خواب خرس قطبی پیر

خواب خرس قطبی پیر
من رازی را برای خواب عمیق در شب کشف کرده ام که به خوبی روشن و خاموش کردن کلید یک لامپ، عمل می کند. با این روش ابداعی، در رختخواب از حالت پیش خواب به سرعت به خواب خرگوشی رفته و در نهایت به خواب خرس قطبی ختم می شود. حال چه شد بدین ابداع رسیدم؛
بعضی شب ها که خواب سر ناسازگاری می گذارد، با التماس می گویم: مغز جان! بخوابیم دیگه، فردا پر کاریم و گرفتاری زیاده. اما مغزم در آن لحظات معمولا تصمیم می گیرد یک‌جا تمام خاطرات خجالت‌آور و استرس زای زندگی ام را مرور کند. من هم همینطور از آبرو ریزی ها و استرس هایی که به یادم می آورد سرخ و سفید شده و در سوز و گداز هستم. گاهی حجم آزردگی زیاد بوده و سبب شانه به شانه شدن شده، روی بالشت غلت زده یا طرز خوابیدنم را سروته می کنم. در هر صورت اهل قرص خواب خوردن و یا دم نوش گیاهی نبوده و نیستم. این جست و خیز ها ادامه دارد تا به نقطه جوش استیصال برسم و طرح تهدید مغزم را به اجرا می گذارم. آن روزها که دانش آموز رشته تجربی بودم به مغزم می گفتم؛ اگه کرکره رو پائین نکشی و ادامه بدهی، به ولای علی بلند میشم میرم درس میخونما!. پس از سکوت سنگین درونی، ناگهان حس خواب آلودگی و سنگین شدن پلک ها به من دست می داد. اما باز به طور کامل خواب خرگوشی نمی آمد. مغز نصف و نیمه کوتاه آمده بود و دوباره خاطرات منفی را، بر روی دور کند مرور می کرد. اینجا بود که برای رسیدن به آخر خط و زدن مشت آخر، می گفتم؛ بس کن دیگه، اگر خوابم نبره میرم ریاضیات و فیزیک پیشرفته میزارم جلوم و تا خود صبح خروس خون میخونم. سال ها این حربه در دوره دانش آموزی چون سلاحی در شب ها کار می کرد و به راحتی مرا تا خواب خرس قطبی می برد. اما وقتی پا به دوره دانشجویی در دانشگاه گذاشتم دیگر این ایده جواب نمی داد. مغزم مقاومت می کرد و تا حد خماری خواب و گاهی خواب خرگوشی بیشتر پیش نمی رفتم. بدین سان از یکی از دوستان جزوات دیفرانسیل و ارتعاشات رشته مهندسی در دانشگاه را گرفتم و شب در کنار تختم می گذاشتم. با این تدبیر در دوره دانشجویی نیز خوش خواب بودم و به سرعت با چشم روی هم گذاشتن به بخش آرشیو رویاهای بدون کابوس می رفتم. این دوران نیز گذشت و استاد شدیم. اما مغز ما باز به روال سابق برگشت و بازی شوخی با اعصاب را شروع کرد. از این رو پس از چاره اندیشی های فراوان به این نتیجه رسیدم، هرگاه خوابم نبرد، مغزم را تهدید به جمع و تفریق و انتگرال گیری از وام ها، قسط ها و قرض قوله هایم بنمایم. با این حیله عمیق ترین نوع خواب در هستی که خواب خرس قطبی پیر است به سراغم می آید.
تازگی ها نیز متوجه شدم به این زرنگی در روانشناسی "قصد متناقض" می گویند! ولی برای من همیشه نامش "طرح بترسان تا بخوابی" یا "احضار خواب" است.

ننه کلوخی

ننه کلوخی
پدرم می گفت؛ در دوران کودکی با برادر کوچکترم به روستای ابا و اجدادی نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودیم. ما به عادت شهر انتظار غذای مفصلی را در ظهر می نمودیم. اما سر سفره که رفتیم غذای محقر و مقوی روستایی را مشاهده کردیم. در آن لحظه شیهه ای کشیده و با قهر و ناراحتی سر سفره نرفتم. سپس در بالا پشتبان بست با سری میان دو زانو نشستم. مدتی که گذشت کسی به دنبالم نیامد و چون صبحانه هم نخورده بودم گرسنگی امانم را برید. به اتاق برگشتم تا پرسه ای بزنم. شاید شرایط به نفعم شده باشد و کسی از من دلجویی کرده و غذایی اختصاصی برایم مهیا شده باشد. امید داشتم غیبتم آن قدر سنگین بوده باشد که همه چیز را به هم بریزد و این سلاح کوچک و اما تیز که قهر ساختگی بود، قلب آنها را زخمی و متاثر سازد. مادربزرگ تا چشمش در اتاق به من افتاد، گفت؛ فلان فلان شده کجا بودی؟! "هر مردی هفت تا مادر گبر" می خواهد تا نازک نارنجی بار نیاید و به سادگی نرنجد. منظورش این بود که مادرت می بایست مهر و عطوفتش را پشت یک چهره سخت پنهان می کرد تا تو به اصطلاح آدم بار بیایی. هفت تا از آنها هم، یعنی نهایت سخت گیری را بر تو روا می داشت!. به این حرف به من فهماند اینجا جایی برای نازکشیدن و دلسوزی نیست. این رفتار محکم و بدون ترحم مادربزرگ مرا در آن عالم کودکی به گریه و تته پته انداخت. در این پدربزرگ و برادرم هم از قبل تحدید شده بودند که وارد ماجرا نشوند. سپس ننه به بیرون از اتاق رفت. چند لحظه بعد در حالی که یک تکه کلوخ و یک تکه سنگ در بشقاب غذا گذاشته بود، بازگشت و آنرا جلوی من گذاشت!. من با زاری و انابه گفتم همان غذا را می خورم بیاور. ولی ننه گفت؛ من آن غذا را با محبت برایت پختم نخواستی، حالا طعم خاک و سنگ را بچش، بچه ننر!. چرا سر من داد زدی، حتی پدر بزرگت هم جرات چنین کاری را ندارد. ظاهرا پدر ما آبشاری اشک می ریخت و به حالت تو رو خدا ، تورو خدا گفتن افتاده بود . بدین صورت مادربزرگ بازی را به سطح بالاتری برد بی آنکه با من بجنگد، التماس کند و نه اینکه حتی خیلی عصبانی شود. او با یک حرکت نمادین تمام فلسفه قهر و بالا پشتبان رفتنمان را به ما برگرداند. در آخر پس از یک ساعت با وساطتت حضار و عجز و لابه بسیار ما، در بشقاب ما به جای سنگ و کلوخ غذا گذاشت. آن غذا همچنان خوشمزه ترین غذایی بوده که در عمرم خورده ام و حتی یک ذره از آن کف بشقاب نماند. من قدر زحمتی را که برای آن کشیده شده بود را شیرفهم شده بودم. پس از سال‌ها در بزرگسالی همیشه با مادربزرگ شوخی می کردم و می گفتم؛ ننه کلوخی، اگر من به جایی رسیده ام و استاد دانشگاه شده ام، بابت آن برخورد سنجیده تو بود. اون هم با اشاره ای گفت؛ شانس آوردی جلوت گذاشتم، اگر باز تکرار میکردی سنگ و کلوخ رو پرت می کردم سمتت

