در مقام زرشک کوهی!

در مقام زرشک کوهی!

ما مسافرتی به سمت روستای " اوپرت" در دل کوهها و همسطح با ابرها و معرکه ای همیشه برپا، در محل جدایی به هنگام کویر از جنگل های شمال رفتیم. روستایی در اوج قوه بینایی انسان از زیبایی ها! و در آنجا شاید چشم و نگاه دیگر به کار نیاید و تنها انسان است و دیوانگی افسارگسیخته روحش! روحی جلا یافته که پیوسته از روزنه های خیال به بیرون می جهد و در افسون چشمه ها، دریاچه و ابرها و یال اسب های وحشی آزاد با تحیر مسحور گونه رقص سماع می کند!. در رسای این مقصد، ما در میانه مسیر در نزدیکی ملاده و هیرکو در کنار رودخانه ای با اشجار میوه جهت فرونشاندن خستگی راه، به دم کردن و نوشیدن چای آتشی پرداختیم. در آن حلقه نزدیکان، کسی پرسید حواست کجاست؟! گفتم وقتی چای در دست کسی است، او لاجرم در حال تماشا و ژرف اندیشی است. بدین وصف، درختی در آن نزدیکی را پس از تماشا مورد تفقد قرار دادم!. پس از وارسی متوجه شدم، احتمالا درخت "زرشک کوهی" وحشی است. پس چیدن تعدادی از میوه های ریز آن که خاردار بودند، جوهره سرخ میوه و خون خراش دست هایم از خارها، به‌ هم آمیزش یافت. مقداری از آن میوه را مزه کردم، طعم ترش جالب و اصیلی داشت که می توانست چای "شیرین" آتشی ما را به عنوان دمنوش، به چای " ترش' آتشی مبدل سازد!. مقداری از آن چیدم و به این فکر کردم که این درخت نیز آیا از من خواسته ای دارد؟ گرچه دست مرا زخمی کرده و از این بابت، احساس غنیمت جنگی به میوه های آن را دارم!. فلسفه ای در من پیشتر شکل گرفته بود که میوه ها و صیفی جاتی که ما از بازار تهیه میکنیم به جهت پرداخت هزینه، وظیفه ای بابت آنها بر عهده ما نیست. ولی این درختان وحشی و در دل طبیعت چطور؟ تنها خواسته ای که به ذهنم رسید این بود که پس از میل کردان آنها، حداقل یک دانه از آن زرشک کوهی وحشی را در جای دیگر بکارم. پیش تر نیز این امر برای زالزالک، زیتون و چند میوه دیگر پیش آمده بود. پس از مدتی در تکمیل این فلسفه، در مورد میوه های دیگر نیز تسری یافت و عادتی شد که دانه های سیب، گلابی، گیلاس و توت و انواع دیگر را که در زندگی مصرف می شود را حداقل یک دانه از هر کدام را در باغ اطراف محل کارم یا جای دیگر بکارم. این سبب به وجود آمدن ریشه های از عواطف ما در زمین به واسطه رشد درختان می شود. حال، هر روز آن ها را در در مسیر حرکت به سمت اتقاق کارم می بینم و از قدکشیدن برخی از آنها خشنود می شوم. امیدوارم روزی آنقدر تنومند و رشید شوند که بتوانم تنه آنها را در آغوش بگیرم.

رمز و راز چهل

رمز و راز چهل

در حوالی چهل سالگی محصول باغ میوه جوانی ات رسیده و حرکات چندین ساله تو در این دنیا شکل معناداری از یک نقشه را به خود گرفته است. در حوالی چهل سالگی آخرین تلاش ها را می توانی به جهت لایروبی افکار و عقاید خود انجام دهی و پس از آن به رسالت زندگی ات مبعوث می شوی! در آن دوران خود را در خط آغاز دوران فراغت و سبک باری می بینی و آن میوه رسیده جوانی، کم کم خشک بار خواهد شد! رنج و سختی های گذر ایام را قسمت و بخت خود از زندگی می پنداری و "حسرت ها" را احتمال می دهی که در ظرف سرنوشت تو نمی گنجیده! . بنی آدم آن هنگام متوجه میشود به سن و سالی رسیده، که دیگران و گفته هایشان را به سختی باور می کند! خوی و سرشت پادشاهان می یابد و صدایی مهیب را از ته غار افکارش میشنود که گویی، دیو غرور و خودخواهی در او ساکن شده و دیگران می بایست به او احترام بگذارند! در این زمان، آن مرد چهل ساله قدرت کلام را از هر نیزه و شمشیری برنده تر میابد! و از هر انسانی انتظار انجام هر کاری را دارد! منافع و سهم او، از دوستی ها و دشمنی ها برایش ارزنده تر می شود و ناخودآگاه روابط با آشنایان را بر ترازوی صرفه و منفعت وزن می کند. در این هلهله سنی گاهی قلبش چهل پاره شد و از همه چیز خسته می شود و به طبیعت و سفر پناه می برد!. گروه اندکی نیز از مذهب و خانواده مامن امن آمال خود را می سازند. میوه مورد علاقه بسیاری سیب می شود و غذای خانگی و سنتی را به غذاهای ماشینی ترجیح می دهند! قدر زحمات پدر و مادر بیشتر می فهمند و به دنبال رگ و ریشه جغرافیایی و قومیتی خود می گردند! و دگر بار به جستجوی میراث خانوادگی رفته و گاهی میخواهی نسب ات را بزرگ بداری! . آن انسان به اخبار بیشتر گوش میکند و تحلیل و تفسیر امور در او قوت دوچندان می یابد. در انباشته های خاطرات دوران کودکی و نوجوانی را فصل سرسبز و ایام آسودگی می پندارد. کمتر می خندد و بیشتر لبخند میزند. آن مه و غبار درک جهان برطرف می شود و خورشید بر تو می تابد

مسافری از شهر نور

مسافری از شهر نور

آقایی می گفت؛ مدتی بود به سبب مشغله و تقدم سفرهای دیگر، به شهر قم نرفته بودم و بدین سبب دل ما برای زیارت حضرت معصومه ع تنگ شده بود. البته علت این تاخیر را بخشی احتمال به سنگینی گناهان و سستی همت خود می دادم و بخش دیگر را احتمال به از دست دادن اهلیت و دور افتادن از معنویت!. در همان ایام، در یک روز صبح پیغامی از سوی شماره ناشناسی آمد. روز قبل نیز یکی از همکاران از ما برای انجام پروژه ای استمداد کمک و یاری کرده بود. آن دانشجو پس از معرفی خود، عنوان کرد که برای انجام بخش مهمی از پایان نامه با هماهنگی استاد راهنما به ما مراجعه کرده است. پس از آن گفتگو، وقت ملاقاتی را برای طرح موضوع مشخص و دانشجو محتوای مواد و وسایلی که باید با آنها کار می شد، را نیز از پیش مهیا کرد. کمک به این پایان نامه برای من از نظر مادی و اداری و حتی پژوهشی هیچ مزیتی نداشت و صرفا به سبب درخواست کمک ملتمسانه آن را پذیرفتم. روزی که آن خانوم دانشجو آمد او را خانومی بسیار محجبه با اخلاق و منش کاملا مذهبی دیدم. پس از صحبت کوتاهی متوجه شدم که پایان نامه او نقص های بسیار در انجام دارد و برای بخش هایی نیز که من می خواهم کمک کنم اطلاعات زیادی در دسترس نیست. دانشجو به شدت تحت تاثیر مشکلات و کاستی های مختلف قرار گرفته بود و بسیار مستاصل و حالت نزاری داشت و از شنیدن مصاعبش گوش آدم سرخ می شد!. اساتید راهنما و مشاور نیز به سبب تخصص محدود در این زمینه، او را تنها گذاشته بودند و بدین دلایل و همچنین زندگی در قم و تاهل از سنوات پایان نامه او نیز گذشته بود. آزمایش هایی که او می‌خواست نسبتا پیچیده بود و هزینه گزافی نیز در پی داشت. از علت اقامت ایشان در قم پرسیدم. او گفت پدر او یکی از علمای قم است و بازنشسته حوزه علمیه نیز می باشد و سابقا نیز مسئول بخشی از آن مجموعه بوده است. شوهر ایشان هم در قم در امور فرهنگی مذهبی اشتغال دارد. از او پرسیدم من را چگونه پیدا کردید و افراد دیگری نیز شاید بتوانند در این زمینه به شما کمک کنند؟! او با تاملی بیان کرد که پس مشکلات و توقف پایان نامه ام، با فرزند و همسرم که او هم از این وضعیت خسته شده بود به زیارت حرم حضرت در قم رفتیم. من عرض موضوع کردم و عنوان کردم که بسیار اذیت شده ام و به من بسیار سخت گذشته است. سپس در روزهای آینده پیگیر ادامه کار بودم که پس از معرفی چهار پنج نفر توسط همکلاسی ها و دوستان، پدرم استخاره ای با قرآن گرفت. برای آنها خوب نیامد و تنها برای شما خیلی خوب آمد و گفت حتما از ایشان پیگیری کنید. نام شما را به استاد راهنما گفتم و او که شناخت کاملی از شما داشت من را به شما معرفی کردند. من به آن خانم دانشجو اطمینان و آرامش خاطر کامل بابت انجام کار دادم و هماهنگی های لازم انجام شد. در آخر در جبران زحمات خود به او گفتم؛ شرط یک چیز را با شما می گذارم! با او شرط کردم که؛ من برای این کمک نسبتا بزرگ و کاری که ده روز وقت و هزینه مرا خواهد گرفت از تو یک چیز می خواهم؛ " پدر شما نایب الزیاره من باشد"! پدر شما روحانی سرشناسی هستند و از ایشان خواهش کنید به نیابت از من یک زیارت بکنند!. چون استخاره نیز ایشان گرفته اند و جایگاه معنوی ایشان در عرش است، این زیارت برای من حکم نوش دارو معنوی در آخرت خواهد داشت. او با مسرت پذیرفت. حال آن عالم سرشناس که امکان دیدار با او برای ما جز محالات بود، نایب الزیاره ما شده بود! و این موضوع تا مدتی احساسات ما را قلیان می بخشید. در انتهای آن صحبت نیز کام ما به سوهان مخصوص حرم، شیرین شد!

