تگرگ ادراک

تگرگ ادراک

مردم این منطقه سوگ مدیریت شده دارند؛ یعنی برای عزای عزیزان و سوگواریِ کسان خود، جامهٔ سیاه نمی‌پوشند. باور دارند چنین کاری، سوگ را تکرار می‌کند؛ غم را دعوت رسمی می‌دهد به ماندن. خیلی هم گریه نمی‌کنند، چون معتقدند اشک‌ها زنجیره‌وار به ستونی وصل می‌شوند که نامش «غم» است. اگر بندهای زنجیر محکم شود و وصلتی صورت گیرد، این بند دیگر از زندگی نمی‌افتد.
اینجا پوست حیوانات را به تن می‌کنند؛ نه از سر فقر، بلکه برای لمس کردنِ حس نیاکانِ غارنشین و جنگل‌زی. وقتی درمان های مدرن ناکارا می مانند می خواهند به روزهای سادگی انسان بازگردند. انسانِ اولیه برایشان تقدسی معماگونه دارد. در همین دنیای ماشینی، هنوز کالسکه و ارابه به کار می‌برند. چرخ‌های عقب را عمداً روغن نمی‌زنند، نه از تنبلی، از ایمان به بعدی دیگر از حیات.
صدای وحشتناکِ ساییدگی، قرار است اجنه، ارواح خبیث و موجودات ماورایی را از گاو و اسبی که ارابه را می‌کشد دور کند. شاید به سبب ترس از سکوت، ندیده شده و اضطراب از حذف از جهان باشد. ذهن ما بر ترک ارابه ای از افکار بزک کرده با خرافات نشسته است.
در همین حوالی خودم چند موتور سوار، راننده مینی‌بوس و چند رانندهٔ ماشین سواری می‌شناسم که استاد تولید همین صداها هستند؛ البته با تنوع آوایی بیشتر، گوش‌خراش‌تر، حرفه‌ای‌تر.
نکند همهٔ این سال‌ها در فکر دور کردن ارواح خبیثه و اجنهٔ نابکار و کافر بوده‌اند؟ بی‌خیال. من را با آنها چکار.
لیوان بیسکویتیِ قهوه‌ام را می‌نوشم و در پایان، بعد از پس‌خورده شدن محتویات، خود ظرف را هم قورت می‌دهم. من و زندگی ام در خسرانیم. زندگی من مثل رستورانی‌ست که از روز اول جهت ورشکستگی و حسرت، در پایان کارش افتتاح شده است.
همسایهٔ شاکی ما آمده و با شکوه از همسایهٔ دیگر که از محل پارک ایراد گرفته، می‌گوید: ماشین که بز نیست تو خونه ببندیمش! ما که پارکینگ نداریم، باید بیرون باشد. او راست می گویند ولی
چرا هیچ کس به دنبال نشانی از سرشاخه و سرچشمه ادراک معنا نیست؟. تگرگی از ادراک، بر حس من به زندگی غلبه نموده است. ای کاش باران و یا برفی ملایم و قابل تحمل بود. وانگهی تگرگی از ادراک است که با درد هایی بر سر و پیکر و روح من، بی محابا فرود می آید. نه ناآگاهی تلخ است و نه دانایی شیرین، زندگی گاهی شور و ترش است. گهی ناآگاهی، گاهی دانایی و گاهی شوربختی و ترش مزگی ها آن را زیبا و خاطره انگیز می سازد. من گرچه اجاره نشین این شهرم ولی در زیر پوست آن پرسه می زنم. روزهای عمر خود را پیوسته به صاحب خانه این شهر به اقساط پرداخت می کنم.

آن جا

مرا آنجا بر که می ناب و معشوق نیز نمی برد، هم صحبت عرشیانم ساز و دلم در لگام جانان کن

سالاد طوبی خانوم

سالاد طوبی خانم
در شرکتی بسیار پیشرو در زمینه فن آوری ها نوین، سرگرم گپ و گفت و چاره اندیشی برای چندین محصول تجاری بودیم. آن روز پس از جلسه‌ی در حضور آن حضرات، هوا کمی گرفته و بارانی بود و کسی عجله ای برای رفتن نداشت. از این رو تاملی در ترک جلسه نموده و به اصرار اهالی شرکت، سفره ای جهت سفره ی ناهار دورهمی گسترده شد. در حین بحث های سیاسی، جنگ و گرانی قیمت ها ناگهان با ورود غذا رشته تسبیح ذهنی ما بگسست.
ظرف‌های رنگارنگ سالاد اولویه در کنار سبزی، ترشی و ردیفی از مخلفات و در آخر نان سنگک و تافتون سبوس دار چیده شد. آن چنان غذا به زیبایی تزئین و آراسته شده بود که اشتهای آدمی را دو چندان می کرد. هنوز قاشق‌ها به شکار محتوای غذای ظرف نرفته بود که بوی سیب‌زمینی، مرغ، تخم مرغ و خیارشور و حتی کالباس ریش‌ریش‌شده فضای اتاق را درنوردید. اولین لقمه را که چشیدم، چشم هایم بی اختیار بسته شد و سپس با برق شادمانی دوباره گشوده گردید. جمع یک‌باره در سکوت فرو رفت. گویی که در یک چشم به هم زدن، همگی روضه رضوان را به کمال سیاحت نمودیم. چنان هجمه سکوتی که تنها زمانی پیش می‌آید که غذا بی‌نقص و مردافکن باشد.
من و دو سه نفر دیگر که مهمان آن محفل بودیم، از تزئین زیبا، رایحه غذا و سپس و مزه بهشتی آن حیرت کردیم. یکی گفت ترشی‌ و نخودش اندازه است. دیگری گفت سس سیر به خوبی به خوردش رفته و دیگری در مدحش گفت؛ مرغ،سیب‌زمینی‌ و تخم مرغ از بس دقیق خرد شده‌، لابد آشپزش ژنرال‌بازنشسته ای از مطبخ ارتش بوده است.
مهمانی پرسید: این غذا را از کجا تهیه کرده‌اید؟. منشی شرکت گفت: از خانمی که سرپرست خانواده و در محرومیت است. "طوبی خانم" کر و لال است و هر روز غذاهای ناهار را برای شرکت می‌پزد. من به شوخی گفتم؛ پس برای همین است شما معمولا پرکار و مهربان با ارباب رجوع هستید. او با لبخند ادامه داد؛ شوهر او هم کر و لال است، اما سه فرزند سالم دارند. یکی از مهمانان پرسش نمود: آشپزی با این دقت و ظرافت، چطور از طوبی خانوم بر آمده است؟. معاون شرکت با لبخند گفت؛ طعم و مزه که از گوشش نمی‌آید، بلکه این مزه های بی نظیر از هنر دست و زبان دلش به بیرون تراوش کرده است. بعد قصه‌ای از مادرش که با مادر طوبی خانوم دوست بوده، بدین مضمون تعریف کرد: طوبی خانم وقتی کودک بوده، مادرش با صبر و حوصله طاقت فرسایی مزه‌ها، بوها و حس لامسه گرمی و سردی غذاها را به او یاد داده است. دستش را می‌گرفته و با ایما و اشاره به او می‌گفت: این بوی برنج خوب، و این پیاز داغِ و این آش کشک خوش‌ پخت است.این مقدار لازم سیرِ و ادویه جات، مزه مرغ خوش خوراک و ماهی کبابی است. انواع گوشت و سبزیجات را این چنین بپز و با این بو و طعم به قرار و نظم برای تطمیع حس چشایی، بویایی و بینایی مهمان ها در بیاور. خورشت ها و سرخ کردنی ها را اینچنین بار بیاور. او هرچیزی را به دقت و وسواس مادرانه به او از نوجوانی آموخته است. به او گفته آنکه تو را به من داده، به دلم انداخته رزق و روزی تو از این راه مقدر می شود. شوهرش میان فرزندان چندان نگران این کودک نبود. اما مادر پیوسته در میان سایر فرزندان، بیشترین دلواپسی را برای او داشت. روزی مادر زمانیکه طوبی دوساله بود، آنچنان ناراحت و غمگین بود که به آسمان و فرشتگان شکایت و گلایه ای سهمگین برد. به خود گفت نکند از این گلایه و شکوه آتشی از آسمان بر سرم بریزد و یا به صاعقه ای سنگ شوم. اما در خواب می بیند مادربزرگ طوبی، به او نوید می دهد که زندگی این دختر کامل خواهد بود. حیات او در عین سختی برایش به ملایمت، اما با فقری ظریف خواهد گذشت. کلام او این بود؛ به او پخت و پز بیاموز که هم سبب کسب معاش او خواهد بود و هم به آن خو گرفته و آرامش می یابد. او را از ازل از غیل و غال دنیا و بسیاری از نگرانی ها و گناهان چیده شده برای شنوندگان و متکلمان رهانیده اند. پس مادرش موقعی که او کودکی خردسال بود، از چندین بانوی هنرمند پخت و پز را به کمال آموخت، تا بتواند به او بیش از حد معمول یک زن بیاموزد.
سال‌های بعد که بزرگ تر شد، آشپزی برایش تنها زبان حرف‌زدن و معاشرت با مردم شد. کسی شد که با اینکه نمی‌توانست حرف بزند، همگان بهتر از هر کسی صدایش را در دل می شنیدند. رئیس گفت؛ پخت و پز پیش از هنرمندی، یک دل پر از حرف می خواهد تا آشپز هنرش را نمایان کند. شما باورتان می شود ما تا به حال طوبی خانم یا به قول بچه ها "یانگوم خانم" را ندیده ایم. ولی به گونه ای است که انگار سالهاست او را از نزدیک می شناسیم. گاهی با تناول غذا چند جمله در ذهن ما از او زمزمه و تدائی می شود. گاهی تزئیات و طعم غذا حس آن روز او را در زندگی به ما منتقل می کند. این آقای معاون را می بینی! طوبی به اندازه او حقوق می گیرد!. معاون گفت؛ نوش جانش! من و برخی از همکاران بعضی روزها می گویم بیشتر بپزد به خانه هم ببریم. مشکل اینجاست من بارها خانمم خواسته به نزد او برای یادگیری بعضی غذاها برود. اما او نمی تواند به کسی آموزش دهد، مگر اینکه مثل خودش کر و لال باشد. مدتی او مریض شد و از پخت و پز افتاد. در آن ایام راندمان کاری شرکتمان پائین آمد و شرکت ما تا مرز ورشکستگی پیش رفت!. رئیس شرکت وسط حرف پرید و گفت؛ البته آن ورشکستگی شرکت نبود، ورشکستی شکم ها و قحطی معده بود که آدرس غلط به مغزمان می داد.
در این میان، دوستی که ما را در فکر دید به شانه ام زد و به شوخی گفت؛ برادر، تعالی روحی شما شروع شد!. من گفتم؛ در هر ضعف و نقصانی حکمتی است و حکمت های عالم بیشمارند، ولی این یکی را معده ما نیز درک کرده است. به شوخی ادامه دادم؛ علت پیشرفت شرکت شما هم همین است!. آقای کریمی این مورد رو یادداشت کن ما هم یک چنین آدمی برای شرکتمان پیدا کنیم تا ظهرها ناهار درست کند. مسئول مالی و حسابداری شرکت میزبان با طنز گفت؛ :ما برای انگیزش کارکنان زیاد خرج کردیم؛ این خانم با سیب‌زمینی حلش کرد. این غذا موقتاً کارمندان را از غرزدن در مورد حقوق و دستمزد معاف می‌کند.کاش بعضی قراردادها هم مثل این اولویه، درست بسته می‌شد تا من انقدر در زحمت نمی افتادم. همراه من نیز به حرف افتاد و گفت؛ عجیب است؛ ما تا حالا خیلی صحبت کرده ایم، ولی امروز سیر فهمیدیم. برای همین اگر می شود به طوبی خانوم پیشنهاد شعبه ۲ را در شرکت ما بدهید. یکی از خانوم های جلسه گفت؛ بس کنید! این آقایان در مورد غذا و شکم می توانند ساعت ها صحبت کنند. من خودم اگر وقت می کردم کدبانو تر از طوبی بودم. غذایی می پختم که تا هفت کوچه آن طرف تر بو، عطر و طعمش را متوجه شوند و مهمانان تا آرنج دستشان را همراه غذا بخورند. رئیس شرکت خندید و گفت؛ بلی! ولی شاید بوی سوختن و آتش سوزی دیگ غذا باشد که تا هفت کوچه آن طرف تر برود. خانوم کارمند اخمی کرد و گفت؛ حتما باید آدم کر و لال باشد که کارش به چشم بیاید! شما به اطرافتونم یه نظر درست نگاه کنید. من برای عوض کردن بحث گفتم؛ ای کاش از این به بعد جلسات مهم را بعد از غذا بگذاریم. چون آدم منطقی تر است و کار بهتر و دلی جلو می رود. برای ما تا به حال اولویه تنها یک غذای شب امتحان و غذای مسافرت بود ولی حالا تجربه ای از شناخت یک آشپز ماهر شد. خوشا به حال طوبی خانوم، و خوشا به حال مادری که بلد بود بی صدا، آینده دخترش را بپزد. منشی شرکت به رئیس شرکت نگاه کرد و حین ترک میز غذا گفت؛ بعضی آدم ها سهمشان از زندگی صدای آنها نیست، بلکه اثر و هنر آنهاست.

