پیاده روی در معبر خرد
پیاده روی در معبر خرد
چقدر دلم یک فنجان چای از چایخانه ی حرم میخواهد! چقدر دلم نذری از دست یک خادم می خواهد که نیتی از پول یا وظیفه در پس آن استکان و کاسه نیست. در زندگی حس و حال یک اسب بسته شده به گاری فرسوده را دارم، که از سحرگاه تا به شب با تازیانه پول و شهرت، کار می کند. ای کاش گاهی از عرش به فرش می آمدم و یک رفتگر ساده ترمینال بودم. آنگاه می توانستم هر دم مسافران به قصد زیارت را بدرقه می کردم. دوستی درویش چهره در جوانی به من می فرمود؛ من تمام آرزویم این است با چوپانی همسفره شوم، تا در بیابان ها به تفکر بپردازم! آن زمان ما او را جدی نگرفتم و عقایدش را کاسه زهر پنداشتیم! چوپانی شغل نخستین و معلمی شغل ثانوی و رهبری مشغله تمام وقت انبیا بوده است. باز یکی از علمای ساکن در مناطق نور می گفت؛ شاید بهترین تعریف شاد بودن و حس خوشبختی این باشد که با مشکلات بهتری مواجهه و دست و پنجه نرم کنی و موفقیت نیز به معنی شکست های قابل تحمل و آبرومندانه است. واقعیت عریان این است که ابنا بشر تصادفا و در حوادث متوجه معنای واقعی زندگی خود می شوند. پس این برهان بر اساس تحقیق نصیب اکثریت انسان ها نمی شود و هرگاه حادث شود باورهای پیش از خود را بی اعتبار می کند. از وسایل شرافت مندان خلق و خوی نیکو و کمک در حد توان و ضرورت به آحاد جنبندگان خلقت است. روابط استوار با جهان معنی در پس مراوده با انسان های اهل فهم و ادراک، خاصه از طریق کتاب و درک محضر دنیوی و اوخروی آنهاست. در چشمه های نور و حرم ها، اولیا انباشه در هر معبر و داری خرامانند. دلم یک پیاده روی روشن دلانه می خواهد، اما نه این بار برای نان و مال و آرزوها، برای یک دیدار سرخ و یک نگاه به زر و ضریح و یک نیایش با دستان باز از کوله باری از دعا.