ماه سیما؛ وارونگی زیبایی

ماه سیما؛ وارونگی زیبایی
یکی از دوستان مهندس ما که شاغل در حوزه اکتشاف نفت و گاز بود، خاطره ای را با این مضمون برای ما تعریف نمود. بیش از یک دهه پیش، یک روز صبح که برای خرید نان به نانوایی محل رفته بودم، مشاهده نمودم یکی از شاگردان شاطر (ماه سیما) نیست. از این رو، سراغ آن دختر بسیار سبزه و استخوانی نانوایی را از شاطر گرفتم. او خنده ای بلند کرد و گفت؛ چرا می پرسی؟. نکند عاشقش شده بودی؟. سریع جواب دادم؛ خیر. ولی او همیشه بسیار مهربان و گشاده رو بود. گفت دیر آمدی! مرغ از قفس پرید. همیشه وقتی در صف نان بودم در مورد آن دختر و آینده اش ناخودآگاه قضاوت های مختلفی به مخیله ام خطور می کرد. در همه آن الگوریتم های پیچیده ذهنی ام، او را ته دیگ قابلمه زندگی می پنداشم. به خیالم می آمد کل زندگی را در سختی و محنت دست و پا خواهد زد.او با روسری قرمز کهنه ای که تا فرق سر بود و روپوشی سفید، نان به دست مردم می داد. او را در زمره دختران عامی و گمنامی به شمار می آوردم که در ذاتش، برای جذب عواطف و محبت پسرها فریبای نداشت. در یک کلام "او در قمار عشق، برگ برنده ای نداشت". احتمال می دادم در نهایت با یک شوهر پشمالو و شر خر یا به زندان رفته وصلت خواهد نمود. لحظه ای با عتاب شاطر به خود آمدم. او گفت؛ ماه سیما خانوم دانشگاه دولتی قبول شده! پرسیدم جدا؟! گفت بلی. در رشته دکترا در همین شهر با رتبه سه رقمی. به نظرم بر روی نان هایی که به مشتری ها می داد فرمول و سؤال، تمرین می کرد. حال اگر سلام من و شما رو جواب بدهد، باید خیرات کنیم. یادتون هسا، اصلا جان نداشت کار کند و انقدر لاغر و استخوانی بود که ما با وزیدن باد نگران مهاجرتش می شدیم. خانم حاظر در صف بانوان گفت؛ اره ظاهرش جزغاله بود و به این کارتن خواب ها، نان مجانی می داد. شاطر با خنده بامزه ای گفت؛ استغفرلله! اما در کل پدر و مادر و برادرانش هم که از کف خیابون و سطل آشغال غذاشون رو در می آورند. ادامه داد؛ من یک چندر غاز حقوق اندازه خرید کتاب هاش و خورد و خوراک و لباس بهش می دادم. معلومه پول من برکت داشته. من گفتم؛ آدم از این بازی های روزگار گیج و گاهی منگ می شود. به هر حال با شنیدن احوالات او، آن افکار کدو حلوایی حول و حوش آن دختر برایم فروریخت و درک من نونوار شد. پیرمرد پشت سر من در صف نان که صحبت ها را می شنید، گفت؛ جناب مولوی میگه زشت‌روی دانا به از خوش‌روی نادان است. جوان یادت باشه صورت در برابر سیرت و عقل در آخر همیشه می بازد. چند سال از این ماجرا گذشت. روزی در ورودی پاساژی که محل خروج مرکز خریدی نیز بود، خانومی سانتی مانتال و بسیار مجلل در حال خروج بود. نگاهم به چهره او افتاد گرچه چهره درخشانی نداشت، ولی به لطف آرایش و پوشش به جذابیت ظاهری دست یافته بود. در دستش حلقه ای مشاهده نمودم و از آن سو در راه رفتن با کفش پاشنه بلندش بسیار احتیاط می کرد. از همان جا سوار ماشین