روناک و گرگ گیاه خوار
آقایی از کارآفرینان می گفت؛ در بعد از ظهر روزی پرمشغله برای فرار از ترافیک و رانندگی تصمیم گرفتم با مترو عازم منزل شوم. در دالان و راهرو مترو دختری را مشاهده کردم که ساز هنگ درام (هند پن) می نواخت. همان سازی که شبیه قابلمه وارونه یا بشقاب پرنده است. نوایی که نغمه ای آرام، هارمونیک و آسمانی را تدایی می کند. من در گذر از دالان مترویی شلوغ دخترک نوازنده را دیدم. قدری پول در پوشش پارچه ای ابزار موسیقی روبروی او گذاشتم و رد شدم و در دستگاه پوز چند قدم آن طرف تر مشغول امورات بانکی خود شدم. کسی که با او بود صدایش زد روناک دیر شده، بیا به خانه برویم. من نگاهی به آنها انداختم و در آن زمان همچنان در کنار دستگاه پوز بانک مشغول تراکنشهای مالی بودم. گدایی که در آن نزدیکی نشسته بود از من طلب پول کرد و چون توجه من به آن نغمه موسیقی را دید، گفت؛ اگر به من مقداری از پولی که از باجه گرفته ای بدهی، داستان آن دختر را که موسیقی اش را گوش می دادی به تو می گویم. من در ابتدا اعتنایی نکردم ولی بعد از روی کنجکاوی برگشتم و گفتم داستان را بگو. او اول پول را طلب کرد و من پول را به او دادم و گفتم اگر کلک بزنی باید پول را با سودش پس بدهی. او گفت؛ آن دختر هر روز پس از کار روزانه دو ساعت به اینجا می آید و می نوازد. از پولی که جمع می شود بخشی از هزینه های پسر کوچولوی سرطانی در محله اشان را می دهد. او باقی مانده حقوق کار روزانه خودش را نیز، به پدر و مادرش هدیه می دهد. من به دختر نگاه کردم چون برای شاد کردن دلها می زد، انگار در ابرها می نواخت و در این عالم نبود. خیره و مرموزانه به نزدیکش رفتم و او با لحن لاتی گفت؛ ماموری یا مفتش یا شاید مزاحم، نکنه آلافی؟. گفتم؛ از جانب خوبان دو جهانم! می توانید این دوساعت را برای شرکت ما کارکنید؟ و ما سه برابر این مبلغ روزانه و به اندازه یک روز کامل به شما حقوق خواهیم داد. او گفت؛ که چه کنم؟ اون گدا طماع وقتی کفگیرش ته دیگ میخوره، از قبل ما پول در میاره! من اینجا هم به آن کودک سرطانی بخشش می کنم و هم به مردمی که در گذر هستند لحظاتی نوای آسمانی و ملودرام خودم را هدیه می دهم. به او گفتم؛ می دانی بالاتر از بخشیدن ثروت و صدا و نوای موسیقی چیست؟ گفت چه هست؟ وقت مرا داری زیاد میگیری ، من کار دارم. به او گفتم؛ آن گوهر درونی همنوع دوستی تو است. تو شخصیت فداکار محور داری، آیا مسئولیت بازرگانی شرکت مرا می پذیری؟! او به دوستش نگاه کرد و با ادا گفت؛ طرف یه دکه داره و می خواد گاری اون رو به من بسپاره!؟ و با دوستش شروع به خندیدین کردند. از او پرسیدم نام روناک یعنی چه؟ جواب داد؛ یعنی روشنایی. گفتم؛ پس شما مسئول تامین نور معنوی مترو هستید!. به او کارت شرکتم را دادم و گفتم باید این روحیه ات در کار را در شرکت من پیاده کنی تا بتوانیم بع موفقیت هایی دست یابی. او گفت؛ من کار شرکت تو را نمی خواهم و به طعنه و لبخند گفت؛ مگه گرگ گیاه خوار هم داریم?! مهربانی ها همه در دنیای امروزی بی قیمت نیستند و کارتم را پس داد. برای من میان نان، نوا و موسیقی ارتباط نزدیکی است و کارهای بی هیجان و زیبایی بی اهمیت است. کار و حرف های برخی اداره جات و شرکت مثل هوای مترو است، جریان داره ولی هیچ وقت تازه نیست. من چند قدم عقب رفتم و با کدورت قلبی گفتم؛ این کار تو به آن کودک سرطانی کمک می کند ولی این هزاران آدمی که با دیدن تو دلشان می رنجد، تو را از روی تحرم می بینند برایشان هزاران درد ایجاد می شود. چرا حین نواختن، پاهایت را دراز می کنی و چهار زانو نمی نشینی؟ او گفت عمو فردین خان! ما یه مادربزرگ داشتیم که می گفت؛ اگر نازکش داری ناز کن، اگه نداری پاتو دراز کن! رو این حساب ما اینطوری هستیم. ما چون شماره دلمون رنده، متمایزیم. عزت زیاد (یعنی برو) و با دست نیز اشاره به رفتن کرد. من با غیظ و خشم به او گفتم؛ تو که انقدر دانایی، چرا گدائی میکنی؟ او گفت؛ مش قربون، چون مردم به فیلسوف پول نمی دهند ولی به فقیر چرا. با دوستش دوباره خندیدند.
