دو قاب عکس
دو قاب عکس
آقایی در همسایگی ما است که آنقدر زبانش زهر دارد که با بیاناتش دو قاب عکس روی دیوار را هم به جان هم میانداخت. به سبب معاشرت با ایشان کمی دلگیر گشته و خسته به خانه که آمدم. یکبار بعد از معاشرت با او، دلگیر و خسته به خانه برگشتم. استراحتی کردم و بیهدف سقف را نگاه کردم… قلابی از آن آویزان بود. طرحی برای اتصال طناب و حلق آویز کردن به ذهنم رسید. یکجور پایانبندی بیسروصدا برای همهی این زخم زبان ها!. لحضه ای در گودالی از توهم و بیگانگی از خود افتاده بودم. اما ناگهان به خود گفتم؛ این کار خیلی خیطه!. این تنها دو درصد از ذهنم بود که به سمت تاریکی و فراموشی راه افتاده بود!. همان دو درصد هم برایم کافی بود که بفهمم بعضی آدمها بلدند با چند جمله، پلی بین زندگی و پرتگاه بسازند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 20:12 توسط هزاردستان
|