آب شدن آدم برفی!

خورشید را شاید بشود با برف های زمستان آشتی داد، اگر آب بتواند به نوعی ابرها را راضی کند. شاید به برف بتوان فهماند که شاخه های شکسته از بار زمستان، از او دلگیرند!. دوست به خصوصی داشتیم که در یک روز زمستانی همراه با همسرش بر روی برف های نزدیک یک تفرجگاه با شادی قدم می زد. در حین صحبت نظرشان به برخی درختان مملو از برف جلب شد. ناگهان لیز مفصلی خورد و با کمر و دست به زمین افتاد. همسرش با تعجب نظاره گر بود و ابتدا کمی خندید و سپس او با زحمت از زمین بلند کرد. پس از درد چند روزه، آن آسیب التیام یافت ولی تا مدتی او برف و یخ را نبخشید! پس از آن واقعه هر دو سه ماه یکبار، چند دقیقه ای آن نقطه دست و کمرش درد می گرفت، سپس به طور کامل خوب می شد و دوباره دو سه ماه دیگر چند دقیقه احساس درد تکرار می شد. جسم انسان آسیب هایش را درک می کند و شاید اعصاب یاد آن ها را "برای او" هر چند وقت یکبار تازه می کنند!. روح ما نیز گاهی از حوادث زندگی آسیب می بیند و آن را برای همیشه به یاد می سپارد و هرزگاهی به خاطر می آورد. دوست ما پس از دو سه سال تصمیم گرفت با برف و یخ مجلس آشتی کنان به راه بیندازد و رابطه شکرآبش را ترمیم کند. از این رو آدم برفی با همسرش در یک روز برفی ساخت و در کنار آن به صحبت نشستند! از دور چندخانواده آن آدم برفی را دیدند و به نزدیک آن آمدند و لحظات خوشی میان آنها گذشت. یکی از خانواده ها خوزستانی بود و با لذت خاصی از برف صحبت می کرند. آقای خوزستانی می گفت کودک که بودیم در اصفهان برف می دیدم ولی اهواز هیچ وقت برف نمی آمد. از این رو ما برف را در پلاستیک بزرگی جمع می کردم و در فریزر گذاشته و در کلمنی به اهواز برای نشان دادن به بچه های محل می بردیم. در صبح برفی بقدری احساس نشاط داشتم که با فریاد از خواب بیدار می شدم و دوست داشتم نخستین کسی باشم که از خانه بیرون می رود و جای پاهایم رو برف ها می افتد. اولین نفری باشم که برف ها رو در حیاط و کوچه به هم زده و خراب می کند!. با دوستانم ساعت ها برف بازی میکردیم و عمق برف را با ساق پایمان تخمین میزدیم. با آن دو خانواده سکوهایی از برف درست کرده و یخ دربهشتی نیز با آن برف ها تهیه کردیم. چه خوشمزه بود! و سپس چه چای داغی نوشیدیم! دوست ما پس از رفتن آن خانواده ها در نزدیک غروب، آتشی کنار آدم برفی روشن کرد و آدم برفی کم کم شروع به آب شدن نمود. او می گفت باید جسم من آن آب شدن را درک می کرد تا آدم دردمند درونم همه چیز را فراموش کند و حسابش با برف تصویه شود!. حال "ایده آب شدن آدم برفی" را باید برای فراموشی سایر ناملایمات درونم به کار بندم!.

کودک و عروس

کودک و عروس

موسیقی شدید و بسیار بلند یک ماشین، جیغ های بنفش و صورتی و سپس چند دقیقه بعد صدای موزیک بلند مغازه ای در پیاده رو، مرا به این فکر انداخت که آیا "یه روز در کوچه ما هم عروسی میشه"! و به دنبال آن یک خنده پنیری بر چهره ام نقش بست. سپس، کودکی را دیدم که با اشتیاق همراه با پدرش، مشغول خوردن خوراکی از پاکت پلاستیکی بود و از کنارم گذشتند. این امکان عروسی در کوچه ما و کودک هله هوله خوار، ما را به یاد خاطره ای از یکی از آقایان انداخت. در مراسم عقدی دعوت شدیم که هر دو خانواده بسیار متمول و با جایگاه اجتماعی ویژه بودند. به محض ورود کودکی را دیدم که ملتمسانه از پدرش درخواست خرید خوراکی های مضر می کرد و پدر از این امر امتناع می کرد. مراسم عقد پس از مدتی گفتگوهای خانواده ها با هم، رسمیت یافت و از ظاهر مهمانان مشخص بود بسیار عالی رتبه هستند. به طور عجیبی ما به عطر یکی از آنها حساس بودیم و مرتب عدسه مان می گرفت. خانوم قند ساب شروع به سائیدن کرد و با اشاره به من فهماند در حین خواندن خطبه هرطوری است جلوی عدسه کردن خود را بگیرم! عاقد شروع به خواندن کرد و در این میان آن کودک که حال پدرش برایش پاستیل خریده بود، در تلاش پرسر و صدایی جهت بازکردن آن پاکت بود. عاقد به بار دوم رسید، در این حین، خانومی از خانواده عروس در پاکت را برای کودک باز کرد و خانومی دیگر در بار سوم با صدای رسایی گفت؛ عروس زیرلفظی "ملوکانه و اشرافی" می خواد! و لحضه ای سکوت و تحییر حکمفرما شد. نه داماد و نه خانواده او نمی دانستند چه بگویند. بدین صورت یک قفل کلامی و فضای سنگین چند دقیقه ای حاکم شد! ما برا خلاصی از این حالت تعلیق منتظر بودیم دستی نورانی از آستین برآید و زیرلفظی نقدی و جنسی ارزشمند بدهد یا حداقل صدایی روحبخش قول سفر یا هدیه ای اعیانی را برگردن گیرد. در این لحضه کودک هله هوله هوله خوار، به سمت عروس رفت و یک پاستیل را از پاکت پلاستیکی در آورده و به عروس داد! داماد که این صحنه مهربانی و بخشش کودک را دید، به حرف آمد و قول یک هدیه مفصل داد. اما عروس که با خوردن آن پاستیل کامش شیرین شده بود، گفت؛ من هدیه ام را گرفته ام و "بله" را به شیوائی گفت. حضار کودک، عروس و داماد را تشویق جانانه و پرشوری کردند و همه از پایان دراماتیک راضی و خشنود بودند!. ما هم در آن سروصدا شادی با خیال راحت شروع به عدسه های پی در پی کردیم. کودک ها معصوم هستند و در کار خیر، واسطه های موثر و مبرزی می باشند! در برخی لحضات پیچک زندگی گردنه هایی از حرکت را تجربه می کند که تماشای نحوه گره گشایی از آنها لذت وافری را در ما ایجاد می کند.