سرگذشت سه سیب

سرگذشت سه سیب
روستایی‌ها، آن روز دور یک درخت پربار سیب حلقه زده بودند. نردبان زیر بغل، سبد به دست، آماده‌ی غارت سرخ‌ و سفید ترین خاطره‌های پاییز بودند. یکی‌یکی سیب‌ها در سبدها با چیدن و تکان جمع شد. اما سه سیبِ سرخ و سفید در نوک شاخه درخت و میان برگ‌های طلایی، مثل پادشاهان و خدایان کوچک بی توجه به تلاش اهالی ده نشسته بودند. دست‌ها دراز شد، نشد. نردبان جابه‌جا شد، باز هم نشد.
سنگی پرتاب کردند؛ شاخه لرزید اما سه سیب مغرورتر از پیش، در آفتاب پاییزی برق زدند.
اوس تقی پیشنهاد کرد کبوترهای همسایه را بیاورند که با پروازشان سیب‌ها را بزند. زن کشاورز گفت: بذار گربهٔ مش رجب بره بالا تا هم سیب‌ها رو بیندازه و هم چند تا گنجشک فراری بده. نوجوانی گفت می رود تیرکمانش را از خانه بیاورد. پیرزنی گفت: اگه من جاروی دسته‌بلندمو بیارم، اینا با زدن می‌افتند. هم با همین چوب چند تا پسر رشید بزرگ کردم!. مطرب ده دست به کار شد و با دُهُل زیر درخت ایستاد و شروع به آوازه خواندن کرد: ای سه سیبِ سرخ و رنگی… چرا نمی‌افتی؟!. آن جوان موتوری هم گفت؛ این سه تارو بی خیال شوید، شاید هر سه بیمه حوادث دارند و اگر بیوفتن کلی دردسر بیمه ای داریم. متولی امامزاده ده، که بیشتر از همه با طبیعت هم‌زبان بود، لبخندی زد و گفت: ولشان کنید، همیشه باید داغ آرزوی چند میوه‌ی دست‌نیافتنی بر درخت زندگی بماند، تا بهانه‌ای برای نگاه کردن به آسمان باشد. پیرمرد نورانی ده گفت شاید هم این‌ها سهم پرنده‌ یا مسافری است که گرسنه از راه می‌رسند. شاید رزقی باشد که خدا برای کرم کوچکی در دل این شاخه نوشته است. اگر آنها را بچینیم سفره کسی خالی می شود. همیشه بخشی از کشت ما سهم دیگران است. برخی نعمت ها را بالاتر می گذارند تا یاد بگیریم چشم از خاک برداشته و گاهی به آسمان با تمنا بنگریم. آن آقای شوخ طبع میانسال فضا را عوض کرد و گفت هر که بتونه سه تا سیب رو بچینه دخترمو بهش میدم. یهویی کدخدا گفت خطر جانی داره و این باطله! دیگری گفت اوس حسن اصلا دختر نداره و خالی می بنده.
کدخدای ده شونه هاشو بالا انداخت و بدون اینکه خودشو از تب و تاب بندازه گفت؛ آهالی، سیبایی که ما رو نخوان و نیفتن، ما هم نمی خوایمشون!.
پسر دانشجوی مهندسی ده گفت؛ موضوع پایان ناممو پیدا کردم‌، بررسی راههای نوین چیدن سیب های لجباز. یه نگاه روشنفکرانه هم کرد و گفت؛ شاید هم قرار است نیوتن جدیدی در روستای ما ظهور کند. مسئول دهداری روستاه به حرف آمد و گفت؛ همه‌چیز لازم نیست مال ما باشه تا ازش لذت ببریم، بعضی چیزها باید آزاد بمونن!. شاید هم آن سیب های معلوم الحال بالا جلسه گذاشته اند که خودشان را دست انسان نسپارند. از آن طرف قهوه چی روستا گفت؛ شاید هم او بالا برای پرندگان و حشرات قهوه خانه باز کرده اند، دستشان بند آنها شده و این پایین کاری ندارند. آن زن فالگیر و مرموز ده هم گفت؛ تا دو هفته دیگه هر روز اینار نگاه کنید، اگر این سه تا سیب رو درخت بمونن سال بارونی داریم و اگر بیوفتن خشکسالی میاد. اگر یکیشون هم بیوفته و بقیه بمونن، باز یعنی وضعیت پیچیده می شه.
در آخر جوان عکاس ده اومد گفت: بذارین همین‌طور بمونن، عکس تبلیغاتی برای روستا بگیرم: سیب‌های مقاوم در برابر چیدن، چون مردم روستا در مقابل مشکلات و سختی ها!.این صحبت های دورهمی شیرین باعث شد بین کار یک زنگ تفریح و خوشی برای روستائیان ایجاد شود. آنها با شادمانی به دنبال چیدن سایر درختان کنار رودخانه روستا رفتند. بدین صورت بوی سیب و پادشاهی سه سیب در آن جا ادامه پیدا کرد.

سنجابی

سنجابی
در آن روزی پائیزی سنجاب بازیگوشی میان شاخه‌ها و برگ های درختان فندق جست و خیز می کرد. برادرم آن سنجاب خاکستری با دُمِ قلم‌مویی را به من نشان داد و گفت؛ حکمت کوچک و ظریفی در رفتار و اعمال سنجاب است. شکم سیر برای سنجاب، ناقوس شروع ذخیره کردن است نه زنگ پایان فکر برای به دست آوردن غذا، به مانند سایر حیوانات!. این استاد کوچک، هرگز تا وعده‌ی بعد، دست روی دست نمی‌گذارد. حتی اگر زمستان طولانی شود، جیب‌ها و گونه ایش همیشه صدای خش خش فندق می‌دهند. او مرتب در جست و خیر برای کسب غذا و پنهان سازی و پس انداز آن برای آینده است. گویی تمام عمر نقشه ای برای آینده می کشد. اگر حتی محل فندق یا دانه های غذایی اش را فراموش کند یا به دلیلی از آن محروم شود، در آن خاک نهال هایی روئیده که روزی درختان تنومندی خواهد شد. بسیاری از درختان جنگل این دیار مدیون همین حساب و کتاب بی ادعای این موجود کوچک اند.

بی بی خنکا

بی بی خنکا
در روزهای گرم که خورشید بر سر زمین چنان می‌تابد که حتی کلاغ‌ها کلاه حصیری می‌گذارند و گنجشگان در حوض های آب به صف حمام می کنند. تنها یک ناجی به نام ""بی بی خنکا" یا آب دوغ خیار سبزیجاتی وجود دارد که سالهاست در فرهنگ ایرانی ماموریتش را جدی گرفته است. چیزی است که ستون آتش را برای تو گلستان می کند و ورق را به یکباره به سمت خنکا بر می گرداند. ساحره آشپزی میشناختم که به سبب کمکی، دستور ویژه تهیه معجون تابستانه اش را به من لو داد. با این لطف، او برای ابد مهر راز، از این نوشیدنی جادویی گشود. او گفت؛ در یک دیگ کوچک مسی که یخ های درونش می درخشد، ماست و دوغ محلی را می ریزی. پس از مراحلی خیار خرد شده و سبزیجات خشک (نعنا خوش بو و نفس افزا، گل محمدی خوش خنده و سبک کننده دل، و کمی زعفران زرین و شعف آور) را به آن اضافه می کنی. نان خشک محلی هم که هست، اما چیزی که نیست هوش و حواس و دل توست که در این میان به بهشت آرزو پرکشیده است. لازم است برای حفظ اثرات معجزه آسایی آن "آئین سبزه خوانی" را اجرا کنی. بدین معنا که در هنگام پاشیدن سبزیجات روی آب دوغ خیار، تک تک نام آنها را ببری و بعد بریزی. بدین صورت ارواح باغ و گلستان شادمان شده و معجون تو را دلکش می نمایند. در این حین طبق یک باور اگر کسی عطسه اش بگیرد فردا باران می آید!. در آخر زعفران اندکی به آن بزن و بگو؛ ای خورشید گرم تابستان، همیشه بمان ولی نسوزان، با ما مهربان بمان و به کلاغ‌های خسته اجازه بده کلاهشان را کمی کج بگذارند. نان خشک هم نه به‌عنوان نان، بلکه به‌عنوان طلسم برکت در کنار کاسه است. تا سایه قحطی و خشکسالی از خانه و کاشانه ات دور بماند. آب دوغ خیار معطر با سبزیجات یک آتش نشان همیشه پیروز بوده و ماموریتش در تابستان نافرجام نمانده است. پس اگر دستور را به درستی به کار ببندی حتما نتیجه نیکو عایدت می شود. راستی یک ظرف اضافه برای همسایه ات نیز ببر!