انگشتر و پیرمرد سالخورده

انگشتر و پیرمرد سالخورده; ترانه هایی از محبت

"کسی با آن پیرمرد ژنده پوش که بیماری پوستی پیشرفته و اندام نحیفی داشت، حرف نمی زد!"... کسی حالش را نمی پرسید و اغلب رهگذران سعی می کردند او را نادیده بگیرند!... از صحبت کردن با او پرهیز می شد!. اما با این نوشته، این پیرمرد با همه ما صحبت خواهد کرد و هزاران نفر داستانش را خواهند شنید. بعد از ظهر نزدیک غروب آفتاب بود که پس از برگشت از کار، به سوپری کنار خانه ام در روبروی مترو رفتم. آنجا صاحب مغازه، آقای "اکسیژن" ، را زیارت نمودیم. مدتی بود مهمان جدیدی داشت و پیرمردی را در جلوی مغازه اش نشسته بر روی صندلی می دیدم. قبلا دو سه باری او را دیده بودم و بعد از ظهر ها دیر وقت می آمد و ظاهرا تا آخر شب و بستن مغازه به مسافران مترو خیره می شد. اکسیژن گلگی کرد که خیلی اینجا می نشیند و برخی ها حس خوبی ندارند و به من تذکر می دهند. من نیز حس خوبی معمولا به او نداشتم، چون پیرمرد لاغر و نحیفی بود که کلاهی قهوه ای رنگ به سر می گذاشت. جای جای مختلف صورت، گردن و دستانش به حالت سفید و سیاه بود! به نظرم بیماری او ویتلیگو پیشرفته بود و این بیماری و جثه او مرا یاد مانند مایکل جکسون، خواننده امریکایی که او نیز دچار این بیماری بود، می انداخت!. اطراف لب ها و چشمش سفید بود و حین گفتگو نظر آدم را مرتب به خود جلب می کرد. دست های او سرخ بود و زخم های متعددی داشت که بیماری پوستی او را فریاد می زد. این وضعیت به نوعی بود که آدمی میترسید که اگر به او نزدیک شود، ابتلا سختی صورت گیرد!. به درون مغازه گه میخواستم بروم، به پیرمرد سالخورده سلام کردم و به گرمی نیز جواب داد. به نظرم متوجه شد، من از بابت دیدنش حس خوبی ندارم و حالت درونی من این است که "اگه میتونی ازش دور باش و حرف هم باهاش نزن". گرچه وجدانم مرتب به من نهیب میزد که ای بابا اینم یک بنده خداست، شاید یک روز توام مثل این پیرمرد شی!. دو سه قلم جنس که برای خانه گرفتم، در هنگام خروج اکسیژن گفت یه چند لحضه صبر کن یه جوکی برایت تعریف کنم. گفتم؛ دیرم شده، وقت ندارم. گفت حالا چند دقیقه صبر کن، به محض اینکه خواست تعریف کند خانوم مسنی که اکسیژن میشناخت، نان به دست آمد و دم در مغازه کوچک اکسیژن ایستاد . اکسیژن گفت بیاید تو، و چه چیزی میخواهید؟ خانوم گفت ماسکم را فراموش کرده ام با خود بیاورم و در این حین آن خانوم خودش را نیز از این پیرمرد نشسته دم در دور می کرد. با حالتش به من فهماند با اینکه من نیز ماسک زده بودم، بیرون بروم تا او خرید نماید. من به اکسیژن گفتم دم در هستم و کیفم را در مغازه گذاشتم. در آنجا بلاجبار در کنار پیرمرد نشسته، ایستادم! و حال احوال پرسی را نیز تازه کردم. با به او توجهم جلب شد؛ مظلومیت و اثار فقر و همچنین کهولت سن و مشکلات جسمانی در ظاهرش موج میزد. عصایش را هم کنارش گذاشته بود و کمر خمیده ای داشت. پیرمرد بدون مقدمه شروع به صحبت کرد و حین تعریف چشمش به اون دور دورا و درب مترو بود! گفت یه جوان 27 یا 28 ساله خوشتیپ و مرتبی، 3 ماه پیش همین ساعت ها آمده بود مغازه اینجا یه چیزی بخره و پس از بیرون آمدن از مغازه من رو دید. خیلی با صفا بود و با من احوال پرسی گرمی کرد. من دیدم او پیراهن سیاه پوشیده! همینطوری ازش پرسیدم چرا سیاه پوشیدی، کسی از نزدیکات از کرونا یا به علت دیگه فوت شده؟! بدون اینکه جوابی بده گفت ببین پیرمرد دل من از این پیرهن سیاه تره! ... خارج برم برای من عروسیه، اینجا عزاست! اونجا فرش قرمزه اینجا فرش خونی!... گفتم تو ماشالله سرحال و سالم هستی و با این توانایی جسمی و سن و سالت میتونی اینجا هم کار کنی و هم موفق بشی. امثال من سن و سالی ازمون گذشته و از کار افتاده ایم . آن جوان گفت؛ به هر کاری دست میزنم نمیشه و به هم میریزه و نمی گیره! پول خاصی هم ندارم، یه جایی برای خودم جور کنم و کار کنم. پیرمرد از او در مورد اصلیت و خانواده اش پرسیده بود و پس از پاسخ او، به او گفته بود با این ایل و طایفه ای که تو داری، یعنی آیا دو سه تا آدم نیست که تو رو سر کار ببره!؟ گفت دلت خوشه، هر که دنبال کار خودشه و هزارتا مشکل داره!. از آن طرف اکسیژن بعد از آن خانوم، برای او باز مشتری آمده بود و حواسش به صحبت من با این پیرمرد نبود.

سپس پیرمرد با یک بغض و لبخند شوق روی لب ادامه داد؛ آن جوان دست مرا نگاه کرد، و دید زخم است و منظره خیلی دلخراشی دارد. ولی با این وجود چیزی در مورد زخم های دستم به رویش نیاورد، ولی به من گفت پیرمرد تو "چرا انگشترعقیق تو دستت نیست"من بابام، پدربزرگام و بزرگای فامیل و پیرمردهای در و همسایه همه انگشتر دارن تو چرا نداری؟!. در آن حین جوان که در دست خود یک انگشتر با عقیق "سرخ رنگ" بیضی شکل داشت، آن را در آورده و به پیرمرد می دهد. با یه بغضی پیرمرده تعریف می کرد؛ به من انگشترشو داد! هرچه گفتم، نه تو خودت جوونی نیاز مالی داری! من که گدا نیستم! قبول نکرد و گفت اگر نگیری میزارم اینجا میرما!، بزار تو دستت!. و من گذاشتم تو دستم! و به آن جوان گفتم وایسا و یک لحضه رفتم داخل مغازه یه چایی اکسیژن برام بریزه، ولی وقتی برگشتم مشاهده کردم آن جوان نیست و رفته است!!! هرچه این طرف و آن طرف را نگاه کردم نبود و حدس زدم، حتما رفته است سوار مترو شود. من پیش خود گفتم این جوان در تنگدستی با این بخشش و صدقه ای که کرد با خدا چه تجارتی به راه انداخت!. پیرمرد انگشتر در دستش را به من نشان داد، و گفت الان پنج ماهه از قبل تا بعد ان ساعتی که او رو دیده ام، می آیم مینشینم اینجا جلوی مغازه شاید باز ببینمش!. ولی نیامده، چهره و تیپش تو ذهنم مونده ، ببینم میشناسمش... کس زیادی با من حرف نمی زنه!. محبت آن جوان دل پیرمرد رو شاید بعد از سال ها بی تفاوتی اطرافیان جلا داده بود و پیرمرد افسون محبت او شده بود. سر از از پا نمی شناخت و با شوق هر روز می نشست و منتظر دیدن دوباره آن جوان با مرام بود. واقعا شاد کردن آدمی با این شرایط و به آن صورت، حالت ملکوتی دارد و مدتی روح من را به ورطه پرسه زدن در فضای آن کار نیک انداخت!.

