در مقام زرشک کوهی!
در مقام زرشک کوهی!
ما مسافرتی به سمت روستای " اوپرت" در دل کوهها و همسطح با ابرها و معرکه ای همیشه برپا، در محل جدایی به هنگام کویر از جنگل های شمال رفتیم. روستایی در اوج قوه بینایی انسان از زیبایی ها! و در آنجا شاید چشم و نگاه دیگر به کار نیاید و تنها انسان است و دیوانگی افسارگسیخته روحش! روحی جلا یافته که پیوسته از روزنه های خیال به بیرون می جهد و در افسون چشمه ها، دریاچه و ابرها و یال اسب های وحشی آزاد با تحیر مسحور گونه رقص سماع می کند!. در رسای این مقصد، ما در میانه مسیر در نزدیکی ملاده و هیرکو در کنار رودخانه ای با اشجار میوه جهت فرونشاندن خستگی راه، به دم کردن و نوشیدن چای آتشی پرداختیم. در آن حلقه نزدیکان، کسی پرسید حواست کجاست؟! گفتم وقتی چای در دست کسی است، او لاجرم در حال تماشا و ژرف اندیشی است. بدین وصف، درختی در آن نزدیکی را پس از تماشا مورد تفقد قرار دادم!. پس از وارسی متوجه شدم، احتمالا درخت "زرشک کوهی" وحشی است. پس چیدن تعدادی از میوه های ریز آن که خاردار بودند، جوهره سرخ میوه و خون خراش دست هایم از خارها، به هم آمیزش یافت. مقداری از آن میوه را مزه کردم، طعم ترش جالب و اصیلی داشت که می توانست چای "شیرین" آتشی ما را به عنوان دمنوش، به چای " ترش' آتشی مبدل سازد!. مقداری از آن چیدم و به این فکر کردم که این درخت نیز آیا از من خواسته ای دارد؟ گرچه دست مرا زخمی کرده و از این بابت، احساس غنیمت جنگی به میوه های آن را دارم!. فلسفه ای در من پیشتر شکل گرفته بود که میوه ها و صیفی جاتی که ما از بازار تهیه میکنیم به جهت پرداخت هزینه، وظیفه ای بابت آنها بر عهده ما نیست. ولی این درختان وحشی و در دل طبیعت چطور؟ تنها خواسته ای که به ذهنم رسید این بود که پس از میل کردان آنها، حداقل یک دانه از آن زرشک کوهی وحشی را در جای دیگر بکارم. پیش تر نیز این امر برای زالزالک، زیتون و چند میوه دیگر پیش آمده بود. پس از مدتی در تکمیل این فلسفه، در مورد میوه های دیگر نیز تسری یافت و عادتی شد که دانه های سیب، گلابی، گیلاس و توت و انواع دیگر را که در زندگی مصرف می شود را حداقل یک دانه از هر کدام را در باغ اطراف محل کارم یا جای دیگر بکارم. این سبب به وجود آمدن ریشه های از عواطف ما در زمین به واسطه رشد درختان می شود. حال، هر روز آن ها را در در مسیر حرکت به سمت اتقاق کارم می بینم و از قدکشیدن برخی از آنها خشنود می شوم. امیدوارم روزی آنقدر تنومند و رشید شوند که بتوانم تنه آنها را در آغوش بگیرم.