قاشق چوبی و ویتامین L

قاش چوبی و ویتامین L
در فصل بهاری که گذشت به کمبود های روحانی و جسمانی خود در زندگی توجهم جلب شده بود. در میزگردی اندرونی با لوب های مختلف مغزم، به این ایده واحد رسیدم که؛ من کمبود شدید "ویتامین L" و به برگردان پارسی "ویتامین ع" دارم. عشق (Love) در من افسانه و اسطوره شده و می بایست به تکاپو عارفانه ای برای احیای مادی و معنوی آن تن دهم. در میان عشق ها، ابتدا از جسم و به تبع آن ،عشق به غذا شروع نمودم. جدا از نوع و کیفیت غذا، اسلوب و ابزار آن هم خود مشابه وصفی از عشق است. حال می بایست زمینه چینی برای ایجاد آرامش و انرژی مثبت بیشتر در تناول خوراک جسم می نمودم. ناخودآگاه ایده قاشق و چنگال چوبی دست ساز به جای قاشق های فلزی و پلاستیکی مرسوم به ذهنم رسید. پس از سبک و سنگین کردن و تعقل چند جانبه به این منطق رسیدم که؛ قاشق، چنگال و چاقو چوبی از درخت گردو را برای وعده های غذایی خود و در قرار های دوستانه و خانوادگی و از درخت زیتون را برای قرارهای کاری و آکادمیک انتخاب کنم. چوب گردو رایحه ملایم و طبیعی دارد و وقتی با گرما و طعم غذا در هم می آمیزد، وارد تجربه مزه می شود. این چوب غذا را از حالت بی بو و سرد قاشق فلزی استیل یا پلاستیک، خارج کرده و سبب تماس بیشتر آدمی با طبیعت می شود. در وعده ای با قاشق چوبی دست ساز از ظرف برنج لقمه ای بر گرفتم، به آنی گویی رنگ ها اطرافم و حس من به محیط زیباتر شد. ناخودآگاه ذهنم به حس روستایی و سنتی کشانده شد و نوعی اتصال زنده و پویا به زمین و طبیعت در من رخ داد. در مدت کوتاهی حضور ساده این قاشق و چنگال یکی از لوازم همیشگی تجمل گرایی من در کیفم همراهم گردید که پس از مدت کوتاهی با لیوان و شانه چوبی همنشین شد. همین که پیش خود بدانی قاشق و چنگال تو خاص و از چوب گردو دست ساز است، ناخود آگاه حس آئین گونه و اشرافی را به غذایت اضافه می کند. آئینی که در آن فلزگرایی حرام و لبخند چوبی واجب است. پس از مدتی دیگر چوب را در ظرف سرامیکی نگذاشتم و بشقاب من نیز مشابه قاشق و چنگالم از جنس چوب دست ساز شد. بدین ترتیب موقع در دهان گذاشتن قاشق چوبی برای هر لقمه ای از غذا، حس بوسه ای گرم از جنگل را داشته و خود را در وسط تنه و حساری از درخت گردو یا زیتون در آرامش می دیدم. انرژی غیر قابل وصف و ماورائی در وعده گاههای نهار یا شام من پدید آمد که لمس جهانی موازی را سبب شده بود. حال احساس می کنم کمبود ویتامین L (یا ویتامین ع) مرا رسما از عصر فلز پائین کشید و به عصر چوب وارد کرد و بدین نحو بخشی از ویتامین بدن من تامین شد. گاهی در حین غذا خوردن احساس می کنم خود درخت گردو دارد قاشق به قاش غذا را در دهان من می گذارد و دست های من بخشی از درخت زندگی شده اند. هر لقمه جشن صلح بین آدمیزاد و طبیعت است و به مثال درختان از آتش دنیوی و اخروی ترس در من افتاده است.
با گذر زمان این اسباب زندگی در حیات من نهادینه شد و فاصله من با غذا به جای فولاد یک است. دیگ غذایم نیز، به جای فلزی، گلی و کوزه ای شده و بشقاب و نمکدان نیز از درختان است. حتی سفره از پارچه و چرم حیوانی و سینی هم از چوب شده است. به نظرم آمد شاخه هایی که در درخت گردو و زیتون در باد و باران می رقصیدند،حال با خورشت فسنجان و آبگوشت من می رقصند. حال باید به سراغ بازسازی سایر جنبه های روحی و جسمی ویتامین L بروم.

عود مُشک عنبر

عود مُشک عنبر
امروز با پیگیری حرکات و سکنات یه آدمی در محیط کار، یه فکت آرامش بخش رو تو احوالاتش کشف کردم! ازش علت عملش رو پرسیدم. اون گفت؛ وقتی احساس ضعف، بد بیاری یا افسردگی دارم یه عود با بوی "مشک عنبر" و گاهی هم "اسپند-یاس" روشن می کنم. دور خودم چند دور می چرخونم و یه آواز میخونم تا زمانی که دودش تموم شه. پدرم گفته؛ غم و نارحتی و شر رو اینجوری از خودت جدا کن تا دود شه بره هوا. من به شوخی گفتم؛ چه خلاقیت جالبی ولی پدرتون احیانا تو جوانی به ژاپن یا هند سفر نکرده، این آیین بودایی پشتش نیست؟!. گفت نه عود و بخور تو مراکز و محافل مذهبی یا دسته ها هم هست و برای دفع و پاک سازی انرژی منفی و دفع شر موثره. اسپند دود کردن با ذکر بسم الله به نیت رفع بلا و چشم زخم هم، سالهاست که تو شبکه ذهنی ایرانی ها همه جا هست.

پل کارون

پل کارون
روزی برای همکاری به شرکتی رفتم که رئیس موفقش همشهری ما بود. بعد از چند دیدار کاری، یک روز از او پرسیدم: چطور وارد این تجارت شدی و به اینجا رسیدی؟. بی‌آنکه برگردد، کنار پنجره ایستاد، نگاهش را به دوردست دوخت و آرام گفت: دو دهه پیش، روز اعلام نتایج کنکور، سهم من قبولی‌ای بود که لبخند می‌آورد، اما خواهرم نه. مسیر خانه را با پدر و او پیاده می‌رفتیم. وسط گفت‌وگویی کوتاه با خواهرم، پدر شاید از نتیجه او و یا شاید از رنجی قدیمی‌تر ناگهان ایستاد. پیش آمد و سیلی‌ای بی دلیل نواخت که داغ‌تر از تابستان اهواز بر روی گوشم نشست. دشنامی هم گفت که لبه‌اش صورتم را برید. رهگذرانی که صحنه را دیدند، آه کشیدند و نگاهشان را برگرداندند. من بی‌کلام، با چشمان پُر اشک، بی اختیار دویدم. تا شب، بی‌مقصد خیابان‌ها و کوچه‌ها را گذشتم. غروب، روی پل کارون ایستادم و به رود سیاه و سنگین خیره شدم. احساس می‌کردم پناه و پشتوانه‌ام فرو ریخته. همان‌جا فهمیدم کودکی‌ام تمام شده و اگر نخواهم دوباره از زندگی سیلی بخورم، باید روی پاهای خودم بایستم.
شب که برگشتم، مادر با نگرانی بغلم کرد. پدر باز با لحنی تهدیدآمیز حرف زد. امّا من دیگر همان نبودم. قبولی در دانشگاه شیراز آغاز مسیری شد که حادثه آن روز مرا یک‌ضرب از نوجوانی به مردانگی پرتاب کرد. سیلی خیابان، سیلی بیداری شده بود. در دل شکسته، هسته کوچکی از خشم جوانه زد که می‌خواست بروید و دوام بیاورد.
سال‌های اول دانشگاه در مه گذشت؛ صبح‌ها کلاس، شب‌ها کارگری. جیبم خالی‌تر از صبرم بود، اما فکر استقلال مالی و شخصیتی، خواب را از سرم می‌برد. همکلاسی هایم غرق در داستان های عاشقی، اردوها و دورهمی ها و تجربیات متحورانه و جوانی بودند. من گرچه کمبود آن را داشتم ولی آموختم کتاب بخوانم، زبان بیاموزم، شاگردی کنم و مهارت‌هایی جمع کنم که روزی همه‌چیز را تغییر دهند. شب‌ها با بوی روغن سوخته و دست‌های تاول‌زده به خانه برمی‌گشتم. اما به طور موازی در ذهنم شهری را می‌ساختم که هر روز، تکه‌ای از آن را تصاحب می‌کردم. هر وقت به سمت راحت‌طلبی لغزیدم، حس همان سیلی دوباره بیدارم کرد. بیست سال بعد، همان پسر لاغر پل کارون، پشت میز چند شرکت صنعتی می‌نشست؛ صاحب دو مجموعه هزار میلیاردی، ارائه‌دهنده پروژه‌ های ملی که با لبخند و تأیید هر جمعی روبه‌رو می شد. شاید آن سیلی پدر برای من نان بود و سیلی نقد به از حلوای نسیه در من اثر کرد. روزی که توانستم به پدرم بگویم: این کارگاه، آن خانه… به اسم تو، فهمیدم هسته خشم را به درختی تنومند و بارور بدل کرده‌ام. رابطه‌مان چنان گرم شد که همیشه از من با نیکی یاد می‌کرد. هرچه استقلالم بیشتر شد، نزد خانواده و اطرافیان عزیزتر گشتم. یک روز دوباره روی پل کارون ایستادم. همان رود بود، همان آسمان، اما این بار مردی با سایه‌ای بلند روی آب نگاه می‌کرد که امید و جسارت را زیسته بود. فهمیدم که حتی رود هم برای رسیدن به دریا باید پیچ‌ها بگذرد و صخره‌های سخت به او سیلی می زنند. لبخندی بر لبم آمد و متوجه شدم آن سیلی دیگر فقط بخشی از داستان رسیدن بود. در آن زمان من سرمایه‌ای بزرگ ساخته بودم، خانواده‌ای نوپا شکل داده بودام ، و این‌بار به دنبال پل‌های تازه می‌گشتم. گاهی بر دست ها و پاهای پدرم بوسه می زنم، اما آن پدر دیگر سیلی به من نمی زد و فقط با عشق مرا در آغوش می گرفت.حال تصمیم گرفته‌ام در رشته‌ اقتصاد دوباره دانشجو شوم؛ اما این بار بی ترس از نتیجه کنکور… هم پسرم، و هم پدر و همچنین بی دغدغه مالی!

