زنبورستان
در کندو کاوهایم با وزوز موضوعات بامزه ای در باغ معانی مواجهه شدم؛ طرز تهیه "کیک کدو حلوایی مجلسی"! طرز مصرف "روغن خراطین" یا روغن چوبتراشان! که روغنی هزارساله از پیکره کرم خاکی است و برای پوست و برخی معالجات، کارساز شناخته شده!. وزوز ذهنی دیگر این بود استقبال گرم یعنی "به ملخ ها و گرسنگان آدرس اشتباهی ندهید" و "در سبز را تا می توانید از ورودی دره، متمایز کنید"!. و اما مسئله "پرواز زنبور" عسل و "عطیه"! در راستای تمام قوانین پرواز و همچنین فیزیک و ریاضی؛ راهی برای پرواز زنبور عسل وجود ندارد. چون بالهای او توان بلند کردن بدن حجیم این حشره از زمین را ندارند. اما به خوبی این موجود پرواز می کند و صدایی نیز از خود به گوش انسانها می رساند. پس! مسائل به ظاهر نشدنی از منظر عقلانی و علمی ممکن است به راحتی رخ دهند! زیرا یا ما از بخش بزرگی از واقعیت و علم بی اطلاعیم یا تنها از یک دریچه و نگاه محدود، به موضوع می نگریم و دریافت های حسی کانالی داریم. در آن جست و خیر معنایی به فکرم آمد نیش زنبور را نیز چشیده ام! از رفتار کسی در حق خود دلگیر بودم و پیاپی به خود نهیب میزدم که "هیچ کس نمی تونه کندو و غارهای ذهن تو را به هم بریزد، مگر اینکه تو به او کلیدش را هدیه دهی! و این کلید هماما تفکر در مورد او و اجازه حضور انعکاس های رفتارهای او در ذهنت است" پس او را به سان گوزنی به خاطر آر و تنها اجازه و افتخار چرا در علف زار ذهن خود را به او بده و نه جای دیگر را! به یاد کسی افتادم که در لحضات احتضار بود و در لبه حیاتش به من گفت؛ من اولین بار نیست مرگ را تجربه می کنم قبلا یکبار مرا دار زده بودند و یک بار هم با شمشیر در جنگ کشته شده ام. مرتبه آخر پیش از این نیز، یک با به مرگ طبیعی و کهولت سن در گذشته ام! تناسخ و حلول در جسم دیگری یا سایر موجودات مردود است. او احتمالا مالیخولیا گرفته و این دفعه (چهارمین مرتبه) مرض روانشناختی سبب مهاجرتش از این تن خواهد شد!. به گذاشته ام نگریستم؛ چند بار بد باختم! فقط وقتی "پس از تلاش" شکستم ، حواسم جمع بود که تکه های خود را نگه دارم تا گم نشوند و باز انها را به هم بچسبانم. زندگی حقیقت غول پیکر و قدرتمندی است و توانایی خم کردن و شکستن هر ساقه و تنه ای را دارد. چه پولدار باشد و چه فقیر، غنی، عابد و زاهد و حتی نادان و زندیق را! هر کس هم نتواند خم کند از بازی روزمره او را خارج می کند و او را می‌میراند! شرمساری نیز بر این شکستن ها و پیوستن ها روا نیست. باید در جوانی معنی زندان، قصر، بیمارستان و تیمارستان و در نهایت قبرستان را به نیکویی دانست تا بتوانی زمین و هستی را چو سیبی گاز بزنی! به زودی رونق زمان اربابان زمین خواهد گذشت و روزی نوبت بازی ما خواهد شد. عدالت خدا تنها پذیرش قسمت و رخدادهای جهان نیست بلکه گاهی عدالتش نوبت دادن به تو خواهد بود. به هر حال وقتی تمنای باران و سرسبزی و شکوفایی گلها در زندگی میکنی و مناجات های خواهش هایت را به آسمان سر می دهی؛ خیسی لباس ها و تحرک در گل و لای را نیز می بایست پذیرا باش! یک زنبور در زنبورستان هم عسل به بار می آورد، هم شهد می چیند و هم گرده افشانی و هم وزوز! شرح زندگی زنبور همچون "عطیه ای" برای انسان است. عطیه آن است که از خدا یا بزرگی به کسی بخشیده می شود در مقابل آن، عوض (نیاز به برگرداندن) و ثمن‌ نخواهد بود. مهریه را نحله گویند و بدین صورت نوعی عطیه است از سمت مرد (کارگر) به همسرش (ملکه اش)، و عوض ندارد! پس چیزی که عوض ندارد و گلایه اش برای چه!.