سیمرغ

سیمرغ

آقایی از متخصصان داروساز می گفت؛ کارگر ساده ای به طور وافر و شنیدنی قربان صدقه ما می رفت و احترام را در حقمان به حد اعلا، در خفا و جمع حفظ می کرد. نام آن انسان نازنین آشور بود و مسئول پرورش و نگهداری از حیوانات آزمایشگاهی مرکز تحقیقاتی ما بود. در ایام آشنایی با ایشان برای طرحی پژوهشی، مدتی در حال تحلیل این برهان عقلی بودم که چرا اکثریت خلائق خود را بنده خدا می دانند و این مسیر محتوم خداپرستی، هیچ گاه در تاریخ به انقطاع محض نرسیده است. حایل و حفاظی از ندانستن بر درک من سایه افکنده بود و گذر از آن نیاز به وقوع یک پدیده عامیانه داشت. در آن طرح پژوهشی، ما جوجه مرغ هایی را برای تست داروئی تهیه کردیم و پس از هماهنگی با آشور، احتمام به پرورش و مهیا کردن آنها برای تزریقات دارو نمودیم. من رزق و مزد او را بسیار بیشتر از وظیفه اش جداگانه پرداخت نمودم تا با علاقه و رقبت مضاعفی این امر را به انجام برساند.
در آن مطالعه گروه دریافت کننده دارو از گروه بدون دارو جدا بوده و تعداد سه برابری داشت. پس از شروع پروژه ما، به طور عجیبی هر سه روز یک مرغ از گروه دارو نخورده کم می شد. گاهی به این علت که گفته می شد؛ سرش در قفس گیر کرده و خفه شده، پایش شکسته و زجر می کشید، مرغ های دیگر او را دریده اند، گربه برده یا بدون علت سنکوب کرده است. کم کم ما به آشور شک کردیم که علت هرچه باشد انقدر تلفات بالا نیست. مگر آنکه، دسته ای مرغ دیوانه و دچار آسیب روحی را تحویل گرفته باشیم که امری غیر محتمل بود. به اواسط تحقیق که رسیدیم تنها دو مورد از مرغ های گروه دارو نخورده باقی مانده بود و ما روزی در حضور آشور گفتیم؛ اگر برای مرغ ها موزیک پخش کنی یا دانه هایی با مزه پیتزا پنیری بریزی شاید خودکشی آنها کمتر شود. او پوزخندی زد و گفت؛ مرگ هر جنبنده ای دست خداست. من نگاه انفجاری به او کردم و گفتم؛ دستت را مثل من به دعا بالا بیاور و بگو؛ ای کاش دیگر از گروه دارو نخورده نمیرد و از گروه دریافت کننده دارو کم شود، چون تحقیق بدین صورت خراب و ناکار می شود. سپس او از من جسته گریخته و به طور نامحسوس میپرسید؛ این داروها که تزریق می کنید ضرری هم برای انسان دارند؟ و من همیشه می گفتم؛ خیر اثبات نشده است. در سه روز بعد کم کم از گروه دارو خورده تلفات شروع شد. تصمیم من به این بود که خیانت در امانت را به روی او نیاورده و ببخشمش! و حتی به صورت جزئی هم که شده ذره ای به آبرو و موقعیت او لطمه ای نزنم. اما باید او را کمی با چالش درونی "مرگ مرغان" مواجهه کنم، تا این عمل را حداقل در آینده کمتر تکرار کند. سه روز بعد که به حیوانات سر زدم، به او گفتم؛ ممکن است این داروها در شرایط نادری سبب سرطان بسیار فجیعی در انسان شوند. نتایج مطالعه ای وخامت را نشان داده است و ما از این رو بر روی مرغان آنها را بررسی می کنیم و هر هفته خونگیری داریم. ناگهان اون نگاهی هراسان به من کرد و با لرزش دست و مکث گفت؛ من یک داداش گل دارم که از او سر موضوعی ناراحت هستم و به کنار دیوار رفت و شروع به بد و بیراه و دشنام به او کرد. در لحظه خداحافظی به طور زمزمه وار به خود می گفت؛ ای خدا این کار چه بود که من کردم، پول دوا درمان را از کجا بیاورم. اگر به جای مرغ کبابی، آب پز می خوردم کمتر سمی بود. من در آن هنگام به هوای تماس تلفنی به کناری رفتم و از خنده به خود می پیچیدم. سپس از همان دور، از او خداحافظی کرده و در هنگام خروج، صدای بال زدن های مرغ ها چون صدای بال شکسته فرشتگان در گوشم می پیچید. به یاد داستان منطق الطیر عطار نیشابوری افتادم. در آن روایت همهٔ مرغان جهان جمع می‌شوند تا پادشاهی حقیقی برای خود بیابند. در میانشان، هدهد به مقام مرشد و راهنمای سفر برگزیده می‌شود و اعلام می‌کند که پادشاه آن‌ها سیمرغ است؛ اما برای رسیدن به سیمرغ باید راهی دشوار را با گذر از هفت وادی بپیمایند که در راه اکثریت مرغان به مرور در هر وادی حذف می شوند. احتمالا مرشد فعلی این تحقیق ما هستیم و میرقضب آن وادی ها و حذف کننده مرغان، آشور است. سه روز بعد که به مرغها سر زدم عددی از آنها کم نشده بود و خوشحال شدم که در مطالعه ام خللی به وجود نیامده و آشور را با رفتاری سنجیده به راه آورده ام. در سه روز آینده که دوباره سر زدم قبل از ورود، روی نیز او شربت خاکشیر، عرف نعنا و سبوس گندم مشاهده نمودم! به آشور گفتم؛ این چیست؟ او‌گفت؛ از عطاری محلمان برای سلامتی از امراض و مسمومیت اینها را خریده ام و خودم با آب می خورم و بقیه را در آب بخشی از مرغ های دارو خورده می ریزم. به او گفتم؛ چرا این کار را بدون هماهنگی انجام دادی و این دخالتی غیر مجاز و مخرب است! به سالن پرندگان که رفتم دو پرنده کم شده بود! کم نشدن سه روز پیش هم جبران شده بود. در آب بخشی از پرندگان دارو خورده باقیماند خاکشیر و سبوس دیده می شد و بوی نعناع می آمد. من از شدت ناراحتی و برای حفظ ادب از سالن خارج شدم و در هفته بعد تحقیق به پایان رسید. تصمیم به گزارش عملکرد منفی و خیانت در امانت او داشتم. در هر صورت تعداد پرندگان برای تحقیق همچنان در حد قابل قبول سی مرغ بود و ما لاجرم با هر آنچه باقی مانده بود به ارزیابی اثر دارو پرداختیم. نتایج شوکه کننده بود. به طور قابل انتظار در گروه بی دارو تفاوتی نبود، اما میان گروه دریافت کننده دارو در آن بخشی که فقط دارو مصرف کرده بود و آن بخشی که در آبشان خاکشیر، نعناع و سبوس ریخته بود تفاوت فاحشی ایجاد شده بود. دارو در عین اثر بسیار مثبت، عوارض مضررش کاهش چشمگیری پیدا کرده بود. در صورتی که از این مواد در آب پرنده استفاده نمی شد دارو به سبب عوارض جانبی زیاد و آسیب رسان قابلیت استفاده نداشت. این یافته پس از اشاعه و پیگیری برای من سبب پیشرفت و شهرت خارق العاده کاری و مادی برایم شد. روزی به نزد آشور رفتم و به محض دیدن او را در آغوش گرفتم. او که انتظار برخورد نامتعادل و نامتعارفی از ما را در ذهن می پرواند، با بهت و تعجب به من می نگریست. به او گفتم این اطلاعات عطاری و طب سنتی را تو از کجا به دست آورده ای؟ گفت کدام اطلاعات را؟! به او گفتم همین خاکشیر، نعناع و سبوس را! نوش دارو برای سم هلاهل!. او گفت؛ من مادر پیری دارم که به طور سنتی درمان هایی را بلد است. چهره اش در هم رفت و گفت در حال حاضر در صف انتظار جراحی در بیمارستان است. از او خواستم برای عیادت مرا به بیمارستان ببرد. او به سختی و با اصرار زیاد بلاخره پذیرفت. پس از حضور در بیمارستان پیش از عیادت مریض، با پزشک او به طور خصوصی صحبت کردم. در آنجا متوجه شدم به سبب عدم تامین مالی و زندگی ضعیف آنها عمل چند ماهی است به عقب افتاده و حال به سبب عدم عمل جراحی، وضعیت جسمی مریض در حال وخامت است. سپس به بالین آن پیرزن رفتم و با او صحبت و احوالپرسی کردم. آشور موقعیت و جایگاه من را پیشتر برای او توضیح داده بود. مادر از پسرش خواست از اتاق خارج شود و با من به تنهایی صحبت کند. او گفت؛ خطای آشور را ببخش و حلالش کن. بدان من او را با بی سرپرستی بزرگ کرده ام ولی او مشابه پدر مرحومش گاهی راه کج را بر می گزیند. اما من هدیه ای به تو به واسطه آشور دادم که خرسند باشی. من به آن خانوم پرهیزگار گفتم؛ هدیه شما بسیار ارزشمند بود و در تحقیقی بسیار به من کمک کرد. من هزینه عمل و درمان را به پاس آن هدیه پرداخت کرده ام. او اشک در چشمانش حلقه زد و گفت به من بشارت قلبی حل این مشکل داده شده بود و شما وسیله این امور بودید. من با حیرت خود و وقایع رخ داده را در مسیری داستانی بزرگ تر و حلقه ای از زنجیره گشایش هستی دیدم!. او با لبخندی رنجور از بیماری گفت؛ برای هر خطائی گشایشی بزرگتر از خسران آن است و در هر کظم غیظی، نوش داروئی. مادر از سختی های زندگی خود و آشور گفت و در نهایت از من خواست او را نزد خود نگه دارم تا از خطاهایش برای او گناه اخروی نوشته نشود. من در زمان خروج از اتاق اشور را سر پر گریبان و نشسته بر صندلی دیدم، به او با خنده گفتم؛ باید تحقیق بعدی را کلید بزنیم!.