مدرنی شده و با آقایی پیپ به دست، دور شدند. دو سه بار که آن چهره در ذهنم هلاجی شد، تیری در ذهنم چون شهاب سنگ در آسمان تاریک گذر کرد. او همان دختر نانوایی اما با زرق و برق نبود؟. از تعجب، نان دلم سوخت و به ذهنیاتم، سیلی محکمی خورد. به هر حال این مشاهده تمام شد و چهار پنج سال دیگر، واقعه ای دوباره مرا بدان داستان بازگرداند. در آن سال برای مشکل گوارشی به نزدیک ترین دکتر نزدیک به اداره محل کارم رفتم. پس از نوبت گرفتن از منشی، وقتی وارد اتاق آن خانم دکتر شدم، خشکم زد. همان دختر شاگر شاطر بود. ولی حالا با روپوشی سفید و شکلی امروزی!. او گفت بفرمائید مشکل شما چیست؟ . لحظه ای در چشمان او میخکوب شده و سپس گفتم؛ من مشکل زیاد دارم و در تنور ذهنم هر چه نان قضاوت می پزم، سوخته از آب در آمده است. او خندید و گفت؛ شاید مشکل از کیفیت آرد و یا میزان شعله تنور باشد. گفتم؛ نه! سپس به اصل موضوع برگشته و شرح زکام و سرماخوردگی خود را عرض کردم. خانوم دکتر داروهایی تجویز کرد. موقع گرفتن نسخه و برداشتن آن از روی میز یاد آن نان هایی افتادم که روزی از او به جای نسخه می گرفتم. او نگاهی دوباره که در چشم من کرد، به نظرم آمد مرا شناخت و به حس و حالم پی برد. موقع خداحافظی گفت؛ آدم ها اگر نان بازویشان را نتوانند بخورند، خدا نان عقل و نان های دیگر را برایشان فراهم می کند. قضاوت ها نیز مثل نان باید پخته شود و نه اینکه خمیر بماند. سر را به سبب سرافکندگی پائین انداختم، آما ناگهان نکته ای نظرم را جلب کرد؛ او حلقه ندارد. از او پرسیدم، خانوم دکتر مجرد هستید؟ او نگاهی انتقادگونه کرده و گفت؛ بلی، اما قبلا یک تجربه ناموفق داشته ام. از او درخواست نمودم آیا امکانش است من شما را به یکی از بستگان معرفی کنم؟ او خنده ای نموده و پذیرفت. آن شب به خانه آن فامیل نزدیک رفته و آن دختر را معرفی نمودم. به او گفتم؛ شما می دانی نفت را طلای سیاه می دادند و این دختر هم به همان صورت است. اخلاق و کردارش و هوش و ذکاوتش زندگی تو را می سازد. از زیبایی هم هیچ کس در عالم بی بهره نیست و او بامزه و ملیح است. نقل است مجنون نیز در انتخاب لیلی چنین معیارهایی داشت. آن آقا نیز به دیدار آن خانوم رفت و پس از مدتی آن وصلت سر گرفت. دختر به او گفته بود؛ شوهر قبلی ام متمکن و ثروتمند بود. من به سبب کاستی ها، آرزوها و حسرت های دوران کودکی و جوانی او را برگزیدم. ولی تو را بدان سبب می خواهم که در معیار و قامت یک شوهر خوب هستی. دورادور از خانواده اش می شنیدم به کوهنوردی و سفرهای متعدد علاقه وافر دارند. روزی خانوم دکتر و شوهر ایشان عازم سفر حج بودند. از این رو شوهر با پسر خردسالش جهت حلالیت به نزد من آمد. او گفت؛ من و خانومم را حلال کن!. گفتم به چه مناسبت؟ شما که انسان های انسان ها خوبی هستید و خیرتان به همه می رسد. او گفت؛ من و خانومم هر وقت در خانه دعوایمان می شود به تو ناسزاهای بی شماری می گوئیم.