آن جوان آسوپاس بود و با مشکلات مالی فراوان دست و پنجه نرم می کرد، ولی بدین صورت "عمل خاتَم‌بَخشی" از رفتارهای "حضرت علی (ع)" رو تکرار کرده بود. پیرمرد باز انگشتر را به من در دستش نشان داد و گفت از آن موقع که این جوان انگشتر رو داده، همیشه در دست من بوده است. اکسیژن که سرش خلوت شده بود، پرید وسط حرفمون گفت؛ آیا از کربلا براش آوردن؟....به اکسیژن گفتم "تو این جوانی که این میگه" رو میشناسی؟...گفت نه بابا، روزی هزارتا ادم اینجا میاد و میره...با خنده بهش گفتم ...چرا نمیشناسی... آخه چرا نمیشناسیم؟!

اکسیژن بهم گفت این خانومه خیلی وقت رفته بیا تو. رفتم تو و جوکشو گفت! که زیاد با این فضایی که توش بودم نمی خورد و زیاد نخندیدیم!... اکسیژن به پیرمرده گفت؛ نمی خوای بری دیگه چای و بیسکویتت رو خوردیا!!! پیرمرد گفت میرم.

این موضوع گذشت تا بعد از 2 ماه، در بهار یک شبی بعد از نماز مغرب و عشا در راه برگشت به خانه باز رفتم مغاز اکسیژن رفتم. آن پیرمرد رو دیدم و سلام و احوالپرسی کردیم. انگار که گمشدش رو پیدا کرده باشه با خوشحالی گفت: راستی اون جوان رو بعد 5 یا 6 ماه ، دوباره دیدم. البته اون منو زیاد یادش نبود، ولی من خوب شناختمش. وقتی انگشتر رو تو دست من دید به یاد آورد و لبخندی زد. از او پرسیدم الان چکار میکنی؟ گفت داماد نشدیم!، ولی تو همینجا با یکی دوستامون چهارماهیه یه پولی قرض کردیم، رفتیم تو کار "تزئینات". فروش اینترنتی هم داریم و در کل، کار خوب پیش رفته و سود کردیم!. ماه دیگه یه ماشین میخوام بخرم. ماشین گرفتم میام سراغت پیرمرد، میبرمت یه دوری تو شهر بزنی تا همش نیای در این مغازه بشینی!

در حکمت این قضیه که کمی تامل کردم، به نظرم آمد خدا وقتی می بیند انسانی که چندان بنده هم نیست در زحمت و مشکل است. برای او دری باز میکند و اگر در آنجا احسان و نیکوکاری کرد، یه فکر یا راه مثبتی در ذهن او قرار می دهد. بدین صورت سختی زندگی را از او بر داشته و دور میکند و در نهایت رزقش مهیا میشود.

غذای مجانی بلای جان!

غذای مجانی بلای جان!

در سلف سرویس محل کارم دوستی را همزمان در محل کارت زنی دیدم. بدین صورت او را مهمان کرده و برای ایشان نیز غذا گرفتم! به من گفت؛ به چه مناسبت؟!من غذای مجانی نمی خورم مگر اینگه بپذیری دفعه بعدی حتما من حساب کنم و فلان تاریخ بیایی! من با تعجب از این سخن تیز و جدی او، با اکراه پذیرفتم. سر میز که نشستیم وقتی کدورت خاطر مرا دید به من گفت؛ همیشه برای غذایی که میخوری پول پرداخت کن تا هم با ولع و جدیت میل کنی و هم به خودت و جسم و خواسته موجه غریزی ات احترام بگذاری! در صف غذای مجانی یا غذای نذری یا هدیه هیچگاه نایستید و حتی سر سفره ای که توسط اداره (دولت) یا شرکت چیده می شود غذا نخورید و در همه این حالات پول غذا را هر چه که باشد حساب کنید!. اینطور همیشه دارا و صاحب مال خواهید بود و جهان شما را مهتاج کسی نخواهد کرد!. برخی رستوران ها نیز برای برخی شرایط، غذا یا اجزایی از غذا را به صورت مجانی می دهند آن ها را به هیچ وجه نخورید، در کل "سیلی بخورید ولی غذای رایگان نخورید"!. این راهنمایی من چند دلیل دارد؛ کسی که غذای مجانی می خورد با کسانی که به طور مداوم از سر فقر یا مشکلات در پی آن هستند یکسان و هم پایه می شود و این هم پایگی انسان را پائین می کشد و برخی تشابهات با آنها در زندگی را ناخودآگاه سبب می شود. شما مثل آنها فکر خواهید کرد و در یک صف رفتاری قرار می گیرید. یک غذا سلول های شما را تغذیه می کند و لاجرم عاقبت مشابه و مهتاج خواهید داشت. از سوی دیگر غذای مجانی و نذری یا غذایی که به دعوت عمومی ادارات یا شرکت ها است، عموما از کمترین کیفیت برای مواد تشکیل دهنده برخوردار است تا مقرون به صرفه شود و از این حیث به شما از نظر جسمی آسیب می رساند. همچنین وقتی شما برای غذا دهی از کسی غیر از خدا و از خیر یا رئیس یا صاحب رستوران سپاسگذاری می کنید در واقع غرور و همت خود را ضعیف و تحقیر نموده اید و از طرف دیگر بر خوی گدایی شما افزوده شده است!. در همین مقوله، برخی اوقات برای غذای مجانی شرط انجام کاری گذاشته می شود که دور از شرافت است و گاهی افراد بی بضاعت به سبب حضور شما در صف گرسنه و معطل می مانند. وقتی به جایی مهمانی می روید اگر مطمئن نیستید روزی او مهمان شما خواهد شد، هیچگاه از غذا نخورید یا بخشی از غذا را به سبب هدیه برای جمع با خود به مهمانی ببرید یا به اصطلاح خودمانی تر "دونگ خود" را بدهید. این موضوع در عین سادگی یک درون مایه فلسفی و بسیار نافذ دارد که ریشه هایش از کیفیت خلقت انسان، نشات می گیرد. اگر منش خود را به بی‌نیازی و قناعت فرمان دهی، روزی تو را به فرمانروایی بر اخلاق خواهد رساند.

گذر از دیوار

گذر از دیوار

لحضه ای میان کارها، فراغت و خلوتی با قهوه تلخ و عسل ایجاد شد و در حین نوشیدن آن قهوه شیرین شده، به زندگی کوچ نشینی خود فکر می کردم. من در ییلاق و قشلاق زندگی ام در اکثر اوقات با علم و کار خود دست داده و هم‌پیمان شده ام اما رفاقتی میان ما به وجود نیامده است. ولی از آن سو بدون اینکه بخواهم قوه احساس و اخلاق در اکثر مواقع بر من غالب و مرا در اغلب مورد در آغوش کشیده است. در این درنگ، کسی در اتاق را کوبید و اطلاع داد ملاقاتی دارید. روبروی اتاقم خسرو را دیدم. او مضطرب بود و با رخساری سرشار از سپیدی و لباسی خاکی بر صندلی انتظار نشسته بود! به خود گفتم؛ ای داد و بیداد، این چرا باز آمد! "عجبا و وامصیبتا"! خسرو اولین بار که به عنوان دانشجو به من معرفی شد در تماسی تلفنی بسیار مودبانه با لحن آرام و طنین کند، در مورد پایان نامه اش با ذوق صحبت می کرد. سپس جهت هماهنگی ضروریات و رفع مشکلات به دیدار حضوری آمد. علاقه و توانای هایش را در نوشتن مقاله و پایان‌نامه را ابراز نمود و از تسلط بر زبان و کار نمودن در کلینیک های مختلف از سال های ابتدائی دانشجویی گفت. ما او را دانشجویی برجسته تصور کردیم و از میان چندین دانشجوی دیگر، در نهایت انتخاب شد!.

