پل کارون
پل کارون
روزی برای همکاری به شرکتی رفتم که رئیس موفقش همشهری ما بود. بعد از چند دیدار کاری، یک روز از او پرسیدم: چطور وارد این تجارت شدی و به اینجا رسیدی؟. بیآنکه برگردد، کنار پنجره ایستاد، نگاهش را به دوردست دوخت و آرام گفت: دو دهه پیش، روز اعلام نتایج کنکور، سهم من قبولیای بود که لبخند میآورد، اما خواهرم نه. مسیر خانه را با پدر و او پیاده میرفتیم. وسط گفتوگویی کوتاه با خواهرم، پدر شاید از نتیجه او و یا شاید از رنجی قدیمیتر ناگهان ایستاد. پیش آمد و سیلیای بی دلیل نواخت که داغتر از تابستان اهواز بر روی گوشم نشست. دشنامی هم گفت که لبهاش صورتم را برید. رهگذرانی که صحنه را دیدند، آه کشیدند و نگاهشان را برگرداندند. من بیکلام، با چشمان پُر اشک، بی اختیار دویدم. تا شب، بیمقصد خیابانها و کوچهها را گذشتم. غروب، روی پل کارون ایستادم و به رود سیاه و سنگین خیره شدم. احساس میکردم پناه و پشتوانهام فرو ریخته. همانجا فهمیدم کودکیام تمام شده و اگر نخواهم دوباره از زندگی سیلی بخورم، باید روی پاهای خودم بایستم.
شب که برگشتم، مادر با نگرانی بغلم کرد. پدر باز با لحنی تهدیدآمیز حرف زد. امّا من دیگر همان نبودم. قبولی در دانشگاه شیراز آغاز مسیری شد که حادثه آن روز مرا یکضرب از نوجوانی به مردانگی پرتاب کرد. سیلی خیابان، سیلی بیداری شده بود. در دل شکسته، هسته کوچکی از خشم جوانه زد که میخواست بروید و دوام بیاورد.
سالهای اول دانشگاه در مه گذشت؛ صبحها کلاس، شبها کارگری. جیبم خالیتر از صبرم بود، اما فکر استقلال مالی و شخصیتی، خواب را از سرم میبرد. همکلاسی هایم غرق در داستان های عاشقی، اردوها و دورهمی ها و تجربیات متحورانه و جوانی بودند. من گرچه کمبود آن را داشتم ولی آموختم کتاب بخوانم، زبان بیاموزم، شاگردی کنم و مهارتهایی جمع کنم که روزی همهچیز را تغییر دهند. شبها با بوی روغن سوخته و دستهای تاولزده به خانه برمیگشتم. اما به طور موازی در ذهنم شهری را میساختم که هر روز، تکهای از آن را تصاحب میکردم. هر وقت به سمت راحتطلبی لغزیدم، حس همان سیلی دوباره بیدارم کرد. بیست سال بعد، همان پسر لاغر پل کارون، پشت میز چند شرکت صنعتی مینشست؛ صاحب دو مجموعه هزار میلیاردی، ارائهدهنده پروژه های ملی که با لبخند و تأیید هر جمعی روبهرو می شد. شاید آن سیلی پدر برای من نان بود و سیلی نقد به از حلوای نسیه در من اثر کرد. روزی که توانستم به پدرم بگویم: این کارگاه، آن خانه… به اسم تو، فهمیدم هسته خشم را به درختی تنومند و بارور بدل کردهام. رابطهمان چنان گرم شد که همیشه از من با نیکی یاد میکرد. هرچه استقلالم بیشتر شد، نزد خانواده و اطرافیان عزیزتر گشتم. یک روز دوباره روی پل کارون ایستادم. همان رود بود، همان آسمان، اما این بار مردی با سایهای بلند روی آب نگاه میکرد که امید و جسارت را زیسته بود. فهمیدم که حتی رود هم برای رسیدن به دریا باید پیچها بگذرد و صخرههای سخت به او سیلی می زنند. لبخندی بر لبم آمد و متوجه شدم آن سیلی دیگر فقط بخشی از داستان رسیدن بود. در آن زمان من سرمایهای بزرگ ساخته بودم، خانوادهای نوپا شکل داده بودام ، و اینبار به دنبال پلهای تازه میگشتم. گاهی بر دست ها و پاهای پدرم بوسه می زنم، اما آن پدر دیگر سیلی به من نمی زد و فقط با عشق مرا در آغوش می گرفت.حال تصمیم گرفتهام در رشته اقتصاد دوباره دانشجو شوم؛ اما این بار بی ترس از نتیجه کنکور… هم پسرم، و هم پدر و همچنین بی دغدغه مالی!