آقای اقیانوسی

آقای اقیانوسی
امروز در جمعی از دوستان ایستاده بودیم که یکی از آنها به دیگری گفت؛ شما که از دور که می آمدید گمان کردم پلنگی نعره زنان می آید. آما در چند قدمی متوجه شدم، خودت هستی اما با طنازی و صحبت با تلفن همراهت نزدیک می شوی. او خندید و فرمود؛ تو هم به چشم من خرسی جلوه کردی، اما نزدیک تر که شدی متوجه پالتو پشمی شما شدم. بعد نگاه هر دو به سمت من برگشت و من بالاجبار گفتم؛ من نیز، چون از زبر و زرنگی شما آگاه بودم، خود را خری بی تجربه می پنداشتم که دارد به سمت شکارچیانش با پای خود قدم بر می دارد. آن دو به خنده افتادند و من ادامه دادم؛ در آن هنگام از پلنگ و خرس وحشت داشتم و خواستم راهم را کج کنم. اما گفتم ما آدم ها تنها از دور ترسناک هستیم. وقتی دو کلمه با هم گپ و گفت می کنیم، می بینیم نه پلنگی در کار است و نه خرسی. نفر چهارم جمع ما گفت؛ ما همه بشرهایی با قصه های متفاوتیم. در جنگل برای همه جا است. تنها کافی است حضور همدیگر را در این فضای پر درخت بپذیریم و برای هم ارزش و احترام قائل شویم. متفق القول همه گفتیم؛ روباه جمع هم معلوم شد.
آقای با شمایل خرس به من اشاره کرد و گفت؛ اگر گفتگوی ما در آب و اقیانوس بود تو خرماهی می شدی و خرماهی اقیانوس؛ یا نهنگ است یا کوسه! آنجا پلنگ ماهی و خرس ماهی و حتی روباه ماهی، معنای خطرناکی ندارد. آن آقای پلنگی نیز تایید کرد و من گفتم؛ به روباه می گویند شاهدت کیست؟!، نه به پلنگ! آقای پلنگی هم وسط خنده گفت: آره واقعاً… تو اگر در اقیانوس به سمت ما می‌آمدی، هر سه ما اصلاً جرأت نمی‌کردیم نزدیکت شویم و فرار را بر قرار ترجیح می دادیم!. روباه جمع باز به حرف آمد که؛ شکارچی خشکی با شکارچی دریا و اقیانوس و حتی شکارچی آسمان همتراز نیست. نهنگ دریا در خشکی از یک گربه کوچک شکست می خورد. بسته به نوع میدان، شکارچی و شکار حرمت می یابد و جایگاهشان متناسب با هم مشخص می شود. من گفتم البته فصل هم مهم است مثلا جناب خرس در زمستان خواب است و در مرخصی استعلاجی به سر می برد. دوستی دیگر در حال نزدیک شدن بود؛ جناب روباه فریاد زد نزدیکتر نیا! تو خود عقابی.

سرمایه نرسیدن

سرمایه نرسیدن
سخنران و نوازنده ای می گفت؛ یکی از موهبت های زندگی نرسیدن به معشوقی است که روزگاری در عشقش می سوختی. بدین سبب که اگر به وصالس نائل می شدی با خود واقعی او و درونیاتش آمیختگی می یافتی. حال اگر روزی تو را اذیت و آزار و یا بی محلی می کرد، آن حس از تو رخت می بست و تصویر ایده آل ذهنی و قلبی تو از او، برداشته می شد. این زیبایی داستان های لیلی مجنون، شیرین و فرهاد و یا بیژن و منیژه هم بر مبنای همین اصل کش و قوس نرسیدن و در حسرت وصال است. در موازات حس های این چنینی، نرسیدن موعد پرداخت قسط و زمان بازگرداندن یک کتاب امانت گرفته شده از کتاب خانه است!. البته در میان نرسیدن و رسیدن یک حد فاصل به نام فراغ و انزوا است.
او ادامه داد؛ کارآموزی دارم که مدتی از فراغ هم راز و نامزدش سر در گریبان بود. او در این ایام از سر ناچاری در کنار شاهرگ گردنش، سه نت موسیقیایی سرگردان و آرامش بخش را تتو و خالکوبی کرده بود. آن جوان پریشان می گفت؛ در آن سه نت جلوه خدا را دیده ام. هر گاه در تنهایی و غم هستم، انگشتان دستم چون زدن ساز بر آن نت ها می زنم تا صدای حرف قلبم با نوای موسیقی جان رساتر به عرش خدا برسد. فرمول به آرامش رسیدن انسان ها ساده است؛ ذره ای به آنها اهمیت بدهید! ذره ای محبت بی دریغ کن!. و احترامشان و آبرویشان را حفظ نما!.