پس از جمع بندی و چندبار صحبت با ایشان و استاد همکار، موضوعی جهت پایان نامه به ایشان داده شد که به سبب تصمیمات استاد همکار، در نهایت موضوع لغو گردید. باز، پس از همفکری و مباحثت موضوع دیگر تعبیه شد و عنوان پایان نامه همراه با پروپوزال های مشابه و موازی در اختیار او جهت نوشتن پروپوزال گذاشته شد. این نگارش از طرف ایشان به دو سه ماه به درازا کشید که پس تماسی استاد همکار اطلاع داد خسرو پروپوزال را برای نگارش به دانشجویی دیگری سپرده و با ایشان امور را تشریک نموده است. با شنیدن این موضوع خلق ما به حالت گداخته در آمد و به یاد صحبت و قول و وعده های سخت کوشی و صداقت او در انجام کار و نوشتار افتادیم. به خود گفتیم کسی که در ابتدا بدین صورت پیش می رود و از زیر وظایف فرار می کند، خوبی و موفقیتی در ادامه مسیر برای او اتفاق نخواهد افتاد!. استاد همکار این نظر را ابتدا ابراز کرد. سپس ما هم لغو پایان نامه را با موافقت دنبال نمودیم و بارها ایمیل، تماس های ایشان و پیگیری های دو طرفه حضوری و غیر حضور برایش افاقه نکرد. پایان نامه در نهایت لغو شد و من نیز از ادامه همکاری با آن گروه انصراف دادم و دانشجوی دیگری نیز جایگزین ایشان شد. خسرو حالا باز آمده بود و وقتی به درون اتاق آمد بدو گفتم خوب تو چطور از در و نگهبانی داخل آمدی چون امکان ورود تو غیرممکن بود و آنها اجازه ورود به شما به علت لغو پایان نامه به هیچ عنوان نمی دهند. با من نیز هماهنگی به جهت ورود شما نشده است؟!! گفت دکتر من بار ها اصزثرار مردم و دست آخر پس از یکی دو ساعت از در نگهبانی چون مرا راه نمی دادند از دیوار و به زحمت بالا آمدم و به محض مشاهده حفاظت، من فرار کردم و آنها نیز مرا دنبال کرده اند. من از دستشان به زحمت فراوان فرار کردم تا به اینجا رسیدم و حال هر لحضه ممکن است بیایند!!! من باید آن پایان نامه را بگیرم و اونهم حتما با شما و در ادامه نگاهی خاص و ملتمسانه به ما کرد! من در چند ثانیه احساس کردم کسی شماره مخفی ذهن ما را گرفته و تمام قفل های ذهن ما برای عدم پذیرش ایشان، باز شد. با قبول چنین خطری و جانفشانی بدین صورت، او از دیوار بی اعتمادی ذهن ما رد شده بود و محله ای را در خاطر ما به نام خود آسفالت و آباد کند!. مستحق شانس مجدد بود و از این رو من بدو گفتم احتمالا نگهبانی و حراست کمی دیگر به سراغت می آیند و باید بروی و جواب مفصلی برای این کار کاملا خلاف خود، پس بدهی! ولی درون مایه تلاش تو برای متقاعد کردن من خیلی ارزش داشت و اگر آن همکار دیگر هم با شما پایان نامه رو قبول نکند، من قبول میکنم! او با خوشحالی از جانب ما و با ترس از عواقب پریدن از روی دیوار، رهسپار شد. محک تغییر واقعی رویه کاری در خسرو نیاز به یک چله نشینی علمی داشت اما کار به راستی افتاد و خسرو یکی از بهترین دانشجویانی شد که به یاد دارم! در سر جلسه دفاع پایان نامه ایشان نیز این داستان را مطرح کردم و آنجا نیز سبب انبساط خاطر جمع گردید.

سازه های بشری

سازه های بشری

دیوار چین و اهرام مصر را بردگان و کارگران بی اجرت و مواجب به اجبار و به زور ساختند و تخت جمشید و طاق کسری را کارگران و داوطلبان مستمری بگیر و به انتخاب خود! ملک سلیمان را نیز جنیان و موجوداتی به رغبت و با اطاعت دستور!. دو سازه چین و مصر تا به امروز باقی ماندند و دو سازه در ایران و شبه جزیره عربستان یا ویران شده و یا سوختند!. سازه ای که به عدالت و حکمت ساخته شود، خاک آن را به خود باز می گرداند و هر دیوار و هرمی که ناعادلانه و به زور بناگردد بر چهره زمین چون زخم هایی، برای عبرت باقی می ماند. لیکن، به جای آن سازه های ویران و سوخته، برکت و گوهرهای به نام "حرم" بنا شد و مردمانی در آن سرزمین ها به جاودانی ابدی خواهند رسید.

نخستین دیدار با آزولا

نخستین دیدار با آزولا

من تا به حال شیطان را با شمایلی سیاه و حتی قرمز و سرخ می پنداشتم اما نوع سبز آن را نیز مشاهده نمودم. پس از سفری پر از ترافیک به پارک جنگلی و مرداب سراوان گیلان، در هوای شرجی گرم تابستان بدانجا رسیدم. نخستین دیدار من با آزولا آنطور رقم خورد که وقتی او را دیدم متحیر زیبایی بصری آن شدم ولی نامش را نمی دانستم! به آسودگی روی آب پهن گردیده بود و حمام آفتاب می گرفت! و به راحتی در تلاطم آب و حرکت قایق ها از هم جدا می شد و دوباره به سمت همنوعانش باز می گشت. ابتدا آن را تکه ها پلاستیک سبز ساخت چین می پنداشتم ولی وقتی دست در آب بردم آن را واقعا گیاه دانستم. کدورت یک مرداب را با فرشی سبز روکش کرده بود و به آب مرده مرداب، نمای زنده و سرسبز بخشیده بود. وقتی با دست آزولا را کنار می زدی برخلاف کدروت معمول مرداب، در آن حالت چیزی جز تباهی و سیاهی نمی دیدی!. هیچ موجود زنده ای نمیافتی و برخلاف مرداب که ساکنینی از حشرات، جانوران و پرندگان دارد آنجا تنها زوال می دیدی و به نوعی سیاهچاله ای برای آب بود! سوال اول برای من این بود چطور "آب تبدیل به مرداب یا مرده آب" می شود؟ و سوال دوم چطور مردآب را شیطان سبز تباه می کند و این جن سبز چه حالتی را سبب می شود؟. مرداب وقتی پدید می آید که آب از حرکت باز ایستد و محسور شود و خزه هایی نیز در آن بروید و اما باز با این وجود، شرایط زیست حداقلی را برای برخی از حشرات، جانوران و پرندگان دارد. به مثال انسانی که از زندگی آزاد به زندان بیفتد! یا دچار افسردگی روحی و روانی در باطن شود. اما جواب سوال دوم؛ ازولا فرش سیالی را رهبری می کرد که سطحی زیبایی به رنگ سبز و متفاوت داشت اما درون مایه تباه و میرایی از آب را سبب می شد.

ازولا اجازه ورود حداقل نور و اکسیژن را به آب نمی دهد و کاملا سطح را می پوشاند. این علف هرز ریشه هایش را در آب می دواند و به طور غیرباوری در سه روز می تواند دو یا چند برابر شود و خود را بازسازی کلی نماید. در این شرایط حداقل جانداران نیز توانایی حیات ندارند و در کل زندگی به طور کامل در آن دریاچه یا مرداب نابود می شود. این بلا و فاجعه ای است که این "گیاه غیر بومی" به همراه "گیاه سنبل آبی" بر سر تالاب انزلی و برخی از دریاچه های و مرداب های استان گیلان آورده است. گرچه این گیاه می تواند غذایی غنی از پروتئین، در صورت پرورش اصولی، برای دام و طیور باشد!وقتی انسان به این حد برسد که چشم و گوش خود را بر حقایق و نور الهی ببند و بر او شیطان غالب شود، در این حالت از افسردگی‌ها یا احساسات مردابی به خودکشی یا مصرف مواد مخدر یا شیطان پرستی گرایش می یابد که مرحله سیاهی و تباهی معادل مرداب آزولا زده است!. گرچه کور سوهایی از امید نیز در آن شرایط وجود دارد، ولی گسل های جدی در زندگی او رخ می دهد که تمام وجود او را به لرزه انداخته و ورطه سقوط به سیاه چاله نیستی می کشاند. نجات انسان در این مرحله آزولا! که از بیرون نمایش زیبا و چشمگیری دارد ولی از درون و باطن ویران است بسیار سخت است و بسیاری از بازیگران و هنرمندان و بلاگرهایی که خودکشی کرده اند به این مرحله رسیده اند. مراقب شیطان های سبز باشیم! احساس مردابی را با خود درمانی یا روانشناس یا روان پزشک می توان تیمار کرد ولی افکار آزولایی را شاید به سختی!