پلانگتون

پلانگتون‌

من دقیقا نمی دانم از نسل هابیلم یا قابیل! ولی اثرات هر دوی آنها را در وجودم حس میکنم. هم کارای مثبت هابیلی انجام می دهم و هم کارهای منفی قابیلی! یکی از کارهای مثبت ما دوستی با آقایی ملقب به "پلانگتون" بود(همان جانور بسیار ریز دریایی که غذای بسیاری از موجودات ساکن دریاها و اقیانوس هاست و یکی از ارکان چرخه تغذیه در آب ها است). این آقا از نظر من در مرکز مشکلات روانشناسی بود! چون به طور کامل، شخصیتی فداکار و انسان دوست از خود نشان می داد و از نظر "حفظ عزت نفس" نزدیک به صفر بود. ایشان به نوعی "کارمند افتخاری دیوار مهربانی" به حساب می آمد! پلانگتون‌ با توجه به تماس های تلفنی یکی از بچه های خوابگاه با خانوداه اش متوجه شده بودک او نیاز مالی شدیدی جهت عمل یکی از اعضای خانواده اش به اسم "هیرو یا هیراد (مطمئن نبود)" را دارد و طبق صحبت هایش پشت تلفن، او می خواهد به علت عدم پس انداز مالی، خودکشی کند. اما پلانگتون با تعجب می گفت؛ او اصلا به روی خود نمی آورد و به او که پیشنهاد کمک می دهیم، هیچ نوع کمکی چه دستی، چه بانکی و چه به هر صورت دیگری را از کسی قبول نمی کند و فقط لبخند می زد. با این وجود آقای پلانگتون‌ راهی برای کمک به او پیدا کرد. بدین صورت که شماره حساب بانکی او را به نوعی تهیه کرده و شبی دیر هنگام یک دیوار مهربانی از کارتون ساخته و به در اتاق او در خوابگاه چسباند. سپس همه رسیدهای بانکی که تمام دارایی ما بود و برایش واریز کرده بودیم، را به دیوار مهربانی چسباند. اما از آنجا که می دانستیم با پیگیری متوجه افراد واریز کننده می شود و ممکن است از ما خجالت بکشد ، برای رد گم کردن و عدم احساس حقارت در بین سایر اتاق های خوابگاه، با هماهنگی با اتاق های کناری، بر روی دیوار اتاق سمت راست یک دیوار مهربانی دیگر گذاشتیم و بر روی آن یک شیر خشک و پیش بند بچه گانه نصب کردیم و بر روی دیوار مهربانی اتاق سمت راست نیز یک لنگه کفش و دو خرس گنده! همچنین صبح زود دوسه نفر از بچه ها را به نوبت ماموریت به کشیک دادن جهت دیدن نحوه واکنش او کردیم. یکی از آنها در را زد و به سرعت مخفی شد، او بیرون آمد و رسیده‌ای بانکی را با تعجب مشاهده کرد و دیوار مهربانی اتاق های کناری را هم بررسی کرد، مدتی خندید و بعد محتویات روی همه دیوارها را برداشت و به داخل اتاق رفت. ما که احساسات معنویمان به سقف آسمان رسیده بود، بسیار احساس موفقیت و پیروزی داشتیم و فرشتگان آسمان را ناظر و تحسینگر کار نیک خود می پنداشتیم!. اما نکته ای که در این میان کمی عجیب بود، برداشتن محتویات دیوار مهربانی سایر اتاق ها بود! به هر حال جهت بررسی میدان پیروزی و برداشت غنائم معنوی، در حوالی بعد از ظهر سری به آن دوست زدیم تا که احوالاتش را ببینیم. به اتاقش که وارد شدیم او را در حال خورد غذای لذیذی مشاهده کردیم و در کنار اتاق نیز دو سه وسیله با ارزش و نو بود. ما کمی مشکوک و دستپاچه شدیم!. از او پرس و جو کردیم، گفت دیوار مهربانی از معجزات واقعی در میان اولاد حضرت آدم است و من از صبح از آن بهره مندم. ما در مورد خانواده اش پرسیدیم؛ گفت همگی خوب و در سلامت هستند. باز کمی اصرار کردیم، در نهایت با اکراه گفت یک سگ نر داریم به اسم هیرو، که کسالتی دارد که به سبب پیری ترجیح دادیم به جای هزینه اضافی او را مرگ آسان (اتانازی) کنیم! ما در یک لحضه به هم ریختیم و شروع به دعوا و جروبحث با پلانگتون کردیم!. آن دوست که متوجه قضیه شد با خنده ای ملیحی از زیر همه چیز گردن خالی کرد و ابراز ناآگاهی کرد. او گفت دیوار مهربانی مثل دیوار چین است از طرفی به طرف دیگر نمی توان رفت و مسیر کمک های آن یکطرفه است و قابل بازگشت نیست! ولی با جنگ و دعوا در نهایت قرار شد قسطی پول را برگرداند، که به نوعی تبدیل به وام به ایشان شده بود! "درس تحمیلی" ما این بود که برای کمک به دیگران تنها نیت خوب و خالص نیاز نیست، بلکه هوشیاری و بررسی دقیق شرایط نیز باید وجود داشته باشد، تا کمک به جای درستی هدایت شود. آن دوست قطعا این حرکت مزحک ما را بارها برای خانواده و اطرافیان بازگو کرده و من نیز با تعریف آن برای شما سعی در پیشدستی و جلوگیری از ساده لوح نشان خودمان را دارم. پلانگتون نیز پس از این ماجرا توسط دوستانش ملقب به "سفره ماهی" شد! من نیز وقتی با خودمم این حادثه را مرور می کنم چون رگه هایی از شرافت و دلسوزی واقعی در آن میبینم بهترین لقب را "اسب آبی" در نظر می گیرم!.

تئوری گل چینی

تئوری گل چینی

دوستی ما را به مزرعه ای جهت چیدن گل های محمدی دعوت کرد. در ان فضایی پرشوق و شور، پس از چیدن گل ها با برقی در چشمانش من گفت مبادا گل ها را در کیسه پلاستیکی بگذرای آنها را در کیسه پارچه ای بگذار! سپس در سایه ای در خانه آنها را پهن کرده و خشکشان کن. پس از خشک شدن نیز باز آن ها را در کیسه پارچه ای بگذار، زیرا در پلاستیک رنگ سرخ خود را از دست خواهند داد. در دوره دانشجویی دوستی بسیار ثروتمند و کم اهمیتی داشتم که در چالشی عجیب در خوابگاه باخت. با باخت او، قرار بر این گردید که ایشان مستقیم "به عصر حجر" برگردند! اما بعد برایش تخفیفی در نظر گرفته شد و به بازگشت او به "سبک زندگی ایران باستان"، رازی گشتند. بر او شرط بستند که از هیچ نوع وسیله یا شیئ پلاستیکی حق استفاده ندارد و بجایش در هر شرایطی باید از پارچه و کیسه پارچه ای استفاده کند و جامه ها و کفش ها نیز به همین صورت! آب را باید در کوزه نگهداری و بنوشد و یخچال، گاز، ماکروویو و مبایل (مگر تماس اعضای خانواده اش) از زندگیش حذف شد. چای را باید با دم نوش های غیر کیسه ای جایگزین می‌کرد و حق استفاده از ابزار اصلاح صورت، شامپو و غیره از او سلب شد. بدین صورت می بایست معادل های آن در زمان ایران باستان را استفاده می کرد. دو داور بی‌رحم و همکلاسی اش نیز، با در نظر گرفتن حقوق از صبح تا شب به مدت دوماه او را تحت نظر داشتند و تضمین های لازم هم از او گرفته شده بود که خلف وعده نکند!. دو هفته اول در خوابگاه زار می زد و در و دیوار و هر آنچه اطرافش بود را مستفیض می کرد!. در انتهای هفته سوم به التماس و قسم و تهدید افتاد و در نهایت به خودکشی فانتزی تهدیدشان کرد. کم کم از حالت استیصال خارج گشت و پس از ۴۰ روز به طور کلی آرام شد. پیش از این ماجرا، او با انواع پوشش ها، ماشین و غیره سعی در جلب توجه اطرافیان و برانگیختن حس حسرت آنها را داشت، اما با پخش شدن وصف زندگی فعلی او بسیار معروف شد و این معروفیت بدور از بدخواهی و حسرت بود. او که از زندگی روزمره دور شده بود و زندگی شبه باستانی می کرد، روحیه ای اساطیری یافت و قله های زندگی را بهتر از هر کسی مشاهده می کرد. در پایان ۲ ماه او از آن دو داور مواظبت می کرد و آنها نیز درجاتی از تغییرات را در خود می دیدند. تجربه‌ی زندگی بدون استفاده از تکنولوژی‌های مدرن، او را با چالش‌ها و سختی‌های زیادی مواجه کرد، اما در نهایت باعث تقویت و بهبود کنترل بر خود و افزایش درک و آگاهی او از زندگی شد. پس از مدتی شخصیت و رفتار او مورد اجماع جمعی قرار گرفت و از آن شخص بی اهمیت و سطحی به یک " آدم ارزشمند و خدمتگزار" بدل گشت. او می گفت هیچ کس مثل من فضای ایران باستان را درک نکرده و هیچکس مثل نیز دوره حال و همچنین تفاوت هایشان را با هم را ! گاهی بازگشت به اصول اولیه و مواجهه با چالش‌های سخت، می‌تواند به بهبود زندگی و افزایش فهم و درک ما از خود و دنیای اطرافمان منجر شود. به نظرم او همچون گل سرخی، وجودش رنگ خود را باز یافت و به اصالت و زیبایی آدمیت رسید. پس از سال ها او را در یک مکان طبیعی اطراف شهر در حال تفرج دیدم در حالی که با همان لحن همیشگی، دختر کوچک و خردسالش را صدا می زد ؛ "گلبرگ" بیا اینجا پیش پدر و مادر، نهار آماده شده!. مرا که دید، پس احوال پرسی، شوخی و مرور خاطرات، گفت؛ میدانی مزیت مشترک پارچه و کوزه گلی در مقایسه با پلاستیک و شیشه چیست؟ هر دوی پارچه و کوزه نفوذ پذیرند و روزنه هایی برای ورود و خروج هوا و آب به عنوان ارکان حیات دارند، و از طرف دیگر هردو، آنچه در خود دارند را نیز تا اندازه زیادی حفظ می کنند. به واقع فرق دوره ایران باستان و عصر حجر با زمان حال این است!