اما برخی رسیدن نیز زیباست. رسیدن به موفقیت شغلی و زندگی شخصی یا خواسته های کوچک دوران کودکی!. من و همسرم با دوستم و همسرش پس حضور و تماشای تئاتری به فروشگاهی زنجیره ای رفتیم. دوست ما در عین سن و سالش، در حین گل و گشت از ماشین اسباب بازی خوشش آمد و از آن بی آن که بخواهدش تعریف نمود. من به طور نامحسوس برای کاری از آنها فاصله گرفتم و آن ماشین اسباب بازی را برای او خریدم. پس از خروج از فروشگاه آن ماشین را به او دادم. او که یکی از جدی ترین انسان هایی بود که می شناختم و حتی در مناسبت ها ترحیم نیز گریه نمی کرد، ناگهان به گریه افتاد. همسر من و همسر او بهت زده، این حس او را مشاهده می کردند و چندین ساعت به شوخی و نشاط گذشت. البته من برای حفظ اطمینان همسرم برای او نیز هدیه کوچک خریدم. پس از اتفاق آن شب، دوست ما خصاصت های معمولش را داوطلبانه کنار گذاشت و به اصرار ما را به شام مفصل و اشرافی دعوت کرد. پس از شام آن شب، دل ما چهار نفر تنها یک باران تند و بی وقفه می خواست. بارانی که بیاید، روی شانه‌هایمان دست بکشد و تلخی‌های جهان را آرام آرام از ما بشوید. و عجیب آن‌که… همان شب، پس از مدت‌ها، باران بارید.

فرضیات حلزونی

فرضیات حلزونی
آقایی می کفت؛ قانونی برای مهار نفس عماره خود و شاید برای حرمت گذاشتن به چند حادثه کوچک اما پرمعنا، به واسطه تجربیاتم در یک میوه فروشی وضع کردم. به ذوق و نکته چینی نام آن را " فرضیات حلزونی" گذاشتم. عریضه این نامگذاری به جهت سه ماجرا از جنس هشدارهای ریز جهان است که آن را نقل می کنم؛ اولین در مورد حلزون، دومی در رابطه با پشه و سومی مرتبط با ملخی است.
۱.ماجرای موجز حلزون در فصل پائیز
شرح ماجرای اول این بود که
صبح پنجشنبه به مغازه میوه فروشی بزرگی مشابه سایر ایام گذشته رفتم. در حین سوا کردن و کنار گذاشتن سیفی جات، پیاز و سیب زمینی به سراغ نارنگی و یافا رفتم. در زمان برداشت میوه ناگهان در لابه لای آنها حلزون بزرگی را بر روی یکی از آنها دیدم. آن را در کناری گذشتم که در زیر فشار میوه و یا دست های خریدارن له نشود. این موجود هنگام تغذیه در باغی سبز و خرم از همه جا بیخبر با چیدن میوه بدینجا آمده است. دوباره حلزون دیگری را مشاهده و آن را نیز برداشتم و آن را در کنار همان دیوار گذاشتم. کمی گذشت به خود گفتم این دو احتمالا از خشکی کنار دیوار میمرند. به سویشان رفتم و آن هار برداشته و در چمن مرطوب پارک آن طرف خیابان گذاشتم. هفته بعد نیز همین موضوع پیش آمد و و برای سه حلزون دیگر این کار را تکرار کردم. تقریبا دو هفته بعد در حال گذر از همان خیابان و کنار چمن های پارک بودم و آقایی نیز در کنارم در حال گام برداشتن بود. من ناگهان حلزونی جلوی پای خود دیدم و برای اینکه پا روی آن نگذارم، تعادلم به هم خورد و روی زمین افتادم. چندین ناسزا به حلزون و عالم نثار نمود و سپس از جا بر خواستم. حلزون را در چمن گذاشته و به راه ادامه دادم تا از خیابان بگذرم. در این بحبوحه ناگهان صدایی بلند شنیدم و فریاد آن آقا و از آن سو تصادف ماشین پژویی با او!. صحنه دلخراشی بود و جوانی مست از شب نشینی، صبح زود با بی ملاحضگی به خیابان آمده بود. آن آقا چندین متر پرتاب شد و خوشبختانه زنده ماند. پژو هم محکم به جدول کنار جاده خورده و پسر جوان بی هوش در ماشین افتاده بود. من در شک فرو رفتم و بر سکوی ان طرف جدول نشسته و با خود گفتم؛ اگر این حلزون نبود من نیز نبودم. چون اگر گام هایم با آن مرد موازی بود قطعا اسیب می دیدم. چه حلقه سرنوشتی بود و آن آقا در واقع آینه انسانی من بود که شانس کمک و مکث حلزونی را نداشت. ایا کمک من به زندمان چند حلزون بی دست و پا سبب پیشگیری از این اتفاق ناگوار شد یا شاید حلزون ماموریتی خطیر یا شیفا داشت تا جلوی اتفاقی بغرنجی را برای من بگیرد؟!.
فرشته نجات که نه، حلزون نجات بود.
۲.ماجرای پشه در تابستان
ماجرای دوم در مورد نیش پشه سمجی بود که بر خلاف حلزون که در فصل پائیز اتفاق افتاده در فصل تابستان رخ داد. ما در همان پنجشنبه به میوه فروشی رفته بودیم که حین برداشتن گوجه فرنگی، ناگهان گردن ما را پشه ای نیش زد. درد و سوزشی جدی در گردن خود حس می کردم و حسابی به پشه در دل بد و بیراه گفتم. به طور جالبی جای این پشه گزیدگی نارجی و سرخ خوش رنگی شد که همه هم صحبتانبا من با عجب به ما می نگریستند. ما از این همه توجه اطرافیان گرچه به سبب این نیش بود، سرخوش بودیم و با آب تاب تعریف ماوقع را می نمودیم. گاهی هم به دروغ می گفتم شاید میوفروش دو روز این پشه را با گوجه فرنگی و نارنگی در پلاستیکی حبس کرده و پشه بیچاره فقط از آن ها تغذیه کرده است. از این رو چنین رنگی از گزش در گردن من پدید آمد. آن پشه نزد ما سلبیریتی شد ولی آن گوجه نگون بخت تنها رب گوجه!
ماجرای سوم در مورد ملخی در میوه فروشی بود. آن روز هوا داغ‌تر از معمول بود و مغازه شلوغ‌تر به نظر می آمد. من برای برداشتن کاهو و سبزیجات خم شده بودم که ناگهان چیزی مثل فنر از میان برگ‌ها بیرون پرید و نشست روی شانه‌ام. با اینکه از گزش پشه و زنبور برحذر بودم، اما این یکی نه نیش داشت و نه قصد فرار. یک ملخ بزرگ، سبز، گردن‌کلفت و کاملاً بی‌تعارف بود. من تکان نخوردم، ملخ هم تکان نخورد. چند ثانیه به هم زل زدیم.در لحظه‌ای که می‌خواستم با دست آرام کنار بزنمش، ملخ پرید و مستقیم رفت روی سر مردی که داشت هندوانه انتخاب می‌کرد. او با دیدن موجود سبز روی سرش چنان بالا پرید که هندوانه‌اش هم از دستش افتاد و روی زمین ترکید.اما نکته عجیب این بود؛ همان مرد که هندوانه‌اش شکسته بود، لحظاتی بعد کنار من در صف صندوق ایستاد و گفت: جالبه، من امروز به‌خاطر همین هندوانهٔ شکسته تجدید نظر کردم که اگر می شودنوه‌ام را به سهر بازی ببرم. گفتم حالا که روزم به‌هم خورد، شاید باید روز پر افت و خیزی برای نوه ام بسازم. این سه مشاهده را که کنار هم بگذارم به نظر باید به این نتیجه برسم که هر جنبنده و حتی حشره ای هم می توان یک تاثیر عمیق در زندگی انسان بگذارد. البته این معلول نوع نگاه انسانه در زندگی همیارانه و همزیستی با آنهاست نه به چشم مزاحم. شاید همین نگاه سبب نرم شدن سرنوشت شود و ما را از مسیرهای شلوغ و بی احتیاطی ها برهاند

گل های اطلسی

گل های اطلسی
امروز یکی از همکار های آخر خدمتی و موسفید ما پس از عرض موضوعات، موقع خداحافظی گفت؛ دکتر مواظب گل های اطلسی باش! خندید و گوشی را زود قطع کرد. ما هم خنده امان گرفت. در آن ساعات من مکدر و آشفته از وقایع کاری بودم. پس از این مزاح جمله ای به ذهنم آمد؛گاهی یک عطسهٔ کوچکِ تقدیر و مکثی در زندگی به اندازه یک لبخند، مسیر وزش باد را عوض می‌کند و طوفانی را مبدل به نسیمی می کند. آدمی، در دل همان پیچ ظریف و کلاف مشکلات، ناگهان بوی گلِ سیب را می‌شنود. آب شدن یک تکه یخ غم را می بیند و دل به امید حل مصائب خنک می شود.