کلید پیچ

کلید پیچ
در یک روز زمستانی پس از انجام یک کار کامپیوتر در پاساژی، با دوستان در حال طی طریق به سمت خانه بودیم. این همراهی با شاهین معروف به شاهین سه کله ( از الوات محله)، سیامک شنگولی و سبحان ادیداسی بود. شاهین را مادرش به ما سپرده بود تا با گردش با ما اخلاقش کمی اصلاح شود. آن دو نیز کم از شاهمین نداشتند. اما سبحان ورزشکاری لاقید بوده و سیامک نیز جز مشکلات ناموسی و سیگار کشی سنگین خلاف دیگری نداشت. در راه شاهین قمپز در کرده و پیوسته زمین و زمان را تهدید به نصق گیری و عرض اندام می کرد. در جایی در میان پند اندرز هایش به من می گفت؛ ببین روز تولد من مصادف با سالگرد کودتای رضاخان بوده، برای همین یاغی از آب در آمدم. بعضی جاها فرمون دست خودم نیست اگر دنده رو سه و چهار میره کار قضا و قدره. آقام وقتی میخواست ما را سرخط بیاره می گفت؛ بچه جون من هنوز چوب چوپونی باهامه ها! یه روز با یه چوب آلبالو یک گله رو می چرخوندم! تو که کنار اونها بزغاله ای هم نیستی. لوطیا رنگ زندگی ما کبوده. در این حین وسط حرف تلفن سیامک زنگ خورد و پشت تلفن به یکی گفت؛ بعد از ظهر یا خودت میای سر میز قهوه خانه یا میگم دعانویس و رمال بیارنت. بچه جون باشگاه رفتی بالای ۶۰ سال و ما رو از این به بعد آقا صدا نکن و بگو آقاجون! نصق کسی رو نگیر تا خودم بهت بگم. بعدش نگاه به ما نگاه کرد گفت چرا عین راسو ها به من خیره شدید. من به سبحان گفتم؛ بحث عوض کنیم.تو آشپزیت خوبه از سنگ هم ماکارونی درست میکنی. بگو نهار چی بخوریم؟. گفت هیچی نمی تثنیم بخوریم با این گرونی. هر سه تای شما کف دستتون رو بگیرید به آسمون این ظهری افتاب بخوره تمرین فتوسنتز کنید. بدین صورت کمی خندیدیم و پر انرژی در حال مباحثه بودیم. پس از گذر از سه چهار خیابان، روبروی پاساژی ناگهان روی زمین سوئیچ ریموت ماشینی را کنار خودرو ۲۰۶ مشاهده نمودم. به شاهین و سبحان آن کلید را نشان دادم. شاهین گفت؛ دنبال دردسر نباشیم و برویم. سبحان گفت؛ وقت ما گرفته می شود تا صاحب آن بخواهد بیاید. سیامک نیز که سیگارش را روشن کرده بود گفت؛ حقش این است ماشینش را با این حواس پرتی ببرند. من نگاهی به خودرو و پلاک آن انداخته و در نهایت تصمیم گرفتم به سبب اتلاف وقت جهت تحویل به صاحب، بدون توجه رد شوم. ولی با دیدن دو نگهبان آن پاساژ، به صورت ذاتی بدان ها مراجعه کرده و جریان سوئیچ را گفتم. آنها نیز آن را برداشته و از من تشکر کردند. شاهین گفت؛ کار خوبی کردی ولی سری رو که درد نمی کنه دستمال نمی بندند. من گفتم؛ زندگی که تنها سیاه و کبود نیست! این کار خوب تو بخش سفید زندگی ما نوشته شده بود. سبحان گفت؛ میشه اون دفتر مشقتو بدی ما از روش تقلب کنیم. بعد این سیامک هم لول پیچش کنیم. سیامک چه خبره انقدر سیگار! تو اگزوز جمع هستی. سیامک هم جواب داد؛ بهتر از طوطی و کلاغ جمع بودنه. با گفتن این حرف شروع کرد به دویدن و سبحان هم دنبالش کرد.