تراپیست بی گناه

تراپیست بی گناه
مدتی است هر واکنش یا تصمیم‌ عجیبی که از من سر می‌زنه یا از موضوعی می خواهم کنار بکشم خیلی شمرده و مطمئن می‌گم: "تراپیستم گفته". بعد همه با نگاهی آمیخته به احترام و حسرت، تصور می‌کنن پشت این مشورت‌ها یک زن یا مرد مرموز با صندلی چرمی و عینک گرد نشسته که من هزینه سنگینی بابت شارژ ماهیانه مشاوره می دهم. حتی بعضی حتی به شوخی می‌پرسند نوبت خالی ندارد تا آن‌ها هم ثبت‌نام کنند. حقیقت اما خاکستری‌تر و بامزه تر از این تصوراته: تراپیست و روانکاو من در واقع همان هوش مصنوعیه!. سخن این تراپیست نامرئی می تواند امروزی شده سخن بزرگان باشد. برخی که پاپیچ من می شنوند در آخر برای فرار از گناه دروغ نام تراپیستم را فاش می کنم. آنها پس از فهمیدن این شوخی، مایوس شده و با لبخندی تلخ مرا ترک می کنند. من می‌مانم با تراپیستی که نه گذشته‌ام را به یاد می‌آورد، نه حال و آینده‌ام را قضاوت می‌کند.

مالیات کم خورها

مالیات کم خورها
به محلهٔ فقیرنشین که رسیدم، کار اداری‌ام تا بعدازظهر طول می‌کشید. سبک خانه‌های یکی‌دو طبقه با ایوان‌های کوچکش، زن‌هایی که دمِ در مشغول گفت‌وگو و سبزی پاک کردن بودند، و بچه‌هایی که وسط کوچه دنبال هم می‌دویدند، همه مرا پرت کرد به دو سه دهه پیش؛ به روزهایی که "بچه بودن" شغل تمام‌وقت ما بود.بچه‌ها وسط کوچه بازی گل‌کوچیک را طوری جدی گرفته بودند که تنها داوران فیفا قادر به قضاوت آن بازی بودند.وسط کوچه سه تا بچه‌لات نشسته بودند رو جدول، سیگار دستشون کوتاه‌تر از سبیلشون، یکی با تی‌شرت آدیداس قلابی، دومی موهاش رو جوری زده بود انگار تازه از صحنه فیلم اکشن برگشته، سومی هم یک زنجیر طلایی تقلبی که هر لحظه ممکن بود زنگ بزند!. آن محله تداعی کننده یک فیلم سیاه و سفید قدیمی بود. ظهر که شد، سر کوچه وارد یک رستوران شدم که پیری آفتاب‌سوخته پشت پیشخوان آن بود. او گویا سال‌های عمرش را بین شعلهٔ گاز و اخبار هواشناسی رادیو گذرانده بود.پایم را که داخل رستوران گذاشتم، پیرمرد با خنده ملیحی گفت: مراقب اون سه تا دم کوچه بودی، قبض مشتری‌های کم‌خور رو می‌گیرن به عنوان مالیات محله!. من گفتم آنها پیش ما کارآموزی بیش نیستند. با اعتمادبه‌نفس و بدون نگاه کردن به فهرست غذاها به او گفتم: فلان غذای ویژه، لطفاً. پیرمرد نگاهی از فرق سر تا کفش ما انداخت و گفت: این‌جا قورمه‌سبزی رو مردم با پای مرغ درست می‌کنن، اون‌وقت تو همچین غذایی می‌خوای؟! پشت لبخندش، شوخی و هشدار به حفظ نزاکت بود. نگاهی به قابلمه‌های رنگ‌ورو‌رفته، بهداشت آنجا و در و دیوارش انداختم. در دلم، لرزی از قهر احتمالی دستگاه گوارشم آمد و ندایی که با ضجه می گفت "به من رحم کن". لحضاتی معنی تابلو شام آخر در ذهنم جا افتاد. آرام گفتم: پس… یک املتِ ماستی بیاورید. پیرمرد قهقهه زد و گفت: نه به اون سفارشِ قهرمانانه، نه به این سفارشِ بچه‌مدرسه‌ای! لحنش طوری بود که احساس شرم و خنگی به ما دست داد. هر چه پیرمرد خواست سر صحبت را باز کند، اما ما طرفه رفتیم. برای همین رفت آن طرف روی جعبه نوشابه ای نشست و گفت؛ اینجا باید زندگی از هیچ و راز نگه داشتن باقیمانده های خوبت را بلد باشی وگرنه از دست میری. توی این محله خیال، آرزو، حسرت و ترس چهار ستون زندگی مردمشه. من به او گفتم؛ غذای اینجا ساده تر از جاهای دیگه هست پس زندگی هم باید ساده تر باشه. او گفت؛ تو این محله ممکنه شکم مردم سیر و پر نباشه، ولی دلشون از دشواری ها و سختی ها پره! اگه روزی به جایگاهی رسیدی، درکی که از اینجا پیدا کردی رو تو نظرت باشه.از رستوران که بیرون آمدم، آسمانِ کوچه، رنگ غروب را مثل ملحفه‌ای کهنه روی پشت‌بام‌ها پهن کرده بود، ولی خورشید ظهر آن محله پرده تاریک سینمای فقر را برای لحظاتی از جلو چشم های من کنار زده بود.

چوپانان امروزی

چوپانان امروزی
گاهی صبح‌ها یا دم غروب، همان وقت که کلاغ‌ها و گنجشک‌ها جلسه هیئت مدیرهٔ روزانه‌شان را توی شاخهٔ چنار برگزار می‌کنند، من در خیابان‌ها و پارک محله با گروهی برخورد می‌کنم که می‌توان اسمش را گذاشت:"چوپانان مدرن یا امروزی". اینها چوپانان فشنی هستند نه با کلاه نمدی، پالتوی پوستین و عصای چوبی چوپانان کلاسیک بلکه با هدفون روی گوش، شلوار اسکینی و کفش اسپرت و طنابِ متصل به غلاده سگ‌ در دست. به جای نی لبک نیز در اطراف او صدای نوتیفیکیشن می آید. این سگ گردان ها،شاید خودشان صاحب آن حیوان خانگی باشند یا شاید سرایدار و کارگر فرد متمولی؛ اما چه فرقی می‌کند وظیفه‌شان گله به به چرا نیست. بلکه قصدشان کوچ بری تکی یا دوتایی حیواناتی است که پارس می‌کند به جای بع‌بع،و بوی شامپو نارگیل می دهند به‌جای بوی پشم و آغل. این حیوان نژاد دار با شناسنامه بین المللی را به پارک، کافی شاپ حیوانات یا مهمانی تولد با کیک گوشت و شمع بسکوئیتی می برد تا دلش در آپارتمان نگیرد!.در تقویم زندگی‌شان، چوپانی نه اولویت اول، که دوم، سوم یا شاید چهارم است، یک کارِ فرعی در میان هزار دغدغهٔ دیگر. گاهی بین ناهار کاری و میتینگ آنلاین و یا رسیدن به کلاس یوگا کمند را به گردن حیوان انداخته و چرخی می زنند. در عصر فولاد و بتن، سگ گله تبدیل به اصل گله شده و چوپانان شهری او را در ناز و نعمت می پروراند، بی آنکه طمع شیر و گوشت و یا حتی پشم از او داشته باشند. تنها چهار تا لیس عاشقانه و چند سگ کیف شدنش او را همدمی جانانه می سازد. وفای سگ و آرامش از اینکه بی قید و شرط صاحبش را دوست دارد چوپان آسفالتی را قانع و به خلسه شیرین می برد. آنچه که در میان همنوعانشان کلایی کم یاب شده است.