نخاله های کنجکاو

نخاله های کنجکاو
دوست بامزه ما از اوسط دوران دانشجویی خود می گفت؛ روزی در دوره دانشجویی هوس کردم به خود خوشی و تفریحی بالاتر از وضع فعلیم ببخشم. بدین سان با دوست شفیق و شنگولم به کافه ای در بالاشهر شهر رفتیم. ما پس از سفارش در باجه در کنج یک کافه پر دود و عود و از سوی دیگر غرق در نورهای نئونی در حوالی خیابان فرشته جلوس نمودیم. من قهوهٔ گیشا پاناما و او هم قهوه گربه‌ اشرافی بسیار لوکسی سفارش داد. چون چند روز آینده ماه رمضان بود طبق حساب کتابمان می توانستیم یک ماه به طور کامل با نان و پنیر تا شب دوام بیاوریم و آخر شب نیز نان باگت را با هم در خوابگاه تقسیم کنیم. او لپ تاب مک را در کنار کوشی اپل در یک طرف گذاشت و من هم در آن سو کتاب زندگی نامه کریستف کلمب روی میز گشوده بودم؛ کاشف قاره ای که بیشترین ثروتمندان جهان را گرد هم آورده است. زوایه خواندن کتاب را طوری تنطیم کرده بودم که کسی شماره کتاب خانه دانشگاه روی جلد و امانتی بودن آن را نبیند. یکی قبل از آمدن بدین کافه به ما گفته بود؛ لب تاب لنوو و گوشی غیر اپل نبرید که از خجالت ارزانی در آن فضا خودبه خود می سوزد. انجا به سطح زندگی دانشجویی ما در خوابگاه چندان نمی خورد. ولی با شوخی به هم می گفتیم بد نیست هرزگاهی یکی دو نخاله هم قاطی کار این کافه باز های مایه دار شوند. دوستم به من اشاره کردی جمله نوشته شده روی دیوار را بخوانم؛ "کمتر کار کن و بچسب به گوشه ی امن و خوشگذرانی". در همین حین موزیک “River Flows in You” و سپس “Nora En Pure – Come with Me” و “Ludovico Einaudi – Una Mattina” پخش می شد. من و او برای رفتن به آنجا به روز ترین و برازنده ترین لباس هایمان را پوشیده بودیم و لب تاب دوستم هم قرضی و مبایل هم ماکت کپی برابر اصل بود. قهوه چی سابق یا با اسم امروزی باریستا، که جوانی خالکوبی شده ورزیده با وجنات بیو-مکانیکی بود قهوه ها با حرکات ویژه برایمان آورد. روی بازوی او نوشته بود؛ "قهوه‌ی کم کافئین، برای ترسوهاست"!. که احتمالا درس اخلاقی او برای امثال من بود که یعنی؛ کسی که از تلخیِ حقیقیِ چیزها و شور مستی می‌گریزد، اهل زیستن مرفحانه نیست. به خود گفتم؛ با این وصف لابد کرستف کلمب هم به دنبال کشف مزه قهوه بوده نه قاره جدید!. هر دو مت سلفی تکی و دو نفره با قهوه واقعی و لب تاب و مبایل قرضی و قلابی گرفته و پس از بارگذاری در سایت اجتماعی در زیرش نوشتیم؛ در فضایی مملو از عطر ها و حرف های میلیاردی، دل و جیبی خالی از هر نوع ریا داریم!. اینجا سیگارشان ارگانیک است، نه سرطان می دهد و نه حس گناه و گیجی. سپس با کنجکاوی خواستیم با باریستا نیمه فضایی هم کلام شویم؛ او را صدا کرده و دوستم با فروتنی گفت؛ سبک زندگی دانشجویی من و دوستم از جنس این آدما نیست، تو چطور؟ باریستا گفت؛ من هم دانشجو هستم و میان ما در دانشگاه یکی از با ابهت ترین کارها باریستایی است. اینجا می گویند؛ بهترین درمان برای فرونشاندن لحظات بحرانی جوانی و میان سالی، قهوه چی بودن است. من به او گفتم؛ ما حس میکنیم میان این آدم های مرفه یک نخاله ماجراجو هستیم. او با خنده ای مرموز گفت؛ اکثریت این کافه نخاله ها هستند و منبع درآمد ما از اینهاست، نه دارا ها و ثروتمندان. مشتریانی که رویا دارند هزاران برابر افرادی هستند که در واقعیت آن رویا به سر می برند. این کافه و سایر کافه هایی که من در بالاشهر کار کرده ام به من نشان داده هرکس بیشتر می خواهد در محافل و کافه های اشرافی دیده شود، کمتر هویتی از آن قشر دارد. این حرف او حکم تبر فلسفی برای من و دوستم داشت و احساس مال باختگی به ما دست داد. او با پوزخندی گفت؛ من باید بروم به میزهای دیگر هم سر بزنم، ولی آن جمله روی دیوار را صاحب کافه اختصاصا برای نخاله ها نوشته، مون که خودم روزی چند با چشمم به آن می خورد. هر دو با چشمانی وزغی شده به آن نوشته نگاه کردیم؛ " بخشی از وجود ما وقتی می تواند موجودیت یابد که اینترنت وصل است" و در پی آن نوشته بود؛ "تلاش نکن شبیه کسی باشی یا خودت را خوب بنمایی، تنها شبیه بهترین نسخه از زیستن خودت باش تا بازی زندگی تو طولانی تر شده و بهت خوش بگذره!". در مسیر برگشت همچنان بوی قهوه در مشام ما بود ولی حال و هوای اشرافی گری از سرمان پریده بود و تصمیم گرفتیم ده سال بعد باز برای تجدید خاطره به اینجا بیاییم. در خوابگاه تا پاسی از شب مشاهدات و ادا اطوارهایی که در انجا دیدیم سوژه شوخی و ساعت خوش برای هم اتاقی ها بود. آن سال من و دوستم سخترین ماه رمضان را گذارندیم و دچار کاهش وزن شدید شدیم.