پهلوان کریم

پهلوان

او را که در اولین نظر می دیدی، چهره اش گواه این بود که انگار شب را بر روی چمن های پارک خیره به ماه خوابیده! ولی مرام و رفتاری شبیه به "برنده ها" نشان می داد و موتور سیکلت مرکب همیشگی او بود. به من می گفت ما همه باید یک روزی بفهمیم تو چه چیزی استعداد داریم و محکم بزنیم تو گوش ترس و احتیاط!. در زمان جنگ پس از انفجار بمب و شهید شدن عده ای از سربازان ایرانی، عراقی ها به خاکریز ایرانی ها رسیدند. در این میان، برخی ایرانی ها شهید شده، برخی دیگر مجروح و یا بی هوش شده بودند. سربازان عراقی به آرامی قدم بر می داشتند و هر چند ثانیه یکبار ، به سمت اسراء یا مجروحین زنده مانده ایرانی که بر روی زمین نشسته و یا بیهوش افتاده بودند، "تیر خلاص" را می زدند. بعد از هفت هشت تیر خلاص، به کریم که در آن زمان جوانی 18 ساله بود، رسیدند. طبق تعریف هم خدمتی او، کریم مجروح و در اثر ضربه قبلی قنداق تفنگ به سرش، رو به قبله بیهوش روی زمین افتاده بود. سرباز تفنگ را زیر گلوی او گذاشت و تیر خلاص را زد. اما به طور معجزه آسایی با کم توجهی سرباز تیر از گلو و زیر فک وارد شده و از گونه اش خارج شد!. پس از بازپس گیری منطقه توسط نیروهای ایرانی، در ماشین حمل شهدا و در میان اجساد، از روی ناله ها، نیروهای ایرانی متوجه کریم و زنده ماندن او شدند. کریم در آن لحظات به سبب آسیب های جدی به ناحیه فک و صورت و گوش توان فریاد، صحبت و حتی شنیدن را نداشت. پس از چند ماه معالجه دهان، فک و گوش قسمت عمده ناتوانی تکلم و شنیداری او رفع گردید و دوباره وارد زندگی معمول شد. کریم بنا به طبعش همنشین لات ها و بزن بهادر ها شد و انواع خلاف های ریز و درشت را مرتکب شد. با این وجود ذاتا مردم آزار نبود و بیشتر خود را فدای رفقا و خوش نشینی ها می کرد. کمی بعد به "کریم جیمزباند" در آن منطقه معروف گردید و بدین صورت " از یک جانباز به یک گنده لات " بی ماهابا و هفت خط تبدیل گردید. به علت عقبه منفی ایجاد شده در فضای شهر و عدم توانایی در برقراری یک زندگی طبیعی، در جوانی تصمیم به مهاجرت به خارج از کشور گرفت و بدین ترتیب به کشوری در شرق اروپا رهسپار شد. پس مدتی انواع شغل ها و خلاف ها را در آنجا نیز تجربه کرد و به سبب روحیه خطر پذیری و بزن بهادری و همچنین حمایت از مهاجرین، در میان ایرانیان و عربها جایگاهی پیدا کرد. آثار گلوله و زخم در گونه ها و فک او نیز، هیبت او را دوچندان کرده بود. با معروفیتش در آن دیار از "کریم جیمزباند" در محفل رفقا، به "هرکول کریم" دگردیسی اسمی پیدا کرد!. بدین صورت از یک شخصیت هالیوودی و گیشه ای به یک شخصیت اساطیری غربی تبدیل شد. اما کریم "برای خاک و آئین" جنگیده بود و دلتنگی ها و علاقه به خانواده و وطن داشت. در این چند سال با پول هایی که از کار در خارج کسب کرده بود ، برای خود سرمایه متوسطی در ایران تدارک دید و در نهایت بعد از 7 سال به کشور بازگشت. پس از بازگشت کم کم از آن رفتارهای جاهلی فاصله گرفته و دچار روحیه افسردگی و شکست شد. به لطف خانواده پس از اندکی ازدواج نمود و همسر روستائیش در کریم عاداتی را دوباره به وجود آورد که سال ها از آنها فاصله گرفته بود. او با ایجاد روزنه هایی از مسئولیت پذیری و صبر در رفتار او، پوسته سخت کج روی و بزهکاری کریم را بتدریج کنار زد. از این رو کسب و کار کریم سروسامان یافته و زندگی آرامی را در پیش گرفت. حال او برای نیازمندان یاری مهربان بود و پیشقدم در بسیاری از امور خیریه گردید. پس از چند سال کریم علارغم عطش درونی، صاحب فرزند نمی شد و هر چه برای درمان اقدام کرد، به جایی نرسید. در همین اوقات همسرش از کودکی به نام موسی و زنی بی سرپرستی صحبت کرد که به غایت بی چیز بودند، و در خانه روبرو مدتی با پیرزن ساکن آنجا همخانگی داشتند. کریم پذیرفت تا مدتی نزد آنها بمانند. این خانوم و پسر بچه اش در شهری کوچک از خانه ترد شده بودند. شوهر سابقش او را در زمان بارداری به سبب هوس بازی، ترک کرده و با تولد فرزند و مشاهده ناتوانایی های جسمی کودک، آنها را از خانه بیرون رانده بود. این پسرک از بدو تولد از نظر شنوایی و فک دچار مشکل بود و "نه می شنید و نه می توانست تکلم کند". پس از گذشت مدتی پسرک به شدت مورد علاقه کریم و همسرش قرار گرفت و کریم هزینه های گزاف درمان او را تقبل کرده و کودک تحت عمل گران گوش،حلق و بینی قرار گرفت. بدین صورت پس از عمل، پسرک پس از سالها برای اولین بار توانایی شنوایی را بدست آورد و صدای مادرش را شنید. سپس صداهای دیگر و صدای پر محبت کریم و همسرش را! توانایی تکلم مختصری هم پیدا کرده بود، که چیزی در حدود تکلم و جیغ به نظر می آمد. لحضه ای به یاد آن "تیر خلاص و آسیب ها به زبان، دهان و گوش کریم" افتادم و حالا این کودک نیز، چنین مشکل مشابهی داشت و رها شده در رودخانه حوادث در این دنیا بود!. مدتی حیران و منقلب بودم که خدا چطور از آن زاویه که به کریم امان و حیات داد، از آن زاویه نیز کودکی را به او سپرد. مردی با آن توانایی جسمانی و عقبه بزهکاری و قطاری از القاب را آنقدر رام کرد که نگهبان این طفل ضعیف و کر ولال باشد!. شاید این فرزند بار دیگر کریم را از "تیر خلاص مرگ جاهلانه" رهانده بود و عامل رستگاری او شد! قطعا هرکول کریم اینبار نه به نام یک فیلم خارجی(جیمز باند) یا اسطوره ای خارجی (هرکول) و یا حتی فیلم فارسی و سوپرمارکتی(فردین)، بلکه باید به نام "پهلوان کریم" خوانده شود و اسم اسطوره ای بر خود ببیند. در پایان من همچنان در این اندیشه ام که آیا پدیده های اطراف ما بر اساس شانس و بدون قاعده هستند یا مفهومی در آنها موج می زند. آن پسرک، موسی! بهتر از فرعون را ! ، پهلوان و پدری دلسوز را برای خود یافت و آنها همچنان زندگی زیبایی دارند.