زیباترین زباله

زیباترین زباله
قبل از اینکه کودک یا مرد ژنده پوش زباله گردی یا رفتگر محله آن "زیباترین زباله" دنیا که نامه عاشقانه ای بود را ببینید، من آن را بر روی زمین در نزدیک سطل آشغال، مشاهده کردم. آن نامه چو آتشی مانا بود در زیر خاکستر نادیده گرفته شدن توسط معشوق! و در تک تک کلمه هایش، ققنوسی می نمود که می خواست سر از آن زباله ها و خاکروبه های تحقیر و دور انداخته شدن برآورد. بدین گونه با پرو بالی رنگارنگ، عشقی خالص و سوزناکی را با وسواس و احتیاط به نمایش می گذاشت تا شاید به فراموشی سپرده نشود و "در قلب معشوق و یا نوشته ای" به جای ماند. نامه ای مملو از "گلایه های لطیف" که به سطل آشغال سپرده شده بود و کجا این همه پاکی در دل ناپاکی ها! . در آن روز من زباله هایم را در سطل جمع آوری آشغال، در روبروی خانه موقت مان در رشت انداختم و سپس به سمت خودرو شخصی ام برگشتم. لحضه ای کلید خودرو را نیافتم و شک کردم شاید کلید را با زباله ها در ظرف آشغال انداخته ام. با افسوس و سراسیمگی به سمت سطل رفتم و در این حین زمین را نیز نگاه می کردم که اگر از دستم افتاده است، آن را بیابم. در دو قدمی سطل زباله یک تکه کاغذ با تکه ای از پاکت نامه بر زمین دیدم. ابتدا توجهم را جلب نکرد، اما پس از اینکه متوجه شدم دست نویس است و برخی کلماتش حکایت از مسائل شخصی داشت و از این رو با کنجکاوی آن را از زمین برداشتم. حدس اولیه من این بود که بقایای یک نامه یا نامه هایی از یک عاشق درمانده و دلسوخته است. از خانه با صدای از دور به من اطلاع دادند که کلید را در خانه جا گذاشته ام و بدین نحو خیالم از جانب یافتن کلید خودرو آسوده شد!. پس از چند دقیقه کشمکش درونی بالاخره نامه را برداشتم. چند کلمه که از نامه را خواندم متوجه شدم مربوط به عشق دوران زیر 21 سالگی و حاصل بیش از یکسال گفتگو، شاید جهت ازدواج! بوده است و مملو از جملات و گلایه های عاشقانه است. به سبب دگرگون شدن اوضاع جهان و الکترونیکی شدن نامه ها، این نامه دست نوشته احتمالا گویای حس درماندگی، نیاز به اثبات قوی و بیان ناچارگونه عشق درونی نویسنده است. به هر حال نامه ای بود که نمی بایست دیگر وجود می داشت و پاره و در سطل اشغال انداخته شده بود. من مطئمن نبودم ایا نامه به معشوق رسیده یا نه یا برگی از دفتر خاطرات است. شاید در کل نامه ای سرگردان و بی گیرنده و تنها جهت تخلیه حس درونی بوده است. شاید هم در نگون بخت ترین حالت معشوق آن را پاره و دور انداخته است. نامه در کاغذی از دفتر سیمی با پس زمینه صورتی نوشته شده بود که نشان دهنده آیت موضوع است که نویسنده دختر جوانی بوده است. در ادامه سایر کلامات نیز نشان از احساسات و مکتوبات دخترانه داشت. اما با این وجود نامه خط پسرانه و بدوی داشت و احتمالا آن دختر چندان اهتمامی و یا تمرکزی در نوشتن نداشته و در حالت بدبینانه درسخوان نبوده است!. در احتمال دور شاید سن او کمتر 15 سال بوده است!. از سوی دیگر پسر که قصد ازدواج داشته! از او چند سال بزرگتر بوده است. تکه کاغذ به طور ناکامل حاوی این بخش آغازین است؛ "... شخصیت دارم. من خوبتو گفتم تو....." که اگر تکمیل گردد احتمالا می شود "من برای خودم شخصیت دارم. من خوبتون گفتم تو بدمو گفتی..." احتمالا دخترک این اولین عشق قوی و عمیق در زندگیش بوده است و همچنین اعتماد به نفس همچنان در حال تکاملی دارد!. همچنین دخترک به نوعی می خواهد بگوید در عشق او می سوزد و وابستگی دارد ولی واقعا نمی خواهد او برگردد!. در ادامه "... خلاصه من خواستم تو نخواستیم." قطعا گفتن این جمله به نوعی سبب شده حس رنج و درد عشق را حس کند و بدین صورت لذت ببرد اما از طرف دیگر باز نشان می دهد در روحیه اش رگه هایی از خود کم پنداری و برتر دانستن طرف مقابل دارد. همچنین در خانواده مردسالار بزرگ شده است و سن او بیش از 18 سال بوده است. و باز "....ولی از خدا می پرسم تو که میدونستی نمیمونی .... چرا اومدی وسط زندگیم". عاشق می خواهد نشان دهد در احساس خود ثابت قدم و نتیجه گرا بوده، احتمالا خواهر و بردار بزرگتری داشته که پیش تر ازدواج کرده اند و آینده ای بدین گونه نیز برای خود ترسیم نموده است ! او می خواهد فریاد بزند در عشق او هیچ گونه ناخالصی و نخواستن نبوده و تنها در جهت همیشه در کنار هم بودن، اعمالش قابل ارزیابی است. از سوی دیگر این جملات نشان می دهد احتمالا عاشق اضافه وزن دارد و از قد متوسطی بهره مند است!. همچنین اینکه معشوق بتواند بدین گونه او را تحت تاثیر قرار دهند، نشان دهنده شخصیت انعطاف پذیر و برون گرای او است. در ادامه "ولی برات خوشحالم که دختر مناسب ....میشه حداقل (خط زدگی) عکساتونو استوری نکنید.... اونا میمیرم" اینجا جملات نشانگر از وجود پای فرد ثالث است و این موضوع حس حسادت و خشم شدید در او ایجاد کرده است. علت خط خوردگی نیز فروخوردن خشم و تلاش برای عدم ناسزا گفتن است. معشوق هم چندان دوران پس از جدایی تیره و تاری نداشته است و به سرعت با فرد دیگری ارتباط قوی پیدا کرده است. زیرا حتی لحضات خود را بدون پروا، استوری میگذارد! و این عاشق دلشکسته با دیدن آن عکس ها احساس نامطلوبی دارد. همچنین این استوری و ... نشان تازگی تاریخ نامه و رخ دادن این وقایع در 7 تا 8 سال اخیر است. در ادامه تحلیل، به سبب استوری گذاشتن عشق جدید معشوق احتمالا برای او خیلی ارزشمندتر از عشق های بوده است و قصد جدی تری برای ازدواج با او دارد. در آخر "خلاصه خیلی دوست داشتم ..... ترین آدم زندگیم" به استتار نشان می دهد معشوق در قرار پیش از ازدواج با ماشین مدل بالا به دنبال او می آمده! و همچنین در این کلمات از عشق و علاقه واقعی و سوزناک خودش میگوید و باز بیان احساست با این صراحت و بی پیرایه حاکی از سن پایین عاشق و دست بسته بودن او دارد. با خواندن و تفسیر و تعبیر نامه احساس می کردم، مغز من به مثال سطل زباله ای پر از الفاظ زشت و زننده شده است که می خواهم به معشوق سر به هوای نامه حواله کنم!. به نظر می رسد نویسنده مظلوم و بی نوا، مدتی است عشق او تار عنکبوت گرفته و یک خط در میان بدون فراموشی از عشق خود می گوید و گلایه از رام نشدن معشوق دارد. در آن لحضات به ذهنم رسید که مثل جمعیت تشیع کنندگان در فوت یک عشق هستم که تابوت عشق را بر شانه های من گذاشته اند! حال خسته شده ام و وقت آن است که آن را بر زمین بگذارم!. ولی به هر حال بامزگی این نامه مثل حبه قندی بود که در چای دل ما افتاد و آن را شیرین کرد. نگاهی به پاکت نامه کردم که همراه با نامه، پاره شده بود. در محل روی هم آمدن لبه ها با قطعیت می دانستم این با آب دهان خیس نخوره که دو لبه روی هم بیاید، بلکه با اشک چشم نامه مهر و موم شده است.البته آن پاکت نامه، یکی از خوش شانس ترین کاغذهای دنیا بود! چون بر خود نشانی از خیس خوردگی از اشک چشم یک عاشق واقعی داشت! البته شاید این ماجرا سو تفاهمی هم از طرف عاشق بوده و معشوق نقابی از عشق نداشته است و تنها دوره ای به فکر گذران وقت با قول ازدواج، بوده است. در آخر نامه هم عکسی است که چندان مشخص نیست؟! شاید پرنده یا گل باشد. به هر حال هرچیز در این عالم واقعیت ذاتی و اصالت داشته باشد، حق ناپدید شدن و از بین رفتن را ندارد.... حتی یک احساس عشق ساده در نوجوانی! حتی حتی یک آرزوی بر باد رفته! حتی یک نامه