شوخی پروانه ای

شوخی پروانه ای
ما دوستی داشتیم که بسیار مبادی آداب و فرهیخته بود و کوچکترین شوخی را هم بر نمی تابید. خلق او کمی فلزی و سخت بود و گاهی ما در ارتباط با او به اشکال و محنت می افتادیم. همسری داشت به نام زرین که همکارانش به سبب آراستگی و خوش پوشی همیشگی اش، طاووس صدایش می کردند. روزی یکی از خانوم ها از سمت ما از طاووس پرسید؛ شوهر شما چرا آنقدر جدی و رسمی است؟ او ابتدا از جواب مستقیم طفره رفت. اما زمانیکه اصرار سائل را دید، زبان گشود و گفت؛ شوهرم در ایام نوجوانی به شدت رفیق باز و اهل شوخی و معاشرت بود. در جمع دوستان، پسری بود به نام مهرداد، که بسیار درس خوان، مثبت و اخلاق مدار بود. آنها به سبب تعریف و تمجید معلمان در کلاس و همچنین سرکوفت پدر و مادر هایش به الگو بودن او برای آنها و مقایسه اش، تصمیم به خدعه و نیرنگی علیه او گرفتند. آنها قرار گذاشتند؛ عکسی از آن پسر را گیر آورده و در زیر تصویر او بنویسند ""گمشده! این پسر مبتلا به الزایمر و دیوانگی است و هر کس او را دیده و یا خبری دارد به شماره فلان ( که شماره پدر آن پسر بود ) تماس بگیرد"". آن چهار نوجوان قبلا این شوخی شرورانه را به طور مشابه اما فقط در مدرسه، علیه ناظم مدرسه انجام داده بودند. آنها در رایانه این نوشته را تهیه کرده و در ده نسخه چاپ کردند. سپس به در دیوار محله و روبروی مدرسه چسباندند. از فردای آن روز آنقدر با شماره پدر ایشان تماس گرفته شد که سه روز پدر و مادر ایشان در مدرسه و در و همسایه پیگیر موضوع بودند. آن خانواده شکایتی را نیز به پلیس تسلیم نمودند. مهرداد به سبب این موضوع، و تحقیر و ترسی که پیدا کرده بود تا دو هفته از خانه خارج نمی شد. پدر و مادر مهرداد از این حادثه بسیار برافروخته و خشمگین بودند. آنها با بررسی دوربین ها و پرس و جو بلاخره شوهر من و سه پسر دیگر را یافتند. پس از چند بار کتک مفصل از پدر شوهرم و پدر مهرداد، و همچنین تعهد به عدم انجام موارد مشابه به پلیس، ماجرا فیصله پیدا کرد.
البته مدیر مدرسه نیز به سبب رخ دادن همین مسئله برای ناظم مدرسه، تنبیه مضاعفی برای آنها در نظر گرفت. او در جلسه اولیا و مربیان گفت " ریشه این شوخی های زشت و زننده باید خشک شود".
از آن روز، چهار پسر خطاکار ملاحضه کار تر شدند و شوهر من بیش از دیگران ترسید و متاثر از این موضوع گشت. او برای جبران خطا، به طور عجیبی اخلاق قربانی خود (مهرداد) را گرفته و درس خوان و بسیار مودب و منظم شد.
از آن سه دوست دیگر، فاصله گرفت و چندین بار پس از آن هم از مهرداد عذرخواهی کرد. اما مهرداد راه زندگی اش عوض شد و این ضربه روحی تلنگری سنگینی به او زد. او از چیزهایی که برای آنها تمجید می شد، نظیر؛ درس خواندن، انظباط و مبادی آداب بودن واهمه و ترس پیدا کرد. او در سال های بعد پسری متفکر و به دور از خودنمایی شد. گاهی نیز برای کم کاری در برخی امور تحصیلی و اخلاقی تنبیه می شد. حال او شغل آزاد بسیار گسترده و موفقی در بازار دارد و شوهر من بر خلاف منش و وضعیت تحصیلی خانوادگی اش، دکتر شده است.
روزی برای خرید وسیله ای برای خانه، به فرشگاه زنجیره ای لوازم خانگی بزرگ و مجللی رفتیم. در حین خرید از فروشنده، آقایی با دو سه نفر همراه که ظاهرا رئیس آن فروشگاه بود در حین وارسی کالاها از کنار ما گذشت. لحظه ای نگاه او و شرهر من به هم تلاقی کرد و او گفت؛ رنگ نگاه شما آشناست. شوهرم نیز گفت؛ بله احتمالا ما همدیگر را جایی قبلا دیده ایم. شوهر من گویی او را شناخته بود ولی به زبان نمی آورد. مهرداد در چهره او دقیق شد تا شاید او را به یاد بیاورد. من در این لحظه گفتم؛ شاهین بیا برویم. ناگهان مهرداد گفت؛ شاهین خودت هستی، من مهردادم! آن دو با همدیگر دست دادند. با این حال مهرداد از در آغوش کشیدن شوهرم به طور زیرکانه ای تعلل کرد. مهرداد گفت؛ من رئیس و مالک این فروشگاههای زنجیره ای هستم، اینجا فروشگاه خودتان است. شاهین جان! چیزی گم نکردی، اینجا باشه!. شوهرم گفت؛ مبارک است به چه عظمت و شکوهی رسیده ای، ای کاش دستت را روی سر ما هم بکشی. مهرداد گفت آن داستان ما با شما و سه همکلاسی دیگر، در ابتدا شوک سخت و مهلکی بود. اما سبب شد زندگی را جور دیگری ببینم. بدین صورت هوشم را در ارتباطات اجتماعی و زبر و زرنگی های کاری و بازی زندگی وقف کنم. یادت هست در اواخر دبیرستان دیگر آن پسر درس خوان و حرف گوش کن نبودم. سپس شوهرم نیز در مورد کار و زندگی خود و سرنوشت سه همکلاسی دیگر گفت. یک نفر آنها در بازار و دیگری در شرکتی خدماتی بود و به مغازه و کار مختصری قناعت کرده بودند. دیگری نیز کارمند ساده ای شده بود. در آخر مهرداد با مزاح و اشاره به من گفت؛ شوهرت را ببین! عدو شد سبب عاقبت به خیری ما. مهرداد به فروشنده سفارش کرد تخفیفی به ما بدهد و در گوش یکی همراهانش چیزی گفت. وقتی کالا را خریدیم و به خانه بازگشتیم آن را باز کردیم که در خانه جایابی کنیم. من در یک لحظه برگه چاپی حاوی عکس با زیر نویسی چسبانده شده به وسیله را دیدم!. مهرداد عکس خودش را در بزرگ سالی گذاشته بود و زیر آن نوشته بود؛ پیدا شده! این آقا کلیشه های زندگی و تلاش برای قضاوت مثبت مردم در مورد خود را کنار گذاشته است. او حالا ۱۰۰ نوجوان شرور فقیر و زندانی را تحت پوشش حمایت و دستگیری دارد. اگر روزی بهتر از این راهی برای رستگاری بود، به شماره زیر (شماره خودش) اطلاع دهید. شوهرم گفت؛ او ظاهرا هم چنان تحت تاثیر آن شوخی پروانه ای و شرورانه است. شوخی که کوچک است، ریزتر از بال‌زدن پروانه، اما اثرش مثل توفان زندگی آدم‌ها را می‌چرخاند.
فردای آن روز شوهرم پس از کار به دنبالم آمد و مرا به محله دوران نوجوانی خود برد. دو سه دیوار را به من نشان داد که بر روی آنها در آن سالها آن کاغذ را چسبانده بودند. او گفت؛ از کاغذی در اینجا بر روی دیوار بود که هر دو ما در دو جهت مخالف آدم شدیم. آن سه همکلاسی دیگرمان شر و شور را کنار گذاشته، ولی تغییر عمده ای در جریان عادی زندگیشان حاصل نشد. انگار شوخی شر، یک زندگی بی خطر را از ریل اصلی خارج کرد و دیگری را روی همان ریل خالی شده، انداخت. اما زرین چون مهرداد نامه ای در این کالا برای ما گذاشته، رازی را برایت بازگو می کنم. من در این سال ها از او غافل نبودم. چند سال بعد و هر یکی دو سال برای او دورادور و به طور ناشناس و یا به اسم خریدار اجناس، نامه ای انگیزشی و تحسین آمیز می دادم. از او تعریف و تمجید کاری میکردم و به او اعتماد به نفس دادم. آن روز هم از عمد تو را بد آنجا در آن روز و زمان بردم تا شاید با او مواجهه شویم و حرف دلش و رضایتش را بشنوم. چهار سال پیش چون توانایی مالی او را متوجه شدم، آن ۱۰۰ جوان را هم در یکی از نامه ها به طور غیر مستقیم به او پیشنهاد حامی بودن دادم. خانوم شنونده به همسر شاهین گفت؛ شاهین تو همان نوجوان پر شر و شور است!. ولی تفاوتی که کرده این است که نقشه کش و بازیگر شده است و با پنبه تمیز، سر میبرد. ببخشیدا، مثل گربه ای با طعمه خود می خواهد بازی کند و او را بالا ببرد، بی آنکه به او آسیبی برساند. من به نظرم او در عین اینکه از زندگی فعلی خود راضی است ولی حسرت زندگی مهرداد را که فکر می کند قرار بوده نصیب او شود، را هم دارد. زرین خنده ای کرد و گفت؛ مطمئن نیستم!. شاهین همیشه بالای سر ما پرواز می کند و کسی آن روی او و پشت او را که رو به آسمان است نمی بیند.