شب کبود

شب کبود

در انتهای شبی کبود در سفری بودم و خیره به قطرات باران روی شیشه ماشین می نگریستم. به ناآگاه و بی مقدمه به یاد خاطره " عملیات جراحی" افتادم. شرح آن عملیات را بدین صورت به یاد دارم؛ آن مرد با چهره خون آلود از خرابه ای بیرون آمد و حیران به اطراف به دنبال گم شده ای خیره می شد. گفتگوی دو برادر را دورتر شنیدم که می گفتند؛ لطف ویژه ای به او کرده ایم، چون یک سگ هار را ادب کرده ایم نه یک انسان را! آن دیگری گفت؛ آره ما نباید وانمود کنیم اون مثل ما است؛ او به سبب اعتیاد در یک باغ وحش به سر می برد ولی ما در جنگل زندگی میکنیم! او را عمل جراحی نمودیم! . آن مرد معتاد افتان و خیزان به سمت من آمد و پرسید آیا برایش غذایی از مغازه تهیه میکنم؟! پرسیدم دوا و دکتر نمی خواهی ! گفت من خود از آن قماش هستم ولی اگر دوایی برای توقف "وسوسه های عشق" میشناسی و جایی که آن را می فروشد، مرا بدانجا ببر! من متوجه شدم این معتاد بافکری است و نوعی فراست در نگاه و حرکاتش داشت.دلم سوخت! با هم به غذا فروشی رفتیم. در این حین ترسیدم حرفی بزنم یا حرکتی بیشتری نسبت به او بکنم که چیز بیشتری از من بخواهد. فیش را به او دادم و از او خداحافظی کردم. دور که می شدم مرا صدا زد و گفت ۵ روز دیگر نیز همین ساعت از اینجا رد شو! من گفته او را فراموش کردم ولی پس چند روز بر حسب اتفاق از دانشگاه که می آمدم، آنجا او را دیدم. باز با چهره ای کتک خورده در کنار جاده نشسته بود، مرا دید و شناخت. باز صدایم کرد و من با نگرانی از اینکه باز باید او را به غذا خوری ببرم از دور جوابش را دادم. بلند شد و نزدیک من آمد و من هراسان سعی در افزایش سرعت راه رفتن خود داشتم. او گفت چرا از یک دکتر فرار می کنی، همه برای دیدنش وقت می گیرند! از او مدرک اثبات خواستم و چند کتاب را نام برد و در مورد چند سوال من پاسخ های درستی داد. من در تعجب ماندم این چه حادثه ای است. او مرا به قهوه ای به حساب خود من دعوت کرد! گفت من جز نفرات اول کنکور بودم و در رشته پزشکی تحصیل می کردم. ۶ ماه پیش در دوره بالینی و در اویل ورود به بیمارستان دختر خانومی با بیماری سرطان مراجعه کرد.در حین معاینه استاد ما برای تلطیف روحیه با او شوخی می کرد. او گفت تا به حال به سبب بیماری عاشق نشده و ازدواجی نداشته است و خود را آماده آن دنیا کرده است. اما دختر سرطانی به سبب زمان کوتاه باقی مانده اش، زندگی را به زیبایی تجزیه و تحلیل کرده بود و تا مویرگ هایش آن را درک می کرد. دو سه روزی که در آن بخش بودم وسوسه شدم عاشقش شوم! چون می دانستم زمانی ندارد و ۲ الی ۳ ماه دیگر فوت می کند. او به شدت از من می خواست از عشق ورزی دوری جویم. به من می گفت "روحت درگیر حیات دنیوی نباشد ولی جسم و ذهنت را وابسته به آن نگه دار! " کم کم حس عشق در من قوت گرفت و سعی من بر آن شد من نیز کم کم از زندگی جدا شوم. او که فوت کرد این خلا دوچندان شد و احساس تضاد و آشوب درونی کردم. روزها با بی میلی به کلاس و بیمارستان می رفتم و بعد از ظهر به اعتیاد می گذشت. چون هیجانات روزمره برایم کافی نیست، آدم های بزهکار را پیدا می کنم و بدانها حمله کرده و کت ک کاری می شود و بعد شام را از کسی می خواهم مهمانش شوم!. پس از این صحبت ها بدو گفتم ای کاش تو راه باز پیدا کنی و جریان زندگی ات باز به رودخانه اش بازگردد. یکی دو بار دیگر او را دیدم ولی از ملاقات با او دوری جستم!. به نظرم آمد مرگ آن دختر ذهن و احساس او را به مثال یک معادله حل نشده گرفتار خود کرده ولی به زودی راه حل آن را با آن هوش و ذکاوت که داشت پیدا خواهد کرد. او را پس یکی دو ماه دیگر ندیدم و پیش خود گفتم حتما با این سرعت سقوطی که داشت نتوانسته چالش هایش را حل کند و برخورد شدیدی با کف زندگی کرده است! و از دست رفته و فناشده است. سال ها گذش و در حدود ده سال بعد، برای مشکلی نزد متخصص حاذق و مشهوری که به من معرفی شده بود، رفتم. به محض ورود او را به یاد آوردم ولی او مرا به خاطر نداشت. پزشک متخصص با محاسن و آراستگی تحسین برانگیزی شده بود که نگاه و صحبتش بسیار نافذ بود. کمی که مرا معاینه کرد و در مورد بیماری پرس و جود کرد گفت؛ این مشکل شما بیشتر حاصل از استرس و پریشانی است و باید فلان کارها را انجام دهید و نسخه مختصری نیز نوشت. وقت قصد رفتن کردم و هنگام خروج باز برگشتم و به او نگاه کردم. لبخندی زده و با ذهنی پر از سوال خارج شدم. چند قدم که از بیرون آمدنم از اتاق گذشت و از روبروی منشی رد شدم، ناگهان از پشت کسی مرا صدا زد وقتی برگشتم، آن آقای متخصص گفت خانوم منشی پول ویزیت را به ایشان برگردانید و مهمان من است. شما هم اگر بر من منت می گذارید ۵ روز دیگر به اینجا، در همین ساعت بیایید. زیرا در حال حاضر از پیش، بیماران بسیاری وقت گرفته اند. با لبخندی مرا بدرقه کرد و گفت تنها یک جمله بگویم؛ من میخواستم مرگ آن دختر را باور نکنم ولی در آن احوالات که داشتم و شما اطلاع داری، بلخره پس از مدتی ترس از مرگ از خود من گرفته شد! و روحم از تلاطم زندگی جدا گردید ولی ذهن و جسمم دوباره به حیات بازگشت. من تا مدت ها شیرینی این حادثه در قلب خود احسا می کردم و به این نظر رسیدم که پس از یک آسمان مه آلود و شب گبود یک باران و آذرخش وجود دارد و بدین طریق باز لطافت، تازگی و رویش مجدد پدید خواهد آمد!