پختن و نسوختن

پختن و نسوختن!
امروز یک آدم شنگول منگول در جلسه ای بسیار مهم به نادرستی و با سخنان کذب، زیرآب مار را جلوی یه لشکر آدم زد! حس جلز ولز رو آتیش رو داشتم و صدای جاروبرقی ازم در میومد! احساس می کردم چند حیوان وحشی و درنده میخوان از سینه ام به بیرون بیان و فرد خاطی رو بدرند!. به خودم که اومدم، گفتم خوب حاجی، چه باید کرد؟ راه حل حکیمانه و عجیبی برای فرونشاندن خشم به ذهنم خطور کرد؛ "انتقال خشم از وجودم به یک تکه گوشت و تبدیل آن یه یک وعده غذایی مفید برای مهمانی"! و یا "تغذیه خشم و حس درندگی درون، با کباب کردن و تغذیه با گوشت". این خشم نباید تو وجودم میموند و باید حیوانات درنده انتقام را به نوعی سیر می کردم و از طرف دیگه باید ضرب و درد این ناعدالتی رو نیز از سلول های خاکستریم مغزم حذف میکردم. برای همین دو سه کیلو "گوشت گوسفند" خریدم و تمیزش کردم. بعدش گوشت های شنگول و منگول رو از استخونهاش جدا کردم! در ادامه گوشت کبابی رو با ظرافت به سیخ زدم و یه طوری روی آتیش چرخوندم که "خوب بپزه، ولی نسوزه!" ازش یه وجب روغن هم چکید!" از قبل نان باگت و مخلفاتش رو آماده کرده بودم! ادویه و نوشیدنی و ماست هارو به رفقا گفتم بیارن! هنر چیدن میز شام آخر رو هم یادم بود و به قائده چیدم! می دونی دیگران دوست دارن فقط مهمونی بیان و از تماشای ماجرا لذت ببرن، ولی زیاد مشتاق دونستن نحوه پختن غذا و شستن ظرف ها نیستن!. پس یه کاری کردم از میز شام و طعم غذای لذت ببردند. با چشام خیلی حواسم بود که چطوری گوشت را گاز می زنن و بعدش تیکه تیکه کنن و قورتش می دن! این منو تسلی می داد و ذره ذره خشمم رو ازم دور می کرد! در انتها یه یادآوری ملایم هم بهشون کردم که رو غذا آبلیمو هم بریزن و باقیمونده خورده ریز غذا رو دور نریزن تا به آقا گرگه تو بیابون بدم!. اینجوری اون خشم از وجود من خارج شد و به گوشت منتقل شد و اون گوشت هم هدر نرفت! در هنگام خشم حس غریزی درندگی و جنگجویی به سراغ آدم میاد و این حیوان درنده رو میشه با کباب کردن گوشت آروم کرد. همش گوشته!

رقص ذرات

رقص ذرات

ظهر در خانه ام در حال تدارکات برای عزیمت به سفری بودم. از پنجره، نور گرم خورشید به داخل خانه پیوسته هجوم می آورد و در آن گستره نور، ذرات رقصان معلق گرد و غبار جلوه های پنهان هستی را بی پروایانه برملا می ساختند! این پدیده دکتر حسابی را به سمت مفهوم فیزیکی برده و بدین سان تئوری بی نهایت بودن ذرات را مطرح کرد. اما برای من معنی متفاوتی را سبب شد. این واقعه شناوری و رقص ذرات در نور در ساعت شش دقیقه پس از ساعت دو رخ داد و طبع ما را به تقلا و درک معاد انداخت!. بر پایه دانش های تجربی احتمال می دادم؛ بیش از نیمی از این ذرات غبار از سلول ها پوست من که با مرگ سلولی، از بدنم جدا شده اند، تشکیل شده است! در واقع پودر شدن و تبدیل بخشی از وجودم به گرد و غبار و پراکنده شدن در هوا را مشاهده می کردم. همچنین این ذرات هر آن از پنجره می توانست به بیرون با رقص های ناظم خارج شوند. این مشاهدات مرا دیده ور کرد و به مثال دوربینی شد که آخر الزمان را سیاحت کردم. لحضه ای سرشار از بارش سهمگین معانی پدید آمد و به پندی که نثارم شده بود، با خشنودی می نگریستم. به خود گفتم؛ با این معنا،حال یک چمدان پر از خستگی و شیدایی داری و وجودت را برای رقص با آهنگ نور هماهنگ کن!. یک دنیا راه نرفته داری، آیا کسی نه در زمین بلکه در آسمان چشم به راهت هست؟!. هزار هزار حسرت از نزدیکی جان به گلوگاه حنجره داری و یک صدا از حق بر زبانت در حیاتت آیا جاری شد ؟.

درون مایه رفتارها

درون مایه رفتارها
هر خردمندی می بایست فرق آب باران، آب دوش حمام، ادرار و آب دهان را متوجه باشد تا از درون مایه رفتار دیگران در حق خود آگاه شود!. کلام، نامه و ابزار صوتی و بصری سعی اشان بر این است که این مفاهیم را متفاوت از ماهیت اصلی و غرض ورزی پنهان آنها نشان دهند. همچنین می بایست جهت اصابت آنها از روبرو، پشت سر و کناره هایش را نیز در نظر داشته باشد تا بداند به چه نحو و حالتی مورد هجمه آنها قرار گرفته است.

احراز پست

وزیر شاه

در روزگاران قدیم پادشاه خردمندی از پیشکار و ملیجک خود خواست وزیر جدیدی را به او معرفی کنند. بدین سان آنها پس از سبک و سنگین کردن جوانب و مشورت با مقربین خود با شش نفر جهت احراز این پست به عنوان کاندیدا به صحبت نشستند. با نفر اول، پس از بیان پیشنهاد به او و گفتگوها، در آخر خواسته های خود را به جهت باج خواهی و رشوه گیری با او در میان گذاشتند. در ادامه پس بحث های فراوان بر سر سپردن امتیازات ویژه به آنها به عنوان حق معرفی، در نهایت بر سر اعطای امتیاز تامین غذای شتران و ستوران پادشاه با سختی و اکراه با او به توافق رسیدند. سپس با نفر دوم وارد پیشنهاد و مباحثه شدند. او به عنوان رشوه دادن غذای شتران و ستوران به علاوه واگذاری بخشی از شتران و احشام پادشاهی به نزدیکان این دو را پذیرفت. نفر سوم علاوه بر اینها تضمین کرد سوار شتران و ستوران شاه را نیز در صورت نیاز گهگاهی در اختیار آنها برای کارهایشان بگذارد. نفر چهارم گفت علاوه بر اینها من سر شترها و احشام اضافی را نیز گهگاهی بریده و ولیمه هم به شما می دهم. از مالیات نیز قسمتی برای شما کنار می گذارم. با نفر پنجم صحبت نمودند و او گفت؛ از وزرات شاه و مناسب پادشاهی دست شسته ام! اما در قبال مشورت به وزیر آینده، شما خادمی فلان امامزاده را بدهید. پیشکار و ملیجک بالاتفاق او را کم عقل و نیمه دیوانه قلمداد کردند و در دل دشنامش دادند. نفر ششم نیز رشوه های مذکور را می داد اما پیش شرط هایی مالی و محل زندگی نیز جهت قبول وزیر شدن داشت. آن دو کلیات صحبت و گفتگو را نزد حاکم بردند. حاکم گفت به اولی و پنجمی بگویید بیایند. پنجمی به مقام من چشم طمع ندارد و از فساد دور است. کسی که مطلبوش یک امامزاده شریف است، حرمت ما که سایه خدا هستیم را نگه می دارد!. با این خلق و منش، او کسی است که شاه خود را بر می گزیند!. اما نفر اول گرچه انسان خطاکاری است ولی حد و حدود کج روی را می شناسد و اهل مذاکره است. آن پنجمی را مشاور این اولی بگذارید تا هر دو به راه راست روند و در آن پایدار بمانند.

کاسه آش

کاسه آش

دوست شیرازی در دوره دانشجویی داشتیم که از ما جزوه ای دستنویسی به امانت گرفت و دیگر پس نداد!. ما بارها از او خواستیم آن را برگرداند و او نیز بارها عذرخواهی می کرد که گم کرده و به هرصورت باشد جبران می کند. این موضوع ابتدا موجب کدورت بین ما شد، ولی در نهایت به یک شوخی دائمی مبدل گشت!. ما در هر برخورد یا احوالپرسی چه با او و چه با دوستان مشترک می گفتیم؛ " بهش بگید نذری رو خوردی نوش جونت، کاسه نذری رو پس بده!" یا "اون قابلمه ما رو اگه تو خونت پیدا کردی برامون پستش کن". بنده خدا تو صفحات مجازی هم هر پستی می زاره ما زیر آن در قسمت کامنت این رو می نویسیم! آخرین بار گفت نصف خونمو به نامت میکنم دیگه نگو.