سنگ یونس

سنگ یونس
جهت حضور در مراسمی تاکسی اینترنتی گرفته و پس رسیدن ماشین سوار آن شدم. کمی که از سفر گذشت راننده میان سال شروع به چرخاندن سنگی سیاه به اندازه دو بند انگشت کرد. با آن سنگ مشابه با چرخاندن تسبیح بازی می کرد و دست دیگر او فرمان را کنترل می کرد. از روی کنجکاوی از او پرسیدم؛ آیا این سنگ معنا و مفهومی برای شما دارد یا با آن ذکر میگویی و مهر سجاده شماست؟!. خندید و گفت؛ من اعتقاد مذهبی نسبت به این سنگ ندارم ولی برایم خاطره نجات را زنده نگه می دارد. هرگاه آن را در میان انگشتانم می چرخانم صدایی از دریا و موج در حلزونی و صدف های گوشم می شنوم و گاهی با این سنگ صبور صحبت می کنم. او گفت؛ حدودا ده سال پیش به ساحل نوشهر در شمال رفته بودم. هوا طوفانی شد، اما من همچنان در آنجا با تیوب مشغول شنا بودم. ناگهان موج هایی امد و مرا سرنگون کرد و در چشم بهم زدنی خود را بسیار دور از ساحل دید. بسیار تقلا و شنا کردم ولی متوجه شدم کار از کار گذشته و امیدی به نجاتم در آن هوای طوفانی و موج های سهمگین نیست. در نهایت از تلاش دست برداشتم و خودم را به آب سپردم. لحظه ای با اشارت از غیب به یاد حضرت یونس ع و ذکری از او افتادم. از ایزد خواستم مرا چو او از غرق شدن در دریا برهاند. به زبانم این ذکر یونسیه جاری شد؛ "معبودی جز تو نیست؛ تو پاک و منزهی؛ همانا من از ستمکاران بوده‌ام".
ناگهان دو موج به سراغ من آمدند، یکی مرا بالا برد و دیگری هدایتم کرد و در چند ثانیه بعد به طور شدید و محکم به تخت سنگ سیاهی در ساحل برخورد کردم. علارغم زخمی شدن به سبب تصادم، آن سنگ را چون یتیمی در آغوش گرفتم و هق هق گریستم. پس از آن، فریاد نجاتگران را شنیدم و مرا با وسائل خود به بالا کشیدند. فردای آن روز به آن محل بازگشتم و تکه ای از آن سنگ سیاه را جدا نمودم. حال سال هاست هرگاه دچار ناامیدی و یا خستگی از زندگی و اموراتش می شوم یا حتی در ترافیک و پشت چراغ قرمز می مانم، این سنگ مونس من می شود. دانستم لازمه هر نجاتی، کمی غرق شدن است و این سنگ سیاه کوچک، نهنگ من است!. من متحیر از این سرگذشت، پس از طی مسیر در مقصد پیاده شدم. در هنگام خروج به او گفتم؛ اگر می خواهی این سنگ آرام بگیرد، آن را به کعبه ببر و در مناسک حج (رمی جمره) به سمت شیطان پرتاب کن!.

رنج دانش

رنج دانش
در شدائد تهجد علمی می بایست دل به فراخی و گشایش های واپسین داد و اگر این گذاره فراهم نشد، تجربه ای برای انسان توشه راه و چراغی واسع برای تصمیم گیری های آتی خواهد شد

روناک و گرگ گیاه خوار

روناک و گرگ گیاه خوار
آقایی از کارآفرینان می گفت؛ در بعد از ظهر روزی پرمشغله برای فرار از ترافیک و رانندگی تصمیم گرفتم با مترو عازم منزل شوم. در دالان و راهرو مترو دختری را مشاهده کردم که ساز هنگ درام (هند پن) می نواخت. همان سازی که شبیه قابلمه وارونه یا بشقاب پرنده است. نوایی که نغمه ای آرام، هارمونیک و آسمانی را تدایی می کند. من در گذر از دالان مترویی شلوغ دخترک نوازنده را دیدم. قدری پول در پوشش پارچه ای ابزار موسیقی روبروی او گذاشتم و رد شدم و در دستگاه پوز چند قدم آن طرف تر مشغول امورات بانکی خود شدم. کسی که با او بود صدایش زد روناک دیر شده، بیا به خانه برویم. من نگاهی به آنها انداختم و در آن زمان همچنان در کنار دستگاه پوز بانک مشغول تراکنشهای مالی بودم. گدایی که در آن نزدیکی نشسته بود از من طلب پول کرد و چون توجه من به آن نغمه موسیقی را دید، گفت؛ اگر به من مقداری از پولی که از باجه گرفته ای بدهی، داستان آن دختر را که موسیقی اش را گوش می دادی به تو می گویم. من در ابتدا اعتنایی نکردم ولی بعد از روی کنجکاوی برگشتم و گفتم داستان را بگو. او اول پول را طلب کرد و من پول را به او دادم و گفتم اگر کلک بزنی باید پول را با سودش پس بدهی. او گفت؛ آن دختر هر روز پس از کار روزانه دو ساعت به اینجا می آید و می نوازد. از پولی که جمع می شود بخشی از هزینه های پسر کوچولوی سرطانی در محله اشان را می دهد. او باقی مانده حقوق کار روزانه خودش را نیز، به پدر و مادرش هدیه می دهد. من به دختر نگاه کردم چون برای شاد کردن دلها می زد، انگار در ابرها می نواخت و در این عالم نبود. خیره و مرموزانه به نزدیکش رفتم و او با لحن لاتی گفت؛ ماموری یا مفتش یا شاید مزاحم، نکنه آلافی؟. گفتم؛ از جانب خوبان دو جهانم! می توانید این دوساعت را برای شرکت ما کارکنید؟ و ما سه برابر این مبلغ روزانه و به اندازه یک روز کامل به شما حقوق خواهیم داد. او گفت؛ که چه کنم؟ اون گدا طماع وقتی کفگیرش ته دیگ میخوره، از قبل ما پول در میاره! من اینجا هم به آن کودک سرطانی بخشش می کنم و هم به مردمی که در گذر هستند لحظاتی نوای آسمانی و ملودرام خودم را هدیه می دهم. به او گفتم؛ می دانی بالاتر از بخشیدن ثروت و صدا و نوای موسیقی چیست؟ گفت چه هست؟ وقت مرا داری زیاد میگیری ، من کار دارم. به او گفتم؛ آن گوهر درونی همنوع دوستی تو است. تو شخصیت فداکار محور داری، آیا مسئولیت بازرگانی شرکت مرا می پذیری؟! او به دوستش نگاه کرد و با ادا گفت؛ طرف یه دکه داره و می خواد گاری اون رو به من بسپاره!؟ و با دوستش شروع به خندیدین کردند. از او پرسیدم نام روناک یعنی چه؟ جواب داد؛ یعنی روشنایی. گفتم؛ پس شما مسئول تامین نور معنوی مترو هستید!. به او کارت شرکتم را دادم و گفتم باید این روحیه ات در کار را در شرکت من پیاده کنی تا بتوانیم بع موفقیت هایی دست یابی. او گفت؛ من کار شرکت تو را نمی خواهم و به طعنه و لبخند گفت؛ مگه گرگ گیاه خوار هم داریم?! مهربانی ها همه در دنیای امروزی بی قیمت نیستند و کارتم را پس داد. برای من میان نان، نوا و موسیقی ارتباط نزدیکی است و کارهای بی هیجان و زیبایی بی اهمیت است. کار و حرف های برخی اداره جات و شرکت مثل هوای مترو است، جریان داره ولی هیچ وقت تازه نیست. من چند قدم عقب رفتم و با کدورت قلبی گفتم؛ این کار تو به آن کودک سرطانی کمک می کند ولی این هزاران آدمی که با دیدن تو دلشان می رنجد، تو را از روی تحرم می بینند برایشان هزاران درد ایجاد می شود. چرا حین نواختن، پاهایت را دراز می کنی و چهار زانو نمی نشینی؟ او گفت عمو فردین خان! ما یه مادربزرگ داشتیم که می گفت؛ اگر نازکش داری ناز کن، اگه نداری پاتو دراز کن! رو این حساب ما اینطوری هستیم. ما چون شماره دلمون رنده، متمایزیم. عزت زیاد (یعنی برو) و با دست نیز اشاره به رفتن کرد. من با غیظ و خشم به او گفتم؛ تو که انقدر دانایی، چرا گدائی میکنی؟ او گفت؛ مش قربون، چون مردم به فیلسوف پول نمی دهند ولی به فقیر چرا. با دوستش دوباره خندیدند.
ما از او به یک حالت شکست دور شدیم. ماه ها گذشت. روزی با چند رئیس شرکت در نذری کودکان سرطانی در مرکز خیریه ای شرکت جستیم. در میان ازدحام، آواز آرام و مسحور کننده آشنایی را شنیدم. وقتی جلو رفتم همان دختر، که حالا زن جوانی در لباس کارکنان موسسه خیریه بود، نغمه ای می نواخت که جمعیت را میخکوب کرده و چشمانشان تر شده بود. گویی در بهشت باز شده و صدایی از آن نازل شده و در آن نقطه از زمین فرود آمده بود. او در جمع کارآفرینان بسیار مورد توجه قرار گرفته بود و به خیرین به او کمک های هنگفت می کردند. من به نزدیکش رفتم و او مرا نمی شناخت. به او گفتم از خیابان نوازی و مترو نوازی به اوج رسیدی! از آن دالان های زیرزمین مترو به روشنایی روز و این باغ خیریه آمده ای. او نگاهی عمیق به من کرد و گفت؛ من تو را به یاد ندارم، ولی گویا مرا به اندازه کافی میشناسی. من تا آن زمان که آن پسرک زنده بوده تنها به آنجا بسنده می کردم ولی وقتی آن کودک معصوم فوت کرد، بدینجا معرفی شدم. آن آقای آنجا را ببین با او ازدواج کرده ام و هر دو زندگیمان در کارها و خدمات اجتماعی به فرودستان می گذرد. مردم خیلی محبت دارند و محبت مثل جرغه ای است که وقتی تو شعله اش را روشن می کنی هیزمش را مردم مهربان می آورند. کمی دوباره تامل کرد و گفت؛ آها یادم آومد ، شما همون گرگ گیاهخواری که به من پیشنهاد کار در شرکت داد! افراد شاهد آن گفتگو با این صحبت او همگی به خنده و ریسه افتادند. من دوباره آن حس شکست و شرمساری به سراغم آمد. به او گفتم؛ هیف گرگ از آتش و روشنایی می ترسد وگرنه تلافی می کردم و بدین صورت با خنده حضار دور شدم. چند ماه گذشت و روزی جوانی با نامه ای در دست را در اتاق انتظار شرکت دیدم. به منشی گفتم او کیست؟ گفت نامه ای دارد که می گوید فقط باید به شما بدهد. پسرک به داخل اتاقم راهنمایی شد و نامه را به دستم داد. نامه را باز کردم و خواندم؛ سلام آقای گرگ گیاهخوار! من از مسئولین مراسم خیریه آدرس شرکت شما را گرفتم. این آقایی که نامه را در دست دارد، توله سگی است که از نظر اخلاق از جنس امثال من است و با گرگ ها هم کنار می آید. آن نیات خیری که برای من داشتی به ایشان برسان تا سبب پویایی و گشایش در زندگی ایشان شود. با تشکر، نوازنده خوش شانس مترو!