بدجنسی

بدجنسی
ما یه همسایه داشتیم که چهارتا فرزند داشت. اسم دختراش رویا و آرزو بود و اسم پسراش امید و صادق ! من یه مدت زیادی از دوران بچگیم تو مسابقه بدجنسی و تلاش برای جمله سازی معنی دار با این اسامی گذشت. ایده های نهائی برنده در اون بازیهامون این بود؛ امید و آرزو همون رویای صادقه هستند.رویا و آرزو، وقتی با امید صادق همراه شوند، واقعیت را تغییر می‌دهند.صادق، فانوسی در دست دارد؛ تا امید و آرزو، راهِ رسیدن به رویا را گم نکنند. آرزو و رویا امیدی صادق نیستند. صادق ترین رویا همون آرزوی امیده.صادق‌ترین رویا، آن است که به امیدِ برآورده شدن، آرزو شود.امید صادق، همون آرزو تو رویا هست.امید به رویا گفت: همه‌چی رو به صادق نگی ها! و غیره!

منشور پرواز

منشور پرواز

من همیشه در این زمین یک غریبه بودم. ممکنه یه روز عقلم رو به کلی از دست بدم و هوش و حواسم زایل شه، یا شاید تکه‌تکهٔ اعتبار و عزتم فرو بریزه، حتی شاید جیب‌هام بی رونق شه و مفلسِ این کوچه‌های شهر شم. اما در آن هنگام نیز، همچنان بال‌های امید و آرزو را خواهم داشت. من فرزند این زمینم و سقفِ من همیشه آسمان بی‌انتهاست، پس هرگاه بر زمین افتادم گرچه با گردِ خاک بر چهره، بازوانی بی رمق و با زانوی زخمی همراه باشم، اما باز دوباره بال‌هایم را می‌گشایم، سرود استقامت می خونم و تا افق آزادی و رستگاری پر می‌ کشم.

خاطره ساز

خاطره ساز
معلم جوانی می گفت؛ مدت هاست در تلاشم، سازنده خاطرات خوب و حس ماندگار برای انسانی هایی باشم که مدت هر چند کوتاه، به نوعی با من در ارتباط بوده اند. بدین معنا که رد من در دل و ذهن دیگران، همچون یک حامی و راهنمای مطمئن و با عزت نفس باشد.
ای کاش آنها با یاد آوردن من حس خوب، لبخند و انرژی مثبتی در خود پیدا کنند و امید به زندگی و همت آنها برای چیرگی بر سختی ها دوچندان شود. ما نمی بایست تنها مصرف کننده خاطرات باشیم، بلکه می توانیم خالق لحظه های روشن و بدیع برای اطرافیانمان باشیم. ای کاش جز ضایعات خاطرات دیگران نشویم و فرصت آشنایی و تلاقی مسیر با هر مخلوقی را غنیمت بشماریم. هر هم نشینی و مصاحبتی و هر دیدار و همکاری می تواند در آینده آن کس پژواک طرب انگیزی به جای بگذارد. شاید حتی یک لبخند یا نگاه پرمهرت، روزی سخت را برای او آرام تر و قابل تحمل تر کند. گاهی همدلی ها می تواند کسی را از یک حادثه دشوار یا تصمیم نابخردانه برهاند. یک انسان صاحب فضل می داند که خواه یا ناخواه بازیگر صحنه های کوچک و بزرگ زندگی اطرافیانش است و می بایست آن دقایق را به فراموش ناشدنی ترین و درخشانترین برگ های دفتر عمر او بدل کند. این بخشش محبت و مهربانی، بی گمان در راستای قانون جذب و کارمای جهانی، موج خاطرات و رودیدادهای خوب را به سوی ما باز می گرداند. از این رو یک معلم یا یک دوست خردمند می تواند کارخانه ساخت خاطرات خوب و دلشاد کننده برای ابنا بشر باشد.

پرنده مهاجر

پرندهٔ مهاجر

شهامت و شیدایی می‌خواهد که احساس و دارایی‌های درونت را پای کسی بریزی که می‌دانی هرگز سهم تو از زندگی نمی‌شود و تنها یک پرندهٔ مهاجر است. مجنونِ عشق باید باشی که جان و جواهرِ روحت را نثار مسافری کنی که مأوایش افقِ آزادی و بی‌بندباری‌ست، نه در خانهٔ کهنه و گردگرفتهٔ دل تو. دلسوخته‌ باید باشی که خمرهٔ سرخِ عشقش را در هم شکنند و او بر دارِ وفا رود، بی آنکه بانگی از گلو بر نیاورد. هر کس با چنین پیمانه‌ای از جام بلا سر کشد، داغ جهان بر قلبش نهند و غلامِ حضرتِ عشقش سازند. غلامی تا ابد تبعید شده به دیار عشق!

نجواگر

نجواگر
برای دیدار دوستی به یکی از پارک های حوالی تهران رفتم. در آنجا جوانی سی‌ساله ای را دیدم که با ردایی کهنهٔ وبا موی و محاسنى بلند و سپید، بر صندلى چوبین نشسته بود. بی حرکت و خمیده بود و گهگاهی زمزمه ای زیر لب می کرد. با چشمانی تر از اشک و آکنده از شرارهٔ آتش، به افقى خیره بود که گویا جز او کسى نمی‌دید. چون حکایتش از همراهى پرسیدم، گفت: همسر و فرزندش در سانحه ای درگذشته اند و دلشکسته و آزرده است. او خود را مقصر می دانست. دلش سکتهٔ عشق کرده، زبانش سکتهٔ سکوت، گوش هایش سکتهٔ شیون، بویائی اش سکتهٔ سکون و دو چشمش سکتهٔ اشک!. او نجواگرى با آسمان است، چونان که هر سپیده، پیامى بى‌واسطه به عرش مى‌فرستد اما بازگشتى از آن نمى‌آید. آن جوان ناگاه با نگاهی نافذ، نگاهم کرد. نگاهی که نه از این جهان بود و نه از آن عالم. لب‌های خشکیده‌اش بی‌صدا تکان خورد و من یقین کردم که نامی را بر زبان آورده است. نامی که از عالم ماسوا آمده بود و در این‌سو گوشی تاب شنیدنش را نداشت. سپس سر فرو انداخت، گویی دوباره به آن افقِ خاموش و همیشگی اش، تبعید شده باشد. من به همراهم گفتم؛ حق او از زندگی این نباید باشد! همراه گفت شیدایی و جنون یک انتخاب نیست، بلکه یک مسلک متصل به روح است. بعد مکثی کرد و اضافه کرد که پیروان این مسلک درونی زلال و شکننده دارند و خدا آنها را در جهانی متفاوت از دنیا و آخرت مشغول می دارد.