اهلی شدن روباه

اهلی شدن روباه

خبر جالبی دیدیم؛ طبق نظر جانورشناسان روباه ها سعی دارند "موقعیت خود را در رده حیات بالا برده" و همچون سگ و گربه "اهلی شوند". آیا اهلی شدن آنها راهی جهت نزدیک شدن ملتمسانه یا شاید زیرکانه به انسان هاست؟ یا به منظور شرایط اکولوژیک و کسب غذا و زندگی امن تر است؟!. روباهی هر چند روز یکبار در نزدیکی محل کارم می بینم. تا به حال احساس نکردم تمایلی به اهلی شدن داشته باشد. مدتی به ماموریتی رفته بودم، وقتی بازگشتم تا مدتی روباه را ندیدم، ولی وقتی باز لای بوته ها او را مشاهده کردم، با دوسه جوجه (توله) روباه بود! آن روباه را با اینکه جلسه ای مهم داشتم کمی دنبال کردم و مرا به اطراف چند درخت گردو و انجیر برد که تا به حال ، آنها را تنها از راه خیلی دور تماشا کرده بودم. روباه از لای بوته های درختان به نوعی طنازانه می جهید و من به دنبال روباه روان بودم! این امر از این جهت تجربه منحصر به فردی بود زیرا تا به حال دنبال انواع انسان ها رفته بودم، ولی به دنبال یک روباه خیر!!! به نظرم ماهیت کارتون های دوران بچگی نظیر پینوکیو یا سایر کارتون ها که به دنبال روباه رفتن، منجر به تباهی برای آن شخصیت می شد، بسیار خیالی بود. شاید روباه تمثیلی برای کودکان بود و "شرم" نشان دادن و وجود انسان های کلاهبردارو و فریبکار به کودکان! سبب می شد در آن انیمیشن ها روباه "قربانی" شود. روباه به درون حفره ای رفت و من فاصله چند ده قدمی نظاره گر بودم. روباه گهگاهی بیرون آمده و دوباره به درون آن می رفت. بدن طنابی، نحیف و دم بلند روباه برایم جالب توجه بود. از حضور من معضب شده بودند و من راه را بر گشتم. ولی حواسم بودم آن دورها "میان درخت گردو و انجیر" اگر آن را مامن روباهان بنامم، خانواده روباهی ساکن است. شاید یک روز به مهمانی جوجه کباب دعوتشان کردم. شاید آنها هم بدون آنکه اهلی شوند، آمدند! اگر ما انسان ها از همنوعانمان فاصله بگیریم چه! این تعبیر به تنهایی و یا افسرگی +می شود یا عزلت جویی یا طرد شدن؟ این افکار، به مثال روباهی در چین و شکنجه های مغز ما حرکت می کنند و در حفرات نادیده گرفتن، گم می شوند. همیشه به خودم تلنگر می زنم باید بتوانی از ابزار "گذر زمان" و به تعویق انداختن به نفع خود استفاده کنی! سگ و گربه و حال روباه اهلی شدند و پس از کدام حیوان می خواهد اهلی شود؟

هزاران سال عشق

هزاران سال عشق
با یک سنگ می توان شیشه ای را شکست، حفره ای در آب ساخت، آن را به سمت شیطان انداخت و از دهان پرندگانی بر سر سپاهی فرو ریخت. همچنین بتی از آن ساخت و عده ای را را بت پرست کرد! ولی گاهی این سنگ بی ارزش، نقشی از عشق می زند و نشانی سنگین از محبت را به دوش می کشد و "سنگ صبور" نام می گیرد. هر چه هست ارزش سنگ متاثر از نحوه استفاده از آن است. داستانی را از آن آقایی که بر سنگ، نقش عشق دید را بازگو می کنم. او مدتی بود دچار کدورتی با همسر خود شده بود و به سبب غفلت در امری بسیار مهم، او را تنها گذاشته بود. هرچه با او صحبت کرد، آن دختر باز نمی گشت و از سوی دیگر این گره کور عاطفی را ثروت، دلجویی و یا ریش سفیدی نیز باز نمی کرد. روزی از سر افسردگی و کلافگی سفری با دوستانش جهت تفرج و تفریح به جنگل کوهستانی رفت که رودخانه ای آرام و مناطق متحیر کننده داشت. در آن فضای مفرح و دلکش احساس آشوب در دل داشت و به قول سعدی " هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است!". از این رو از دوستان فاصله گرفت، پاها در آب خنگ رودخانه نهاد و به عبور آب نگاه می کرد. لحضه لحضه دلش سنگین شد و در اوج غم و فسردگی روح، هق هق گریه کرد و اشک هایش در آب فرود می آمدند. جریان خونش که با جریان و خنکی آب رود هماهنگ شد، کمی آرام گرفت و خود را بازیافت. ابتدا در خط نگاهش و خیسی چشمانش، سنگی را دید که سیاه‌رنگ بود و با دو نقطه بسیار واضح مشابه دو چشم قورباغه بدو می نگریست. آن سنگ را از درون آب برداشت، نگاهی کرده و لبخندی زد و سپس در جیبش گذاشت. کمی گذشت و در فاصله آن طرف رود، در آب نقشی شبیه "سیب یا قلب" بر روی سنگی دید که وسط آن خطی به شکل شکستگی بود. طرحی، ماورای یک سنگ داشت و او را در فکر فرو برد که در طول هزارن سال فرسایش چطور این نقش بر روی آن نقش بسته است! سپس آن را برای بررسی بیشتر در جیب پیراهنش گذاشت. به سمت دوستان بازگشت و مدتی به خوشی و دورهمی گذشت. وقت اذان ظهر شد و به یادش آمد سنگ هایی را از رودخانه برداشته است. آن سنگ منقش را که در جیب سمت چپ پیراهن داشت، به عنوان مهر نماز استفاده کرد. پیشانی او که در نماز بر روی آن نقش قلب شکسته می نشست احساس صفای خاص در او پیدا می شد، و ذهن او از توقف خارج کرده و به سیالیت می رساند. پس از نماز مهر را برداشت و متوجه شد، پس از خشک شدن سنگ، آن نقش قلب یا سیب شکسته نامشخص شده و دیگر واضح نیست. بدین صورت اگر سنگ در آب نباشد یا خیس نباشد طرح بسیار نامفهوم می شود. آن روز گذشت و آن آقا سنگ را به خانه برد. دو شب بعد طی تماسی یکی از بستگان اطلاع داد، مهمانی خانوادگی است و همسر شما هم می آیند و شاید امکان صحبت مجدد برای شما فراهم شود. آن روز قبل رفتن به مهمانی در حال آماده شدن، به طور اتفاقی جیب هایش را وارسی کرد و آن سنگ سیاه دوچشم را دید! و آن سنگ منقش به قلب شکسته را نیز همینطور. تصمیم گرفت سنگ دوم را در جیب گذاشته و با خود ببرد. در بین مسیر در فکر بود برای همسرش چه هدیه ای ببرد. هدایای گل، طلا، خودرو و وعده ها بی اثر بود. خود را دست خالی دید، در اوج ناامیدی و احساس خجلی به مقصد رسید. انا وقتی دست ها خالی باشد ذهن انسان به تکاپو می افتد. از این رو یک "ایده بامزه و عاشقانه" باید می ساخت و طبیعت را به واسطه سنگ اش، به قمار عشق می کشاند. نگاهی به سنگ کرد و گفت تو باید نشان دهی هزاران سال بی هدف بدین شکل در نیامده ای! به نزد همسرش که رسید، پس از سلام و احوال پرسی نگاهی در چشمان او کرد و دست مشت شده اش را دراز کرد. آن خانوم گفت این چه کاری است و چه چیزی در مشت خود داری! او گفت حدس بزن! خانوم گفت تو همه چیز، به عنوان هدیه آورده ای و جواب نداده، اگر کلید بهشت را نیز آورده باشی باز بی فایده است. حرف من همان است که به تو گفته ام! او دستش را باز کرد و آن خانوم یک سنگ بی معنی دید!!! اول کمی خندید گفت این چیست، تو آن همه چیز برای من هدیه آوردی نپذیرفتم!؟ حال یک تکه سنگ بی ارزش آورده ای!!! روی شما زیاد است، باید با همین تو سر تو بزنم! خانوم در چشمان آن آقا با خشم نگاه کرد و قطرات اشکی دید که تا به حال ندیده بود. آن آقا دست خود را به سمت چشمانش اشک آلودش برد و سپس آن را بر سنگ کشید. سپس آن را به خانوم دوباره نشان داد و آن خانوم با تعجب طرح قلب یا سیب خط دار را دید! کمی خندید و احساس وجد از این ایده ساده اما بامزه و متفکرانه کرد. سپس خانوم باز به حال اول برگشت و گفت؛آیا این ها را به صورت فیلم بازی کرده ای که نظر من را بر گردانی!. آن آقا گفت واقعا نه!!!! داستان این سنگ را دوست داری بدانی؟ خانوم گفت وقت زیادی به شام نمانده، ولی باشد اگر داستانش کوتاه است، می شنوم! آن آقا داستان ساده سنگ و رودخانه و کوهستان را برایش تعریف کرد. گفتگوی آن ها طولانی شد و ادامه یافت. حال ده سال از آن زمان گفتگو می گذرد و آنها همچنان زندگی شاد و شیرینی دارند و در سختی ها سنگ صبور یکدیگرند. آن آقا نیز، سنگ ها را به همان رودخانه در دل گوهستان برگرداند تا به روند تکامل و فرسایش هزاران سالانه خود ادامه دهند.