از شهریه تا شهرت

از شهریه‌ تا شهرت
دوستی می گفت در شهر فرنگ با یک هموطن موفق آشنا شدم. از او پرسیدم چه شد به این شهرت و جایگاه در این سرزمین غریب و مهیای فرصت ها رسیدی؟. آن وطن دار خاطره ای از زندگیش را برای من بازگو کرد که تجربه ای کوچک با افق های بزرگ برای او بود. او گفت؛
در سال‌های دور، زمانی که دانش آموز دبیرستانی در شهر اصفهان بودم، یک آموزشگاه زبان در حوالی خانه و مدرسه ما به تازگی باز شده بود. تبلیغاتش و شهرتش همه‌جا بود، از دیوار نانوایی تا پشت قبض آب و بر روی دیوارهای منتهی به دبیرستان ما. روزی که با یکی از رفقای دوره دبیرستان قدم می زدیم، او گفت؛ برای رفتن به فرنگ و آدم درست حسابی و با کلاس شدن باید انگلیسی یاد گرفت. در آن بحبوحه یک اشتیاق و حس خواستن اصیل در من ایجاد شد و بند بند بدن من برای آن میل به ارتعاش افتاد. بسیاری از همکلاسی های متمکن و صاحب خانواده های فرهیخته در آن کلاس ها ثبت نام کردند.
اما خانواده من توان این هزینه اضافی را نداشت و از پس آن هم بر نمی آمد. ولی من با همان شورِ بی‌پولِی در آن نوجوانی و اندک امید، به آن آموزشگاه رفتم تا بپرسم شهریه‌اش چقدر است. مبلغی که آنها گفتند؛ رقمش اندازه‌ی نیمی از حقوق ماهیانه پدر به همراه گلدان شمعدانیِ روی طاقچه خانمان بود. در آن تشویش، امیدم مغلوب عقلم شد، ولی عقل به‌لطف یک جمله عقب نشست. مسئول ثبت‌نام که چهره درهم و غمگین مرا دید و مطلب را دانست، گفت:
اگه نمره‌ت آخر ترم زبانت از ۹۰ به بالا باشد، شهریه را برمی‌گردانیم.
آن لحظه حس کردم دنیا هم زبان انگلیسی بلد است و جهان جواب خواست قلبی را می دهد، چون به من گفت: Deal! . بدین صورت به گفته دوست فیلسوفم، استماع دعوت برای رقابت و برتری یافتن را دریافت نمودم و ندای سور اسرافیل جهد در گوش هایم طنین انداز شد.
شهریه را با هزار وعده و وعید و و قول و قسم به بازگرداندن در آخر ترم، از قلک خواهرم، پول تو جیبی ام، کمک اندک پدر و فروش دوچرخه قراضه پدربزرگ جور کردیم. آن ساعاتی که به کلاس می رفتم بهترین لحظات دوران تحصیلم بود و ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه را به خاطر می سپردم. چون سر تا پا گوش شده بودم و چشم و ذهنم سرشار از ادراک و فهم بود، حافظم به طور خارق العاده ای ثبت و ضبط می کرد. شب‌ها صدای برگ زدن کتاب‌هایم تا دیروقت بلند بود و چراغ پستوی زیر پله ای قبل از ۲ شب خاموش نمی شد. چنان پیشرفتی در زبان و سایر درس هایم کردم که خانواده و استاد زبان شیفته من شده بود و در کلاس نیز سرآمد بودم. گاهی حس می کردم بعضی شب‌ها حتی مورچه‌ها و پشه ها هم به تمرین‌های گرامر من گوش می‌دهند. مطمئن بودم گربه حیاتمان از بس من کلمات را تکرار ث تلفظ کرده ام، چند کلمه ای انگلیسی می فهمد. گاهی هم به این توهم می افتادم که در و دیوار و درختان نیز کلماتی را زمزمه می کنند. گاهی به قدری مطالعه می کردم که در فکرم می آمد، لحظه ای دیگر از دماغم خون خواهد آمد. بلاخره ترم تمام شد؛ کارنامه ها آمد. نمره امتحان من مثل ستاره ای درخشان در آن کلاس بود: ۹۷ از ۱۰۰. استاد گفت تا به حال سابقه نداشته و آموزشگاه پول را پس داد و جایزه ای هم به من از جانب آنها به من اعطا گردید. نزد پدر و خواهر رفتم که پول را پس بدهم، اما آن دو کمک مختصر دیگری کردند و گفتند روی پول قبلی بگذار و برای سطح دو ثبت نام کن. بدین صورت تا هفت سطح با برگشت پول در آخر ترم ها، زبان خواندم و مهارت زبان در خاطرم حک شد. در دو سطح پایانی رئیس آموزشگاه از دریافت پول امتناع می کرد و می گفت؛ پولی که باید پس دهیم ارزش گرفتن ندارد. این رویداد سبب شد نسبت به کسب علم و دانش حریص و علاقه مند شوم و کامم از موفقیت شیرین شود. از آن پس احساس می کردم دو مرغ امین بر دو دوش من نشسته اند و یاریم می کنند. در پایان دوره ها، پس از برگرداندن آن پول به خانواده، با ممارست و همت بسیار در کنکور حائز رتبه برتر شده و در دانشگاه پلی تکنیک مهندسی خواندم. در دوره دانشجویی با تدریس زبان و دروس کنکور در سالهای ابتدایی و انجام پروژه های تجاری با کمک اساتید در میانه و انتها دوره تحصیل، قدری اندوخته مالی مهیا کردم. بدین صورت طواف تحصیلی ما کامل شد و سپس مهاجرت کردم. در انجا در چند سال اول توانستم صحت ایده ها و توانایی های مهندسی خود را با کار زیاد به اثبات برسانم و سپس شرکت مهندسی به اسم خود به ثبت رساندم که سود هنگفتی را برای من به ارمغان آورد.قائده زندگی که در آنجا آموختم این بود که؛ علم را بگیر، عمل کن، بازگردان، و چرخه را کامل کن. حدود یک دهه قبل برای خواهرم به پاس اعتماد و حمایتش خانه ای در اصفهان در چهارباغ خریدم. به خواهرم گفتم آن شهریه برگشته، برای من در زندگی آئین امکان برای انجام هر کاری شد. برای پدر و مادرم نیز سرمایه هنگفتی فراهم نمودم و با آن ماه به ماه آنها را به سفرهای زیارتی و سیاحتی می فرستم. در جنب دبیرستان نیز مجتمع آموزشکده علوم و زبان تاسیس و وقف کردم تا به طور تقریبا رایگان به جوانان آموزش دهند. روزی تلاش کردم رئیس آن آموزشکده زبان را پیدا کنم. ولی وقتی او را در خانه سالمندان مشاهده نمودم، الزایمر داشت و مرا نشناخت. بسیار از این واقعه متحیر شدم و به خود گفتم؛ الزایمر و فراموشی نشانه گذر عمر گرانی برای من و ایشان است. مقرری برای او گذاشتم که دوا و درمان و نگهداریش رایگان باشد. "با این شرط اگر روزی آن پیرمرد زوال یافته بهبود یافت، آن هزینه را به من بازگرداند". آن آقا در این هنگام او به سکوت و تفکر درونی عمیقی رفت. شهریه را باید نه از جیب که از جان پرداخت تا شهرت، نه از ثروت که از ایمان به خود برخیزد. در آخر گفت؛ ما من به آنچه می خواستیم رسیدم و حال در سه ماه آیند به همان جایی که آمده ام باز خواهم گشت تا راهرویی برای دیگران برای رسیدن به آرزوهایشان در سرزمین مادری مهیا کنم. بدین طریق صادرات خواستن را مبدل به واردات دانایی و تحکیم آن کنم.