چیدن سیب و گردو از درختان آرامستان

چیدن سیب و گردم از درختان آرامستان
دوستی می گفت؛ مدتی پیش در کوه و دشت در حال گردش و سیاحت بودم. پس از عبور از گردنه ای تنگ، روستایی از دل دره به چشم آمد. در آنجا به جهت ادای نماز و فراهم کردن مایحتاج اندکی درنگ کردیم. در کنار روستا مسجدی دلنواز و در آن دورتر، آرامستانی با سایه از اشجار گردو، سیب و آلو بر قبورش بود. میوه های درختان اکثرا بر زمین ریخته، متلاشی و پوسیده شده بودند. من سه سیب و پنج گردو را از آن درختان برای تفریح چیدم. در آن لحظه از پس ذهنم دو اندیشه در حال کشمکش بود؛ یک اینکه این درخت های بلاصاحب، چرا میوه هایشان توسط رهگذران و اهالی محلی به حال خود رها شده است. آیا به سبب هدر رفت و خراب شدگی ثمره درختان، برداشت آنها مباح است؟. از آن سو آیا درختان میوه روئیده در آرامستان و کنار قبور مرده ها میوه هایشان شگون دارد و قابل خوردن است؟. ظاهرا محلی ها به سبب حفظ حرمت مکان از آن نمی خوردند و آن را "بار مرده" می دانستند. این امر نه لزوما به خاطر خطر جسمی، بلکه بیشتر به سبب باور های نمادین و رعایت مرز و حد بین دنیای زندگان و مردگان بود.
من ابتدا گردو را شکسته و سپس یک سیب را مزه کردم. به سرعت طعمی بر زبان نشست که آمیخته از شیرینی و خاک بود. سپس حالتی غریبی از نجوا از ژرفای جان و دلشوره پشت گلو به من دست داد. حسّی غریب همچون وسوسهٔ نامرئی‌که دل و دهان مرا درهم آمیخت و می گفت: "ای رهگذر، این لقمه بهایی دارد". اما من آن حالت را باور نکردم و احتمال این را دادم این حس، از آمیزش فضای مکان و پیش زمینه ذهنی در من پیش آمده است.
برای پاکسازی این حس و رضایت با مردگان آن آرامستان، چندین بار فاتحه جمعی خواندم. مابقی میوه ها که دو سیب و چهار گردو بود را به دل طبیعت و خاک وانهادم. آن شب در خواب دیدم مرده ها از زیر خاک نگاهم می کنند و هر کدام خواسته و تمنایی دارند. بامدادان در راه محل کار صدقه ای به نیابت از آن درگذشتگان دادم و زیارت عاشورا و آل یاسینی را پیشکش ارواحشام نمودم. با خود عهد کردم اگر بار دیگر گذرم بدان مکان افتاد و قبور اطراف درخت ها را گردشان را گرفته و فاتحه ای صمیمانه بخوانم. باشد که در آن روز دریابم سرانجام سهم من از این ماجرا چه بوده است.

خوش رگ

خوش رگ
من هیچ‌وقت خوش‌رگ نبودم و هر بار که نوبت خونگیری می‌رسید، پرستار و سرنگ را به میدان نبرد می‌کشیدم. پرستار چون معشوق در تلاش برای خونگیری از من تمرین صبر می‌کرد و سوزن‌های احساسات یک طرفه او با من تمرین اعصاب!. بعضی از آنها هم در میانه مجلس رگ گیری و عشق سفارش پیتزا و قهوه میدادند. رگ هایم به نوعی در جسمم پنهان شده اند که نقش یاب ها نیز آنها را نمی یابند. تازه وقتی هم پیدا میشوند مثل خط مبایل خرابند و جریان خونی ندارند!. می دانم این کار آنها قایم موشک بازی نیست. این رگ و ریشه، با رگ خواب تفاوت دارند و نمی توان آنها را اگر نخواهند پیدا کرد. آنها قبل از هر سوزن زدنی جلسه فرار می گذارند و سپس ویزا مهاجرت گرفته و خود را به استخوان ها می رسانند. اما این فقط رگ نبوده که کسی نتوانسته راحت از من بستاند، بلکه مدت هاست کسی نتوانسته خاطرات آن عشق شورانگیز را نیز از من بگیرد. پس از آن هرچه و هر آن کس بیشتر تلاش نمود تنها تن مرا بیشتر زخمی کرد و پس مدتی حوصله و خواست او نیز از دست رفت. ای کاش میدانست خلق من تک احساسی و با مرزهای بسته است. پس از آن پریچهر، خون من دگرگون شد و برای همیشه غلیظ تر و سیاه‌رنگ تر گردید. حال، خون من دیگر در شیشه نمی رود و اگر هم برود، جواب آزمایش احساس آن همیشه منفی است. این نتیجه تنها در آزمایش نیست، در عشق های واپسین نیز منفی آمد. قلب ساکت من، سالهاست سکته عشق کرده و رگ هاش بسته شده است. نه خون می دهد و نه دوباره می تپد، به سکوتش عادت کرده و به راستی آن را دوست می دارد.
سیاهرگم با سوزن ها قهر است، ولی سرخرگ هایم با تیغ پایان رفیق و دمخورند. آنها را تنها نشتر درد و غم جدائی می توان بگشاید و در آن لحظه، رودخانه ای از خون خواهند داد. رگ هایم مدت هاست زیر خاک تن خوابیده اند ولی هیچ خوابی تا ابد طول نمی کشد. شاید زیر این همه سیمان، هنوز یک رگ باریک زنده باشد. آیا رگ امید در جانم هنوز نبض دارد؟. رگ هایم خسته هستند ولی همچنان حاضرند برای یک حس واقعی بیدار و پرخون شوند. پس از او، مدت هاست خونم توی سایه می‌چرخد، اما شنیده ام حتی تاریک‌ترین راهرو هم یک در دارد که روزی به نور وا خواهد شد.
اگر دنیا و معشوق دست از لجاجت بردارند، آن روز دیگر آزمایش عشق منفی در نخواهد آمد.

مجمع فرشتگان

مجمع فرشتگان
یکی از دوستان ما با کسی نامزد کرده بود؛ از اون عشق‌های سفت و سختی که از سر هر دعوا، تا ته هر قهری، به هم می‌گفتند؛
"فقط مرگ می‌تونه ما رو از هم جدا کنه".این جمله براشون مثل طلسم بود. خیالشان راحت بود که تا وقتی فرشته مرگ داس به دست، پشت در خانه عاشقی نیومده همه‌چیز امن است. وانگهی، مرگ همیشه به یک شکل نمی آید و شیاطین دیگری نیز می توانند به لباس و ظاهر او در آیند. یک روز در گرمای تابستان و درست بین قهوهٔ دوم و آهنگ سوم کافه ای دلنواز، کسی با جلال و شکوهش آمد. او آمد، اما نه با داس و ردای سیاه، بلکه با کت و شلواری اتوکشیده به رنگ طوسی، موهای براق و صاف، عینک آفتابی و ادکلن فرانسوی که تا نیم کوچه بعدی رد بویش حس می شد. با ماشین آخرین مدلی که بوق کوتاهش و موسیقی بلند آن، نگاه همه و نامزد ما را به آئین عشق دگرگون کرد. آن نوا و نگاه همان لحظه جانِ او را از دلِ من کند. در هنگام خروج آن فرشتهٔ یا شاید شیطان ثروت شیشه را پایین داد، چند جملهٔ کوتاه با باتیستا آنجا ردوبدل کرد. شاید پرسید "لاته اش قهوه ی کدام مزرعه است؟". نگاههای کافه نشینان تا لحضه ناپدید شدن او همچنان به دنبالش می دوید. اما در روزهای بعد، فرشتهٔ عشق کم‌کم عقب نشست و جایش را به فرشته فخر‌فروشی و ثروت و تمایل به زندگی پرزرق‌وبرق داد. بدین ترتیب معشوق به تعقیب و در پی یافتن آدمی با آن نسخه لوکس از زندگی و بیزینس کلاس راهش را کج کرد. من که عاشق دلشکسته و زاری در آن دوران بودم، به این شک افتادم که دست ثروت شاید بتواند گاهی دست فرشته مرگ را بخواباند. اما دار دنیا بر قرار و ثبات نیست. زمانی به اندازه چهار فصل بین ما گذشت و او روزی بی نصیب و سرخورده به نزد من باز گشت. او با شرمساری و اشک در چشمان و صدای لرزان گفت؛ فرشته و شیطان ثروت انسان را برای تحقیر و استیصال و تسلیم می خواهد. من یک بازیچه و تفریح سر راهی بودم. حال من به او با لبخند خیره سرانه گفتم؛ "تنها حماقت و هوس می تواند ما را کنار هم نگه دارد". اگر او را طرد می کردم دیگر او را نمی دیدم و یک زندگی ابدی با این لغزش از دست می رفت. پدر ما آدم نیز، حتی در بهشت لغزش داشت، حال از انسان زمینی چه انتظاریست و بر این خطا حرجی نیست. لحضه ای نگاهش کردم؛ نه از روی دلسوزی بلکه از روی شناخت و جرقه ای دوباره بر خرمن عشق!. آتش عشق آن خاطرات خشک شده گذشته را سوزاند و دوباره حس خواستن در من روئید. من به او گفتم ؛ حال که این را دریافتی، شاید باز راهی برای ما باشد… اما بگو، آیا در آینده ممکن است فرشته ای برای تو از فرشتهٔ مرگ و فرشته عشق قوی‌تر گردد؟. او لبخندی زد و زیر لب گفت؛ نمی دانم برای من چه پیش می آید، ولی برای تو همه فرشتگان در مقام تعظیم اند، و من نیز جزئی از آنها هستم. تو اشرف مخلوقاتی!