شکار غرور

شکار غرور
آقایی می گفت؛ در یکی از تعطیلات مهرماه، به ده آبا اجدادی خود در مرکز ایران به همراه دوستان سفر کرده بودیم. پس جمع شدن خانواده ها و گذراندن روز های خوش، با سه نفر دیگر از دوستان عزم شکار در منطقه مجاز شکارگاهی را نمودیم. صبح دم عزیمت، به همسرانمان با طمینان و غرور سفارش کردیم که غذایی تدارک نبینند که گوشت شکار سنگینی را به توفه و غنیمت خواهیم آورد. تنها در صورت که حوصله ای بود، مخلفات غذا را فراهم کنند. همچنین از آنها خواستیم میز غذا را بر مبنای کباب پرنده ای مثل کبک یا بلدرچین و شکار چهارپایی چون قوچ و بزکوهی بچینند. پس از گرم شدن بحث و در اواسط آن، صغرا کوچیکه زن سهراب با خنده ای موزیانه گفت؛ عمرا، من که برا همتون غذا کنار می زارم. شما یه سوسک یا مارمولک رو باید ده بار با خواهش و التماس ازتون بخواییم بزنید، حالا برید شکار بیارید!. میترسم دست از پا درازتر از گشنگی و دل ضعفه بیایید اینجا، اوقات تلخی و داد و هوار را بندازید. خانوما شما هم از الان به فکر نهار بعد از ظهر باشید. سهراب زد زیر خنده و گفت؛ اگر شکار اوردیم باید تا یک سال جلو من هر وقتی رد میشی با تعظیم مثل ژاپنی ها رد شی و همون سوسک و مارمولکم که گفتی، خودت بگیری. صغرا کوچیکه هم دستش را یک تکانی، به نشان بروبابا داد!. خانوم سعید با لبخندی گفت؛ من یه سالاد فصل برای شکار درست میکنم، دست خالی نمونیم. سعید هم جوابش داد؛ عیال غمت نباشه ما کهنه شکارچی هستیم، ناشی گری نمی کنیم.
خانوم مراد نیز لمی داد به پشتی اتاق و به آرامی گفت؛ نان، ماست و خیار و گوجه تو یخچال هست، جای نگرانی نیست. هستی همسر من نیز از قافله عقب نماند و گفت؛ صغرا درجریان باش اگر شکار نکردن، باید مهریه مون رو بزاریم اجرا تا ادب شن!. مردی که دست خالی بیاد خونه بدرد نمی خوره. مراد گفت؛ با این طعنه ها و حرف های شما، الان چهار تا شکارچی را بدرقه کوه و دشت نمی کنید، بلکه چهار تا شیر و پلنگ و ببر و روباه خشمگین رو میفرستید واسه شکار!. بدین صورت ما و یاران غریبانه به دل کوه زدیم. با اراده و انگیزه وافر یک تفنگ ساچمه ای برای شکار پرنده و شکار های سبک برداشیم و یک تفنگ گلوله ای برای شکار قوچ، بز کوهی، جبیر و هر آن چیز که گیرمان بیاید. بدین سان دو گروه شدیم و من و یکی از دوستان با تفنگ ساچمه ای به دنبال هوازنی رفتیم و دو نفر دیگر با تفنگ گولوله ای به رد زدن و شکار چهارپایان وحشی رهسپار شدند. شوربختانه نزدیک به شش ساعت در کوه کمر به دنبال شکار کبک، بلدرچین و باقرقره هر چه تیر زدیم به هدف نخورد. از آن سو به دنبال چند مورد هم دویدیم تا دستی آنها بگیرم، که نشد. گویی شکارها باد گرفته بودند و بوی ما را از راه دور حس می کردند. در آخر با سهراب همانگ کردیم کبوتر چاهی و قمری هم که شده بزنیم تا دست خالی بر نگردیم. در این کار هم موفق نشدیم و در نهایت گنجشک های را هدف می گرفتیم که شاید اندازه یک بند انگشت گوشت نسیب ما شود. که باز این حداقل هم محقق نشد. سعید و مراد هم به گفته خودشان پس از کمین کشی و کز کردن های متعدد به هیچ دستاوردی نرسیدند. در وعده گاه هر دو گروه پس از شش ساعت به این امید که آن دو نفر دیگر حداقل شکاری داشته باشند، بازگشتند. نه پرنده ای در کار بود و نه چرنده ای!.

من ناله کردم که؛ حداقل برویم خرس یا گرگ یا حیوانی درنده از این دست را بزنیم که آبرویی برایمان بماند. ناگهان سعید با صدای بلند گفت؛ در مرام شکارچی نیست که یک شکارچی دیگر طبیعت را شکار کند و این دون از شان و مروت است.

سهراب گفت؛ من شمارو نمی دانم ولی خودم اگر بدون شکار برگردم تا یک عمر ملعبه دست و بساط شوخی و تمسخر زنم صغرا را جور کرده ام. سعید با آهی بلند؛ برای ما هم افت داره جلو زن و بچه شکست خورده برگردیم. مراد دستی در موهایش برد و گفت؛ باید فکری آن هم در حداکثر یک ساعت آینده بکنیم. من غر زدم که؛ چه آبرو ریزی شد! چهار تا مرد گنده یک گنجشک هم شکار نکردند. سهراب راه برون رفت از این چالش را این می دانست که؛ برویم مغازه قصابی بگویم یه تنه کامل بده و یا پول بزاریم یک بز رو درسته بخریم. بعدش پوستشو بکنیم نفهمند بز خانگی است و بگوئیم بز کوهی شاد و خوشحالی بوده که با بدشانسی شکار ما شده است. مراد گفت؛ اینا گوشت رو میشناسند نمی شود چیزی جای دیگری غالب کنیم. بهتره بگیم همه قوچ و کل ها جون و بچه سال بودند دلمان نیامد با تفنگ بزنیم. قوچ و جبیر پیری واسه زدن پیدا نکردیم. سعید گفت: باور نمی کنند، راه عاقلانه این است اعتراف بی خطر کنیم. بهتره راست اش را بگویم، فقط با راستگویی شرافت و مردانگی ما حفظ می شود. برگردیم و بگوییم؛ ما شکار نکردیم، چون رحم کردیم به مادر طبیعت، چون خشکسالی هست. خوبیت و شگون نداشت این زبون بسته ها بیشتر آسیب ببینند. مراد گفت؛ این که خیلی خیطه و راستگویی نیست. زن من حداقل میداند من از این روحیه های شرمساری و ترحم ندارم، اونا خنگ که نیستند!. بهتره بگوییم ما تو کوه ناگهان به جنبش ترک شکار پیوستیم!. در یک جشن شکارچیان به اسم انار خوران که مخصوص زمین گذاشتن سلاح شکاره، شرکت کردیم و یه جعبه انار به جالی شکار خوردیم.
سهراب گفت؛ اون جشن تو فصل دی ماهه نه الان، باهوش خان!. من یه دوست محیط بان دارم، بهش ماجرا رو میگم. تا ایشون با همکارش با لباس اداره محیط زیست بیاید و بگوید اینهارو ما بازداشت کردیم، چون دنبال شکار غیرمجاز بودند. اینجور همسرامون از ما انتظار آوردن شکار ندارند. من گفتم؛ آخه ما بهشون گفتیم تو فصل و محل مجاز داریم میریم شکار. این کلک مثل او جشن انارخوران و جنبش زمین گذاشتن تفنگ نمیگیره. دوباره گفت؛ پس میگیم محیط بان ها و شکاربان ها شکارهای مارو ثبت و ضبط کردن، نه اصلا غارت کردند. من گفتم؛ این که دیگه عذر بدتر از گناه شد. سهراب گفت؛ تو که انقدر نظر منو رد میکنی یک راه چاره نشون بده. من گفتم؛ به نظر من با چهره‌ی جدی برگردیم و اعلام کنیم که ما "شکارِ غرور" کرده‌ایم و حالا آزادیم از خودبینی ها و منم منم های مردانه!.
سهراب پوزخندی زد و گفت زن‌هامون هم کف می زنند و گویند: دمتان گرم! فقط غرور را نصف کنید، اون کنار بگذارید تا جای نان و ماست باز در سفره باز شود. سهراب بر ایده قبلی خود تاکید کرد و گفت: اصلا می‌روم از محیط‌بان نامه می‌گیریم که شکار کردیم و اون هم مهر می زنه شکار انجام شده و مهر می زند که از ما ضبطتش کرده اند. من گفتم؛ سهراب تو از طرف اون بنده خدا چه کارایی رو پیشنهاد میدی، اونها عمرا این کارها را بکنند و کار و شرافتشون را درگیر شوخی ما با خانوم هایمان بکنند.
در راه برگشت، مرغ همسایه از باغی بیرون پرید. مراد خندید و گفت: این شکاری از طبیعت حساب میشه!. سعید گفت؛ اره، ولی زیاد تخم میزاره. بلاخره به خانه رسیدیم و منتظر برخورد تمسخر آمیز و شماطتت همسرانمان بودیم. هر چه در را زدیم، کسی در را باز نکرد. به نظر می رسید کسی خانه نباشد و از این رو با کلید در را باز کردیم. هر چه گشتیم کسی را در خانه نیافتیم. نامه ای روی پیشخوان بود که نوشته بود؛ ما به مراسم نامزدی فلانی در ده آنطرف تر رفته ایم. برنج را آماده کردیم که روی گاز است، سالاد و ماست نیز در معیتش در یخچال است. آن را با گوشت شکارتان نوش جان کنید، شب خواهیم آمد. انتهای نامه یک حرف خ، عدد ۴ با یک نقطه به خط ریز نوشته شده بود. سهراب گفت؛ خانوم های ما برای اینکه خجالت و شرمساری ما را نبینند و هیبت مردانه امان نریزد، برنامه ای را در بیرون ترتیب دادند. مراد گفت؛ ما بهترین و فهمیده ترین زنان دنیا را داریم، سکوت و غیبتشان بزرگترین نشانه احترام و قدرشناسی است. سعید هم این گفته را با تکان دادن سر تائید کرد. من گفتم این حرف خ، عدد ۴ با خط ریز و یک نقطه کنار نامه نشانه چیست؟. سهراب گفت؛ این را صغرا گذاشته، یعنی؛ خره من میدونم چی شده و ۴ هیچ عقبی!