گلاب دو آتیشه

گلاب دو آتیشه

در ایام منتهی به اربعین، شبی با خانواده به سمت خانه می رفتم. در بین راه موکب پرباری دیدم و پس از صرف چای، بطری آب را نیز به جهت گرمی و عطش پرکردم. کمی که آب را مزه کردم احساس کردم کلاب در آن است و به همین جهت آب دست‌نخورده در ماشین ماند. در هنگام ادامه مسیر حس درونی من این بود که به یک برگ برنده و دست آویز نیاز دارم که در زندگی "احساس برد" داشته باشم!. به نوعی در دریای زندگی با قایقی پارو می زدم، ولی هیچ نور یا فانوسی برایم راهنما نبود. آن شب گذشت در حالی که هر چه به آسمان نگاه می کردم تا حکمتی ببینم، خبری نبود و به نظرم در آن شب در آسمان قورمه سبزی پخته می شد!. فردای آن روز نزدیک ظهر، به مغازه آقای متدینی برای خرید لوازم التحریر رفتیم. در چهارچوب مغازه که منتظر خرید همراهان از مغازه بودم، ناگهان خانوم مسنی را دیدم که با استیصال ماشینش داغ کرده بود و یکی دو آقا در حال کمک به او بودند. وقتی آب ماشین را پرکردند، ماشین به دلایل دیگر باز حرکت نمی کرد و ناگهان آب نیز با فشار بیرون ریخت. خانوم نگران و سراسیمه شد و آن آقایان با کلافگی گفتند، نمی شود و امداد خودرو را بگویید بیاید و رفتند. من در آن لحضه به سرعت به سمت آنها رفتم و متوجه شدم ابتدا باید آب ماشین را دوباره پر کرد و سپس سایر امور تعمیر را پیگیری کرد. به ماشین خودم مراجعه کردم و تنها بطری آب تصفیه را برداشتم و در مخزن آب ماشین آن خانوم مسن ریختم. کار دیگری از دستم بر نمی آمد و سایر ایرادات برای من قابل حل نبود. از خانوم خواستم استارت بزند تا شاید گشایشی شود. با اولین تلاش ماشین روشن شد و آب نیز از شدت گرما بیرون نریخت و دمای موتور ماشین کنترل شد. آن خانوم مسن با دو دخترش تشکر کرده و با خوشحالی رفتند! من کمی که گذشت به یادم آمد آن آب، گلاب هم داشت و از هیئت گرفته و به نوعی متبرک هم بود! احتمالا تا مدتی، بوی گل و گلاب را در ماشین استشمام خواهند کرد و احساس برنده بودن به سبب گشایش یکباره، نصیبشان خواهد شد.

حق و عدالت

حق و عدالت
آقایی با کرامتی می گفت؛ اگر سنگینی، موقعیت و سرعت تحقق واقعیت ها را بتوانی به دست بیاوری، علاوه بر چیرگی بر آن، قطب نمای تو نیز به کار می افتد و مسیر حرکت در راه حقیقت را در هر لحضه می توانی بیابی!
در راه برقرای حق و عدالت مهم نیست پیروز شوی و یا شکست را تجربه کنی. فلسفه کار و عمل به تکلیف این است که ما در برآورد عملکردمان، ناممان در "دفتر قطور" جویندگان حقیقت و تلاشگران راه درستی و عدالت ثبت شود. تعهد به حق و عدالت فارغ از نتیجه، داروی اصلی ضد گمراهی و کج روی است. در این رهگذر امیدی برای مردم خواهی بود و دستگیره ای برای برخاستن ضعفا . از سوی دیگر این نگرش مروج نوعی آرامش و صلابت اخلاقی نیز خواهد بود. در این دایره ادراک و در ترازوی انصاف، نتیجه اعمال ما با این نگرش به جوهره هستی با روایت پردازی های فیلم ها یا کتاب های داستان منطبق نخواهد بود. در محکمه ملکوت،صحت وقایع بر پایه نظر یکتای بی همتا سنجیده می شود که جدا از جریان زمینی و بازخوردهای انسان هاست. پس چناچه در زیر چرخ های حق و درستی اگر بارها وجودمان از هم گسست و پیکره ما از فشار به خود بپیچد، باز پلی برای گذر تعهد و امانت شویم. گر بدین تفکر عمل نمودیم، چرخ های ارابه حق و عدالت در گودال و سیاه چاله گمراهی و تباهی نخواهد افتاد. بدان! اگر در این سرای دنیا پس از آن همه سختی ها، سراغی از تو گرفته نشد چو گل های روئیده در مرداب نباید اندوهگین شوی! و بازان خود را چو مجمری تصور کن که آتش را در خود حفظ می کند، ولی دم از سوختن نمی زند. مهم چشیدن طعم شیرین پیروزی در دل است و نه شنیدن آن بر زبان مردم!

معادله گوسفندی

معادله گوسفندی

تراپیست می گفت یه معادله طنز هست به اسم "معادله گوسفند و چوپان"! یک طرفش میگه اگر چوپانی با گوسفنداش دعواش بشه، چکار میکنه؟! از سر لجبازی ممکنه اونارو فردا صبح ببره "چمن مصنوعی"!. یا شایدم با چوب بزنه اونارو!. ولی حالا اگر گوسفندا با چوپان دعواشون بشه، چکار میکنن؟! اونا یا غذا نمی خورن و شیر و گوشتشون افت میکنه یا میرن با گرگا میریزن رو هم!. خوب جدا از خنده این چه چیزش عجیبه! بله این وسط گوسفندا یا از اینجا رونده از اون ور "خورده"میشن! و گرگه این وسط، برنده دعوا میشه!. یا اگر هم شیر و گوشتشون بیاد پایین، باز چوپان و دامدار متضرر میشن. برای همین به آدم های ساده و ضعیف زیاد سخت نگیریم!

تئوری گله های خوش رئیس!

تئوری گله های خوش رئیس!
یک نتیجه گیری مدیریتی در ذهنم جرقه ای زد و کمی از پشته های جهل مرا سوزاند و آنها را به آتش و نور مبدل کرد! حال در واپسین لحضه ها پس از آن اتفاق، مغزم طوری درد می کند که انگار پاهایم شکسته و پاهایم طوری سست و بی رمق شده که انگار سرم به جایی خورده، روی هم رفته یک مالیخولیایی خاصی را در اعصابم حس میکنم!. این حس انتقال از سر به پا و از پا به سر حس بی نظیری است و به ما اثبات میکند که همه جای بدن به هم وصل است و شاید به همدیگر، گهگاهی حساب هایی نیز پس میدهند!. بدن ما جیب و آستین و یقه ای ندارد ولی میتواند یک عالم و یک آدم را در آغوش خود گیرد!. اما آن نتیجه گیری و جرقه چه بود؟! آن مسئله برای من یافتن مفهومی متفاوت از طبیعت و حیات وحش بود که می گوید؛ گرچه انسان بر حیوانات برتری مطلق عقلی و اخلاقی دارد ولی آنها به غریزه می دانند بی عرضه ترین و احمق ترین افراد را رئیس گله نگذارند! و اگر از معیارهای گله پائین آمد و به زوال رسید، می دانند چه زمان او را کنار بزنند! حیوانات هیچگاه در این امر سیاست ورزی نمی نمایند و به شبه نیز نمی افتند. این پدیده های احتمالا در بدوی ترین قبایل انسانی نیز حاکم است. اما جای عجب است که انسان تنها در چهارچوب گوشت و پوست خود تصمیم می گیرد و لباسی از ابریشم تعقل و دوراندیشی بر تن نمی کند. این بیانگر این واقعیت است که منطق و عقلانیت انسان به ویژه زمانی که بر پاشنه خودپرستی و سیاست ورزی بچرخد، در برابر غرایزی با جوهره غیر حیوانی و ذاتی! ممکن است شکست بخورد.