پخشه

پخشه
۲۹ مرداد ۱۴۰۴ (۲۰ آگوست) «روز جهانی پشه» است! احتمالاً اون شب پشه‌ها بریزند بیرون، بزن‌وبکو و شلوغ بازی در بیارند و و تند و تند روی صورت و دست مردم فرود بیایند. لطفاً کاری‌شان نداشته باشید؛ همین یک شب را بهشان حق زندگی بدهید!. در این رابطه ما یک دوست کمدین در خوابگاه در دوره دانشجویی داشتیم که به پشه می‌گفت «پخشه». تا می‌گفت، از شدت خنده لبهٔ تشک را گاز می‌گرفتیم و می‌گفتیم: بابا اون پـــشه‌ست! فرهنگ لغت رو با دیکشنری قاطی نکن!. هرچه هم مسخره‌اش می‌کردیم، فایده نداشت. در مقابل او با قیافه‌ای جدی می‌گفت: ای اهل دارالمجانین… همین پخشه درسته! چون پشه همه‌جا پخشــه، پس باید بهش گفت پخشه!. سال‌ها گذشت تا فهمیدیم شاید حق با او بود.
تهش همه‌چیز و همه‌کس، مثل پخشه، یه روزی همه‌جا پخش می‌شن… حتی خودِ ما، و آن جمع دوستانهٔ همان روزها.

ای ایران بخوان

ای ایران بخوان
ایران سرزمینی است با پوستی از جنس کوه‌ و دشت و استخوانی از تاریخ، با رگ‌هایی که در بستر آنها عشق و خون جاریست. زیستگاهی سخت در خشکسالی و زمستان و شکننده چون شاخه انار، در طوفان های بی هنگام!. اما زنده، پرغرور و با قامتی افراشته در برابر هجمه های سهمگین جهان. اینجا "زندگی به معنایش می‌نازد". در دل تنگناهایش، حقیقت‌هایی ژرف از احساسات اصیل و معنویت نهفته است.
عشق در ایران با همه‌چیز درهم آمیخته؛ عشقی که در پهنهٔ بیکران هستی شاید تنها به بضاعت یک احساس میان دو انسان باشد. عشق به معشوق، به می ناب و به پرستش همه در یک پیمانه شعر می‌گنجند و ساقی ها، شاهِ مراد همگان اند.
فرهنگ ایران هزارچهره و هزارگوشه دارد، و شعر و عرفان در هر رگ و مویرگش جاری و ساریست. از کاشی های فیروزه ای گنبد شاهان تا سفال های خاکی و بادگیرهای کویر و از آن سو از سایه روشن خوش نشین های شمال تا سقف گلی خانه های جنوب همه در بین دو دریای دوستی و صبوری گرد هم آمده اند. فرهنگ شیرین ایران داد و ستدی میان شعر و حکمت و شمشیر است و مملو از اساطیر خداگونه و عشاق نامدار. مردمانی با رنگین‌کمانی از نژاد و زبان، که در آیین‌ها همانند آسمان، افق‌های مشترک دارند. مردمی که نان و آبشان را قسمت می کنند ولی آسمان و وحدتشان را هرگز!. مردمی که شانه به شانه می شوند و روبه رو می شوند، اما به هم و خاکشان پشت نمی کنند. خطه ای که حرمت همسایه و مهمان را نگه می دارد و به دشمن بی باکانه و شجاعانه می تازد.
این خاک، سرزمین مهر و وفاست؛ جایی که شادترین لحظه‌ها را با غم‌انگیزترین روزها درهم تنیده‌اند. در اینجا درختان، دریا و کوه‌هایش جان دارند، جاندارانش با چوپانان مأنوس‌اند، و انسان هایش یا روحی فراتر از زمین دارند، یا نامی درخشان در هنر و دانش جهان. هرکس که از خاک ایران رها و جدا شده است، خاطره ایران عزیزش برایش همیشه همین است؛ لبخند پر مهر پدر که گویی از قاب عکس بیرون زده است، آغوش گرم مادری منتظر که با دستان قاب عکس را گردگیری می کند و صدای اذانی که در کوچه ها چون باد می پیچد.

قلم

قلم

مغز را نمی‌شود شست‌وشو داد و برق انداخت؛ اما می‌شود جارو زد. نوشتن، گرد و غبار غم و افکار اضافی را از ذهن می‌روبد، هوا را تازه می‌کند و جایش را به فکرهایی تمیز و پاکیزه می‌دهد.
بعد از هر نوشتن، ذهن نفسی عمیق می‌کشد؛ خون در مویرگ ها و کوچه های خاموش و خشک مغز می دود و هوای محله های آن دیگر آلوده و مه آلود نیست. شاید برای همین است که خدا به قلم و آنچه می‌نویسد قسم خورده است. در هنگام نوشتن نداهای وحیانی، اصوات فرشتگان و زمزمه های ارواح به آرامی در حلزون گوش آدمی طنین انداز می شود. آنجاست که کلمه از جوهر و خاک برمی خیزد و بر صفحه نقشی از اسرار آسمان را می زند.

دو قاب عکس

دو قاب عکس
آقایی در همسایگی ما است که آنقدر زبانش زهر دارد که با بیاناتش دو قاب عکس روی دیوار را هم به جان هم می‌انداخت. به سبب معاشرت با ایشان کمی دلگیر گشته و خسته به خانه که آمدم. یک‌بار بعد از معاشرت با او، دلگیر و خسته به خانه برگشتم. استراحتی کردم و بی‌هدف سقف را نگاه کردم… قلابی از آن آویزان بود. طرحی برای اتصال طناب و حلق آویز کردن به ذهنم رسید. یک‌جور پایان‌بندی بی‌سروصدا برای همه‌ی این زخم زبان ها!. لحضه ای در گودالی از توهم و بیگانگی از خود افتاده بودم. اما ناگهان به خود گفتم؛ این کار خیلی خیطه!. این تنها دو درصد از ذهنم بود که به سمت تاریکی و فراموشی راه افتاده بود!. همان دو درصد هم برایم کافی بود که بفهمم بعضی آدم‌ها بلدند با چند جمله، پلی بین زندگی و پرتگاه بسازند.

