لبخند آبی
دوستی می گفت؛ آن روز غروب اهواز سرخ و خاکستری مثل ته دیگ آفتاب بود و بوی خاک و فلز در آن هوا موج می زد. مردی تحصیلکرده و ثروتمند با چشمانی خسته و دلی تهی از هر شوقی، در مسیری کنار رودخانه‌ی کارون سلانه سلانه راه می‌رفت. او به سبب سوگ از دست دادن تمام اعضا خانوده اش در یک صانحه، در ذهنش دیگر از رنگین کمان امید، هیچ رنگی جز رنگ سیاه نمانده بود. پیوسته تمام هستی خود را مرور می کرد و به نقطه‌ای رسید که تنها خواسته اش خاموشی، سکوت و ترک وجودش بود. در این لحظات در ذهنش عهدی بست؛ نه با خدا، نه با شیطان، بلکه با آخرین ریسمان نجات برای یک انسان:
"اگر تا رسیدن به پل کارون کسی به او لبخند زد یا رخدادی شادش کرد، زنده بماند!. اگر نه، خود را به آب بسپارد و واپسین نفس هایش در امواج آب گم شود. در شلوغی مورچه ای آن مسیر سرد و بی‌جان، رهگذران با بی تفاوتی به انسان های پیرامون می نگریستند. در میانه راه کودکی با نگاهی گریان در چشم او نگریست و این رخداد او را به سر حد سقوط درونی سوق داد. انگار دنیا همدست تصمیمش برای پایان دادن له حیات شده بود. اما در سه گام پایانی در رسیدن به پل سفید، مادر پیری از نانوایی بیرون آمد؛ نان گرم در دست با چهره‌ای درهم که از دردهای کهولت سن خبر می داد. مردِ بی‌نام لحظه ای به احترام گذر او ایستاد تا او از روبرویش رد شود. او نگاهی گرم به جوان کرد و با آن چهره پر از چین و چروک، لبخندی نثار او کرد. لبخندی بی‌ادعا و بی خواهش و پرمعنا که با چاشنی احترام همراه بود. همان لحظه کمی از قوت تصمیمش کاسته شد. انگار آب رودخانه درون رگ های انگیزه و امیدش، جریان ضعیفی یافت و آن لبخند، پل امیدی بر آن احوالت لو شد. پس از چند قدم بر پل، مرد بر لبه ایستاد. از حسار آن نیز گذشت و آماده پریدن و پایان دادن به زندگی اش شد. ناگهان در کمی دورتر، دختری بسیار آراسته را دید که او هم برنامه ای مشابه را ترتیب داده بود. او را با شوخی صدا زد "خانوم ها مقدم ترند، شما اول خودکشی کنید". او نگاهی کرد و گفت؛ زندگی من از تو با ارزش تر بوده، پس تو اول بپر. مرد جوان گفت از کجا می دانی؟! من بالاترین تحصیلات و ثروت را دارم تو چطور! دختر گفت؛ اولا که راست نمی گویی و تظاهر می کنی و حالا نیز، بهترین لباس های زندگیت را برای پریدن پوشیده ای! و در ثانی من چون اینها را ندارم می خواهم از دنیا بروم. مرد گفت؛ اگر من ثروتی به تو بدهم و راه تحصیلت هم هموار شود، منصرف می شوی؟ دختر گفت؛ تو که انقدر زرنگ و پولداری، چه بهتر که تو اول بپری تا ثروت و تحصیلات هم بمیرند. اما آری! اگر شغل و تحصیلات داشته باشم منصرف می شوم و مثل تو نیستم که خودکشی تجملاتی و سوسولی بکنم. خودکشی مثل عروسی و ازدواج نیست که با رقص و موزیک به خانه شوهر بروی. مرد گفت؛ پس تو خودکشی بی معنایی داری، مهم این است آدم با دارایی و دانایی برود. من فلسفی می میرم و تو احساسی و به سبب نداشته هایت. دختر گفت؛ نداشتن و رفتن در خودکشی معمول تر است. کار تو را مردم "خریت" می دانند و حرمت خودکشی را هم از بین می بری. به نظر من خریت فلسفی بدترین نوع مرگه!. مرد گفت؛ من قصد واقعی خودکشی نداشتم و تنها میخواستم کیفیت دنیا را تست کنم!. گفت و گوی آن دو چنان جدی شد که هر دو دلیل خودکشی را فراموش کردند. سپس دختر اخمی کرده و گفت؛ با این صحبت های بی معنی که کردی حس خودکشی را از سر من پراندی. پیرمردی نیز در آن دورتر با لباس های کهنه و وصله دار، خود را برای سپردن به مواج آماده می کرد. آن مرد گفت؛ آن پیرمرد فقیر دلیلش از هر دوی ما موجه تر است. من هم آن حس خودکشی از سرم پرید. سپس مرد دست خود را جیبش کرد و گفت برای اشتغال به این ادرس مراجعه کنید و آنها کار و حقوق مناسب به تو خواهند داد، فقط نپر! هیف این پررویی و غرور است که آب ببرد. دختر که انگار معجزه ای شده با شعف آن کارت را گرفت و گفت؛ وای میدونستم خدا دقیقه نود میاد به دادم میرسه، فقط کاشکی یه آدم مردنی نمی فرستاد! من به پدر و مادرم ثابت میکنم عرضه