روزه داری ذهنی

روزه داری ذهنی
من افکار متنوعی از مثبت اندیشی، منفی گرایی و خاکستری در ذهنم به امانت و انباشه دارم. برخی از این افکار منفی و خاکستری برای زندگی مفیدند و سبب افزایش بصیرت و عمق نظر می گردند و سطح ترس را متعادل نگه می دارند. ولی بیشتر آنها مشکل ساز و خانمان براندازن و تلخ کننده زیبایی های زندگی هستند! هر اندامی از بدن به مثال اضافه وزن و چاقی ممکن است دچار اضافه وزن و زباله های درون شود! ورزش و دارو و حتی عمل های مختلف سبب تاثیر متوسط بر کاهش وزن و چاقی می شوند ولی پرهیز از غذا و رژیم متناسب و فستینگ بهترین راه حل برای کاهش وزن و لاغری است. به طور آینه ای، برای "فکرهای اضافه و زباله های فکری" راه حل اصلی غذا ندادن و گرسنگی دهی به آنها (فستینگ) و کنترل میزان ورود انرژی کاذب به رگ های افکار منفی و خاکستری است. بدین مفهوم که آنها را نمی بایست تغذیه و مداوا کنی تا جان بگیرند و همچنین در پیشامدهای مختلف فکرتان را از جهت آنها منحرف کنید تا به مسیر ذهنی دائم تبدیل نشوند. همچنین شاکله و اجزا آنها نیز نمی بایست جز فهرست احتمالی انتخاب ها یا عناصر نظری یک تصمیم، قرار گیرند! بدین صورت آنها در سلول مغزی شما، کم کم نحیف و رنجور می شوند و یا در ارزیابی دیگر، در باغ فکری شما این درخت های با میوه و برگ های سمی، به خشکی می گرایند. وقتی این افکار منفی و خاکستری، به مثال کوه یخ، در قطب های فکری شما کم کم آب شد، راههایی که به سمت آنها ختم می شود نیز، بیراهه باقی خواهند ماند. با این پیش درآمد، ما به نوعی می بایست مروج روزه گیری فکری و اخلاقی جهت پیشرفت خودآگاهی و کنترل ذهن باشیم. تا شاید بدین نحو دوباره به تعادل طبیعی و جوانی ذهنی بازگردیم و از انحراف های غیرضروری و بد دلی نجات یابیم.

Mental Fasting

I harbor a diverse collection of thoughts—ranging from positive thinking to negativity and shades of gray—in my mind. Some of these negative and gray thoughts are beneficial for life; they enhance insight and depth of perception, keeping fear in balance. However, most of them are destructive, unsettling the beauty of life. Just like any part of the body can accumulate excess weight and internal waste, the mind can also become burdened with extra, unnecessary thoughts. While exercise, medication, and even surgery can have moderate effects on weight loss, the best approach for achieving fitness and slimness is through dietary restraint, appropriate dieting, and fasting. Similarly, for "extra thoughts and mental waste," the primary solution is to starve them (fasting) and to control the inflow of false energy into the veins of negative and gray thoughts. This means not feeding or treating them so that they don't gain strength, and redirecting your thoughts away from them during various situations to prevent them from becoming permanent mental pathways. Furthermore, their structure and components should not be included in the list of potential options or theoretical elements in decision-making. In this way, these thoughts will gradually weaken and wither in your brain cells, or in another analogy, these trees with poisonous fruits and leaves in your mental garden will dry up. When these negative and gray thoughts, like an iceberg, slowly melt in the poles of your mind, the paths leading to them will also remain as dead ends. With this introduction, we should in some way promote mental and ethical fasting to advance self-awareness and control of the mind. Perhaps in this way, we can return to natural mental balance and youthfulness, and free ourselves from unnecessary deviations and ill-will.

راهکار قطع درخت

راهکار قطع درخت

در میانه یک بحث در مورد نحوه برخورده با یک انسان خطاکار، کسی می گفت؛ یک درخت را اگر بخواهی قطع کنی به صورتی که هم باشد و نباشد، باید به طور مستقیم از تنه آن را قطع کنی و نه اینکه به لطافت برگ های آن را دانه دانه بکنی تا به تنه اش برسی! از ریشه اگر آن را کنده و در بیاری، اولا بسیار پرزحمت است و در ثانی جای خالیش احساس می شود. اگر از زیر محل شاخه شاخه شدنش آن قطع کنی، تنه آن به نظر می آید و شاید باز جوانه هایی بزند. اما اگر به اندازه یک صندلی از تنه اش باقی بگذاری، از جلوه منفی قطع آن تا حد امکان کاسته ای و اگر جوانه هایی بزند آنها نو رسته تر و بارور هستند و تنه جدیدی را به وجود خواهند آورد!. آتش زدن و سوزاندن درخت نیز دلخراش و آزار دهنده است و توصیه نمی شود!. توجه به این امر ضروری است که این نسخه برای درخت های نیمه خشک موریانه خورده با برگ های پلاسیده باید اجرا شود و نه همه درخت ها! تا بدین صورت آفت از سایر درختان دور شود و محیط سرسبزتر و ماناتر گردد. همچنین فضا برای رشد درخچه های شاداب تر فراهم خواهد شد.

کرم کدو و فلور نرمال

کرم کدو و فلور نرمال

آقایی می گفت در دوره تحصیل دانشگاه، واحد های متنوع و سختی را در مورد چرخه زندگی و بیماری زایی انواع انگل ها گذراندیم و حتی این امر سبب وقوع بیشتر عشق های بی سرانجام در آن دوران شد!. پس از آن، برآیند دانسته های غیرعلمی ما این شد که زندگانی کرم ها، نیز همراه با پیچیدگی هایی است و رسیدن به کمال مطلوب در حیاتشان (که بیماری زایی برای جاندار هدف است)، آن طور که به نظر می رسد کار آسانی نیست!. می بایست یکی از هزاران باشند که به سختی خود را به بدن میزبان می رساند و تازه بدانجا نیز که رسیدند، خود سیستم ایمنی میزبان و انواع دارو ها به سراغشان خواهند آمد!. در حساب سر انگشتی، انگل ها در ترازوی قیاس با باکتری ها و ویروس ها، بسیار ناموفق تر و کودن ترند! و من متوجه شدم وقتی می گویند "کاشکی انگل بگیری!" یعنی نمی خواهند تو را مجازات سخت کنند و چندان بدخواه تو نیستند!. به شخصه در میان صدها کرم و انگل بیماری زا، دو مورد نظرم را جلب کرد و دوردانه قلب ما شدند؛ یکی کرم های کدو یا تنیاها بود و دیگری کرم لوآ لوآ!. اولی در آلوده ترین کانال بدن موجودات می تواند در صورت موفقیت به ورود، جا خوش کند و دومی در یکی تمیز ترین جایگاه های بدن موجودات، که چشمان است! دروس مربوط به میکروب ها (باکتری ها، قارچ ها و ویروس) را هم خواندیم و متوجه شدم بی شمار نان خور درونی (در گوارش) و بیرونی (روی پوست)، بدون اینکه سبب بیماری شوند، در بدن داریم. نرخ احتمال وقوع عشق بی سرانجام در این دروس به طرز معجزه آسایی متعادل تر بود!. باز به این حقیقت احاطه پیدا کردیم که هرگاه که مبایل و یا همنوع یا حتی حیوان دست آموزی با ما نباشد، باز هم هیچ کس تنها نیست و همراهانی دائمی داریم! تریلیون ها میکروب و انگل به عنوان؛ "فلور نرمال" و کمک کننده به هضم و جذب غذا یا به عنوان فرصت طلب در اردوگاههای میکروب های یاغی در روده ها، با ما زندگی مسالمت آمیز یا در کمینی دارند ! از این رو انسان خازنی غنی از میکروب هاست و در پایان عمر او، اینها سر بر آورده و سهم خود را از پیکره در حال فروپاشی ما، بر خواهند داشت. به طنز، به دکتری در جمع دوستان دانشگاه می گفتم؛ چرا در تنهایی با خود صحبت میکنی، می گفت با خودم که نه، با "فلور نرمالم" صحبت می کنم! خانوم ایشان اوایل از او دلگیر می شد و فکر می‌کرد پای فرد ثالثی در میان است، تا اینکه به نیکی مزاح او پی برد!. اینها را بازگو کردیم که هر نقشه ای برای میکروب هایت داری، بسوزانی! که زندگی تو خواه یا ناخواه با حیات میکروسکوپی غریبه ها عجین است! و اگر انواع مفیدشان به عنوان فلور نرمال نباشند؛ یا بیماری می شوی یا مورد تهاجم لشکر میکروب های بیماری زای فرصت طلب قرار می گیری و از اردوگاهها بیرون می آیند. اینها بسته به نوع زندگی و تغذیه ، جمعیت هایشان در بدن دچار تغییرات شگرف می شود. به یاد دارم کسی را مورد بازخواست قرار دادند که؛ آیا شما از مسکرات و مشروبات مصرف می کنید؟ گفت نه! پرسیدند پس این چه احوال است که دارید! گفت؛ فلور نرمالم مقصر است و به جای هضم غذا، الکل تولید می کند!!!. برخی اوقات با بی پروایی محض، نظر میکروب های گوارشم را در مورد سلیقه غذای ظهر یا شب خود می پرسم! "جناب فلور نرمال چی نهار بخوریم" یا به صورت دیگر از آنها می پرسم، شام چه دوست دارند؟!. یکبار به نظرم آمد که پاسخ آنها شاید این است؛ "تازه داشتیم خستگی در طول روز را فراموش می کردیم که باز یک چیز تازه می خواهی بخوری و یک دردسر بزرگ برایمان به وجود بیاوری!. این همه غذا را نرسیدیم در طول روز مزه کنیم، باز برایمان توفه جدید فرستادی!. شب ها را رژیم بگیر! ما هم شب ها کار نمی کنیم و شیف شب نداریم.