لاکپشت و زنبور

لاک‌پشت و زنبور
دوستی ماهی گیر در حلقه دورهمی و جشن سالگرد ازدواجش، داستان عشق پر سوز و گداز خود و خانومش را بازگو نمود. گرچه خانومش مرتب با ایما و اشاره و گاز گرفتن دست خود و همچنین زدن به پا، از او می خواست آن را تعریف نکند. اما او شروع کرد؛ آقایی از همکلاسی ها که معروف به عقاب کلاس بود روز از آتش درون و احساسات خود به خانومی از همکلاسی های ما گفت. ما با حس فرزانگی آمیخته به کمی حسادت بدو گفتیم؛ عشق تو به ایشان مثل عشق زنبور به لاکپشت است که احساساتی ناهم زیست و با دو ریتم اخلاقی کاملا ناهماهنگ است.
با خنده ادامه دادم؛ تو زنبوری هستی که حین گردش او را در گل و لای ساحل دانشکده دیده ای و می خواهی تا عمق دریا ها با او شنا کنی!. در صورتی که تو موجودی پروازی، وزوز کن و برون گرا هستی ولی او بسیار آرام، درون گرا و شناگر است!. کمی دلگیر شد و گفت؛ اگر من زنبورم، پس تو هم ملخی بیش نیستی، چون به کسی حمله ور شوی چیزی از شخصیت برایش باقی نمی گذاری. من ادامه دادم؛ به هر حال عمر عشق تو شتابزده است و به مثال عمر یک زنبور کارگر پرحجم در عاطفه و کم اعتبار است و یک ماه بیشتر دوام نمی آورد. ولی او کسی را می خواهد که مدت ها صبور باشد، به پایش بیاستد و همیاریش کند. تو چون زنبور کارگر هفته اول چو خدمتکار و غلام اویی، هفته دوم پرستارش و هفته سوم به دنبال ازدواجی و ساخت خانواده و خانه ای و هفته چهارم شهد گل فراموشی را در بیرون از آن کندویی که ساختی می یابی. هفته پنجم عشق زنبوری شما چو عمر زنبور می میرد یا به دنبال گل دیگری می روی. او گفت؛ آدم با سنباده مشورت کنه ولی با ملخ نه!. دوست دیگری نیز که با او بود صحبت عقاب آقا را تایید کرد. ما نیز گفتیم؛ شما هم خرمگس معرکه ای که در پی شیرینی مجانی هستی. در نهایت گفتم؛
عشق تو کوتاه و فانی است، لیکن تمام این وقایع برای لاکپشت اندازه زمان کوتاهی است و او در این مدت محدود نمی تواند با تو جور نمی شود. لاک‌پشتی که من میشناسم هر گام اعتماد و اطمینانش یک فصل طول می‌کشد، اما تو هر پروازت یک لحظه.‌ زمان گذشت و پس از دوماه آن دوست ما رفت عسلش را ساخت و عشقش پیر شد، قبل از اینکه لاک‌پشت حتی از زیر سایهٔ همان درخت ساحل آشنایی هم بیرون بیاید. روزی آن خانوم به نزد ما آمد و با کنایه گفت؛ از آقای زنبور یا عقاب سابق چه خبر؟!. من با تعجب گفتم؛ خبری ندارم. او گفت؛ من از شما دلگیرم، چرا من را در آن ارتباط کوتاه آشنایی با آقای فلان، به لاکپشت مثال زدی! لبخندی زد و گفت؛ تو خودت آخوندکی بیش نیستی که ادای عقل کل ها را در می آوری!. کوله پشتی عزیز من نیز لاک، لاکپشت نیست. من گفتم؛ چه کار بدی کرد مشورت خصوصی با من را برای شما بازگو کرد. من آن هنگام خام بودم ولی به نظرم نوع ارتباط شما با ایشان به مثال؛ ماهی، پری دریایی یا حتی عروس دریایی با مرغ ماهی خوار است. او شکارچی شما بود و در فکر قورت دادنتان!. من با آن مثال او را از سرتان باز کردم تا مثل کوسه ای خودم غذای کافی به دست بیاورم. هر دو مدتی خندیدیم و امروز با ذکر آن خاطره سالگرد ازدواجمان را جشن می گیریم.

اسفنج روان

اسفنج روان
دوستی می گفت؛ مدتی در احوالات ناخوشی و سردرگمی فکری بودم و افکار منفی و رخدادهای سخت پیاپی به خاطرم می آمد. نزد مرد نیکو سیرت و سبک دل رفتم و او مرا به نسخه ای شفا بخش برای آن امراض بشارت داد. راز آن نسخه ضد اضطراب برای دنیای مدرن چنین بود که؛ از انگشتان و دست هایت می بایست بیش از مغزت کار بکشی! وقتی ذهنت شلوغ است برای آسایش افکارت با انگشتانت به واسطه خمیر، گل، چوب و حتی یک خودکار و کاغذ بازی کن. با این گفته ایشان، روزی در برگشت به خانه در پاساژی در حین خرید خمیر بازی، چشمم به بسته بزرگی از گل رس افتاد. وسوسه شدم و آن را نیز خریدم. به خانه که رسیدم با اهل خانه مشغول تمدد اعصاب با خمیر بازی شدیم. بدین صورت کمی ذهن ما تسلی یافته و روحیه مان باز شد. کمی که گذشت به نظرم آمد با گل رس نیز کار کنیم. دو سه دوست نزدیک را دعوت کردم بیایند مشترکا به گل بازی بپردازیم. آن ها در بدوا دعوت با خنده و شوخی ابراز کردند؛ همه دوستشان را برای عیش و عشرت به باغ، ورزش و تراپی دعوت می کنند اما تو ما را به گل بازی! آن هم مشابه هم نشینی های قبیله های بدوی بشر حول آتش، چوب، خاک و گل!. یکی گفت من به خانواده خواهم گفت به جایی می روم که کودکی و ذوق کنم. آن دیگری نیز برای حفظ آبرو در خانه گفته بود به کارگاه سفالگری می رود و سومی به مزاح بیان نموده به کلاس شاگرد استاد بنان (بنان به معنی انگشتان) می روم. با این اوصاف و پرچونگی ها اما هر سه نفرشان مشتاقانه برای این تجربه جدید آمدند. کمی آب اورده و گل را نرمتر کردیم و سینی بزرگی نیز مهیا شده و ما گرد آن، گعده وار نشستیم. هر کس قرار شد به ذهنیت خود چیزی بسازد. همه اولین انتخابشان آدمک سفانی بود و سپس آن چیزی که در پی آن بودند خانه، ماشین، معشوق، درخت، سگ و گربه و سایر جانوران. به مجسمه های کج و معوج و تا اندازی بی ریخت یکدیگر ساعت ها می خندیدیم. برخی از ادمک را به یکدیگر و به افرادی که می شناختیم با بدجنسی نسبت داده و تمثیل می کردیم. در آخر انگشتانمان خسته شده بود و افکار طنز جان گرفته و در اوج خود بود. گویی گل و خمیر انرژی های منفی ما را به کلی جذب کرده و شیطان درون و افکار سیاهمان به ادمک های گلی بیچاره منتقل شده بود!.این جذب روغن های سوخته و زباله های ذهنی گل رس را نوعی "اسفنج روان" برای ما مبدل کرده بود. آنقدر به یگدیگر طعنه زده و با شوخی زندگیمان را ورق زده بودیم انداخته که در آن لحظات فراغ خاطری برایمان پدید آمد که تنها آسودگی دوران نظیر آن کودکی می مانست. در پایان به این نتیجه رسیدیم عمری در ذهن ما عیش و عشرت های دودی، نوشیدنی و حتی ورزشی جا افتاده بوده اما دنیا زیبایی های دیگری نیز دارد. گهگاهی زیستن با دست و نه با ذهن، انبساط خاطر و مکث شیرینی را سبب می شود که وارونه جهان مدرن عمل می کند و به فکر و مغز امکان بازساخت و بازیابی توان ادامه را می دهد. " هو أحصن الخالقین".

سرکه سیب ۲

سرکه سیب ۲
کسی گفت؛ حس و حالی چون "سرکه سیب" دارم!. پرسیدم؛ این تعبیر به چه معناست؟ گفت؛ سرکه سیب از تخمیر و دگردیسی میوه سیب حاصل می شود و این یکی از باوقارترین و زیبنده ترین دگرگونی هاست. خاطرات کهنه و رنج ها را باید با تخمیر استحاله نمود و با این پالایش، انرژی و زلالیت روح را رونقی تازه داد. در نهایت خواهی دانست، گشایش درهای فرزانگی و تعادل ره آورد این تکاپو خواهد بود.