امتحان بازیگران

امتحان بازیگران!
آقایی از اساتید فعلی دانشگاه، خاطره ای بدین مضمون تعریف می کرد؛ ما به اردویی جهت شرکت در جشنواره تئاتر دانشجویی، درست در تاریخ فرجه های قبل از امتحانات رفته بودیم. پس از بازگشت، فردای آن روز امتحان سختی داشتیم و ما هشت دوست بودیم که هیچکداممان درس نخوانده بود. قبل از امتحان قرار گذاشتیم با توجه به شرایط یکسان، هر کدام یک راه را برویم تا ببینیم کدام ها جواب می دهد. دوست اول ما گفت؛ من جواب سوالات را با اطلاعات بی ربط جواب می دهم و برگه را سیاه می کنم، جوری که استاد دلش بسوزد و نمره ای به سبب این همه نوشتن به من بدهد. شاید هم کیلویی تصحیح کند و نمره ای بگیرم. دوست دوم ما گفت من در برگه مینویسم؛ من به علت تقلب گسترده در آزمون و عدم تمرکز مراقبین به نشانه اعتراض برگه را سفید می دهم. دوست سوم گفت؛ من به خدا و پیغمبر قسمش می دهم و نمره ام را محترمانه گدایی میکنم. دوست چهارم ما گفت؛ هر طوری شده کنار فلانی که درس خوانده می نشینم و تقلب میکنم!. دوست پنجم گفت؛ من عکسی از چهره استاد از سایت گرفته ام آن را در برگه با مداد می کشم، شاید به نقاشی ام نمره بدهد. دوست ششم ما گفت من به جلسه امتحان نمی آییم و با دلیل پزشکی حذف واحد می کنم. دوست هفتم ما گفت؛ من با پدرم که آدم سرشناسی است سر جلسه می آیم تا نمره قبولی را از استاد کسب کنم. بدین صورت ۷ دوست با ۷ برنامه قبلی داشتم! و ماندم من چه کنم! یا یکی از این راه‌ها را باید بر گزیدم یا راه جدید دیگری را پیدا کنم! پس مدتی سبک سنگین کردن تمام راه‌ها به این نتیجه رسیدم به هر صورتی است استاد را شب امتحان ببینم. با واسطه یکی از دوستان به نزد استاد رفتم و شرح ماجرا و اردو رفتن را دادم. او امتحان تئوری را به تاریخ دیگری موکول کرد تا کسانی که واقعا اهل خواندن هستن، بتوانند قبول شوند. سختی و مشقت راههای خلاف، گاهی بسیار بیشتر از راه ساده و بیان واقعیت است. شاید روزی سرنوشت هر یک از این هفت نفر را از او پرسیدم.

تصمیم شیرین

تصمیم شیرین

در دوره دانشجویی، استادی بود که در هر جلسه مرتب از گرایش تخصصی خود تعریف و تمجید می کرد و میگفت "درس شیرین فلان"!!! از سفرهای متعدد خارج از کشور خود خاطره می گفت و دانشجویان را به حکم کم تجربگی، محترمانه تحقیر می کرد. سال تحصیلی گذشت و روز معلم شد! برخی همکلاسی ها که نمره کمی از این استاد در ترم قبل گرفته بودند، یک جعبه بزرگ شیرنی برای ایشان خریدند و به همه کلاسی های دیگر تعارف کردند، و بدین صورت همه شیرنی ها خورده شد. سپس آنها در آن جعبه شیرنی خالی، یک کتاب مرجع آن درس را که از کتاب خانه دانشکده به اسم استاد، امانت گرفته بودند، گذاشتند. استاد که وارد کلاس شد شیرنی را که روی میز دید بسیار خوشحال و بشاش شد. اما در جعبه شیرینی را که باز کرد، کتاب مرجع را که به جای شیرینی در جعبه دید و به شدت خشمگین شد. در جعبه روی کاغذ کوچکی نوشته شده بود " لطفا کتاب را به علت شیرینی جای شیرینی دانمارکی میل بفرمائید"! من در آن لحضه در چهره استاد، باز شدن درهای جهنم را به چشم خود دیدم! استاد یک ورق که کتاب را زد متوجه شد؛ متعلق به کتابخانه است. دیگر استاد از حال خود خارج شد و فریاد زد؛ شما لیاقت ندارید و بی مصرف هستید و...... دانشجو ها که انتظار چنین رفتاری را داشتند و از پیش برنامه ریزی کرده بودند، صدای ایشان را ضبط کردند. استاد بابت این رفتار قول پاسخ دندان شکن به کلاس داده بود، ولی به سبب ضبط صدا، ورق برگشت و کلاس تحت حمایت روسای دانشگاه قرار گرفت. حق و منزلت دانشجویان به سبب این هوشمندی حفظ شد، ولی آن استاد نیز سزوار این پاسخ کوبنده نبود.

لاک پشت کوهستان

لاک‌پشت کوهستان
من به او لقب آقای لاک پشت داده بودم و به سبب این تمثیل، به من همیشه خورده می گرفت. این لقب بدان سبب بود که هر موقع او را مشاهد می کردیم یک کوله پشتی بسیار بزرگ بر دوش داشت و راهی کوهنوردی بود! علاقه مند به نوشیدن چای با علف هایی چیده شده توسط خودش از کوهستان بود و ظاهری وزین و ترکه ای داشت. روزی برایم اعتراف هولناکی کرد؛
من شرطی بستم و به واسطه شکست در آن، به مدت ۱ ماه ظهرها می بایست به مانند گوشت؛ حتما قلب گاو، گوسفند و مرغ را با غذا صرف می کردم!!! و عکس غذا را برای معتمد گروه می فرستادم.
از این شرط که بیرون آمدم باز در شرط دیگری باختم و مجبور شدم در مسیر برگشت یک سوم مسیر را به صورت غلت خوردن پائین بیایم. باز در شرطی باختم این بار سه هندوانه و چهار خربزه را مجبور شدم چهار ساعت در دو کوله با خودم بالا ی کوه ببرم. آقای لاکپشت دوست داشتنی ما، بازنده خوبی بود، به او گفتم یه مدتی بهتر نیست تو لاکت بری و شرط نبندی! اصلا اون مرغابی ها که تو را با خودشون اون بالاها می برن بگو جلوی حرف زدن و شرط بستن تو را بگیرن. پیشنهاد سوم من این بود که در صف کوهنوردی نفر اول و آخر صف باش تا فرصت شرطبندی به تو نرسه! خنده ای مفصلی کرد و گفت تو مثل یک "کوالا" فکر میکنی که تا به حال تجربه حرکت نداشته ای. کسی که به طور مرتب به بالای کوه ها صعود می کند، توانایی بازنده بودنش هم بیشتر از افراد عادی و بی حرکت است. وانگهی من همسرم را در آن دورانی پیدا کردم که درگیر شرط خوردن قلب بودم! در غلت خوردن هم سرم به سنگ خورده و سر براه شدم! آن هندوانه ها و خربزه ها، فقط تو پاچن من رفت که ضرر مختصری بود!. نهایت باخت و برد خیلی از آدم ها در شهرآوردها و بازی های ورزشی بوده است. باختن رو خیلی وقت ها دوست دارم، چون برای من اثبات می شود در این دنیا بازی کرده ام! و روزی قدرتمندتر برخواهم گشت.

