سیمرغ
سیمرغ
آقایی از متخصصان داروساز می گفت؛ کارگر ساده ای به طور وافر و شنیدنی قربان صدقه ما می رفت و احترام را در حقمان به حد اعلا، در خفا و جمع حفظ می کرد. نام آن انسان نازنین آشور بود و مسئول پرورش و نگهداری از حیوانات آزمایشگاهی مرکز تحقیقاتی ما بود. در ایام آشنایی با ایشان برای طرحی پژوهشی، مدتی در حال تحلیل این برهان عقلی بودم که چرا اکثریت خلائق خود را بنده خدا می دانند و این مسیر محتوم خداپرستی، هیچ گاه در تاریخ به انقطاع محض نرسیده است. حایل و حفاظی از ندانستن بر درک من سایه افکنده بود و گذر از آن نیاز به وقوع یک پدیده عامیانه داشت. در آن طرح پژوهشی، ما جوجه مرغ هایی را برای تست داروئی تهیه کردیم و پس از هماهنگی با آشور، احتمام به پرورش و مهیا کردن آنها برای تزریقات دارو نمودیم. من رزق و مزد او را بسیار بیشتر از وظیفه اش جداگانه پرداخت نمودم تا با علاقه و رقبت مضاعفی این امر را به انجام برساند.
در آن مطالعه گروه دریافت کننده دارو از گروه بدون دارو جدا بوده و تعداد سه برابری داشت. پس از شروع پروژه ما، به طور عجیبی هر سه روز یک مرغ از گروه دارو نخورده کم می شد. گاهی به این علت که گفته می شد؛ سرش در قفس گیر کرده و خفه شده، پایش شکسته و زجر می کشید، مرغ های دیگر او را دریده اند، گربه برده یا بدون علت سنکوب کرده است. کم کم ما به آشور شک کردیم که علت هرچه باشد انقدر تلفات بالا نیست. مگر آنکه، دسته ای مرغ دیوانه و دچار آسیب روحی را تحویل گرفته باشیم که امری غیر محتمل بود. به اواسط تحقیق که رسیدیم تنها دو مورد از مرغ های گروه دارو نخورده باقی مانده بود و ما روزی در حضور آشور گفتیم؛ اگر برای مرغ ها موزیک پخش کنی یا دانه هایی با مزه پیتزا پنیری بریزی شاید خودکشی آنها کمتر شود. او پوزخندی زد و گفت؛ مرگ هر جنبنده ای دست خداست. من نگاه انفجاری به او کردم و گفتم؛ دستت را مثل من به دعا بالا بیاور و بگو؛ ای کاش دیگر از گروه دارو نخورده نمیرد و از گروه دریافت کننده دارو کم شود، چون تحقیق بدین صورت خراب و ناکار می شود. سپس او از من جسته گریخته و به طور نامحسوس میپرسید؛ این داروها که تزریق می کنید ضرری هم برای انسان دارند؟ و من همیشه می گفتم؛ خیر اثبات نشده است. در سه روز بعد کم کم از گروه دارو خورده تلفات شروع شد. تصمیم من به این بود که خیانت در امانت را به روی او نیاورده و ببخشمش! و حتی به صورت جزئی هم که شده ذره ای به آبرو و موقعیت او لطمه ای نزنم. اما باید او را کمی با چالش درونی "مرگ مرغان" مواجهه کنم، تا این عمل را حداقل در آینده کمتر تکرار کند. سه روز بعد که به حیوانات سر زدم، به او گفتم؛ ممکن است این داروها در شرایط نادری سبب سرطان بسیار فجیعی در انسان شوند. نتایج مطالعه ای وخامت را نشان داده است و ما از این رو بر روی مرغان آنها را بررسی می کنیم و هر هفته خونگیری داریم. ناگهان اون نگاهی هراسان به من کرد و با لرزش دست و مکث گفت؛ من یک داداش گل دارم که از او سر موضوعی ناراحت هستم و به کنار دیوار رفت و شروع به بد و بیراه و دشنام به او کرد. در لحظه خداحافظی به طور زمزمه وار به خود می گفت؛ ای خدا این کار چه بود که من کردم، پول دوا درمان را از کجا بیاورم. اگر به جای مرغ کبابی، آب پز می خوردم کمتر سمی بود. من در آن هنگام به هوای تماس تلفنی به کناری رفتم و از خنده به خود می پیچیدم. سپس از همان دور، از او خداحافظی کرده و در هنگام خروج، صدای بال زدن های مرغ ها چون صدای بال شکسته فرشتگان در گوشم می پیچید. به یاد داستان منطق الطیر عطار نیشابوری افتادم. در آن روایت همهٔ مرغان جهان جمع میشوند تا پادشاهی حقیقی برای خود بیابند. در میانشان، هدهد به مقام مرشد و راهنمای سفر برگزیده میشود و اعلام میکند که پادشاه آنها سیمرغ است؛ اما برای رسیدن به سیمرغ باید راهی دشوار را با گذر از هفت وادی بپیمایند که در راه اکثریت مرغان به مرور در هر وادی حذف می شوند. احتمالا مرشد فعلی این تحقیق ما هستیم و میرقضب آن وادی ها و حذف کننده مرغان، آشور است. سه روز بعد که به مرغها سر زدم عددی از آنها کم نشده بود و خوشحال شدم که در مطالعه ام خللی به وجود نیامده و آشور را با رفتاری سنجیده به راه آورده ام. در سه روز آینده که دوباره سر زدم قبل از ورود، روی نیز او شربت خاکشیر، عرف نعنا و سبوس گندم مشاهده نمودم! به آشور گفتم؛ این چیست؟ اوگفت؛ از عطاری محلمان برای سلامتی از امراض و مسمومیت اینها را خریده ام و خودم با آب می خورم و بقیه را در آب بخشی از مرغ های دارو خورده می ریزم. به او گفتم؛ چرا این کار را بدون هماهنگی انجام دادی و این دخالتی غیر مجاز و مخرب است! به سالن پرندگان که رفتم دو پرنده کم شده بود! کم نشدن سه روز پیش هم جبران شده بود. در آب بخشی از پرندگان دارو خورده باقیماند خاکشیر و سبوس دیده می شد و بوی نعناع می آمد. من از شدت ناراحتی و برای حفظ ادب از سالن خارج شدم و در هفته بعد تحقیق به پایان رسید. تصمیم به گزارش عملکرد منفی و خیانت در امانت او داشتم. در هر صورت تعداد پرندگان برای تحقیق همچنان در حد قابل قبول سی مرغ بود و ما لاجرم با هر آنچه باقی مانده بود به ارزیابی اثر دارو پرداختیم. نتایج شوکه کننده بود. به طور قابل انتظار در گروه بی دارو تفاوتی نبود، اما میان گروه دریافت کننده دارو در آن بخشی که فقط دارو مصرف کرده بود و آن بخشی که در آبشان خاکشیر، نعناع و سبوس ریخته بود تفاوت فاحشی ایجاد شده بود. دارو در عین اثر بسیار مثبت، عوارض مضررش کاهش چشمگیری پیدا کرده بود. در صورتی که از این مواد در آب پرنده استفاده نمی شد دارو به سبب عوارض جانبی زیاد و آسیب رسان قابلیت استفاده نداشت. این یافته پس از اشاعه و پیگیری برای من سبب پیشرفت و شهرت خارق العاده کاری و مادی برایم شد. روزی به نزد آشور رفتم و به محض دیدن او را در آغوش گرفتم. او که انتظار برخورد نامتعادل و نامتعارفی از ما را در ذهن می پرواند، با بهت و تعجب به من می نگریست. به او گفتم این اطلاعات عطاری و طب سنتی را تو از کجا به دست آورده ای؟ گفت کدام اطلاعات را؟! به او گفتم همین خاکشیر، نعناع و سبوس را! نوش دارو برای سم هلاهل!. او گفت؛ من مادر پیری دارم که به طور سنتی درمان هایی را بلد است. چهره اش در هم رفت و گفت در حال حاضر در صف انتظار جراحی در بیمارستان است. از او خواستم برای عیادت مرا به بیمارستان ببرد. او به سختی و با اصرار زیاد بلاخره پذیرفت. پس از حضور در بیمارستان پیش از عیادت مریض، با پزشک او به طور خصوصی صحبت کردم. در آنجا متوجه شدم به سبب عدم تامین مالی و زندگی ضعیف آنها عمل چند ماهی است به عقب افتاده و حال به سبب عدم عمل جراحی، وضعیت جسمی مریض در حال وخامت است. سپس به بالین آن پیرزن رفتم و با او صحبت و احوالپرسی کردم. آشور موقعیت و جایگاه من را پیشتر برای او توضیح داده بود. مادر از پسرش خواست از اتاق خارج شود و با من به تنهایی صحبت کند. او گفت؛ خطای آشور را ببخش و حلالش کن. بدان من او را با بی سرپرستی بزرگ کرده ام ولی او مشابه پدر مرحومش گاهی راه کج را بر می گزیند. اما من هدیه ای به تو به واسطه آشور دادم که خرسند باشی. من به آن خانوم پرهیزگار گفتم؛ هدیه شما بسیار ارزشمند بود و در تحقیقی بسیار به من کمک کرد. من هزینه عمل و درمان را به پاس آن هدیه پرداخت کرده ام. او اشک در چشمانش حلقه زد و گفت به من بشارت قلبی حل این مشکل داده شده بود و شما وسیله این امور بودید. من با حیرت خود و وقایع رخ داده را در مسیری داستانی بزرگ تر و حلقه ای از زنجیره گشایش هستی دیدم!. او با لبخندی رنجور از بیماری گفت؛ برای هر خطائی گشایشی بزرگتر از خسران آن است و در هر کظم غیظی، نوش داروئی. مادر از سختی های زندگی خود و آشور گفت و در نهایت از من خواست او را نزد خود نگه دارم تا از خطاهایش برای او گناه اخروی نوشته نشود. من در زمان خروج از اتاق اشور را سر پر گریبان و نشسته بر صندلی دیدم، به او با خنده گفتم؛ باید تحقیق بعدی را کلید بزنیم!.