سرکه سیب

سرکه سیب
بیش از یک ماه بود که موضوعی مرا بسیار نگران و ناراحت نموده بود. گرچه بسیار موفق در پروژه هایم بودم و زبانزد خاص و عام شمرده می شدم و از سوی دیگر دلسوزانه پیگیر موضاعات بودم، اما کم لطفی، برخورد ناشایست و ستمی سترگ بر من روا شده بود. بارها خدا و اولیا او را در این رابطه مورد پرسش قرار می دادم و حائل و پرده ای از دلخوری و یاس در نهاد من به وجود آمد. هر چه در تسلی خود و تغییر فضای روحی و ذهنی می کوشیدم افاقه نمی کرد. دیگران، زمین و زمان نیز هر چه کردند آن مشکل اداری و ان کج نظری در حق من حل نشد. برخی اوقات به خودم بشارت سادگی و سهل شدن امور پس از سختی را می دادم و گاهی دیگران امید گردش روزگار و راحتی و فراغ خاطر را گوشتزد می کردند. اما سرشته امور از امروز آغاز شد، آنگاه که پرتوئی از سطح اشراق و قدسی را درک کردم.
امروز صبح در مسیر رسیدن به محل کارم با دوستم از خیابان ها و کوچه های می گذشتم. در نیمه دوم راه همانطور که در حال بحث با دوست خود در مورد ضعف و ناتوانی از رخداد حادث شده بر خود بودم، به جهت رد شدن ماشین به پیاده رو رفتم. در این حین یک بطری سفید نیمه پر را در کنار درختی مشاهده نمودم که رو آن نوشته بود "سرکه سیب". کمی برایم دیدن آن عجیب می نمود و حس کردم با دیدنش پیامی از غیب در دل من نشست. آن لحضه شهود بود نه تصادف، و اشارت مؤید به نظرم آمد. یعنی نشانه ای از عالم تآئیدات که به زبان عادی نمی آید و اشارتی خاموش است. همین سادگی کنار درخت قدرت تاویل را صد چندان می کرد چون حقیقت معمولا سبک و بی ادعا است. دوستم علت ایستادن و خیره شدن به آن درخت را پرسید. موضوع را برای او شرح دادم و پرسید شیشه ای بود یا پلاستیکی، گفتم بطری پلاستیکی بود و او هم تعجب کرد و گفت پس الکل سفید نبوده! . اما امروز گره از چهار مشکل من گشوده شد و به قطع فردا نیز با توجه به حوداث امروز سه مورد دیگر حل خواهد شد. به طور جالبی هفت پله رهایی که در ۶ ماه مهیا نشده بود در دث روز پدیدار شد.
به هر حال امشب در مورد آن مشاهده فکر کردم. سیب، در نمادشناسی ایرانی و عرفانی، نشانه‌ی دانش، عشق، و آزمون الهی است (سیبِ بهشت، یا میوه‌ی معرفت). تخمیر آن و تبدیلش به سرکه، یعنی درک کمال از طریق تجربه‌ی درد؛ به عبارت دیگر، من در مرحله‌ای از رشد روحی هستی که دانای درونک، از سرِ عشق، به سرِ تدبیر رسیده است. به نوعی نشانه شفا و تسکین و گشایش در امور جسمی و روحی من است. مزه ی ترش آن هشدار از افراط و احساسات شدید است. چون سرکه سیب از تخمیر سیب حاصل می شود، نماد دگرگونی زیباست، از شیرینی خام تا ترشی پخته؛ یعنی گذر از دوران ساده به مرحله فرزانگی و تعادل. شاید ذهن من در حال تصفیه احساسات تلخ گذشته است؛ می خواهد خاطرات کهنه را تخمیر کند تا انرژی تازه ای بسازد. سرکه در این تعبیر نشانه آغاز ترمیم است نه رنج. رنگ سفید سرکه سیب نشانه خالص شدگی ث بی رنگی از ناخالصی ها و نیمه پر بودن آن حد فاصل میان پربودن و خالی بودن، میان یقین و تردید است. بدین سان آذر در دل من روشن شد ث طلوع انواری در افق نفس ما شد.

تنهایی ها

تنهایی ها
به واقع، آنچه پیوسته و مسلسل وار در تعقیب انسان است سایه تنهایی های اوست. هیچگاه از این سایه جوهری و درونی صلایه و جدایی متصور نمی توان بود. این همزاد تاریک، ساعاتی از روز که خورشید روزمرگی در کویر روابط اجتماعی سوزان است با انسان همراه است. چون تاریکی شب بر زمین سایه می افکند در آن یکپارچه می شود. تنهایی گلایه از نبودن دیگران و اهل انس نیست، بلکه استیلای این همزاد دائمی در سخت ترین لحظات بر حس های انتزائی و حساب کشی های درونی است. اما این تنهایی بسیط و به غایت نیست و فرشتگانی با سرشت متفاوت سفید و سیاه، بر احوالات ما گماشته شده اند. انسان اگرچه با این گماردگان در جهان گذر عمر می کند، اما
روزی فرا می رسد که حتی تن و جسم او نیز تنهایش می گذارند و از حرکت و کیفیت زندگی باز می ایستند. آنگاه چو تیری در لگام کمان تن، به دنیای دیگر پرتاب خواهیم شد. من می دانم هیچ تیری تا به حال و برای همیشه در کمان تن نمانده وانگهی این فنا و شناوری در هوا نیز نوعی گشایش هدف است. زندگی سکوی افتخار و رسیدن حتمی به هدف ها نیست، بلکه غالب قضاوت ها، بر سر نیت و جهت راهور است و نه صرفا نتیجه راه. بدین سان؛ تنها یک سوال از تو خواهند پرسید؛ تو در زندگی چه چیزهایی را نشانه رفته بودی؟

سیبیل مدادیه

سیبیل مدادیه

دوست لاتی مسلکی می گفت؛ با آقایی با سیبیل لاتی در حال مصاحبت بودیم که آقایی دیگر از دوستان ایشان با موتور سیکلت و خالکوبی های آخرالزمانی ایستاد و گفت؛ اسمال شاخ سیبیلات زخمی مون کرده، دلمون خاش خاشی شده بی مروت. اون گفت؛ نوکرتم، سیبیل مدادی تو به ما مشق رفاقت می ده. شاخ سیبیل ما هم شاخ نبات، برای رفقاست!. بعدش منو نشون داد گفت؛ این داداشمونم دست کم نگیر درسته بی سیبیل مونده، ولی سیبل کسی نشده تا حالا و تیر نخوردست. اون گفت؛ تا دوتا چک و تیزی جنگی تو دعوا نخوره، چپش پر نمی شه. به من نگاهی کرد و باز گفت؛ بهش میاد حداکثر شجاعتش این بوده که برای گنشجک های سرماخورده زیر بارون کاپشن در اورده یا گربه رو از زیر موتور نجات داده باشه. با انعقاد این کلام، هر دوشون زدن زیر خنده. ما که بهمون بر خورده بود، گفتیم؛ این سیبیلات قرضیه یا کرایه ای؟! از آرایشگاه زنونه نگرفتی که با چسب بچسپونی بالا لبت!؟ با یه اخم نگاهی کتک کاریمون کردو و از موتور پیاده شده و گفت؛ بذله گویی بسه سوسک کوچولو! اسمال گفت؛ مشتی ولش کن این خلاف کار واقعی ندیده، کوبیده بی سیخه و ته زغالا افتاده!.
سیبیل مدادیه ادامه حرف رو داد و گفت؛ آدم اگه سیبیل نداره ادعا هم نداشته باشه، تا ته تهش از تو لبخندش حداقل یه مردی در بیاد. من گفتم؛ ما ابروهامون جای سیبیلمون کار میکنه و دوگانه سوزه. اون دست کرد تو جیبش و یه بسته سیگار در اورد و گفت؛ رفیق فابریک سیبیل، سیگاره. آدم درست حسابی و بی ادعا سیگارش رو می سوزونه، نه سیبیل و رفیقاشو! بر و ابرهاتو بردار و نازک کن تا مثل من شی! و زد زیر خنده.
در این حین یک آقای دیگه ای هم با سیبیل نعل اسبی اومد تو جمع. من به اسمال گفتم؛ سیبیل به حق، سیبیلوها رو جذب می کنه ها!. سیبیل مدادیه بعد از احوالپرسی با سیبیل نعل اسبیه، گفت؛ عادل سنگی، به سیبیلات واکس سیبیل میزنی یا همینطوری براقه!. عادل گفت؛ نه، صبح ها کل پاچه میزنم و روغنش میگیره به سیبیلا ایجوری میشه. سیبیل مدادیه حین کشیدن سیگارش و تعارف به اسمال گفت؛ جای شکرش باغیه روغن افغانی نزدی بهشون!. اسمال رو به من گفت؛ ببین ممد آقا، ما از زاویه سیبیل میفهمیم کی تو گوده، کی زاپاسه و یا حتی تعویضیه! . بهش گفتم؛ ما نسل بی سیبیلیم ولی خوشحالم در جمع کلکسیون سیبیل ها هستم. در آن لحضه من که در آن جمع چهار فصل سیبیل رو دیده بودم، حس کردم وقت رفتنه و اینا مارو اینجوری نیم سوز می کنن. با همه دست دادم و از اون جمع خداحافظی کردم. در هنگام دور شدن در آن پائیز، نسیم گردبادی وزید و برگی را به طور تصادفی پشت لب بالای ما نشاند. لبخندی زدم و گفتم؛ چه مردی شدم! سیبیلم سبز شد ولی یه ذره دیر... انگار دنیا همیشه یه نخ سیگار عقب تر از حال ماست.