ما از او به یک حالت شکست دور شدیم. ماه ها گذشت. روزی با چند رئیس شرکت در نذری کودکان سرطانی در مرکز خیریه ای شرکت جستیم. در میان ازدحام، آواز آرام و مسحور کننده آشنایی را شنیدم. وقتی جلو رفتم همان دختر، که حالا زن جوانی در لباس کارکنان موسسه خیریه بود، نغمه ای می نواخت که جمعیت را میخکوب کرده و چشمانشان تر شده بود. گویی در بهشت باز شده و صدایی از آن نازل شده و در آن نقطه از زمین فرود آمده بود. او در جمع کارآفرینان بسیار مورد توجه قرار گرفته بود و به خیرین به او کمک های هنگفت می کردند. من به نزدیکش رفتم و او مرا نمی شناخت. به او گفتم از خیابان نوازی و مترو نوازی به اوج رسیدی! از آن دالان های زیرزمین مترو به روشنایی روز و این باغ خیریه آمده ای. او نگاهی عمیق به من کرد و گفت؛ من تو را به یاد ندارم، ولی گویا مرا به اندازه کافی میشناسی. من تا آن زمان که آن پسرک زنده بوده تنها به آنجا بسنده می کردم ولی وقتی آن کودک معصوم فوت کرد، بدینجا معرفی شدم. آن آقای آنجا را ببین با او ازدواج کرده ام و هر دو زندگیمان در کارها و خدمات اجتماعی به فرودستان می گذرد. مردم خیلی محبت دارند و محبت مثل جرغه ای است که وقتی تو شعله اش را روشن می کنی هیزمش را مردم مهربان می آورند. کمی دوباره تامل کرد و گفت؛ آها یادم آومد ، شما همون گرگ گیاهخواری که به من پیشنهاد کار در شرکت داد! افراد شاهد آن گفتگو با این صحبت او همگی به خنده و ریسه افتادند. من دوباره آن حس شکست و شرمساری به سراغم آمد. به او گفتم؛ هیف گرگ از آتش و روشنایی می ترسد وگرنه تلافی می کردم و بدین صورت با خنده حضار دور شدم. چند ماه گذشت و روزی جوانی با نامه ای در دست را در اتاق انتظار شرکت دیدم. به منشی گفتم او کیست؟ گفت نامه ای دارد که می گوید فقط باید به شما بدهد. پسرک به داخل اتاقم راهنمایی شد و نامه را به دستم داد. نامه را باز کردم و خواندم؛ سلام آقای گرگ گیاهخوار! من از مسئولین مراسم خیریه آدرس شرکت شما را گرفتم. این آقایی که نامه را در دست دارد، توله سگی است که از نظر اخلاق از جنس امثال من است و با گرگ ها هم کنار می آید. آن نیات خیری که برای من داشتی به ایشان برسان تا سبب پویایی و گشایش در زندگی ایشان شود. با تشکر، نوازنده خوش شانس مترو!