دلتنگی دارکوبی
دلتنگی دارکوبی
مهیار گفت؛ محمد امروز به یاد آن یار سفر کرده ایام جوانی افتادم. خاطراتش مثل دارکوب به ذهنم ضربه میزد و احساس کردم یک حفره بزرگ دلتنگی در دلم پدیدار شده! به او فرمودم؛ حاجی اینها همه از عوارض کبر سنه و تنبلی و همچنین مال اندوزی! او گفت؛ چه ربطی به این موضوعات دارد؟! گفتم؛ زیرا اگر یه فیلتر شکنی مجرب برای ذهنت تدارک می دیدی، بدین صورت سیستم عصبی مرکزیت به هم نمی ریخت! مهیار گفت برخی آدما همیشه از یک راهی به ذهن تو می آیند که ناشناخته است و هیچ سدی در برابر آنها نمی توان گذاشت. گفتم مهیار این همه سال یک استاد دانشگاه تنها و مجرد ماندی، واقعا ارزش داشت؟! گفت؛ روح من مجرد نیست، ولی جسمم در کالبد تنهایی به سر می برد. گفتم؛ مهیار تو باید بلاخره نسخه ای برای این درد خود پیدا کنی، این رسم زندگی مطلوب یک انسان نبوده و نیست!. مهیار گفت؛ من وقتی طبیبم اوست، نسخه از که بگیرم؟! که دردم را دوا کند. مهیار به من جواب های فلسفی و مجنونانه نده و لطفا واقع گرا باش! مهیار گفت؛ برای من واقعیت و خیال چون رنگ سفید و سیاه در هم آمیخته و رنگ زندگی ام خاکستری شده است. من از همه شادترم و سرزندگی من زبانزد است چون نه تمایلی به سمت سفیدی دارم و نه سیاهی ! هر چه هست یک باور همیشگی و ناگسستنی از لمس و تماشای گوهر محبت است. گفتم؛ مهیار تو دیوانه ای مخوف شده ای که خود را عقل کل می داند. ولی فریب زندگی و انسان هایش را خورده! تو ابتدا راه و رسم زندگی را بپیما، سپس خود را عاشقی شیدا بدان!. نه خدا و نه آن بنده خدا تو را بدین صورت نمی خواهد!. مهیار گفت؛ انسان هر هفت سال یک بار عاشق می شود. اکثر انسانها تا پایان عمر هر هفت سال تمدید عشق می کنند و تا پایان عمر تمدید های مکرری را نیز تکرار می کنند. من ده سال است تمدید عشق نکرده ام!. اما آن تکه بزرگی که از قلبم جدا شده است، هنوز در ذهن و مغزم حس دارد. به او گفتم من از رفاقت با تو کناره گیری خواهم و افکار تو سمی برای دید عادی به فراز و فرود زندگی است. ای کاش در دایره عشق تو محدود به یک انسان نبود و فرصت هستی خود را اسیر زندان احساسات نمی کردی. مهیار گفت؛ برایم کاری کن، بدون آنکه بخواهی طبیب دیگری بیاوری! تنها حبیبی را سر راهم قرار ده که او نیز در زندگی مدتی درنگ نموده باشد. گفتم؛ حالت که طبیب نمی خواهی به خیاط می گویم کاری برایت سروسامان دهد.