کله مورچه ای

کله مورچه ای
یکی از رفقای خالی بند اما موفق در عرصه عطر ادکلن می گفت؛ برای پیشبرد کاری به شرکت خصوصی برای عقد قرارداد رفته بودیم. در هنگام ورود تا رسیدن به اتاق جناب رئیس، از رو بروی اتاق های آن شرکت پر از کارمند گذشتیم. در این هنگام بوی قوی وانیل شکلات و کیک شکلاتی به مشمام ما رسید. این رایحه ناگهانی و غیرمنتظره به مشام بلکه به جانم نشست و تداعی گر نوعی آرامش و حس قاشق زدن در ظرف وانیل شکلات نوتلا و حتی سرکشیدن شیر شکلات بود. احسای می کردم در یک کافه کوچک قدم میزنم تا یک شرکت اداری. لحضه ای شک کردم که در ساعت صبح بوی کافه و شکلات از کجاست و سرکی به اتاق ها کشیدم. دو سه خانوم محجبه و آقایی مشغول به کار بودند و در دو سه اتاق کناری هم بدین صورت! آنجا نه چایخانه ای بود و نه کسی که در حال خوردن و نوشیدن دیده می شد. آن فضا مرا فریب ذهنی می داد و بوی رسمیت، فلز و کاغذ به حال و هوای کافی شاپ بدل شده بود. بدبن سان مغز فریب خورده ما، نمی دانست در حال خوردن است یا بوئیدن یا دیدن نوتلا!. در این تنگنای درهم بویایی و چشایی، آقایی از اتاق بیرون آمده و از کنار من رد شد! ناگهان آن بو سر به فلک کشید و متوجه شدم این بوی عطر و ادکلن ایشان است.
عطر ها و ادکلن های با بوهای خوراکی ها به راستی اغواگر حس های انسان بوده و تجربیات غریزی حواس را به هم می ریزند. مدتی در حالت گیجی حواس چشای و بویایی ما شکاف خورد و آن آقای با عبور کوتاه خود در آن فضای کاری به مانند یک باریستا، ردی از یک کافه خیالی را روی هوا می کشید!. یکی از همکاران ایشان که متوجه توقف، نگاهها و پرسه زدن ما به اطراف شد گفت؛ آقا تعجب نکنید ما صبح تا غروب حس تو کافه بودن رو اینجا داریم و این بوی گرم و شیرین به سبب عطری است که همه کارکنان اینجا به لباس خود می زنند. این مورد یکی از مرام نامه های شرکت ماست. این تجربه جالب و جدیدی برای من بود. رئیس شرکت به پیشواز من آمد و با هم به اتاق ایشان رفتیم. گفت می دانم چه سوالی می خواهی بپرسی، ولی پیش از پرسیدن، این چای کله مورچه ای را بخور تا بعد برایت تعریف کنم.شیرینیِ چای دقیقاً هم‌جنس همان رایحه بود؛ گرم، وانیلی، آرام‌بخش، اما کمی سنگین!!!. با خود اندیشیدم رایحه هم گاهی مثل سیاست است؛ چیزی که همه را آرام نگه می‌دارد، بی‌آنکه کسی بداند چرا. در این میان تمرکز و تمام نقشه ها و چیدمان مذاکرات من برای فریب و به توافق رسیدن در یک قرار داد پرمنفعت با آن شرکت را به هم ریخت. در نهایت این موضوع به قرارداد ۷۰ به ۳۰ به نفع ایشان ختم شد. من به سبب این قرارداد، تا مدت ها از آن رایحه بیزاری می جستم، اما پس از مدتی به خود گفتم؛ نکند آن سبک سری ناگهانی در بستن قرارداد به سبب چای کله مورچه ای بوده باشد؟! شاید آنها پس از سردرگم کردن حس بویایی و چشایی با رایحه عطر ادکلن، با آن چای کله مورچه ای سمی سبب ضربه فنی و روانگردانی من شده باشند. آیا همه یک سناریو بوده و من در دام افتادم؟!. القصه، من پس از مدتی تصمیم گرفتم یکی حوزه های کار تجاری خود را بر روی عطرهای با رایحه های عجیب و تفننی و همچنین عود ها قرار دهم. کشش به سمت این تجارت بدین سبب بود که تجربه و آگاهی ثروت آفرین است و ذهن من در گذشته درک تعلیق و ابهام ادراکی میان خوراک، خیال، و حس فریبگیر را پیدا کرده بود.

سبک بالانه

سبک بالانه
سنگینی زندگی هیچگاه بیش از قوت و توان تو نیست و هر گاه احساس کردی به بیشترین حد سختی رسیده ای تازه به مرز تحمل خود نزدیگ شده ای، نه بیش از آن. ملامتِ روزگار را به دل مگیر، که این شور و مستی راهِ رستگاریِ دلِ عاشق است. اگر چه سختی و فراق زیاد است، در پایانِ این عشق یا آرزو، گشایشی روشن و سبک‌بالانه خواهد آمد. اگر درگیر مسئله‌ای هستی؛ خواه مالی، خواه روحی، خواه تصمیم‌گیری رازِ رهایی در “تقوا و اعتماد” است نه سرعت و شتاب. پس از این کاراز دشوار چیزی از راهی غیرمنتظره برایت خواهد رسید: دلگرمی، کمک، رزق یا روشن‌بینی. انگار جهان می‌خواهد بگوید: نگران برنامه‌ها نباش، فقط نیت و پاکی‌ات را نگه دار. خدا برای هر کاری اندازه و تقدیری نهاده است.