گودرز و فرانک

گودرز و فرانک
در خیابان انقلاب در حال قدم زدن بودم که در بساط فروشندگان کتاب های دسته دوم، به طور اتفاقی کتابی نظرم را جلب کرد. در حین برداشتن آن، فروشنده گفت؛ این کتاب دست نویس است و با جوهر زنده نگاشته شده و نه با چاپ ماشینی!. با تعجب قبل از باز کردن کتاب، پرسیدم؛ این سخن ات یعنی چه؟ یعنی جلد آن را خود نویسنده نقاشی کرده است. محتوای آن نیز چاپی نیست و به دست خط خود، در ده نسخه نوشته است. جلد کتاب را خواندم، داستان "گودرز و فرانک". من آن کتاب، یا شاید دفتر و جزوه نفیس را باز کردم و شگفت اینکه همه به خط نویسنده و با خودکار بود. سه عکس در صفحه اول گنجانده شده بود و زیر هر کدام نوشته ای بود. عکس اول نوجوانی با چشمان نامتقارن و فک بیرون زده بود و زیر آن نوشته بود؛ گودرز پیش از فرانگ و در عکس دوم جوانی با چهره متناسب و بسیار نزدیک به هنرپیشگان و مدل ها!. زیر آن نوشته شده بود؛ گودرز پس از آشنایی با گوهری با نام فرانک. عکس سوم چهره دختری زیبا بود در پائین آن نوشته شده بود "فرانک" جلوه زیبایی و رنگ زندگی من.
در انتهای صفحه نیز جمله ای دیگر نیز بدین مضمون به چشم می خورد؛ اگر داستان دیو و دلبر برای تو اعتباری ندارد، گوشه ای از سرنوشت مرا در این نوشتار بخوان تا روزی به حقیقت امکان تبلور زیبایی در کالبد جسمانی هرکس ایمان بیاوری.

