نخاله های کنجکاو
دوست بامزه ما از اوسط دوران دانشجویی خود می گفت؛ روزی در دوره دانشجویی هوس کردم به خود خوشی و تفریحی بالاتر از وضع فعلیم ببخشم. بدین سان با دوست شفیق و شنگولم به کافه ای در بالاشهر شهر رفتیم. ما پس از سفارش در باجه در کنج یک کافه پر دود و عود و از سوی دیگر غرق در نورهای نئونی در حوالی خیابان فرشته جلوس نمودیم. من قهوهٔ گیشا پاناما و او هم قهوه گربه‌ اشرافی بسیار لوکسی سفارش داد. چون چند روز آینده ماه رمضان بود طبق حساب کتابمان می توانستیم یک ماه به طور کامل با نان و پنیر تا شب دوام بیاوریم و آخر شب نیز نان باگت را با هم در خوابگاه تقسیم کنیم. او لپ تاب مک را در کنار کوشی اپل در یک طرف گذاشت و من هم در آن سو کتاب زندگی نامه کریستف کلمب روی میز گشوده بودم؛ کاشف قاره ای که بیشترین ثروتمندان جهان را گرد هم آورده است. زوایه خواندن کتاب را طوری تنطیم کرده بودم که کسی شماره کتاب خانه دانشگاه روی جلد و امانتی بودن آن را نبیند. یکی قبل از آمدن بدین کافه به ما گفته بود؛ لب تاب لنوو و گوشی غیر اپل نبرید که از خجالت ارزانی در آن فضا خودبه خود می سوزد. انجا به سطح زندگی دانشجویی ما در خوابگاه چندان نمی خورد. ولی با شوخی به هم می گفتیم بد نیست هرزگاهی یکی دو نخاله هم قاطی کار این کافه باز های مایه دار شوند. دوستم به من اشاره کردی جمله نوشته شده روی دیوار را بخوانم؛ "کمتر کار کن و بچسب به گوشه ی امن و خوشگذرانی". در همین حین موزیک “River Flows in You” و سپس “Nora En Pure – Come with Me” و “Ludovico Einaudi – Una Mattina” پخش می شد. من و او برای رفتن به آنجا به روز ترین و برازنده ترین لباس هایمان را پوشیده بودیم و لب تاب دوستم هم قرضی و مبایل هم ماکت کپی برابر اصل بود. قهوه چی سابق یا با اسم امروزی باریستا، که جوانی خالکوبی شده ورزیده با وجنات بیو-مکانیکی بود قهوه ها با حرکات ویژه برایمان آورد. روی بازوی او نوشته بود؛ "قهوه‌ی کم کافئین، برای ترسوهاست"!. که احتمالا درس اخلاقی او برای امثال من بود که یعنی؛ کسی که از تلخیِ حقیقیِ چیزها و شور مستی می‌گریزد، اهل زیستن مرفحانه نیست. به خود گفتم؛ با این وصف لابد کرستف کلمب هم به دنبال کشف مزه قهوه بوده نه قاره جدید!. هر دو مت سلفی تکی و دو نفره با قهوه واقعی و لب تاب و مبایل قرضی و قلابی گرفته و پس از بارگذاری در سایت اجتماعی در زیرش نوشتیم؛ در فضایی مملو از عطر ها و حرف های میلیاردی، دل و جیبی خالی از هر نوع ریا داریم!. اینجا سیگارشان ارگانیک است، نه سرطان می دهد و نه حس گناه و گیجی. سپس با کنجکاوی خواستیم با باریستا نیمه فضایی هم کلام شویم؛ او را صدا کرده و دوستم با فروتنی گفت؛ سبک زندگی دانشجویی من و دوستم از جنس این آدما نیست، تو چطور؟ باریستا گفت؛ من هم دانشجو هستم و میان ما در دانشگاه یکی از با ابهت ترین کارها باریستایی است. اینجا می گویند؛ بهترین درمان برای فرونشاندن لحظات بحرانی جوانی و میان سالی، قهوه چی بودن است. من به او گفتم؛ ما حس میکنیم میان این آدم های مرفه یک نخاله ماجراجو هستیم. او با خنده ای مرموز گفت؛ اکثریت این کافه نخاله ها هستند و منبع درآمد ما از اینهاست، نه دارا ها و ثروتمندان. مشتریانی که رویا دارند هزاران برابر افرادی هستند که در واقعیت آن رویا به سر می برند. این کافه و سایر کافه هایی که من در بالاشهر کار کرده ام به من نشان داده هرکس بیشتر می خواهد در محافل و کافه های اشرافی دیده شود، کمتر هویتی از آن قشر دارد. این حرف او حکم تبر فلسفی برای من و دوستم داشت و احساس مال باختگی به ما دست داد. او با پوزخندی گفت؛ من باید بروم به میزهای دیگر هم سر بزنم، ولی آن جمله روی دیوار را صاحب کافه اختصاصا برای نخاله ها نوشته، مون که خودم روزی چند با چشمم به آن می خورد. هر دو با چشمانی وزغی شده به آن نوشته نگاه کردیم؛ " بخشی از وجود ما وقتی می تواند موجودیت یابد که اینترنت وصل است" و در پی آن نوشته بود؛ "تلاش نکن شبیه کسی باشی یا خودت را خوب بنمایی، تنها شبیه بهترین نسخه از زیستن خودت باش تا بازی زندگی تو طولانی تر شده و بهت خوش بگذره!". در مسیر برگشت همچنان بوی قهوه در مشام ما بود ولی حال و هوای اشرافی گری از سرمان پریده بود و تصمیم گرفتیم ده سال بعد باز برای تجدید خاطره به اینجا بیاییم. در خوابگاه تا پاسی از شب مشاهدات و ادا اطوارهایی که در انجا دیدیم سوژه شوخی و ساعت خوش برای هم اتاقی ها بود. آن سال من و دوستم سخترین ماه رمضان را گذارندیم و دچار کاهش وزن شدید شدیم.