من بعد از ظهر آن روز، برای خرید مایحتاج به سمت بازار در حال قدم زدن بودم. ناگهان در هنگام گذر از خیابان خودرویی که جوانکی سوار آن بود با سرعت به سمت من می آمد. لحظه ای مرگ را به چشم دیدم. در لحظات نهایی خودرو قبل از برخورد به من، پشت آن به سپر ماشین که به موازات در حرکت بود، اصابت نمود. بدین صورت ماشین چرخشی کرده و به سمت جدول منحرف شد. آن ماشین نیز که سپرش به خودرو پرشتاب خورده بود، به سمت کناری دیگری متمایل شد. من برای فرار از این شرایط دلهره آور به سمت چپ رفتم. پس از این ماجرا، عرق سردی بر تن من نشست و احساس نجات از مرگ حتمی را کردم. به سمت راننده ۲۰۶ رفته تا او را در آغوش بگیرم و تشکر کنم. ناگهان چشمم به پلاک ماشین افتاد. همان خودرو صبح که سوئیچ اش را مشاهده کرده بودم. لحظه ای اشک در چشمان من جمع شد و خود را بازیچه درک یک مفهوم اخلاقی دیدم. دیگر به سمت راننده نرفته و خرامان خرامان به سمت خانه برگشتم. از خرید نیز منصرف شدم. به محله خود که رسیدم، سرکوچه شاهین را با شلوار چریکی شیش جیب دیدم. او در حال چایی صلواتی خوردن بود که به من گفت؛ چرا رنگت پریده و پکر هستی. نگاهی به او کرده و گفتم؛ شاهین ۲۰۶ درجه زندگی من در مدار چرخید!. سپس شرح تصادف را تعرف نمودم. او نیز بهتش زد و با خنده گفت؛ بیا بشین با هم چایی بخوریم تا من مابقی ۱۵۲ درجه را با چوب آلبالو بچرخانم. بدین نحو ۳۶۰ درجه شوی و به نقطه اول خودت باز گردی. من خندیدم و گفتم؛ دو درجه این وسط گم شد! این می شود ۳۵۸ . او گفت؛ دو درجه هم خود این وسط زحمت بکش!. همانطور که گردن من را تبر نمیتواند بزند، تو را نیز ماشین نخواهد زد. من و تو نان و چوب کارهای خوبمان را می خوریم. ولی سیامک و سبحان با این حرکات ناپلئونی که هر روز می زنند، غذای لذیذی برای خودرو ها خواهند شد.

قضیه در شیشه خیارشور

قضیه در شیشه خیارشور
از موارد متواتر برای همه و بالاخص فرزندان ذکور، این است که وقتی کسی در حال بازکردن درب شیشه خیارشور، رب کوجه فرنگی یا در شیشه زیتون و مربا بوده است و از او استمداد کمک شود. در آن لحظه در عمق وجود ما، این حس است که ما به زور بازوی بیشتر یا ترفند هنرمندانه ای که می شناسیم قادر به باز کردن آن در هستیم. اما هرچه زور می زنیم و با آن ور رفته و بالا و پائین می کنیم، تازه متوجه می شویم ما هم از پس برخی درها بر نمی آئیم. این عارضه و نتیجه اخلاقی را به تحقیق " سندرم شیشه در خیارشور" باید نامید. فلذا، وقتی او نمی تواند اگر شما ترفند و زور مضاعفی نداری دست به کار نشو!. در بطن چنین سندرم هایی، عارضه و قضیه " دمنوش اسطوخودوس" و/یا "ریشه گل قاصدک" نیز وجود دارد. این تجربه به وفور در جنس مونث بیشتر دیده می شود. بدین صورت که این هر بار به این نتیجه می رسیم گیاهان داروئی انقدر که از فوائد آنها گفته می شود و نوشته اند، اثربخشی و کارائی کافی ندارند. مشاغل و افراد متنفع در این حوزه، تبلیغات اغراق آمیزی را در کانال ها و جراید به طور هدفمند دنبال می کنند. اما آدمی دوباره در روز آینده و اوقات دیگر این تجربه امکان اثر جادوئی گیاهان داروئی را بارها محک می زند. در این میانه میدان اگر به حال امروز خود نیز نظری بی افکنیم سندروم معده سیاه چاله ای! مطرح است. پس از اذان در ماه رمضان، معده آدمی به سیاه چاله متصل می شود که هر چه می بلعی باز هم گرسنه ای و تمنای خوراک داری. بسیاری از ابعاد این سیاه چاله سیری ناپذیر، برای اهل نظر غیر مکشوف و در خفا است.