کار دارم و مایه ابرو ریزیشون نیستم. مرد شروع به خنده کرد و گفت به من میگی "مردنی" . سپس دختر سریع با چند بار برگشت به عقب و مشاهده آن مرد، خداحافظی کرده و دور شد. مرد کمی فیلسوفانه به حس خود در آن لحضه اندیشید و پیش خود گفت؛ گاهی مزاح و طنز دوا و درمان فوری برای مرگ است. اگر کسی قبل از خودکشی بخندد تا سه ساعت نمی تواند تصمیم جدی برای میرایی و مرگ بگیرد. در ادامه مرد به سراغ آن پیرمرد رفت و پیرمرد با صدای تحدید آمیز گفت؛ به من نزدیک نشو، من فکرهایم را کرده ام و راهی برایم نمانده. می خواهم با زندگی یک جا تسویه کنم!. مرد پرسید؛ ای پیرمرد فقیر مشکل تو مسائل فلسفی و ذهنی است یا اقتصادی یا مورد دیگر؟، چون اگر به درون رودخانه بپری، زیر موج ها فقط قبض آب منتظرت است و نه مرگ! و نه حتی خدا. پیرمرد لبخندی زد و گفت؛ من دختری در حال ازدواج دارم که مادرش فوت شده، هیچ پولی برای جهیزیه او ندارم. امروز مرا به سبب فقر، لعن و نفرین کرده و من از شدت ناراحتی می خواهم به زندگیم پایان دهم. مرد گفت؛ اگر کمک هزینه ای برای جهیزیه به تو بدهم از خودکشی منصرف می شوی؟ او نگاهی بهت آور کرد و گفت؛ وقت مرا نگیر و به خانه ات برگردد، من به وعده ها ایمان ندارم. مرد گفت؛ جهیزیه دخترت تامین خواهد شد و برای تو نیز کاری سراغ دارم. من از آن دیوانه ها هستم که خود به تازگی از خودکشی برگشته و حالت را می فهم. پیرمرد ناگهان پا عقب کشید و گفت؛ من باور نمی کنم و با لبخندی گفت؛ جدی می فرمائید؟. مرد گفت؛ تو میتوانی یک روز خودکشی خود را عقب بیندازی و فردا به این آدرس روی کاغذ بروی. پیرمرد آن کاغذ را گرفت و با تشکر فراوان و اشک در چشم گفت؛ پسرم، خدا تو را برای نگهبانی از رود کارون فرستاده تا موج هایش کمتر غصه آدم ها را بخورند. مرد گفت؛ فقط قول بده شیرینی عروسی اش را خودت شخصا بدینجا بیاوری. پیرمرد با امید و آرزو از آنجا دور شد. مرد پس از این حادثه کمی در فکر فرو رفت و از به وجود آمدن حس علاقه به زندگی در خود در یافت که؛ اگر دردی را از دیگری کم کنی؛ حیات تو به همان اندازه طولانی خواهد شد. انسان‌ها برای مردن دنبال دلیل های بزرگ می‌گردند، ولی برای زندگی کافی‌ست کسی حوصله‌ی گرفتنِ دستی را داشته باشد. آن شب کسی از پل سفید کارون خودکشی نکرد. مرد که متوجه شد حس نجات زندگی ها، غم ها را از او زایل کرده و حس سراسر پیروزی دارد، با خود گفت؛ چه دلیل خوبی برای زندگی و چه حماقتی که غم جهان را آنقدر جدی گرفتم. من بدون اینکه بمیرم باید غم و غصه را به جایی برسانم که درون من خودکشی کنند، تا قلبم سبک و رها از افکار منفی گردد. من استعفای خود از مرگ را در دعا ها و مناجات هایم به خدا عرضه خواهم داشت.
از فردای آن روز او عصر ها در هنگاه غروب بدانجا می رفت و افراد بی انگیزه و در لبه پرتگاه زندگی را به زندگی باز می گرداند. در روزهای بعد انسان های ورشکسته، بی خانمان، داغ دیده و زن های طرد شده و کسانی که با مصرف شیشه و مخدر مصرف به خودکشی روی آورده بودند را از خودکشی رهانید. حتی توانست کارمندی را که نا امید از اصلاح یک سیستم بود را باز به چرخه زندکی برگرداند. البته او برای همه اینها نسخه واحد و موثری نداشت ولی بسیاری را با لبخند و دادن امید نو به زندگی، از مرگ و فنا می رهانید. دوست ما پس از شرح این سرگذشت به من گفت؛ اهالی می گویند از آن روز به بعد، حتی ماهی‌ها رودخانه هم برای زندگی انگیزه پیدا کردند و در کلاس یوگا ثبت نام می کنند!. در جهانی که هم داشتن و هم نداشتن علم و ثروت، می تواند لذت و خوشی را خشک کند، می بایست دلیل دیگری برای زندگی پیدا کرد. پس از مدتی در کنار پل، او " دکه خودکشی" را راه انداخت و افراد ته خطی در آنجا به طور رایگان پذیرایی، و تیمار روحی و مالی می شدند. گرچه این اواخر بیش تر سرمایه اش را از دست داده بود اما همیشه اگر کمی تا غروب آفتاب صبر می کردی، او باز می آمد. حال او قلب شهر شده بود و نفسش را به دیگران می بخشید به جای اینکه آن را به آسانی به آب بدهد.