شکار غرور
آقایی می گفت؛ در یکی از تعطیلات مهرماه، به ده آبا اجدادی خود در مرکز ایران به همراه دوستان سفر کرده بودیم. پس جمع شدن خانواده ها و گذراندن روز های خوش، با سه نفر دیگر از دوستان عزم شکار در منطقه مجاز شکارگاهی را نمودیم. صبح دم عزیمت، به همسرانمان با طمینان و غرور سفارش کردیم که غذایی تدارک نبینند که گوشت شکار سنگینی را به توفه و غنیمت خواهیم آورد. تنها در صورت که حوصله ای بود، مخلفات غذا را فراهم کنند. همچنین از آنها خواستیم میز غذا را بر مبنای کباب پرنده ای مثل کبک یا بلدرچین و شکار چهارپایی چون قوچ و بزکوهی بچینند. پس از گرم شدن بحث و در اواسط آن، صغرا کوچیکه زن سهراب با خنده ای موزیانه گفت؛ عمرا، من که برا همتون غذا کنار می زارم. شما یه سوسک یا مارمولک رو باید ده بار با خواهش و التماس ازتون بخواییم بزنید، حالا برید شکار بیارید!. میترسم دست از پا درازتر از گشنگی و دل ضعفه بیایید اینجا، اوقات تلخی و داد و هوار را بندازید. خانوما شما هم از الان به فکر نهار بعد از ظهر باشید. سهراب زد زیر خنده و گفت؛ اگر شکار اوردیم باید تا یک سال جلو من هر وقتی رد میشی با تعظیم مثل ژاپنی ها رد شی و همون سوسک و مارمولکم که گفتی، خودت بگیری. صغرا کوچیکه هم دستش را یک تکانی، به نشان بروبابا داد!. خانوم سعید با لبخندی گفت؛ من یه سالاد فصل برای شکار درست میکنم، دست خالی نمونیم. سعید هم جوابش داد؛ عیال غمت نباشه ما کهنه شکارچی هستیم، ناشی گری نمی کنیم.
خانوم مراد نیز لمی داد به پشتی اتاق و به آرامی گفت؛ نان، ماست و خیار و گوجه تو یخچال هست، جای نگرانی نیست. هستی همسر من نیز از قافله عقب نماند و گفت؛ صغرا درجریان باش اگر شکار نکردن، باید مهریه مون رو بزاریم اجرا تا ادب شن!. مردی که دست خالی بیاد خونه بدرد نمی خوره. مراد گفت؛ با این طعنه ها و حرف های شما، الان چهار تا شکارچی را بدرقه کوه و دشت نمی کنید، بلکه چهار تا شیر و پلنگ و ببر و روباه خشمگین رو میفرستید واسه شکار!. بدین صورت ما و یاران غریبانه به دل کوه زدیم. با اراده و انگیزه وافر یک تفنگ ساچمه ای برای شکار پرنده و شکار های سبک برداشیم و یک تفنگ گلوله ای برای شکار قوچ، بز کوهی، جبیر و هر آن چیز که گیرمان بیاید. بدین سان دو گروه شدیم و من و یکی از دوستان با تفنگ ساچمه ای به دنبال هوازنی رفتیم و دو نفر دیگر با تفنگ گولوله ای به رد زدن و شکار چهارپایان وحشی رهسپار شدند. شوربختانه نزدیک به شش ساعت در کوه کمر به دنبال شکار کبک، بلدرچین و باقرقره هر چه تیر زدیم به هدف نخورد. از آن سو به دنبال چند مورد هم دویدیم تا دستی آنها بگیرم، که نشد. گویی شکارها باد گرفته بودند و بوی ما را از راه دور حس می کردند. در آخر با سهراب همانگ کردیم کبوتر چاهی و قمری هم که شده بزنیم تا دست خالی بر نگردیم. در این کار هم موفق نشدیم و در نهایت گنجشک های را هدف می گرفتیم که شاید اندازه یک بند انگشت گوشت نسیب ما شود. که باز این حداقل هم محقق نشد. سعید و مراد هم به گفته خودشان پس از کمین کشی و کز کردن های متعدد به هیچ دستاوردی نرسیدند. در وعده گاه هر دو گروه پس از شش ساعت به این امید که آن دو نفر دیگر حداقل شکاری داشته باشند، بازگشتند. نه پرنده ای در کار بود و نه چرنده ای!.
من ناله کردم که؛ حداقل برویم خرس یا گرگ یا حیوانی درنده از این دست را بزنیم که آبرویی برایمان بماند. ناگهان سعید با صدای بلند گفت؛ در مرام شکارچی نیست که یک شکارچی دیگر طبیعت را شکار کند و این دون از شان و مروت است.