گل

گل
زمینی بسیار خشک و بایر در محدوده خارج از شهر بود و کسی به آبادی آن امیدی نداشت. آقایی پیدا شد آنجا را خرید و به کاشت گل محمدی بوته ای همت گمارد. از او پرسیدند که سودای چه در سر داری!؟ مگر گل، آن هم در این بیابا بی آب و علف می شود! چه فایده ای دارد!. اما او با مشقت و امید در آنجا بذر گل های محمدی کاشت و به سختی ابیاری و نگهداری کرد. سال اول تنها بوته های معدودی روئید. سال دوم بار اندکی داد. اما سال سوم به طور کامل مزرعه گل به بار بسیار سنگینی نشت. سپس آن آقا اوقاتی از روز را در شهر گردش کرده و همه اهالی شهر را دعوت به چیدن گل های آن مزرعه دور افتاده می کرد. پس از مدتی خانواده های متعددی برای تفریح و چیدن گل بدانجا آمدند. این باغ تنها جایی بود که چیدن و بریدن غنچه و شاخه گل به هر میزانی آزاد بود و کسی مورد مواخذه قرار نمی گرفت. پس از مدتی در آن شهر وقتی کسی را سراغ می گرفتند و او را نمی یافتن، به شوخی می گفتند؛ "فلانی رفته گل بچینه!". یکی از آن خانواده ها که در آنجا به تفریح آمده بودند، از آن آقا گل کار تشکر کردند و حس خوب خود را از این گل چیدن و تفرج در میان گذاشتند. سپس از گل کار پرسید آیا نیازی داری که برایت برآورده کنیم؟ او گفت؛ اگر جاده ای کنار این مزرعه ایجاد شود، رفت و آمد مردم اسان تر می گردد. آن خانواده نیز مبلغ گزافی هزینه ساخت جاده به جهت رسیدن به آن مزرعه کرد، به شرط آنکه؛ این مزرعه عام‌المنفعه بماند. فرد دیگری نیز که برای چیدن گل آمده بود بدو گفت؛ تو من و خانوده ام را خوشحال و شادمان کردی، چگونه می توانم کمکت کنم؟ گفت اگر می توانی هزینه ساخت و مجوز دو چاه آب را برای این مزرعه مهیا کن. چندی گذشت آوازه گلهای بهاری آن باغ در شهر پیچید و روسای شهر نیز برای تفریح و چیدن گل بدانجا آمدند. پس از مدتی فرد زنبورداری کندو هایش را بدانجا آورد و از آن آقا پرسید؛ برای جبران لطف شما اگر نیازی داری برآورده کنم. آن آقا از او خواست با مهیا کردن نظر مثبت روسای شهر، امکان اجاره ارزان برخی ابزار و دستگاه‌های کشاورزی را برایش فراهم کند. پس مدتی آن آقا شروع به کشت صیفی جات نمود. همچنین درختان و بوته های میوه را نیز در آن اطراف کاشت. بدین صورت پس چند سال آن بیابان به "شهر گل و میوه" تبدیل گشت و پروانه ها، حشرات و پرندگانی نیز مقیم آنجا شدند. آقای داستان ما از آن زمین بایر و ارزان به جهت رونق کشاورزی اش، بسیار ثروتمند گردید. او با گل ها به قلب و خانه افراد آن شهر راه یافت و در برگشت از خانه آنها به سویش رضایت و ثروت آمد. او با ثروت به دست آمده مجلل ترین خانه شهر را خرید و تصمیم گرفت مدتی سبک زندگی خود را تغییر دهد و آنجا را تبدیل به بهترین یتیم خانه شهر کرد.

بارش الماس

بارش الماس
امروز باران فرح بخشی در شهر ما آمد. به یاد دارم ۱۷ ساله که بودم، روزی در هنگام بارش شدید باران دوستم طی تماسی مطلبی احمقانه را با من درمیان گذاشت!. به من گفت؛ اگر پولدار می خواهی بشوی الان وقتش است و با من به بالای پشتبان ساختمان بیا! من به او گفتم؛ چرا این زمان را در اوج باران و تگرگ انتخاب کرده ای!!!! به اصرار از من خواست که با او بروم تا موضوع را برایم بازگو کند. ما به پشت بان رفتیم و در کنار سایه بان برایم تعریف کرد که برخی اعتقاد دارند "هر جا صاعقه و رعد و برق به سنگی بخورد، آن سنگ تبدیل به الماس می شود"! بیا منتظر بمانیم و ببینیم کجا رعد و برق به سنگ می خورد و سریع به آنجا برویم تا الماس پیدا کنیم!!! ما مشغول تماشا شدیم و اولین بار بود که باران و ابرها را با تمام وجود می نگریستم و فرود قطرات آب را در آسمان دنبال می کردم. چند رعد و برق را مشاهده کردیم، ولی هیچکدام به زمین نرسیدند و دست خالی ماندیم! ولی پس از باران، احساس طراوت و نشاط وصف ناپذیری، مرا پس از آن انتظار و تماشای جلوه های طبیعت در بر گرفت. در سنین بالاتر متوجه شدم، این پدیده امکان پذیر است و در سیاره زحل و مشتری طی رعد و برق الماس تولید می شود و به صورت بارشی از آسمان به سطح آن سیاره ها می آید. به هر حال ظاهرا برخی از باورهای خام و غیرواقعی ممکن است ریشه در حقایق علمی ناشناخته داشته باشند. حال پس از سالیان طولانی، باز آن دوست را ملاقات کردم و به مزاح به ما فرمود! اگر روزی صاعقه به من زد، حق نزدیک شدن به من را نداری و من را به حال خود واگذار! تا همه الماس تولید شده متعلق به خودم باشد.

گاوخانه

گاوخانه

دوستی تعریف می کرد که در کرج به دنبال اجاره خانه ای بودم. در یکی از محلات، متصدی املاک خانه ای خوش ساختی را به من نشان داد که قیمت به نسبت ارزانی داشت و ما نیز به سرعت آن را پسندیدیم!. از همسایگان در مورد خانه پرس و جو کردم و اکثر آنها متفق القول گفتند این خانه معروف به "گاوخانه" است! زیرا هر کسی با هر مدل اخلاق، مدتی در آن زیست کند ، در زمان زندگی در آن و لحضه خروج از خانه دچار اخلاق های مشابه دیوانه واری شده است! من ابتدا تعجب کرده و متوجه حرف آنها نشدم. بعد به شوخی به آنها می گفتم اگر من بیایم جن ها از خانه متواری خواهند شد! آنها با پوزخند جواب می دادند؛ منظور ما جن زدگی خانه نیست، ما چیزی مشاهده کرده ایم، که تو نسبت به آن ناآگاهی!. جالب اینکه با شروع اقامت ما در این خانه حس گیاه خواری بر طبع خوراک ما غالب گردید و از میان تمام زیبایی های طبیعت، دشت ها و چمن زار ها را برای فراغت و تفریح ترجیح می دادم. رنگ سبز مرا جذب خود می کرد و شب علاقه ویژه ای به زدن سر خود به دیوار آشپزخانه داشتم!. آیین هندوها در پرستش احمقانه گاو را درک کرده و از لغت مااا در طول روز مکررا استفاده می کردم. کم کم به همسایه ها و اطراف بی تفاوت شده بودم و عموما راه خود را سر به پایین می پیمودم. پس از مدتی تصمیم گرفتم به مسافرتی طولانی مدت بروم و در آن مسافرت پس طی زمانی از دوری از خانه، متوجه شدم یک انرژی خاص سبب رفتار و شخصیت من شده است و تجربیات عجیبی پیدا کرده ام!. در برگشت در مورد خانه از پیرمردهای محل پیگیر شده و متوجه شدم در چند دهه پیش آن خانه محل طویله شلوغی بوده است! به پیشنهاد یکی از دوستان آگاه، گوساله ای را در حیات خانه ذبح نمودم و پس از این عمل، روح حاکم بر آن خانه رخت بربست. آیا زمین و خاک ساکنان خود را به حافظه اش نگه می دارد؟! یا این ها یک مشت چرندیات ذهن های خیال باف دوست من است. آیا محیط ها می توانند تا اندازه ای تاریخ و انرژی خود را به طور ناملموس و غیرمادی حفظ کنند؟