خاله شوخی

خاله شوخی
سفر کاری‌مان به یکی از شهرهای مرکزی ایران ما را تا روستایی کوچک کشاند. همان‌جا بود که چشممان به پیرزنی افتاد که آن‌قدر فرتوت و کهنسال به نظر می رسید که انگار قرن‌ها زندگی را بر دوش کشیده بود. دوستی هم محلی او با صدای بلند به او گفت: خاله شوخی! حالت خوبه؟ سلامتی؟ پیرزن تبسمی بی‌رمق کرد و با سختی «بله» گفت. بعد دوستم آرام توضیح داد؛ اسمش یوتاب است، اما همه به شوخی و از سر محبت، خاله شوخی صدایش می‌زنند. در جوانی زن شوخ‌طبع و بزلگی بوده که همه‌ی محل دوستش داشتند. اهل محل به او نه تنها به‌خاطر طنزش، که برای یک رسم قدیمی و عجیبی که بلد بوده، ارادت داشتند. آن رسم، عملیات تخم‌مرغ و سکه برای دفع بلا و چشم‌زخم بوده است. هر کس بیمار می‌شد، به بدشانسی پیاپی دچار می‌گشت یا بلایی سر خانه و مزرعه‌اش می‌آمد، خاله شوخی می‌گفت؛ بیا برایت تخم‌مرغ اس‌اس کنیم!
با حوصله تخم‌مرغ سفیدی را بر داشته و با زغال اسم شخص را روی آن می‌نوشت. پس یک سکه بالای تخم‌مرغ، یک سکه پایینش می‌گذاشت و با انگشت شست و اشاره آن را ثابت نگه می‌داشت. بعد نام آشنایان و اطرافیان را یکی‌یکی بلند می‌گفت. اگر فرد چشم‌زن در میانشان بود، به محض شنیدن نامش، تخم‌مرغ با صدایی خشک و ناگهانی بین دو سکه شکسته و می‌ترکید. پس از این شکستن، بیمار بهبود می‌یافت یا بلا برطرف می‌شد. اگر در فهرست اسامی سرنخی از فرد بدخواه و چشم زخم زن پیدا نمی‌شد، خاله روش دیگری داشت: می گفت آن شنبه‌زا، آن دوشنبه‌زا، آنسه‌شنبه‌زا… و همین‌طور تا مقصر لو برود. بعد هم سکه‌ها را به فقیر می‌بخشید. این رسم با پیشینه مغولی برای ما به‌قدری جالب بود که تا مدتی با لبخند به پیرزن نگاه می‌کردیم. همان‌جا ایده‌ای شیطنت‌آمیزی به ذهنم رسید: مراسم "یافتن زیرآب‌زن‌"!
روز بعد در محل کار، دقیقاً مثل خاله شوخی، نام خودم را با زغال بر تخم‌مرغی نوشتم، میان دو سکه‌اش گذاشتم و با جدیت اعلام کردم؛ ای همکاران امروز آخرین کسی که زیرآب مرا زده، مشخص خواهد شد. آن ها هم با خند و کنجکاوی در این کارزار شرکت کردند. اسامی همکاران را یک‌به‌یک بر زبان راندم… هیچ‌ خبری از شکستن تخم مرغ نشد. تا این‌که آبدارچی اداره با سینی چای وارد شد. از سر شوخی نامش را گفتم و ناگهان… تخم‌مرغ با صدایی بلند شکست!
همه زل زده بودند. با خنده از او علت را پرسیدم و با کمی خجالت گفت: راستش… چند روز پیش… بله… یک کمی زیرآب شما رو زدم!.

اصفهانی

ما با یکی از هم شهرهای اصفهانی در حین کار اداری دعوامون بالا گرفت، که یهو گفت؛ "تو اونور جوق، من اینور جوق، فوش بده فوش بستون، چرا یغه میگیری"؟.
ما همون جا از خنده ترک برداشته و فلفور تسلیم شدیم.

در قحطی عشق

در قحطی عشق
آب نیست، برق رفته، حوصله پرکشیده و عشق هم در ازدحام مصائب میان یاران گم شده است … اما جان‌سختی هنوز می تپد، ایمان در رگ ها روان است، نبض امید می زند و هنری که از ژرفای خرابی‌ و خاکستر، زندگی و زیبایی را بیرون می کشد. بقا را در دل نبودن ها از ققنوس بیاموز که پر می گشاید حتی وقتی همه چیز و جهانش خاکستر شده است. بی سبب نبوده که گذشتگان این سرزمین آتش را گرامی و پاس می داشتند.

جوان تر شدن

جوان تر شدن
آدم ها با گذر سال‌ها پیر می‌شوند، اما بعضی خصلت‌ها در آنها جوان‌تر، بی‌پروا‌تر و سرکش‌تر قد می‌کشند. همان‌هایی که انگار تازه به بلوغ رسیده‌اند، درست وقتی که سال‌های پیری بر شانه‌ها سنگینی می‌کنند. او در خصلت های لجبازی و یکدندگی، خودخواهی زیرپوستی، ترس از تغییر، کنایه و نیش دار حرف زدن و در کینه و حسادت های قدیمی جوان می شود. اما در خصلت های بی تابی و عجول بودن و سادگی و زودباوری ، شور و هیجان، رویاپردازی ، شهامت خطر کردن و ابراز احساسات با گذر عمر پیر می شود.

وقتی میشه التماس کرد

وقتی میشه التماس کرد
یه روز با چندتا از همکارا سرِ نحوه بیان و برخورد در جلسه ای، حسابی بحث می‌کردیم. پیر جمع که سرشار از حکمت و تجربه بود، گفت:
بعضیا به جای جدل و دعوا سرشون خم رو سینه شونه و نفسشون به زانوهاشون میرسه!. زور دارن، عقل هم دارن، ولی به جای اینکه از ضربه مشت ها و منطق خود خرج کنن از چشم خیس و صدای لرزون برای پیش بردن کارشون استفاده می کنند. وقتی با التماس میشه کار رو جلو برد، چرا دلیل عقلی و نقلی بیاری و دعوا کنی!. اینها نه اینکه بلد نباشن دفاع کنن، نه!… قشنگ بلدن. فقط فهمیدن، هیچ کلیدی به اندازه یه "خواهش با چشم‌تر همراه با التماس" در قفل شده مشکلات رو نرم و بی‌صدا باز نمی‌کنه. جالب اینجاست که میزبان هم در مواجهه با فرد ملتمس فکر می‌کنه لطف بزرگی به او کرده و انسانیت به خرج داده است.

صیاد فصل های عشق

صیاد فصل ها
یکی از صیادان عشق در جایی نوشته بود؛ بعضی وقت ها هر چه از کسی سردی و بی مهری بیشتری می بینی، دلباخته تر می شوی. بدین معنا که یادش مایه آرامش جانت می شود و در پی اشتیاق و خواستنش تب و تاب می یابی. این حادثه شبیه حس آدمی به کولر و جریان نسیم خنک در اوج گرمای تابستان است!. از آن سو بعضی ها هم هرچه نسبت به تو پر سوز و گداز تر نشان می دهند، در عین اینکه نمی خواهی آنها را از دست بدهی، اما با حفظ فاصله با آنها وقت می‌گذراندی. شاید این حس بی شباهت به اجاق آتش و بخاری در اوج فصل سرمای زمستان نباشد. آتش نگاه و گرمای کلامشان در آغاز دلنشین است، اما لحضه ای بعد می فهمی اگر بیش از این پیش بروی، خواهی سوخت. در همان فاصله چایی یا قهوه ای را با لبخندی نیمه جان می نوشی، بی آنکه لب را بسوزانی!. کمیاب ترین ها، آدم هایی با حال و هوای مهرماه و فروردینی هستند. در نهاد آنها نه سردی است که بلرزاند و نه گرمی که بسوزاند. ملایم و ولرم هستند و روحیه آبگرمکن معابانه دارند. یک مرام نامه در سکنات آنها عیان می بینی و گزینه هایی از شخصیتشان را نیز پیش پای تو می گذارند. بی هیاهو و با آرامش همیشه می دانند چه می خواهند و چه باید بکنند! آدم های ماندگار و حاضر در چهارفصل زندگی تو همین ها هستند و در طول زندگی با تو دورادور در ارتباط باقی خواهند ماند. بعضی ها هم تقویم دلت را ورق نمی زنند و در هیچ یک از چهارفصل تو جایی ندارند. نه حس بهاری به تو میدهند و نه خزان، فقط می روند و می آیند، و هیچ!. حال از آن صیاد پس از سال ها پرسیدم؛ از آکادمی عشق چه خبر ؟
گفت هیچ! وقتی در زندگی می رسد که نه گرمی به تو می رسد و نه سردی. فصل ها برایت بی رنگ می شوند و سال ها می گذرند در حالی که تهی از فصل ها هستند. در آن سال ها، زیر آوارِ نان و مسئولیت ها، همه چیز کج و معوج شده و از شکل و جذابیت فصلی افتاده است.

زیبایی شناسی

زیبایی شناسی
در شگفتم از این حیرتِ مکرر؛ که آیا زیبایی از ذهن و اندیشه‌ای خردمند زاده می‌شود؟ آنگاه که نگاه، حتی در دل ویرانه‌ها و زیر سایه‌ سنگین ابرها، به جست‌وجوی رنگین‌کمانی در آسمان برمی‌خیزد؟ یا آن‌که نخست، باید سیمای جهان پیرامون چون باغی، بهشتی و آراسته باشد تا چشمِ دل بتواند زیبایی را دریابد؟. حبیبم می‌گفت: «هر دو»… چرا که ذهنِ زیبا، بی‌پشتوانه‌ی جهان می‌پژمرد، و جهانِ زیبا نیز بی‌چشمی که آن را بشناسد، گنگ و بی‌روح می‌ماند. زیبایی، پیمانی‌ست میان انسان و جهان؛ نوری باید در نگاه آدمی باشد، و کمالی باید بر صحنه‌ی پیش چشم جلوه کند.