سهراب گفت؛ من شمارو نمی دانم ولی خودم اگر بدون شکار برگردم تا یک عمر ملعبه دست و بساط شوخی و تمسخر زنم صغرا را جور کرده ام. سعید با آهی بلند؛ برای ما هم افت داره جلو زن و بچه شکست خورده برگردیم. مراد دستی در موهایش برد و گفت؛ باید فکری آن هم در حداکثر یک ساعت آینده بکنیم. من غر زدم که؛ چه آبرو ریزی شد! چهار تا مرد گنده یک گنجشک هم شکار نکردند. سهراب راه برون رفت از این چالش را این می دانست که؛ برویم مغازه قصابی بگویم یه تنه کامل بده و یا پول بزاریم یک بز رو درسته بخریم. بعدش پوستشو بکنیم نفهمند بز خانگی است و بگوئیم بز کوهی شاد و خوشحالی بوده که با بدشانسی شکار ما شده است. مراد گفت؛ اینا گوشت رو میشناسند نمی شود چیزی جای دیگری غالب کنیم. بهتره بگیم همه قوچ و کل ها جون و بچه سال بودند دلمان نیامد با تفنگ بزنیم. قوچ و جبیر پیری واسه زدن پیدا نکردیم. سعید گفت: باور نمی کنند، راه عاقلانه این است اعتراف بی خطر کنیم. بهتره راست اش را بگویم، فقط با راستگویی شرافت و مردانگی ما حفظ می شود. برگردیم و بگوییم؛ ما شکار نکردیم، چون رحم کردیم به مادر طبیعت، چون خشکسالی هست. خوبیت و شگون نداشت این زبون بسته ها بیشتر آسیب ببینند. مراد گفت؛ این که خیلی خیطه و راستگویی نیست. زن من حداقل میداند من از این روحیه های شرمساری و ترحم ندارم، اونا خنگ که نیستند!. بهتره بگوییم ما تو کوه ناگهان به جنبش ترک شکار پیوستیم!. در یک جشن شکارچیان به اسم انار خوران که مخصوص زمین گذاشتن سلاح شکاره، شرکت کردیم و یه جعبه انار به جالی شکار خوردیم.
سهراب گفت؛ اون جشن تو فصل دی ماهه نه الان، باهوش خان!. من یه دوست محیط بان دارم، بهش ماجرا رو میگم. تا ایشون با همکارش با لباس اداره محیط زیست بیاید و بگوید اینهارو ما بازداشت کردیم، چون دنبال شکار غیرمجاز بودند. اینجور همسرامون از ما انتظار آوردن شکار ندارند. من گفتم؛ آخه ما بهشون گفتیم تو فصل و محل مجاز داریم میریم شکار. این کلک مثل او جشن انارخوران و جنبش زمین گذاشتن تفنگ نمیگیره. دوباره گفت؛ پس میگیم محیط بان ها و شکاربان ها شکارهای مارو ثبت و ضبط کردن، نه اصلا غارت کردند. من گفتم؛ این که دیگه عذر بدتر از گناه شد. سهراب گفت؛ تو که انقدر نظر منو رد میکنی یک راه چاره نشون بده. من گفتم؛ به نظر من با چهرهی جدی برگردیم و اعلام کنیم که ما "شکارِ غرور" کردهایم و حالا آزادیم از خودبینی ها و منم منم های مردانه!.
سهراب پوزخندی زد و گفت زنهامون هم کف می زنند و گویند: دمتان گرم! فقط غرور را نصف کنید، اون کنار بگذارید تا جای نان و ماست باز در سفره باز شود. سهراب بر ایده قبلی خود تاکید کرد و گفت: اصلا میروم از محیطبان نامه میگیریم که شکار کردیم و اون هم مهر می زنه شکار انجام شده و مهر می زند که از ما ضبطتش کرده اند. من گفتم؛ سهراب تو از طرف اون بنده خدا چه کارایی رو پیشنهاد میدی، اونها عمرا این کارها را بکنند و کار و شرافتشون را درگیر شوخی ما با خانوم هایمان بکنند.
در راه برگشت، مرغ همسایه از باغی بیرون پرید. مراد خندید و گفت: این شکاری از طبیعت حساب میشه!. سعید گفت؛ اره، ولی زیاد تخم میزاره. بلاخره به خانه رسیدیم و منتظر برخورد تمسخر آمیز و شماطتت همسرانمان بودیم. هر چه در را زدیم، کسی در را باز نکرد. به نظر می رسید کسی خانه نباشد و از این رو با کلید در را باز کردیم. هر چه گشتیم کسی را در خانه نیافتیم. نامه ای روی پیشخوان بود که نوشته بود؛ ما به مراسم نامزدی فلانی در ده آنطرف تر رفته ایم. برنج را آماده کردیم که روی گاز است، سالاد و ماست نیز در معیتش در یخچال است. آن را با گوشت شکارتان نوش جان کنید، شب خواهیم آمد. انتهای نامه یک حرف خ، عدد ۴ با یک نقطه به خط ریز نوشته شده بود. سهراب گفت؛ خانوم های ما برای اینکه خجالت و شرمساری ما را نبینند و هیبت مردانه امان نریزد، برنامه ای را در بیرون ترتیب دادند. مراد گفت؛ ما بهترین و فهمیده ترین زنان دنیا را داریم، سکوت و غیبتشان بزرگترین نشانه احترام و قدرشناسی است. سعید هم این گفته را با تکان دادن سر تائید کرد. من گفتم این حرف خ، عدد ۴ با خط ریز و یک نقطه کنار نامه نشانه چیست؟. سهراب گفت؛ این را صغرا گذاشته، یعنی؛ خره من میدونم چی شده و ۴ هیچ عقبی!