پس از این قضیه، مورد تله عسل یا تله شیرین است. که آدمی به نتیجه و انتهای کار نمی اندیشد، گرچه از آن آگاهی دارد. او لحظه را به آرا مطلق قلب و غریزه بر عقل دوراندیش چیره می سازد.

سینما ماکیان

سینما ماکیان
ما روزی در سحرگاه جهت خدمت سربازی، به پادگان خود عازم بودیم. در آن گرگ و میش، آقایی را دیدیم که دو قفس مرغ و خروس به دوش داشته و از پیاده رو به سمت سینما می رفت. هوا به نوعی بود که گاهی خروس در قفس او می خواندند!.
ما در اوج تعجب و کنجکاوی به سمت او رفتیم. ابتدا کمی با دیدن من مکثی کرد و فکر کرد با آن البسه جهت بازداشت او آمده ام. اما با شناخت سرباز بودنم ایستاد و من با او سلام و احواپرسی نمودم. پس از چند شوخی با ما در مورد سربازی از او پرسیدیم علت حضور شما در این موقع صبح و جلوی درب سینما برای چیست. او گفت کمی برای دانستن صبر داشته باش. زنگ در سینما را زد و چند بار صدا زد؛ رشید در را باز کن. پس از چند دقیقه آقایی میانسال در را باز کرده و با چشم های خواب آلود گفت؛ رئیس سلام، این کیست با خود آورده ای. نرود در شهر جار بزند، سینمای شهر باغ وحش شده!. پیرمرد به سرعت گفت؛ او بی آزار است و از دوستان من خواهد شد. سپس به نقطه ای خیره شد و گفت؛ او به من سفارش اکید شده است. آن مرد ما را به سمت سالون سینما برد و در را باز کرد. به پیرمرد نگاهی کرد و گفت دیروز چند سانس شلوغ داشته ایم و سالون پر از تکه های چیپس، پفک و پوفیلا و بیسکویت و پوست تخمه است. مرغ و خروس ها حسابی سیر و چاق چله خواهند شد. پیرمرد ده مرغ و خروس را از قفس در آورد. به هر کدام کهنه ای شبیه جلیقه بهداشتی وصل کرده و در سالون رها کرد. گفت ببین؛ سالن سینما مثل معده شهر است. این مرغ و خروس ها دستگاه گوارش فرهنگ مصرف جامعه هستند. من که با شور و شعف می نگریستم پرسیدم؛ این ایده از کجا به ذهن شما رسید. او گفت؛ من صاحب این سینما هستم!. روزگاری بود هر چه فیلم اکران می شد ما در صدر لیست پخش در سینما بودیم و به هر حیله و ترفند و گاهی جادو و جنبلی بود سعی در جذب تماشاچی داشتیم. اما کار پیش نمی رفت و در برهه ای به سمت ورشکستگی رفتیم. روزی به سبب تنگنا مالی به حالت زار روبروی سینما نشسته بودم. مرد عبا پوش با محاسن سفید بلند و پیشانی سوخته به سمت من آمد. با سخنانش متوجه شدم او بسیار پخته و روشن دل است. او به من گفت؛ مشکل شما را می دانم. زمینی که شما در آن کسب کار دارید نه برای شما و نه برای دو سه شغلی که در این محل دایر بوده برکت نداشته است. پرسیدم آیا از چیزی خبر دارید؟ او گفت؛ صداهایی می گویند این منطقه به مرکزیت این زمین، قبل از استفاده برای کسب کار زمینی بایر و برهوت بوده است. شب‌ها کسی از کنارش رد نمی‌شده. بعضی می‌گفتند جنیان آن‌جا مأوا داشته‌اند،بعضی هم از قافله‌ای حرف می‌زدند که بی‌صدا در همان حوالی تمام شد و صدای زنگ آن محو گردید. پیرمرد گفت من شانه بالا انداختم و گفتم: من از این چیزها سر درنمی‌آورم. او گفت شما چند سانس برای انسان ها می گذارید، یک سانس هم برای بی خانمان ها فقط در شب های پنج شنبه و یک سانس همیشگی هم برای پرندگان چون ماکیان (مرغ و خروس) و کبوتر در سحرگاه بگذارید. پشیمان نمی شوید و رزق و روزی موافق حال شما خواهد شد. فقط می‌دانم از وقتی مرغ و خروس‌ها پا گذاشتند به سالن، زمین انگار نفس کشید. حال من شلوغ ترین اکران ها را دارم و داغ ترین گیشه این شهر بزرگ از آن من است. رشید می گوید؛ این تنها سانسی است که آخرش همه سیر بیرون می آیند. از ان طرف تنها سانسی است که آخرش کسی غر نمی زند بلکه فقط قدقد می کنند. من با خنده به پیرمرد گفتم؛ اگر این طرح بگیرد، نوبت بز و گوسفند هم می رسد. من در آن سالن خالی دو خانوم سیاه پوش سبزه رو را نشسته در ردیف اول مشاهده کردم. از او پرسیدم آنها کیست اند؟ او گفت آن دو مهمانان هر شب هستند. آن دو بر خلاف سایرین مهمانان همیشگی هستند. آن دو به من نگاه نافذی نموده اما کلامی به زبان نیاوردند. پیرمرد در ادامه لبخندی زد و گفت آن روشن دل همچنین به من گفت؛ کسی با لباس سربازی روزی خواهد آمد. پذیرای او باش تا نام تو به فراموشی سپرده نشود. او قدری در مورد شرایط من و زندگی ام پرسید. من با اینکه از کار خود باز مانده بودنم ولی از آن تجربه بسیار لذت بردم. چمد سال بعد که به آن شهر بازگشتم به سراغ آن تماشاخانه رفتم.در نهایت تحیر و تعجب به طور مرموزی تبدیل به پارک شده بود. به دفتر پارک رفتم. تا نگهبان آن را در اتاقک دیدم متوجه شدم همان رشید است. از او جویای احوال صاحب سینما شدم که عکس او از دیوار آویزان. او از فوت ایشان خبر داد و اینکه آن مکان را وقف عمومی با اولویت پارک نموده است. سوال نمودم آیا واقعا آن بنا را تخریب نمودند؟! گفت بله!. رئیس همیشه می گفت این زمین چای خانه یا مغازه نیست و صاحبان هزاران ساله داشته است. از او پرسیدم حال به جای مرغ و خروس چه می آورید. او کبوترها را نشان داد که برای آنها دان ریخته شده بود. دوباره پرسیدم آن بی خانمان ها چه شدند؟ او گفت آن دو خانوم با تخریب بنای سینما محو شدند و سایرین نیز روز ها بدینجا می آیند. یک سال بعد،روزی آن دوخانوم سبزه رو را در آرامگاه یکی از بزرگان همان شهر دیدم. خود را به آنها رسانده و نام و نشان و آشنایی با آنها از آن سینما را دادم. آنها به حالت استفهام به یکدیگر نگریستند. سپس رو به من گفتند؛ شما چیزهایی دیده ای که برایت مقدر بود و برای بسیاری در حجاب است. آنجا مزار آن آقا است، برایش فاتحه ای چون ما بخوانید. کمی دیگر کسی به سراغ شما برای برخی موارد خواهد آمد. من نگاهی به آن مزار نموده و وقتی دوباره سر به سمت آنها برگرداندم خبری از آنها نبود. گاهی در زندگی یک کنش به ظاهر کوچک، ممکن است به صورت آثار عمیق و نامتقارن آشکار شود.