سنگ یونس
جهت حضور در مراسمی تاکسی اینترنتی گرفته و پس رسیدن ماشین سوار آن شدم. کمی که از سفر گذشت راننده میان سال شروع به چرخاندن سنگی سیاه به اندازه دو بند انگشت کرد. با آن سنگ مشابه با چرخاندن تسبیح بازی می کرد و دست دیگر او فرمان را کنترل می کرد. از روی کنجکاوی از او پرسیدم؛ آیا این سنگ معنا و مفهومی برای شما دارد یا با آن ذکر میگویی و مهر سجاده شماست؟!. خندید و گفت؛ من اعتقاد مذهبی نسبت به این سنگ ندارم ولی برایم خاطره نجات را زنده نگه می دارد. هرگاه آن را در میان انگشتانم می چرخانم صدایی از دریا و موج در حلزونی و صدف های گوشم می شنوم و گاهی با این سنگ صبور صحبت می کنم. او گفت؛ حدودا ده سال پیش به ساحل نوشهر در شمال رفته بودم. هوا طوفانی شد، اما من همچنان در آنجا با تیوب مشغول شنا بودم. ناگهان موج هایی امد و مرا سرنگون کرد و در چشم بهم زدنی خود را بسیار دور از ساحل دید. بسیار تقلا و شنا کردم ولی متوجه شدم کار از کار گذشته و امیدی به نجاتم در آن هوای طوفانی و موج های سهمگین نیست. در نهایت از تلاش دست برداشتم و خودم را به آب سپردم. لحظه ای با اشارت از غیب به یاد حضرت یونس ع و ذکری از او افتادم. از ایزد خواستم مرا چو او از غرق شدن در دریا برهاند. به زبانم این ذکر یونسیه جاری شد؛ "معبودی جز تو نیست؛ تو پاک و منزهی؛ همانا من از ستمکاران بوده‌ام".
ناگهان دو موج به سراغ من آمدند، یکی مرا بالا برد و دیگری هدایتم کرد و در چند ثانیه بعد به طور شدید و محکم به تخت سنگ سیاهی در ساحل برخورد کردم. علارغم زخمی شدن به سبب تصادم، آن سنگ را چون یتیمی در آغوش گرفتم و هق هق گریستم. پس از آن، فریاد نجاتگران را شنیدم و مرا با وسائل خود به بالا کشیدند. فردای آن روز به آن محل بازگشتم و تکه ای از آن سنگ سیاه را جدا نمودم. حال سال هاست هرگاه دچار ناامیدی و یا خستگی از زندگی و اموراتش می شوم یا حتی در ترافیک و پشت چراغ قرمز می مانم، این سنگ مونس من می شود. دانستم لازمه هر نجاتی، کمی غرق شدن است و این سنگ سیاه کوچک، نهنگ من است!. من متحیر از این سرگذشت، پس از طی مسیر در مقصد پیاده شدم. در هنگام خروج به او گفتم؛ اگر می خواهی این سنگ آرام بگیرد، آن را به کعبه ببر و در مناسک حج (رمی جمره) به سمت شیطان پرتاب کن!.