آرش و کمند کلمات!
هنرمند آفرینش، همه انسان ها را بر پایه چند رنگ و یک بنیان نقاشی کرده است. اما در برخی بنا به تقدیر، بخش بیشتری از بار خرد و استعداد را بیش از سایرین به امانت می گذارد. در جلسه ای سطح بالا با حضور چندی از علمای به نام، در حال بررسی موضوعی بودیم. در میان حضار، آقایی در صندلی کناری آن جمع جلوس نموده بود. ما با مشاهده وجنات و شاکله ظاهری، او را ابتدا از وابستگان و ضعفا علمی و فکری تلقی کردیم. حتی احتمال دادیم آبدارچی بخت برگشته آن مکان است که حداقل دوبار در نزاع دسته جمعی کتک خورده است و بدین شکل و قیافه در آمده است. از این رو، حال راه گم کرده و در جلسه به طور سحوی حضور دارد. دندان های نیمه سیاه او نیز بر این برداشت ها صحه می گذاشت. تنها، فرم مو و کاپشن تن او مرا مردد کرد که شاید آدمی کمی بالاتر از سطح عادی و تصورات من است. از آن سو لباس تیره با دکمه گردنی بسته و یقه آخوندی او مرا به تردید ضعیفی کشاند که شاید صاحب منسبی است!. در میان بحث ها دو سه جمله پراند! من کمی احساس تفاوت از جانب او کردم، ولی چندان با اهمیت نبود. در بخشی از بحث شروع به صحبت مفصل تری کرد. به قدری مسلط و شمرده و ادبی صحبت می کرد که من و سایر حضار را میخکوب و منکوب نمود. او در کسری از دقایق چراغ های شعف و تحیر را در ذهن من روشن کرد. بلاخره، پس از سال ها انسانی تاثیر گذار و به واقع کاردان را دیدم. ابتدا الفاظ فارسی قدرتمند در بیاناتش نظرم را جلب کرد که به سرعت با اصطلاحات انگلیسی با لهجه غلیظ امریکایی و همچنین بسیار پیشرفته علمی در هم می آمیخت. بدین صورت که الفاز پیچیده و سقیل علمی را به نظم با ادبیات فاخر فارسی به هم می دوخت و این به نوعی بود که با هر نفس اش گویی لباسی از فهم بر تفکر تو می پوشاند. او با اندک تلاش تیر خلاص را به تفکرات پیشین من نسبت به خود زد. حس لطیف لذت،حسرت و شوق شنیدن و از سوی دیگر درک همه سخن او در وجودم می پیچید. هرچه از این چندگانگی احساس بگویم در کلمات نگنجد. ادبیات منحصر به فرد ایشان او را به مثال آرش کمانگیری نموده بود که یک به یک تیرهای معنا را، از کمان دانش و سخنوری بر قلب حضار می نواخت. در میانه بحث در پاسخ به پرسشی در مورد نحوه تامین مالی پروژه و وضعیت مالی ایشان عرضی نمود که حضار را مستغرق کرد. او پاسخ را با شعری از نظامی معطر کرد؛ "آن کس که ز شهر آشنائیست، داند که متاع ما کجائیست". کسی در ادامه از او نکته ای پرسید. در جواب بدو گفت پرسش عالمانه ای کردی و فضیلت این روش بدین سبب است که ما "قدرها" را می بایست با تلاش کشف کنیم و بدین ترتیب کارها را پیش خواهیم (قدرها!؟). در جایی گفت اسب ها مرکب هایی هستند که از راکب خود سطح عبادتشان ممکن است، بیشتر باشد!. همانگونه که رایانه ای می تواند از صاحب خود عالم تر باشد و به طور بیشماری دانش های گسترده را از بر کند. کسی به شوخی به او گفت اسب لگدمان نزند شکرش باقی است نمی خواهد عابد تر از ما باشد!. او با پوزخند گفت؛ اسب حیوان نجیبی است احیانا لگد هم خوردی، از نجیب زاده خورده ای! آقای دیگر بدو گفت آیا برای پیشبرد این پروژه می توانی فلانی را راضی کنی؟ او آنقدر مار خورده است که افعی شده‌!. باز این دانشمند مسن با موهای جوگندمی گفت؛ من نیز آنقدر ماهی خورده ام، که کوسه شده ام! پس از لبخند حضار، جمع بندی صورت گرفته و آن جلسه به پایان رسید. او از جوانی در برترین دانشگاههای جهان تحصیل کرده و دو دهه از عمر خود را در آنجا گذرانده بود. به عشق وطن بازگشته و حال مشکل گشای بسیار از پیچیدگی های درمانی کشور گردیده بود. به نظرم آمد نحوه خدماتش به بشریت به مثال دانشمندانی چون "ماری کوری" است و بدون چشم داشت مالی صورت گرفته است. این امر متفاوت از خدمات ارزشمند دانشمندانی چون ادیسون بوده که شرکت داری و سرمایه داری در پس زمینه کارشان نهفته است. البته دوستی به مزاح می گفت؛ می دانی چه کسی پول را کشف کرد؟! ما گفتیم "قابیل" فرزند حضرت آدم آیا؟! او گفت خیر ماری کوری. پرسیدم چطور ممکن است؟! او فرمود با کشف عنصر پولونیم!