خاطرات کودکی بر روی تردمیل!
خاطرات کودکی بر روی تردمیل!
دوستی از خاطرات کودکی می گفت؛؛؛ ده دوازده سالمون که بودمخونه رو، رو حساب بازی با کبریت آتیش زدیم! بابامون که از سر کار اومد، دعوای شدیدی با ما کرد و دستشو برد بالا که یه چک حسابی بزنه. ما هم این وسط یهویی دیدیم چند تا از بچه های فامیلم دارن نگاه میکنن، اگر از تب و تاب خودمون رو بندازیم باخت دادیم تا آخر عمر! برا همین گفتیم بزار تو اوج و با شرافت از میادین خداحافظی کنیم! آقا اول رفتیم تو فاز فیلم هندی و بعدش فیلم فارسی، گفتیم:
محکم بزن بابا! بزن تا مرد و مردونه، درس عبرت بچه های فامیل شم! بزن بذار بفهمن که پدری دلسوز بالا سرمه! بزن که بفهمن هنوز بی کس و کار نشدم!
ولی ظاهرا دودوتا ما چهارتا نشد و در نهایت ناباوری و مظلومیت، پدر ما اول از حرفای ما تعجب کرد، ولی به یکباره محکم زد تو گوشمون، که ما به دنبال اون سیلی پخش زمین شدیم!. با این وجود از ارزش های ما کم نشد و تا مدت ها ماجرای رشادت ما قبل از کتک خوردن، سوژه فامیل بود.