ایده پارازیتی

ایده پارازیتی

همایشی ملی جهت ارزیابی ایده های فناورانه دانشجویی در جریان بود و من از نزدیک آن را دنبال می کردم. ایده های بسیاری از احتمال عملیایی، جالب، غیر واقعی و برخی شاخدار در میان پیشنهادات مراحل نیمه نهایی بود. یکی از آنها که به نظرم جز " پیرسینگ اورگان های داخلی" باشد، پس از مطرح شدن در جلسه، هیئت داوران را به شوک و حیرت برد ایده ای با نام " ایمپلنت طلا در قلب به عنوان یک عمل زیبایی و جایگزین حلقه ازدواج"! دو دانشجوی خانوم طرح ابتکاری جهت حک نام معشوق در قلب را ارائه کرده بودند که تنها با دستگاه اشعه ایکس قابل خوانش باشد. . همچنین در کنار آن مشخصات شخصی کارت ملی در آن قابل ثبت باشد! بدین صورت علاوه بر ثبت "عشق نامه" با میکرچیپ طلا،تعیین هویت افراد به راحتی تحت هر شرایط بیداری یا هوشیاری یا فراموشی و فوت قابل پیگیری است. فرد می توانست ادعا کند بخشی از وجودش از طلاست! یا بگوید با گذاشتن دستش رو قلب بگوید "دست من رو طلاست", یا به طلای قلبم قسم! یا گرفتن انرژی های مثبت کائنات و .... تمام این موارد سبب وجد و تحییر داوران گردید زیرا تا این حد، فاصله انسان با فلز طلا در طول تاریخ نزدیک نبوده است. ولی نکته ای که کار را زمین گذاشت و دست پیروزی رابر گرداند، شرایط ممکن بودن به روز شدن اطلاعات و نیاز به جراحی تهاجمی انسان بود! . من با این موارد با وجود اینکه چالش های بزرگ و نگران کننده ای به حساب می آمد، به چشم اغماض نگاه می کردم اما اگر این سبب خون آشامی یا در آوردن قلب در جامعه شود، چه؟! خلاصه آن دو دانشجوی دختر را به اندازه کافی در جلسه ترساندند. گرچه ایده در ظاهر جذاب بود، اما پیامدهای منفی غیر قابل پیش‌بینی دارد. بر اساس قوانین فیزیک کوانتوم و به طور خاص اصل درهم تنیدگی کوانتومی، احتمالا این به ذهن هایی دیگری نیز در عالم خطور کرده یا خواهد کرد! این از آن ایده ها است که هر چند وقت یکبار به سراغ ذهن ما می آید و افکار ما را به هم می ریزد و نوعی پارازیتی فکری ایجاد می کند. چنین رویکرد هایی برای جلوه مافوق تصور عشق و گسترش دامنه عشق به سرزمین های ناشناخته، در کوتاه مدت دریاچه ای از دلخوشی را خواهد گشود! ولی در میان مدت و بلند مدت گسترش به دریا و اقیانوس خوشبختی را به دنبال نخواهد داشت. به نظرم برخی اوقات جلسات احضار روح باید برای "عشاق نامدار کلاسیک" گذاشته شود و در این مجالس یک کلاس تشکیل داد و برای روح لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد،بیژن و منیژه، خسرو و شیرین و همچنین زال و رودابه و بهرام و گل اندام! جلسات توجیهی "عشق ورزی جدید و بی باکانه" تدریس کرد. قطعا نمایاندن زیبایی های افسار گسیخته سبب جذب احساست احمقانه و سطحی محیط پیرامونی خواهد شد و مگس ها و پشه ها را به سرعت جذب شیرینی خواهد کرد! ولی پروانه ها و زنبورهای عسل را در صف نگه خواهد داشت و سیاه لشکر این جمع خواهد کرد!

گل گشت

گل گشت

"گل گشت یا گل و گشت" لغتی است که به طور مزاح همراه با پرسش و گاهی به صورت طعنه آمیز ممکن است با آن مواجهه شده باشیم. این لغت در برخی جملات، شاید بدین صورت خطاب به ما استفاده شده باشد؛ "گل و گشت خوش گذشت؟!" یا " چه عجب از گل و گشت برگشتی؟!". "اگه گل و گشت نگهت می داشتن، میموندی!" "تو که گل و گشت رفتی حداقل چندتا میوه تو راه میخریدی!" "کی از گل و گشت بدش میاد!" "۲۴ ساعت گل و گشتیا!". همچنین از این اصلاح "گل گشت" در عنوان گروه ههای گردشگری طبیعت، تورهای مسافرتی و برخی مراکز به وفور استفاده می شود. ولی متوجه شدم اصالت این واژه شاید از یکی از اصطلاحات سوارکاری باشد و ریشه تاریخی دارد؛ گل گشت! در سوارکاری یعنی؛ "تجربه بسیار جذاب و مهیج گشت و گذار گروهی در طبیعت(صحرا یا گلزار و کوه) به صورت سوار بر اسب". سوال این است؛ جواب طعنه های حاوی کلمه گل و گشت را چه باید داد؟! خیلی وقت پیش ها در جوانی، ما در پایین شهر مهمان خانواده ای بودیم. در زمان رسیدن به خانه ایشان همسایه طبقه بالایی آشنای ما، در حال انتقال چند مبل به آن طبقه بود. یک ساعت بعد، پدر خانه به پسرش گفت با او (من) به "گل گشت بروید و اطراف را ببینید". ما به کوچه رفتیم و با دو سه بچه دیگر در کوچه مشغول بازی شدیم.پس از مدتی از پنجره پدر یکی از بچه ها (هماسه همسایه طبقه بالا) فرزندش را صدا زد و گفت هوشنگ چرا در کوچه بازی می کنی! بیا خانه روی مبل بشین!!! این خاطره سبب شده همیشه به سوالاتی که در آن گل گشت دارد یک جواب بدهم؛ "من گل گشت نبودم انتظار دارید بیام صبح تا شب بشینم رو مبل".

حزن برای ابراهیم

حزن برای ابراهیم
از دیروز غبار حزن و افسوس بر پیکره امید ما نشسته و پیاپی احساس می کنیم چیزی از دست داده ایم. دلمان آشوب است و نگاهمان به اطراف به سردی و بی رمغی گراییده. بارها آرزو کردیم ای کاش همانطور که آتش بر حضرت ابراهیم گلستان شد، این تقدیر سقوط و سانحه برای ابراهیم ما، به حرمت این ملت، تلخ نباشد. گرچه مالکیت محرز ما فقط بر یک متر زمین است که روزی در آن آرام خواهیم گرفت و شاید طبقاتی هم باشد! اما آنچه این ابراهیم در نهان و دل مردم از خود به جا گذاشته میلیون ها فرسنگ گسترش و ابعاد دارد. با گذشت زمان نیز بر اعتبار این احساس افزوده می شود و طبقاتی مرتفع از دلتنگی شکل خواهد گرفت. حزن یک ملت محاسباتی دارد به ضرب غم، به جمع قصه و به منهای فراموشی و نسيان و به تقسیم تقاص! ابراهیم بر فراز کوهها، جنگل ها و در مه غلیظ و سرما از یک ملت خداحافظی کرد اما در قلب میلیون ایرانی به تو سلام و در خاطره انها نامت حک شد. از تو خاطره ای در جایی در وجود من مانده که با گذر ایام از بین نخواهد رفت.