من هزینه آن کتاب را با فروشنده حساب کردم و پرسیدم خود شما این اثر را از چه کسی به دست آورده اید؟. او گفت؛ پسر دوره گردی که یکی از ده نسخه کتاب را از آن آقا و خانوم در خیریه هدیه گرفته بود، این را به من فروخت. من به سبب کنجکاوی، در کنار جوب آب و جدول پیاده رو نشستم و شروع به خواندن آن کتاب کردم. چند خط آغازین را خواندم؛
در شهر عشق، در خیابان گل سرخ و کوچه گلبرگ به شهد خاطرات یک انسان راضی از رضوان عشق به نام گودرز می رسیم. حال که این کتاب را می نویسم‌ با یک مثل حس خود را برای تو بازگو می کنم؛ همانطور که یک بیابانگرد در مقایسه با سایر انسانها ترس و واهمه کمتری از حیوانات درنده و جانوران دارد، یک انسان سیراب از عشق نیز هراسی از دست دادن زندگی و یا سودای به دست آوردن خلعتی را در سر نمی پروراند. بدین صورت این عشق نامه را با قلم جان، و به خواست و سفارش قلبم مینویسم.
من (گودرز) پسر یک چوپان روستائی و بی نسیب از موهبت های معمول، از طبقه فرودست جامعه بودم. علارغم کالبد جسمانی سالم، آشنایان مرا با قساوت قلب و تمسخر "چشم چپکی"، "فک اندر جلو" و در روستا "فک بره ای" و "لوچو" می نامیدند. این بدین سبب بود که در عین تحسین هوش، ذکاوت و اخلاقم توسط آنها، دو نقص در چهره ام مرا از پسند و دلنشینی در نگاه می انداخت. چشمانم به طور مادرزادی انحراف و حالت لوچی داشت و فک پائینی ام نیز جلو آمده و به نوعی بیرون زده بود. همین موضوع سبب به حاشیه رانده شدنم در زندگی اجتماعی در دوران کودکی، نوجوانی و همچنین اوائل جوانی شده بود. از آنجا که خانواده ام از قشر کم بهره و ضعیف بودند و از سوی دیگر به سبب کثرت فرزندان، برای آنها به هیچ وجهی امکان اقدام به عمل جراحی چشم و فک مهیا نبود. برخی اوقات چنان بازیچه شوخی و چشم زخم همکلاسی ها و مردم روستا می شدم که ساعت ها در کنج خانه و خوابگاه از گریه و درد حقارت به خود می پیچیدم. البته به مرور شخصیت و تحمل یک بازنده بی خیال و سازگار با تحقیر را پیدا کردم و ضرب آن تسمخرها برایم گرفته شده بود. از این رو تمام اهتمامم را بر درس خواندن و کسب دانش نهادم تا شاید به یاری آن تکیه گاه و عصائی در زندگی برایم فراهم شود. بزرگترین چالش و حسرت من در آن ایام نگاه کردن مستقیم در چشم و چهره مردم هنگام صحبت بود. همیشه به سبب اعتماد به نفس پائین که به علت نقص در رخسارم بود، سرم به زیر بود و به جهات دیگر می نگریستم. سرانجام با جهد و تلاش بسیار در دانشگاه در رشته محبوب و بسیار برجسته ای پذیرفته شدم. روز اول حضورم در دانشگاه،گرچه نگاههای سرد به خود را می دیدم ولی احساس گرم و موج مثبتی از دانشگاه در دلم پدیدار آمد. بدین سان با کوشش در یادگیری و مطالعه دروس و همچنین تفریحات انفرادی روزگار می گذراندم.
صبح دم روزی زمستانی در اواسط دوره تحصیل و در حوالی دانشکده، دختری بسیار زیبا و با پوشش اعیانی اما به هم ریخته را مشاهده نمودم. او مست و تلو تلو خوران از سمت شاگرد ماشین گران قیمتی پیاده شد. کمی که دقت کردم او را شناختم. آن دختر که "فرانک" نام داشت یکی از همکلاسی های سانتی مانتال و بی قید و بند کلاس ما بود. فرانک از فرط مستی و خستگی شب بیداری بر زمین افتاد و وسایلش پخش آسفالت خیابان منتهی به دانشکده شد. من به نزدیکش رفته و سلام نمودم. فرانک در خماری و مستی و با آثار خراش بر صورت و دستان، با نگاه پرمعنی پاسخ سلام مرا داد. دختر کلامش را ادامه داد و گفت؛ برای من ماشینی برای خانه بگیر، با این حال و وضع سر کلاس صبح نمی توان بیایم. چون انگشت نمای خاص و عام می شوم و آبرویم نیز می رود. من وسایل دختر را از زمین برداشتم و در کیف او گذاشتم. سپس با فاصله در کنار او ایستادم تا ماشین اینترنتی بیاید. ماشین اینترنتی که آمد کیف و سایر وسائل او را که نصفش وسائل آرایش و زر و زیور و هدیه بود را در ماشین گذاشتم. در نهایت دختر به جای کلاس درس، به خانه رفت. پس از رجعت فرانک به خانه، من دستبندی را بر زمین مشاهده کردم که احتمالا از او بر زمین افتاده بود. فردای آن روز به محض مشاهده دختر در دانشکده، دیگر خبری از سر وضع به هم ریخته نبود و او بسیار آراسته و با وقار دیده می شد. فرانک از دور با خجلی و ترحم سلام کرد و من به نزدش برای تحویل دستبند رفتم. فرانک با نگاه شیطنت آمیز و پرسش گونه ای گفت؛ خبرچین خان، دانشکده را که از قضیه دیروز پر کرده ای؟! یعنی الان هم حق السکوت می خواهی، مخبرالدوله؟. من که سرم را پائین انداخته بودم، گفتم؛ اولا کسی در دانشکده به سراغ ما نمی آید و دیده نمی شونیم که بخواهیم چیزی بگوئیم. در ثانی، من خود نقص های زیادی دارم که بر عکس نقص شما، عیان است. دختر لحظه ای تکانی از این حجمه، جملات پرمعنی خورد. سپس من دستبند جواهر نشان را به او داده و گفتم؛ این از شما بر زمین به جا مانده بود. برق شادی را در چهره اش دیدم و صحبتم را ادامه داده و گفتم؛ واقعیت درونی شما مثل همین جواهر است که بر دست عالم بسته شده است و چیزی از ضعف شما به خاطر نمی آورم و با کسی هم بازگو نمی کنم. فرانک گفت؛ نه بابا! شما زبون هم داری ما خبر نداشتیم. سپس با خوشحالی از پیدا شدن جواهر بسیار گرانقیمتش نگاهی حاکی از شکر و رضایت به من کرد و ادامه داد؛ جای شکرش باقی است که حنجره و صحبت کردنتان به چشم ها و فکت داغونت نرفته است. ببیخشید رک گفتم، ولی در چهره ات با اکراه و به سختی می توانم نگاه کنم. من سرم را چرخاندم و به جهتی دیگر خیره شده و گفتم؛ ممنونم، ولی من در تنهایهایم غرق هستم و این سخن تو به مثال درد روی درد است و مرا بیشتر ناراحت نمی کند. در روز های آینده آن دختر که ما را به حساب همکاسی ها و آدمیزاد نمی آورد، گهگاهی سلام و احواپرسی می کرد و بر سر مسائل تحصیلی صحبت می نمود. دوستان فرانک گاهی او را از هم صحبتی با من نهی می کردند و می گفتند؛ همکلام شدن با او دور از شان تو است و برای تو حرف در می آوردند یا انگ می زنند.
روزی حتی در جمعی مختلط در لابی دانشکده، کسی در جمع مرا که در حال رد شدن بودم، صدا زد؛ آی! "فک اندر جلو"، چشم های درهم و قراضه ات را خریدارم. چه کسی برای تو اینطوری سیم کشی کرده که پاپیونی شده!. من معمولا بی تفاوت به این سخنان بودم، ولی حضور فرانک در جمع آنها سبب بروز احساس خدشه دار شدن غرورم شده بود. به نزدیک او آمده و مشتم را گره کرده و بالا آوردم. سپس با تسلط بر خود از عکس العمل منصرف شده و به شوت کردن صندلی روبروی او و یک ناسزا اکتفا کردم. فرانک از جایش بلند شد و بر سر آنها یک جیغ لاتی زد که؛ از این به بعد هرکس با او شوخی کند، با من طرف است! چه معنی داره! اصلا او فامیل دور من است!. لحظه ای خود او هم از این جمله و حمایتش از من تعجب کرد. در روز ها و هفته های آینده من و فرانگ گهگاهی با هم همکلام می شدیم و برخی اوقات فرانک از احوالات من و کارهایم می پرسید. سه چهار همکلاسی و دوست خانوم و آقا نیز گاهی به وسط صحبت ما می آمدند و به حسادت یا دلواپسی هر بار به نوعی او را از صحبت با من باز می داشتند. شاید شنا در خلاف جهت، متمایز رفتار کردن و حتی در هنجار نبودن اخلاقی یکی از خصوصیات ذاتی فرانک بود. از این رو به صحبت گهگاهی با من بر خلاف نظر دوستانش ادامه می داد.
فرانک به من می گفت؛ من مثل خانوم های حزب الهی شدم، نمی تونم در چهره شما نگاه کنم! و تو هم که رویت نمی شود در چهره من نگاه کنی. همین روزهاست برایمان کارت دعوت عضویت بفرستند. من به او می گفتم؛ اگر در چهره هم نمی توانیم نگاه نمی کنیم، چه از سر نقص باشد چه شرم، ولی می توانیم نیمه پنهان شخصیت یکدیگر و زیبایی درونی را ببینیم. فرانک به من گفت؛ ظاهرا تو زبانت برعکس چشم ها و فکت کارش بی نقصه، و همچنین دیگه از این حرف ها به من نزن! چه معنی داره آقا!. روزی دو پسر غیر دانشجو با ظاهری پولدار جلوی در دانشگاه منتظر بودند و در هنگام خروج از دانشگاه در راه مشرف به خوابگاه، جلوی من را گرفتند. دختری نیز از دور به آنها اشاره می داد که همین است. آن سه نفر منتظر آمدن فرانک بودند. یکی از آنها گفت؛ با فرانک دیگه حرف نمی زنی، اگر شیرفهمه دیگه ادامه نمی دم، ولی اگر حرفی داری به حسابت میرسیم. من با خنده گفتم؛ من ایدزی و مریض هستم، دست به من بزنید خونم بریزه، میگیرید! آن دو با توجه به ظاهر کج و معوج من و ترس از مریضی عقب کشیدند و آن یکی گفت؛ حتما دروغ می گوید! ولی با چوب بزنیمش که اگر مریضی هم داره، نگیریم. یکی از آن دو رفت چوب از ماشین بیاورد و در این هنگام من به سرعت به سمت پسر دیگر رفتم و با ضربه ای غیر منتظره او را به زمین انداختم. پسر که از درد به خود می پیچید، داد زد و دوستش را صدا نمود. من در ادامه شروع به کتک زدن او کردم. پسر دوم با چوب که نه با گرزی برگشت. در آن هنگام فرانک با تاخیر به سبب کاری از در دانشکده، مثل من در حال خروج بود.