آش پشت پا و خواستگار

آش پشت پا و خواستگار

برخی انسان ها تنها با همزدن یک دیگ آش رشته در تلاش هستند گردش روز گار را به سمت خیر و هر از گاهی خواست های خود بچرخانند. اما دست حکیمی در کار است و از این بابت دل ما گرم است به عدالت و کرمش.
دوستی می گفت؛ ما عمه ای داریم بسیار سمی و بدخواه که هم از زخم زبان های او باید گریخت و هم از رفتار و همنشینی اش. بارها پدر ما را علیه ما به ظن اعتیاد و مصرف دخانیات شورانده بود و چه کتک های بی دلیل و مفصلی که بدین واسطه نخوردیم. او غرغرنامه و سم نامه ای چو شاهنامه دارد که وقتی آن را باز می کند رستم و سهراب که هیچ، تمام خانواده را از دم تیغ می گذراند. من در آن ایام رخداد این خاطره دانشجوی دکترای عمومی بودم. عمه ام روزی پس از تماس با مادرم آش پشت پای پسرش که رهسپار سربازی بود را به خانه ما آورد. او می گفت؛ دیگ آشی پخته تا قدم پسرش سبک شود و بازگشتش امن و از آن سو خلا او نیز پر شود. اما مادر من عقیده دیگری داشت! او آن را یک ماجرای برنامه ریزی شده می دانست و عقیده داشت عمه ما با یک تیر می خواهد چند نشان را بزند!. من و مادرم با تشکر بسیار و مقداری احوالپرسی آن را تحویل گرفتیم و عمه پس از ساعتی حین رفتن گفت؛ سعید آن را آنطور که تو دوست داری پخته ام. پس از رجعت ایشان به خانه اش، من خواستم قاشقی از آن را در دهان بگذارم و مزه کنم که مادرم بر روی دستم زد و گفت؛ برو این را به گدای سر کوچه (خلیل آقا) بده!. من کمی با او بحث و جدل کردم و در نهایت او گفت؛ از حالا باهات اتمام حجت کنم، اگر آش را خوردی و کج و معوج یا لنگ و لوک شدی من دنبال دوا درمانت نمی روم. اگر هم سگ و غلام درگاه عمه ات شدی و عاشق اون دختر آتیش پاره اش، من نمی رم خواستگاری!. نیت این آش مسمومه، بیمه عمر هم که نداری و اگر به رحمت خدا رفتی میمونی رو زمین!. عمه ات این آش رو حتما داده دعانویس روش دعای شیطانی و فرمول شور بختی خونده، و نحسه!. شاید هم این آش جی پی اس موقعیت داشته باشه و جای ما رو به عمه ات هر جا باشیم بگه. من گفتم؛ مامان نفوس بد نزن، یه آش و این همه داستان بافی و الم شنگه بازی. مادرم گفت؛ ببین بچه، آش پشت پا رو خواستی بخوری فقط آش پشت پای زائر حرم رو بخور که شیطان ازش به دوره و هر سحری هم براش باطله. من از این اتفاق به خنده افتاده بودم و در نهایت با دلخوری آش را به نزد خلیل گدا بره و او نیز با بشکن زدن آن را از دستم ربود. در ذهنم گفتم؛
این گدایان سر کوچه ها و معابر، بندگان خدا بی آنکه بدانند چه خوراک های گوارا و پر آشوبی نصیبشان می شود. شاید برای همین است زمینگیر و سیه روز می مانند. چند سالی گذشت و این آش پشت پا یا اتفاق دیگری که از آن بی اطلاع هستیم، سبب تلنگری به خلیل گدا شد و او را ما هر روز سر حال تر دیدیم. حال دیگر سر کوچه نبود و در مغازه ای بزرگ سرکار می رفت و خانه خانوادگی اش در آن محل را نیز سر و سامان داده بود. جالب اینکه این گدا روز به روز در زندگی نیک بخت تر می شد و صاحب خانه و ماشین شد، ولی آن پسر عمه که از سربازی آمد تنها همان روال زندگی عادی گذشته و شاگردی پدرس را پیش گرفت. من به مادرم گفتم؛ از روزی که ما آن آش پشت پا را به خلیل گدا به عنوان نذری داده ایم او ترقی کرده است. به نظرم نیت های شر و خطرناک عمه از آن آش پشت پا، چون در قالب نذری و خیر به گدا بخشیده شد، شکل خیر را گرفت و برای خلیل خوش یومنی آورد. با حس فلسفی ادامه دادم؛ طلسمی که می خواست شر پخش کند ولی بدین صورت سبب برگشت جوانی تیره روز به زندگی شد. مادرم گفت؛ اره عمه ات می خواست ما رو زیر قاشق خودش نمک گیر کنه، ولی جا خالی دادیم خلیل آقا رو نمک گیر کرد!. خلیل آقا نفرین و شر رو با معده فقر هضم کرد و براش آب و نان شد. مادر با لبخندی مرموز و برق چشم ادامه داد؛ یک چیز به تو می گویم ولی نباید به پدرت بگوئی، چون دهن لق است و به عمه و مادر بزرگت می گوید. من با تکان دادن سر، به او اطمینان خاطر دادم. او گفت؛ شنیدی خلیل رفته خواستگاری دختر عمه ات!. آنها هم در جواب مثبت دادن مردد هستند، نمی دانند او گدای سر کوچه ما بوده!. می گن تو مغازه سوپرمارکت با هم آشنا شدند و بعدش تو کلاس زبان همدیگرو باز دیدند. عمه ات می گفت؛ چه عاشقانه همدیگر را دوست دارند!. من ابتدا بهت زده شده و سپس از شدت خنده، آن شب زیر سرم درمانگاه رفتم و از اینکه خلیل پیش مرگ ما شده بود، خدا را شکر بودم. چند وقت بعد عمه را دیدم و به او گفتم؛ عمه جان از اون آش های پشت پا نداری دیگه، براش یه عالمه مشتری سراغ دارم. انقدر قویه که اگر زندانی ها هم طعمش رو بچشن، همگی سربه زیر و عاقبت به خیر میشن. خنده ای به پهنای صورت کرد و گفت؛ اره همه میگن! ببین، احوال دختر همه ات رو نمی پرسیدی حالا غریبه اومده خاطر خواهش شده؟!

پرش کوتاه

پرش کوتاه
روزی گوسفندی به نزد اسبی چالاک آمد و از پرسید؛ اگر بخواهم از روی نرده و حصار مزرعه بپرم و عبور موفقی داشته باشم، چه کنم؟ اسب گفت؛ من معمولا با دورخیر و یک پرش کوتاه از آن گذر می کنم. گوسفند به سمت نرده رفت و پس از دورخیز یک پرش کوتاه کرد. اما با سر به نرده خورده و صدای سهمگینی در کل مزرعه پیچید. حیوانات به خنده افتاده و او را به سخره گرفتند. گوسفند مدتی گیج شده و افتاده بر زمین با سردرد، نعره های دلخراشی می زد. سپس با خشم و عصبانیت به نزد اسب باز آمد و گفت؛ تو گفتی با یک پرش کوتاه رد می شوم. اسب با تلاش برای پنهان کردن خنده، گفت؛ ای مفلس العقل، پرش کوتاه من با پرش کوتاه تو فرق دارد! از آن سو توانایی و ورزیدگی ام هم در پرش از تو بسیار بیشتر است. بز پیر مزرعه که شاهد ماجرا بود به بزغاله هایش با تبسمی گفت؟ یک پاسخ درست یک اسب برای یک موضوع، ممکن است برای شما بزغاله ها پاسخ غلط و زیان آور باشد. هر خبر، قضاوت و فکری را می بایست با قد و توان خودتان بسنجید. راهنمایی حیوانات دیگر باید با بافت موقعیت آنها متناسب باشد. ممکن است تجربه موفق آنها،سبب شکست شما و شکار شدنتان توسط گرگ و پلنگ شود. همانطور که قد زانوی ما با زانوی اسب متفاوت است و استعداد و توان ما نیز با یکدیگر متفاوت است. اگر روزی راهنمای دیگران بودید می بایست پیش از آنکه راهی نشان دهید، بدانید ره‌رو کیست، چه در چنته دارد و گام مناسب برای او چیست!.

منتقدان راستگو؛ مرغ و خروس

منتقدان راستگو؛ مرغ و خروس
کباب اعلائی از یک رستوران مجلل خریداری نموده و در معیت آن نان سنگکی، ماست پرچرب و مخلفات سنگینی را نیز مهیا کردم. در ادامه در خانه یه برنج حسابی دم کرده و بساط سور و سات اعیانی براه انداختم. پس از اسقرار اهالی خانه و خانواده در سر سفره و توضیحات من در مورد نحوه تهیه غذا، کسی لب به برنج دستپخت ما نزد. از آن ۲۸۷ قاشقی که به سمت غذا و از آن طرف به دهان برگشت، حتی یکی هم به سمت برنج حرکت نکرد، الا قاشق آشپز!. من طور آن را دم کرده لودم که علاوه بر مزه برنج، مزه کوفته هم بدهد. به هر حال با برخورد آنها، چنان قصه و غمی بر حس هنرمندی ما مستولی شد که از خواب ظهر جمعه نیز افتادیم. همان جا تصمیم گرفتم که هیچ وقت دیگر، از املت پزی پا را فرا تر نگذارم. اما برای زهره چشم گرفتن و نشان دادن کیفیت کار خود، بخشی از برنج را جلوی مرغ و خروس های باغمان و ماهی های حوض ریختم. آنها بدون کوچکترین مکث و چاپلوسی و با ولع تمام، آن ها را به منقار و دهان گرفتند. گاهی از شدت شعف کمی بال زده و صدایی در می آوردند. نگاه این عزیزان اصیل و بی آلایش خالی از اغراض است و قضاوتشان نیمی از فطرت و نیمی از صداقت بی کلام است. آیا حیوانت گاهی غم خوار و مایه تسلی ما در بی اعتنایی های آدم ها نیستند؟

مدار

مدار
حکیمی در پس ذهن من زمزمه می کرد؛ کردار و احولات تو در اشتغال روزانه ات در چه مداری و قطب نمایی است؟ جواب هایی دادم. در انتها به من فرمود؛ اگر برای خود و‌ خانوادت است از بازو و خانواده جواب خواهی شنید. اگر برای اخلاق است تو دیر با زود در نزد مرد شرافتمند در نظر گرفته خواهی شد. اگر برای مردم باشد آنها تو را در جواب بالا خواهند برد ثخدا نیز از تو راضی است. تو به جاه و مقامات اجتماعی دست می یابی. اگر تنها برای خدا و معامله تو با او باشد و بدین سان رضایت او را نشانه گرفته باشی. همه این موارد به خط می شوند و در طول آن قرار می گیرند. از آن سو بسیار بیشتر از اخلاقیات و مردم پاداش خارج از عالم ماده نصیبت تو می شود. ترازوی حق و حقیقت سازگاری مشخص است.