تو ساخته و پرداخته ژن های تو نیست!،زندگی پله هایی دارد به تعداد تفرجگاههای بهشت و طلب هایی برای گوهر نادر عشق، زندگی سرشار ز شفاست، و رستن های تکراری ز سرماخوردگی های شکست، و این چنین زندگی به تردی شاخه خشکیده درخت پیر نخواهد بود!. بدانیم! که زندگی را گوشه ای نگذاریم تا ز عزلت رطوبت گیرد و به ناگاه نام ما ز دفتر دوست خوانده شود!، زندگی را بتکان ز غم های پیاپی! و مطهر کن به گرمی آفتاب!. زندگی تنها سرودی ز خسران نیست و تا نفس آخر ، در کشاکش حیرانی اش هر که را به تفکر وا می دارد.

تجربیات گلفروش شهر

تجربیات گلفروش شهر

در سنگفرش باغ شهر, گلفروش پیر شهودش را از ابرهای دل رمیده به طنازی بازگو می کرد ؛ ... تا بدانگاه که حق و ارزش های والا، تن به خاک می سایند، آسمان برای دست های دعاکننده "سراسر ابری" خواهد بود. قطره های رقصان در هوا در تجربه هاشان روایت می کنند که در بزنگاه عدل دنیوی ،حائل استجابت دعا ابرهای تیره ای از "آه غلیظ" مظلوم خواهند بود. باز در آن سوی سودای مه آلود، پرش های مرغک مناجات ز دست های عابد هوسران، رهی "به درگاه نور" نخواهد یافت. عقاب های عقوبت در امتداد دره مملو از "حق های بی رمق"، در پروازند و سررشته ریسمان نجات، بسان موی سپیدی خواهد شد. آن پیر با هدیه شاخه گل سرخی می گوید؛ به تحقیق آن شاهد تیغ به دست و گریبانگیر، که هنر رندی را به خون گلگون کرد، روزی خود را در بیابانی در پیشگاه "حق ستان" بی توشه خواهد دید.

آدمی دیگر

آدمی دیگر

بیش از نیمی از راه را که میآیی، بی آنکه به یک باره بفهمی، در طی دوره زندگی ات آدم دیگری شده ای! بیشتر سکوت خردمندانه می کنی و برای شعارهایت جان نمی دهی! دیرتر باور می کنی و باورهای دیگران را غربال و اصلاح می کنی! کمتر از دیگران و کلامشان می رنجی و بیشتر در منافع با آنها شریک می شود، دوستانت را دستچین میکنی و خاطرات خوب و جوانی ات را صمیمانه تر در آغوش می گیری! فلز و شیشه را بهتر میشناسی و چوب، خاک و خشت را کمتر به کار می گیری. پیشرفت در دنیا را با ذهن خود دنبال میکنی و بر قدرت بازو برتری می دهی، هرچه از معنویت و اعمال آن شناخته ای، هرچه بیشتر با شرایط خود وفق می دهی، کلیت حیات را بیشتر محک می زنی؛ می دوی ، پرواز میکنی، شنا میکنی و شاید شیرجه ای هم زده باشی! رنگ مشکی مو هایت به سپیدی می گراید و قرمزی قلب و زبانت به کبودی می رسد! زخم ها و خم هایی از ایام به دست آری و خود را گهگاه به تیغ می سپاری! آرزو می کنی ای کاش پدر و مادرم همچنان شاهد این دگرزیستی باشند! زمان های بیشتری راگوشه ای مینشینی و خیره به منظره ای در دورست می شوی، هنر نه گفتن را یا می گیری و اندیشه های یاس و ناتوانی را بهتر شکست می دهی! کسی را می خواهی که نه تنها امروز دست تو را بفشارد بلکه گاهی خم شود زیر کتف تو را بگیرد! گهگاه، پی در پی میپرسی در این رهگذر بیش از نیمی از عمر، در زندگی چه کردم و حسرت چه چیز ها را باید بخورم! و همچنان یاد می گیری تو جزیی از خاک هستی