من به آن دو پسر و دختر، بی آنکه هیچکداممان حضور فرانک را پشت در ببینیم، گفتم؛ فرانک یک جواهر نایاب با قلبی بزرگ است. نه من لیاقت او را دارم و نه شما. من هیچگاه حتی خودم را در اندازه ای نمی بینم که یک تار موی او را بخواهم. ولی احترامش را همیشه روی چشم می گذارم. آن پسر گفت؛ بیچاره اون که تو بخوای احترامشو رو این چشمای افتضاحت بزاری!. هر دو آنها شروع به خنده کردند. من با خشم و غضب ادامه دادم؛
فرانک هر کمکی از من بخواهد، برای او انجام می دهم و هیچ وقت نمی توانم ذره ای او را غمگین و ناراحت ببینم. آن دو پسر نگاهی به هم کردند و همچنین به آن دختری که دور تر بود و آن پسری که چوب داشت، گفت؛ بار آخرت باشه مزاحمش شدی. اما آن پسر کتک خورده، گفت؛ منو نمبینی چکار کرد، بزنش با چوب!. آن پسر چوب بدست، حمله کرد. من روستایی که با سنگ و چوب و چوپانی احشام بزرگ شده بودم، چوب بازی را بهتر از آنها می دانستم. چوب را با حرکتی گرفتم و آن پسر را نیز با ضربه ای نقش بر زمین کردم. من با آن رخسار، برعکس آن جوان ها ترسی از اسیب و نواخته شدن مشت بر صورت نداشتم. از این رو بی باکانه کت مفصلی هر دو آنها را زدم.
کم کم نظر سایر افراد به سمت آن معرکه جلب شد و بدین سبب آنها لنگ لنگان و ناسزاگویان به سمت ماشین خود رفتند. فرانک با اشکی در گوشه چشم و بدون دخالت در دعوا، من را تحسین می کرد. بعدا فرانک این موضوع را تعریف کرده و گفت؛ در آن جسم و قواره تو یک مرد قابل اتکا و یک الماس نتراشیده مشاهده نمودم. به یاد داستان کتاب های کودکی "دیو و دلبر" افتادم و دلم به تو قرص شد. من از آن راه برگشتم و طی تماسی به آنها خبر از عدم حضور در آن جمع سه نفره را دادم. فرانک در روزهای آینده کم کم نوع ارتباط خود با دوستان و همکلاسی هایش را تغییر داد. من را هر از گاهی می دید، ولی برعکس سایر وقت ها دیگر در چهره ام نگاه می کرد و دیگر آن نقص چشم ها و فک را نمی دید. ولی من، همچنان سر به پایین یا با نظر به اطراف با او صحبت می کردم. فرانک به مرور از نظر تحصیلی نیز به حد مناسبی رسید و رشد نمرات او حاکی از تمرکز بیشتر او بر درس ها بود. او از خانواده مرفهی بود و پس از چند هفته به من پس از یک کلاس ظهر، پیشنهاد داد چشم هایم را با عمل جراحی اصلاح نمایم و با جراحی دیگر بیرون زدگی فک را نیز به تعادل برسانم. او به من گفت؛ اینطور که نمی شود تسلیم این نقص ذاتی و ذلت تحقیر باشی. من گفتم؛ هزینه این عمل های گزاف را ندارم و از روی ترحم هم نمی خواهم کسی این کار را برایم بکند. دختر گفت؛ من باید دستبندم را بفروشم و هزینه سه ماه خوشگذرانی هایم را گنار بگذارم و با کمکی از پدرم، پول را جور کنم تا تو عمل شوی!. من امتناع و اصرار بر نپذیرفتن داشتم و آن دختر برای حفظ شان و شخصیت من گفت؛ باید کار کنی و به مرور به صورت قرض پول مرا برگردانی. نیاز باشد از تو چک می گیرم و میندازمت زندان!. همچنین باید دروغی درست حسابی را هم برای پدرم جور کنم که پول را بدهد. من گفتم؛ نه! نباید دروغ به پدرتان بگویید. چون پول دروغ، فک مرا کج تر می کند و چشم هایم افسون تر و دلرباتر می شوند. فرانک سپس با لبخند، نگاهی خریدارانه به من کرد و گفت؛ آقای گودرز،
انقدر می ارضی این کار را برایت بکنم و پولم را آتش بزنم؟!. سپس با بغض و اشک در چشم، زیر لب و زمزمه وار گفت؛ مرا روزی تنها نگذاری و بروی!. سپس دوباره با چهره رسمی و نگاهی به دور دست؛ یه دست خط با امضا و انگشت باید به من بدهی که اگر پول را پس ندادی، به جایش دو کلیه ات را بفروشی و هزینه را برگردانی. سپس بدون خداحافظی رفت.
پدر فرانک یکی از پزشکان بنام یکی شهرستانهای جنوب بود و با معرفی متخصصان و پیگیری فرانک برای گرفتن وقت، این دو عمل جراحی سنگین برای من در تابستان هماهنگ و انجام شد. ابتدا چشمایم را عمل نمودم و پس از دوماه عمل فک را انجام دادم. به سبب حضور مادر و برادرم، فرانک به بیمارستان و عیادتم نیامد. سپس به روستا منتقل شدم و یک ماه برای عمل چشم و سپس به طور پیوسته پس از عمل فک دو ماه را برای بهبودی و مراقبت در خانه امان در روستا گذراندم. در این مدت با ورزش های سبک نیز روحیه و شادابی را به جسمم بازگرداندم.
ارتباط من با او محدود به هر دو هفته، آن هم گفتگوی تلفنی کوتاه و ساده بود. ولی در هر گفتگو فرانک با چنان شوق و با صدایی آهنگین از عشق می گفت؛ منتظرتان می مانم و مواظب خودتان باشید، که من جانم از تنم از خوشحالی خارج می شد و بر فراز کوههای روستایمان پرواز می کرد. آن چنان حجب و حیا وجود داشت که حتی عکسی نیز نمی توانستم از خود بفرستم. پس از گشودن بانداژ صورت و مشاهده خود در آینه برای اولین بار، به واقع خود نیز به عجب و تحیر از چهره ام افتادم. بلاخره، در اواخر مهرماه و کمی دورتر از معمو،ل به دانشگاه و سپس دانشکده مراجعت کردم. فرانک را همان ساعت و در همان جای نخستین که در حال مستی و افتادن دستبندش دیده بودم، ملاقات کردم. حال من با آن قد و قواره ورزیده روستایی و چهره اصلاح شده به واقع به مثال یوسف گمگشته و هنرپیشه ای در آن دانشکده شده بودم. فرانک که مرا را دید، لحظه ای پاهایش از آن درخشش و هیبت مردانه سست شد و به مثال نخستین دیدار به زمین افتاد. اما، اینبار از مستی عشق و شب بیداری های انتظار!. چهره و ظاهر من حالا یک نقاشی بی نظیر از هماهنگی و مردانگی اصیل بود و این بسیار ماورای تصورات فرانک شده بود. فرانک گریه می کرد و می گفت؛ میدانی چقدر منتظر و نگرانت بودم، چرا این کار رو با من کردی. او گفت؛ حالا هم نقص درونی من درست شده و هم نقص ظاهری تو!.سپس آنها به اتفاق کلاس درس رفتند و آن هم چه کلاس درسی! بی امان همکلاسی بر گشته به چهره گودرز با تعجب می نگریستند. تا چند ماه بعد نقل محافل دانشکده، تغییر جهش وار چهره و ظاهر من شد و مرا به محبوب ترین افراد در دانشکده مبدل کرده بود. در آن ایام مورد توجه همگان بودم و در هر جمع دوستانه و مهمانی دعوت می شدم. بدین صورت بسیاری از آقایان و خانوم ها در پی معاشرت و رفقات با ما بودند.
اما من فرانک را به همگان ترجیح می دادم و چنان با یکدیگر با محبت و مهر با هم سخن می گفتیم که حس آن چون رایحه ی از عطر در فضا می پیچید. در آن روز ها برای اولین بار در چهره فرانک نگاه کردم. زمانی که نگاهمان به هم تلاقی پیدا می کرد هر آنچه در قلب من بود بی کلام و کم و کاستی بر دل فرانک می نشست.
ما پس از مدتی در بهار سال بعد نامزد کرده و در تابستان همان سال و یک سال پس از عمل، در دوره دانشجویی ازدواج نمودیم. مهریه او همان برگرداندن پول عمل ها بود!. البته راضی کردن پدر و مادر ایشان خود داستانی پر کش و قوس جدا دارد. فرانک همیشه به من می گفت؛ گودرز خبرچین! تو تا ابد یک جفت چشم، یک فک و یک قلب لبریز از عشق به من بدهکاری. دو سال پایانی تحصیل دکتری برای ما چون نقل مکان از جهنم و سکنی گزیدن در خانه ای جدید در بهشت بود. پس از پایان دوره تحصیل، هر دو در شرکتی به عنوان دکتر داروساز استخدام شدیم. به سرعت از نظر مادی و کاری موفقیت بالای کسب کرده و پس مدتی شرکت مستقلی تاسیس نمودیم. با تداوم زندگی، پنج سال پس از دانش آموختگی صاحب دو فرزند دختر و پسر به نام های فرامرز و گوهر شدیم.
روزی به فرانک گفتم؛ آن نقص چهره از من زایل شده، ولی نقص جانکاهی در روح و روان از آن سالها باقی است. چشمان من صاف شدند اما جهان کمی برای انسان های با مشکلات پیشین من، کج است. فک من در جایش قرار گرفته، ولی فکر من برای نوجوانانی که به مشکل من دچارند هم چنان بیرون زده و دلواپس است!. گاهی
به یاد مادرم می افتم که علاوه بر سختی بزرگ کردن ما با خیاطی هم لباس عروسی می دوخت، هم کفن و هم لباس عزا. پدری که که دستانش را هیچ گاه به ما نشان نمی داد و همیشه کم حرف و خمیده بود. فرانک هم گفت؛ آره فکر جالبی است، خوبه هنوز یادته یه روز سمندون بودی، من اینجوریت کردم!. من هم دوست دارم برای دخترهای جوان یه سری تفریحات بی دردسر درست کنم! تو یک خیریه تاسیس کن و من یه باشگاه می زنم و هر دو تو یک فضای واحد باشد. پول باشگاه را هم تو باید بدهی چون هنوز بدهکاری و قرضت را صاف نکردی. بدین صورت این مرکز تاسیس شد و ما نیمی از وقت روزانه را صرف این مرکز می کردیم. ما در آنجا توانستیم دوباره نقص های سال های دور خود را در دیگران ببینیم. اما اینبار دست به مداخله در جهت برداشت آن ناملایمات برای دیگران نمودیم. روزی یکی از کودکانی که کمک خرج عمل او را تامین کرده بودم و دوره کردی می کرد، به من گفت؛ هر روز دو خورشید برای من در خیابان ها طلوع می کند که یکی از آنها خورشید در آسمان است و دیگری محبت هردو شماست.

در این قسمت فصل ۱ از سه فصل کتاب آن دو تمام شد و من مثل کارتن خواب ها در کنار خیابان بر روی زمین مدهوش از سرگذشت آن دو نشسته بودم. متوجه شدم زمانی گذشته است و می بایست مابقی داستان را در خانه بخوانم.